چگونه از تو درس امید بیاموزم
که از بی کاشانه گیت تصویری چشمنواز می آرایی ..
آخرِ این سرمای جان گداز شکوفه هایی است که لبخند می زنند ...
صدای ریشه هایت به گوشم می رسد به تنه ات نجوا میکند که سعی دارد کور سوی امید شاخه را در این مرگ اشباح شده درونش زنده نگه دارد ...
وعده بهار میدهد:
صدای بچه یا کریم های تازه از تخم در امده را زمزمه میکند ...
خنده دخترک مو فرفری رو تاب چطور ...
و یا یادگاریه پسر عاشق رو تنه ام که سنگینی میکند ..
طاقت بیار بهار نزدیک است ...
ورده
https://t.me/vardeahmar
که از بی کاشانه گیت تصویری چشمنواز می آرایی ..
آخرِ این سرمای جان گداز شکوفه هایی است که لبخند می زنند ...
صدای ریشه هایت به گوشم می رسد به تنه ات نجوا میکند که سعی دارد کور سوی امید شاخه را در این مرگ اشباح شده درونش زنده نگه دارد ...
وعده بهار میدهد:
صدای بچه یا کریم های تازه از تخم در امده را زمزمه میکند ...
خنده دخترک مو فرفری رو تاب چطور ...
و یا یادگاریه پسر عاشق رو تنه ام که سنگینی میکند ..
طاقت بیار بهار نزدیک است ...
ورده
https://t.me/vardeahmar
بزرگ پدرم ...
پدر بزرگ جانم ...
رویاهای بچهگیم میان چروکهای دستت پیله بسته، آن دمهای که دستان کوچکم را در دستان پر از محبتت قفل میکردی و کوچه پس کوچههای روستا را با هم می پایدیم.
هنوز پندهای حکیمانهات در گوشم می پیچد و یا کودک بس شوخ درونت که در صورت پیر مردانهات همبازیم میشد ...
چقدر دلم لَک میزند برای ظهرهای گرم تابستانی،که کنار دیوار گِلی در انتظارت بودم تا از شهر با مینی بوس قرمز ،گونی به کول برگردی و با ذوق کودکانهام وارسیش کنم .
چقدر دلم برای آن دمهای تنگ شده که پشت تو ماوای امنی برای فرار از تنبیه های مادر بود که همیشه بهش پناه می بردم .
صحنه ی نمازهایت روی تخته سنگ کنار چشمه همیشه نوازشگر خیالم است و یا زمزمههای حین درو کردنت لالایی قلبم .
نمیدانم چه پیوند عمیقی میان سکنای روحت با سوره الرحمن است که هر بار تلاوتش را ازم میخواستی ومیخواهی شاید در این سیر عمر عاقبت « تکذبان» را خوب دیده ای.
پدر بزرگ جانم ...
رویاهای بچهگیم میان چروکهای دستت پیله بسته، آن دمهای که دستان کوچکم را در دستان پر از محبتت قفل میکردی و کوچه پس کوچههای روستا را با هم می پایدیم.
هنوز پندهای حکیمانهات در گوشم می پیچد و یا کودک بس شوخ درونت که در صورت پیر مردانهات همبازیم میشد ...
چقدر دلم لَک میزند برای ظهرهای گرم تابستانی،که کنار دیوار گِلی در انتظارت بودم تا از شهر با مینی بوس قرمز ،گونی به کول برگردی و با ذوق کودکانهام وارسیش کنم .
چقدر دلم برای آن دمهای تنگ شده که پشت تو ماوای امنی برای فرار از تنبیه های مادر بود که همیشه بهش پناه می بردم .
صحنه ی نمازهایت روی تخته سنگ کنار چشمه همیشه نوازشگر خیالم است و یا زمزمههای حین درو کردنت لالایی قلبم .
نمیدانم چه پیوند عمیقی میان سکنای روحت با سوره الرحمن است که هر بار تلاوتش را ازم میخواستی ومیخواهی شاید در این سیر عمر عاقبت « تکذبان» را خوب دیده ای.
وردة حمراء🥀
بزرگ پدرم ... پدر بزرگ جانم ... رویاهای بچهگیم میان چروکهای دستت پیله بسته، آن دمهای که دستان کوچکم را در دستان پر از محبتت قفل میکردی و کوچه پس کوچههای روستا را با هم می پایدیم. هنوز پندهای حکیمانهات در گوشم می پیچد و یا کودک بس شوخ درونت که در صورت…
الان که به قول خودت هم قد تو شدهام اما باز پشت تو امنترین جای عالم است اینبار برای فرار از همهمهی دنیا .
