وردة حمراء🥀
گاهی بر شاخه های زمستانه روحت برفی سخت سنگینی میکند و خواستار نسیمی بهارانه ست تا خستگیت را آرام بتکاند نمیدانم امروز خستگی روحم تکانیده شد یا انبوهی از کولاک و بوران سخت تر قلبم را در یخبندانی سخت به یغما برد. امروز که طی قراری از پیش تعیین شده با یکی…
مادرانی در انتظار بچه هاشون دختری در انتظار پدر خواهری در انتظار برادر انتظار و انتظار و انتظار.... تازه فهمیدم اون مادر پیری که در سالن به استقبالمون اومد کسی رو نداره منتظر کسی نیست شاید هم واسه اینه هر کس از راه رسیده رو همه کس خود میپنداره.
زنهای رو دیدم که تمام دنیایشان در تختی دو متری خلاصه میشد یعنی اون تختها برای حس کودکانه درون یه زن ،بی قراری های شبانه که توام با اشک و آهه برای بی نهایت مهر مادرانه و بی شمار عاشقانه های یک زن کافی بود ...
بیشتر از همه حب زنی صالحه که روی تختش دراز کشیده بود بر دلم افتاد دستان چروکیده اش گویایه گذر عمری بود که تماشا کرده بود نزدیکتر که شدم آیه ی از کلام حق قلبم را نوازش کرد که اینبار نظاره گرش بودم خاله حمیرا مصداق بارز این آیه بود :
سورة آل عمران
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ191
بر بالینش آرمیده و ذکر حق از لبانش جاری میشود .نام زیبایش که مثل عاشقانه های نبی صلی الله علیه وسلم برای یار جانیش بود که حمیرا صدایشان میکرد خاله حمیرا دیگر حمیرای کی بود...
زنهای رو دیدم که تمام دنیایشان در تختی دو متری خلاصه میشد یعنی اون تختها برای حس کودکانه درون یه زن ،بی قراری های شبانه که توام با اشک و آهه برای بی نهایت مهر مادرانه و بی شمار عاشقانه های یک زن کافی بود ...
بیشتر از همه حب زنی صالحه که روی تختش دراز کشیده بود بر دلم افتاد دستان چروکیده اش گویایه گذر عمری بود که تماشا کرده بود نزدیکتر که شدم آیه ی از کلام حق قلبم را نوازش کرد که اینبار نظاره گرش بودم خاله حمیرا مصداق بارز این آیه بود :
سورة آل عمران
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ191
بر بالینش آرمیده و ذکر حق از لبانش جاری میشود .نام زیبایش که مثل عاشقانه های نبی صلی الله علیه وسلم برای یار جانیش بود که حمیرا صدایشان میکرد خاله حمیرا دیگر حمیرای کی بود...
وردة حمراء🥀
مادرانی در انتظار بچه هاشون دختری در انتظار پدر خواهری در انتظار برادر انتظار و انتظار و انتظار.... تازه فهمیدم اون مادر پیری که در سالن به استقبالمون اومد کسی رو نداره منتظر کسی نیست شاید هم واسه اینه هر کس از راه رسیده رو همه کس خود میپنداره. زنهای رو…
هر تخت انجا دنیای یک نفر بود دنیای خاله فرنگیس تنها که فقط در دیدن دخترش جیران آفتابی میشد و یا ویلچر خاله مرجان که با صدای النگوهای شیشه ایش موسیقی غریبی را می نواخت تخت خاله حمیرا انگار گوشه ای از حرم بود و چشمان سیاهش کعبه دل ، بیشتر از همه خاله زیبا ذهنم را مشغول کرد که چهره ی غبار گرفته از جنس غم و بی نهایت دلتنگی که تختش را محاصره کرده بود و تنها خواسته اش ازم دعا برای باز خانه رفتنش ....
وردة حمراء🥀
هر تخت انجا دنیای یک نفر بود دنیای خاله فرنگیس تنها که فقط در دیدن دخترش جیران آفتابی میشد و یا ویلچر خاله مرجان که با صدای النگوهای شیشه ایش موسیقی غریبی را می نواخت تخت خاله حمیرا انگار گوشه ای از حرم بود و چشمان سیاهش کعبه دل ، بیشتر از همه خاله زیبا ذهنم…
دستانم عاجز است که انچه امروز چشمان من شاهد ان بود را بازگو کند تراکمی از رنگ های رو رفته و نخ نما در چشمم دنیای از معانی گم شده در ذهنم و جهانی از چراهای بی پاسخ و باید های تحمیلی در قلبم تلنبار شده .
امروز به خانه برگشتنم با هر روز دیگری فرق داشت سرما که بی رحمانه بر صورتم سیلی میزد و دنیای از افکار که بر ذهنم هجوم اورده بود ومدام تمام صحنه ها در ذهنم مرور میشد . گام هایم که ان اشتیاق و شنگولی و سرخوشی حین رفتن را از دست داده بودند، کفش هایم که مدام با برف های آبشده کوچه ها در ستیز بود و داشت جور پاهای خسته ام را به جان میخرید . تصویر این روزای مریضی مادرم در چشمانم شکل گرفت و دعا کردم به تعبیر قرآن ( قرة العین ) برایش باشم .
هنوز هم نمی دانم کی به خانه رسیدم به جای نماز همیشگیم پناه بردم در این لحظه تنها یک چیز قلب بی قرارم را سکنا میداد الله اکبر دیدار با دوست آغاز شد ...
ورده احمر
#خاطرات سالمندان رفتن امروز...
https://t.me/vardeahmar
امروز به خانه برگشتنم با هر روز دیگری فرق داشت سرما که بی رحمانه بر صورتم سیلی میزد و دنیای از افکار که بر ذهنم هجوم اورده بود ومدام تمام صحنه ها در ذهنم مرور میشد . گام هایم که ان اشتیاق و شنگولی و سرخوشی حین رفتن را از دست داده بودند، کفش هایم که مدام با برف های آبشده کوچه ها در ستیز بود و داشت جور پاهای خسته ام را به جان میخرید . تصویر این روزای مریضی مادرم در چشمانم شکل گرفت و دعا کردم به تعبیر قرآن ( قرة العین ) برایش باشم .
هنوز هم نمی دانم کی به خانه رسیدم به جای نماز همیشگیم پناه بردم در این لحظه تنها یک چیز قلب بی قرارم را سکنا میداد الله اکبر دیدار با دوست آغاز شد ...
ورده احمر
#خاطرات سالمندان رفتن امروز...
https://t.me/vardeahmar
Telegram
وردة حمراء🥀
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را میتکاند، همانند دیدن یک گلسرخ ...
صفحهای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...
@vardeahmar
صفحهای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...
@vardeahmar
موفقیت غالباً نتیجهی انباشت تلاشهای ناموفق است و اتفاق نمیافتد تا اینکه بارها به خاطر اشتباه و شکست، صورت ما از خجالت سرخ شود.
غروب های جمعه برای قلبی دلگیر است که سهم خود را از این ساعات استجابت نگرفته باشد ...
خواسته های لجوجانه
اشک های آغشته به جوهر ندامت
استغفار که میان لب ها جا خوش کرده
میان سجده های طولانی
جلا میدهد جمعه های دلگیر را ....
ساعات اجابت را دریافتی ؟
با صلواتی عطر آگین به عرش ببر خواسته هایت را
اللهم صل علی محمد و علی ال محمد🌸
ورده
https://t.me/vardeahmar
خواسته های لجوجانه
اشک های آغشته به جوهر ندامت
استغفار که میان لب ها جا خوش کرده
میان سجده های طولانی
جلا میدهد جمعه های دلگیر را ....
ساعات اجابت را دریافتی ؟
با صلواتی عطر آگین به عرش ببر خواسته هایت را
اللهم صل علی محمد و علی ال محمد🌸
ورده
https://t.me/vardeahmar
Telegram
وردة حمراء🥀
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را میتکاند، همانند دیدن یک گلسرخ ...
صفحهای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...
@vardeahmar
صفحهای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...
@vardeahmar
چگونه از تو درس امید بیاموزم
که از بی کاشانه گیت تصویری چشمنواز می آرایی ..
آخرِ این سرمای جان گداز شکوفه هایی است که لبخند می زنند ...
صدای ریشه هایت به گوشم می رسد به تنه ات نجوا میکند که سعی دارد کور سوی امید شاخه را در این مرگ اشباح شده درونش زنده نگه دارد ...
وعده بهار میدهد:
صدای بچه یا کریم های تازه از تخم در امده را زمزمه میکند ...
خنده دخترک مو فرفری رو تاب چطور ...
و یا یادگاریه پسر عاشق رو تنه ام که سنگینی میکند ..
طاقت بیار بهار نزدیک است ...
ورده
https://t.me/vardeahmar
که از بی کاشانه گیت تصویری چشمنواز می آرایی ..