الانم که دستانم را در دستان لرزیده وسردت گره میزنم تمام آن روزها از جلوی چشمِ خیالم رد میشود وبغضی عجیب بر گلویم چنگ میزند و دلم باز کودکی کردن با تو را میخواهد پشت همان دیوار گِلی.
این بودن نابت را بی نهایت سپاس
از رب عظیم برایت عاقبت خیری و عافیت می طلبم باش تا همیشه خاطرات در وجودم جان بگیرد .
ورده
زمستان ۱۴۰۱
@vardeahmar
الانم که دستانم را در دستان لرزیده وسردت گره میزنم تمام آن روزها از جلوی چشمِ خیالم رد میشود وبغضی عجیب بر گلویم چنگ میزند و دلم باز کودکی کردن با تو را میخواهد پشت همان دیوار گِلی.
این بودن نابت را بی نهایت سپاس
از رب عظیم برایت عاقبت خیری و عافیت می طلبم باش تا همیشه خاطرات در وجودم جان بگیرد .
ورده
زمستان ۱۴۰۱
@vardeahmar
غروب که از سر کار بر میگشتم با برادر هم کارم حرفی زد که هنوز در فکرشم
گفتش که این نسل تازه به دوران رسیده به درد هیچی نمی خوردند حوصله هیچ کاریم ندارن ، غروب پسر بچه ی رو فرستاده بود پیشم بسته ای بیاره تعریفکرد که پدرش گفته عاصی شدم از دستش کار شب و روزش شده چت کردن با دختران ول چرخیدن در فضای مجازی...
خیلی تعجب کردم حقیقتا مگر این پسر چن سالشه ..
برادر میگفت بهش گفتم تو هنوز بچه ای برا این کارا گفته نه من بزرگ شدم گفتم پس چرا نمازتو نمی خونی گفته من هنوز بچه ام برا نماز😐
یک آن به روزهای رفتم در خیالم که دقیق همسن این بچه بودم که مسئولیت ۳۰ راس گوسفند رو با دوشیدنشون ، شیر دادن بره هاشون و کلی کارهای دیگه شونو داشتم ...
و اخر سر اوج خوشیم رسیدن به غروب بود تا برم پی بازی ...
وسطین وهفت سنگ گرگم به هوا ...
با تاریکی هوا با بدنی خاکی و خسته بر میگشتم خونه شاممو تموم نکرده رو پای مامان بزرگم خوابی عمیق من را با خود میبرد ....
@vardeahmar
گفتش که این نسل تازه به دوران رسیده به درد هیچی نمی خوردند حوصله هیچ کاریم ندارن ، غروب پسر بچه ی رو فرستاده بود پیشم بسته ای بیاره تعریفکرد که پدرش گفته عاصی شدم از دستش کار شب و روزش شده چت کردن با دختران ول چرخیدن در فضای مجازی...
خیلی تعجب کردم حقیقتا مگر این پسر چن سالشه ..
برادر میگفت بهش گفتم تو هنوز بچه ای برا این کارا گفته نه من بزرگ شدم گفتم پس چرا نمازتو نمی خونی گفته من هنوز بچه ام برا نماز😐
یک آن به روزهای رفتم در خیالم که دقیق همسن این بچه بودم که مسئولیت ۳۰ راس گوسفند رو با دوشیدنشون ، شیر دادن بره هاشون و کلی کارهای دیگه شونو داشتم ...
و اخر سر اوج خوشیم رسیدن به غروب بود تا برم پی بازی ...
وسطین وهفت سنگ گرگم به هوا ...
با تاریکی هوا با بدنی خاکی و خسته بر میگشتم خونه شاممو تموم نکرده رو پای مامان بزرگم خوابی عمیق من را با خود میبرد ....
@vardeahmar
وردة حمراء🥀
غروب که از سر کار بر میگشتم با برادر هم کارم حرفی زد که هنوز در فکرشم گفتش که این نسل تازه به دوران رسیده به درد هیچی نمی خوردند حوصله هیچ کاریم ندارن ، غروب پسر بچه ی رو فرستاده بود پیشم بسته ای بیاره تعریفکرد که پدرش گفته عاصی شدم از دستش کار شب و روزش…
نه خبری از اتاق و تخت خودت بود نه عروسک خرسی که بغلت کنی
نه برنامه مخصوص خواب بچه
دنیایت بی الایش تر از اینها بود همه چیزت را با دستانت لمس و با قلبت احساس میکردی ...
هنوزم یاد لقمه های روغن یا رب وسط بازی در خاطرم نرفته ...
چقدر ان زندگی را ما زندگی میکردیم ..
کاش بتوان ان لذت ها را برای این نسل وصف کرد باری دیگر انها را با کودکیشان آشتی داد دستانشان را با لمس خاک و درخت های کوچه آشنا کرد ...واقعا بغضی عجیب در گلوم بود و افسوسی زیاد برا این نسل ربات گونه ...
که نه طعم بازی را چشیدن با بدن های خاکی و اخر سرم با چشم های پف کرده و سرخ بعد فجر روگوشی هاشون خوابشون میبره ...
با خودم فکر میکنم ایا لذت اغوش بزرگترها را می چشند ..
ایا تا به حال رویای کودکانه نوازشگر خیالشان شده ..
بازی با بدنی خاکی و لبخندی مستانه چطور.؟
بذر ایمان با اذکار زیر لب مادر یا قران خوانی غروب های پدر در دلشان کاشته شده ...
واقعا دلم محنت بار است از آنچه که بر سر نوه های این امت اماده
دنیای به اندازه صفحه نمایشگر هاشون و معنویتی ویرانه
باخودم فک میکردم مقصر کیست این وسط؟؟
ورده
@vardeahmar
نه برنامه مخصوص خواب بچه
دنیایت بی الایش تر از اینها بود همه چیزت را با دستانت لمس و با قلبت احساس میکردی ...
هنوزم یاد لقمه های روغن یا رب وسط بازی در خاطرم نرفته ...
چقدر ان زندگی را ما زندگی میکردیم ..
کاش بتوان ان لذت ها را برای این نسل وصف کرد باری دیگر انها را با کودکیشان آشتی داد دستانشان را با لمس خاک و درخت های کوچه آشنا کرد ...واقعا بغضی عجیب در گلوم بود و افسوسی زیاد برا این نسل ربات گونه ...
که نه طعم بازی را چشیدن با بدن های خاکی و اخر سرم با چشم های پف کرده و سرخ بعد فجر روگوشی هاشون خوابشون میبره ...
با خودم فکر میکنم ایا لذت اغوش بزرگترها را می چشند ..
ایا تا به حال رویای کودکانه نوازشگر خیالشان شده ..
بازی با بدنی خاکی و لبخندی مستانه چطور.؟
بذر ایمان با اذکار زیر لب مادر یا قران خوانی غروب های پدر در دلشان کاشته شده ...
واقعا دلم محنت بار است از آنچه که بر سر نوه های این امت اماده
دنیای به اندازه صفحه نمایشگر هاشون و معنویتی ویرانه
باخودم فک میکردم مقصر کیست این وسط؟؟
ورده
@vardeahmar
اذکار :
میگویند راحت ترین عبادت است
اما من میگویم سخت ترین ان ست چون قلب درگیر آن است ...
کدام قلب !
قلبی سلیم ...
اگاه باش در این مسیر هولناک با بی نهایت طمع برای نفس که در کمین نشسته وهزاران راهزن ...
محکم تر بگیر این مشعل نورین را ...
راه بهشت طولانیست ....
ورده
@vardeahmar
میگویند راحت ترین عبادت است
اما من میگویم سخت ترین ان ست چون قلب درگیر آن است ...
کدام قلب !
قلبی سلیم ...
اگاه باش در این مسیر هولناک با بی نهایت طمع برای نفس که در کمین نشسته وهزاران راهزن ...
محکم تر بگیر این مشعل نورین را ...
راه بهشت طولانیست ....
ورده
@vardeahmar
نور✨
یکی از اسماء تو نور است
ظلمت درونم که نیازمند نور رحمت توست
وقلبی که سرشار از امید است
روزنه ای از نور در میان تاریکی های قلبم
از تو میخواهد نوری به وسعت مهربانیت
یا نور....
@vardeahmar
یکی از اسماء تو نور است
ظلمت درونم که نیازمند نور رحمت توست
وقلبی که سرشار از امید است
روزنه ای از نور در میان تاریکی های قلبم
از تو میخواهد نوری به وسعت مهربانیت
یا نور....
@vardeahmar
عزیزی هست همیشه جمله ای به من میگوید
نصیحت است یا نه نمی دانم ولی در آن امری است شیرین و بوی عطر آگین دلسوزی از آن میچکد.
می گوید : تو باید آن روز آنجا باشی...
این را که می گوید غوغای عجیب در قلبم به پا میکند نفس با دستان زخمی میان زنجیر های آهن گونه از جنس حب از تقلا دست میکشد...
نیازها کز میکنند...
ناز ها قهر میکنند...
من می مانم وخودم...
و چشمانی که به نقطه ای نامرئی در میان بافت های رویا که هزار تمنا به آن آویزان است خیره شده...
در انتظار کدام روز؟!..
یوم ناظره ....
ورده
@vardeahmar
نصیحت است یا نه نمی دانم ولی در آن امری است شیرین و بوی عطر آگین دلسوزی از آن میچکد.
می گوید : تو باید آن روز آنجا باشی...
این را که می گوید غوغای عجیب در قلبم به پا میکند نفس با دستان زخمی میان زنجیر های آهن گونه از جنس حب از تقلا دست میکشد...
نیازها کز میکنند...
ناز ها قهر میکنند...
من می مانم وخودم...
و چشمانی که به نقطه ای نامرئی در میان بافت های رویا که هزار تمنا به آن آویزان است خیره شده...
در انتظار کدام روز؟!..
یوم ناظره ....
ورده
@vardeahmar
_چرا هیچ کس شبیه تو نیست؟
+چون تو مثل هیچ کس به من نگاه نمیکنی...
+چون تو مثل هیچ کس به من نگاه نمیکنی...
رواندرمانگر، دکتر «وفاء شلبي»، نگارنده کتاب «أنا مريضة نفسياً»، میگوید: زنانگی یک موهبت درونی است و نه بیرونی! هرگاه زن در باطن خود فاقد آن شد، در خارج از خود و به منظور جلب توجه در پی جبران آن به صورت لباسهای برهنه، آرایش غلیظ و سلوک انحرافی است.
• ترجمه: پارسا دارابی
@vardeahmar
• ترجمه: پارسا دارابی
@vardeahmar
هوای مسجد این روزها چ دلتنگ لوله میکند ...
ستون مسجد هم شاید همانند « استن حنانه » آن منبر چوبی که از دوری نبی می گریست ...از دوریت گریانست ...
بیا و دستی نوازشگرانه بر سرش بکش...
چنار های کنار حوض مسجد مدتی ست صدای اذانت نوازشگرشان نیست ...
این جا دلدار وانجا یار ...
کدام مقصد تمنای توست ...
باری دیگر ستون مسجد گرمای وجودت را حس خواهد کرد ...
یا تو دعوت گرم حق را لبیک می گویی...
هر انچه در تقدیر توست را امید خیر دارم ...اگر بیایی که چنار ها باز می خندند ...
اگر هم میروی ابدیتی ناب در انتظارت باد ...
از همه تمنای دعای خیر دارم برای بزرگ پدرم
ورده
@vardeahmar
ستون مسجد هم شاید همانند « استن حنانه » آن منبر چوبی که از دوری نبی می گریست ...از دوریت گریانست ...
بیا و دستی نوازشگرانه بر سرش بکش...
چنار های کنار حوض مسجد مدتی ست صدای اذانت نوازشگرشان نیست ...
این جا دلدار وانجا یار ...
کدام مقصد تمنای توست ...
باری دیگر ستون مسجد گرمای وجودت را حس خواهد کرد ...
یا تو دعوت گرم حق را لبیک می گویی...
هر انچه در تقدیر توست را امید خیر دارم ...اگر بیایی که چنار ها باز می خندند ...
اگر هم میروی ابدیتی ناب در انتظارت باد ...
از همه تمنای دعای خیر دارم برای بزرگ پدرم
ورده
@vardeahmar
گاهی فکر میکنم این روزها چقدر کوچه های علی چپ بسیار است که همه با پاهای تاول زده شب و روز آن را می پیمایند ...
ورده
@vardeahmar
ورده
@vardeahmar
سرگشته وحیران مثل برگی رقصان در دست باد بی مقصد وبی اختیار کوه وبرزن های درونم را می پیمایم ودر اخر مثل برگی که بر روی برکه ی سکنا میگزیند کنار دیواری متروک از ارزوهای پیشین زانو بغل گرفته می نشینم و خواب های کودکیم را ورق میزنم ...
نسیمی خنک مادر گونه از راه میرسد و موهای ژولیده ام را شانه میزند و میگوید از صحرای روحت گذشتم که گون
گفت به شکوفه ها وباران برسان سلام مارا ...
کجاست شکوفه های روحت؟؟؟
🖊ورده
@vardeahmar
نسیمی خنک مادر گونه از راه میرسد و موهای ژولیده ام را شانه میزند و میگوید از صحرای روحت گذشتم که گون
گفت به شکوفه ها وباران برسان سلام مارا ...
کجاست شکوفه های روحت؟؟؟
🖊ورده
@vardeahmar