آخرِ این سرمای جان گداز شکوفه هایی است که لبخند می زنند ...
صدای ریشه هایت به گوشم می رسد به تنه ات نجوا میکند که سعی دارد کور سوی امید شاخه را در این مرگ اشباح شده درونش زنده نگه دارد ...
وعده بهار میدهد:
صدای بچه یا کریم های تازه از تخم در امده را زمزمه میکند ...
خنده دخترک مو فرفری رو تاب چطور ...
و یا یادگاریه پسر عاشق رو تنه ام که سنگینی میکند ..
طاقت بیار بهار نزدیک است ...
ورده
https://t.me/vardeahmar
بزرگ پدرم ...
پدر بزرگ جانم ...
رویاهای بچهگیم میان چروکهای دستت پیله بسته، آن دمهای که دستان کوچکم را در دستان پر از محبتت قفل میکردی و کوچه پس کوچههای روستا را با هم می پایدیم.
هنوز پندهای حکیمانهات در گوشم می پیچد و یا کودک بس شوخ درونت که در صورت پیر مردانهات همبازیم میشد ...
چقدر دلم لَک میزند برای ظهرهای گرم تابستانی،که کنار دیوار گِلی در انتظارت بودم تا از شهر با مینی بوس قرمز ،گونی به کول برگردی و با ذوق کودکانهام وارسیش کنم .
چقدر دلم برای آن دمهای تنگ شده که پشت تو ماوای امنی برای فرار از تنبیه های مادر بود که همیشه بهش پناه می بردم .
صحنه ی نمازهایت روی تخته سنگ کنار چشمه همیشه نوازشگر خیالم است و یا زمزمههای حین درو کردنت لالایی قلبم .
نمیدانم چه پیوند عمیقی میان سکنای روحت با سوره الرحمن است که هر بار تلاوتش را ازم میخواستی ومیخواهی شاید در این سیر عمر عاقبت « تکذبان» را خوب دیده ای.
پدر بزرگ جانم ...
رویاهای بچهگیم میان چروکهای دستت پیله بسته، آن دمهای که دستان کوچکم را در دستان پر از محبتت قفل میکردی و کوچه پس کوچههای روستا را با هم می پایدیم.
هنوز پندهای حکیمانهات در گوشم می پیچد و یا کودک بس شوخ درونت که در صورت پیر مردانهات همبازیم میشد ...
چقدر دلم لَک میزند برای ظهرهای گرم تابستانی،که کنار دیوار گِلی در انتظارت بودم تا از شهر با مینی بوس قرمز ،گونی به کول برگردی و با ذوق کودکانهام وارسیش کنم .
چقدر دلم برای آن دمهای تنگ شده که پشت تو ماوای امنی برای فرار از تنبیه های مادر بود که همیشه بهش پناه می بردم .
صحنه ی نمازهایت روی تخته سنگ کنار چشمه همیشه نوازشگر خیالم است و یا زمزمههای حین درو کردنت لالایی قلبم .
نمیدانم چه پیوند عمیقی میان سکنای روحت با سوره الرحمن است که هر بار تلاوتش را ازم میخواستی ومیخواهی شاید در این سیر عمر عاقبت « تکذبان» را خوب دیده ای.
وردة حمراء🥀
بزرگ پدرم ... پدر بزرگ جانم ... رویاهای بچهگیم میان چروکهای دستت پیله بسته، آن دمهای که دستان کوچکم را در دستان پر از محبتت قفل میکردی و کوچه پس کوچههای روستا را با هم می پایدیم. هنوز پندهای حکیمانهات در گوشم می پیچد و یا کودک بس شوخ درونت که در صورت…
الان که به قول خودت هم قد تو شدهام اما باز پشت تو امنترین جای عالم است اینبار برای فرار از همهمهی دنیا .
الانم که دستانم را در دستان لرزیده وسردت گره میزنم تمام آن روزها از جلوی چشمِ خیالم رد میشود وبغضی عجیب بر گلویم چنگ میزند و دلم باز کودکی کردن با تو را میخواهد پشت همان دیوار گِلی.
این بودن نابت را بی نهایت سپاس
از رب عظیم برایت عاقبت خیری و عافیت می طلبم باش تا همیشه خاطرات در وجودم جان بگیرد .
ورده
زمستان ۱۴۰۱
@vardeahmar
الانم که دستانم را در دستان لرزیده وسردت گره میزنم تمام آن روزها از جلوی چشمِ خیالم رد میشود وبغضی عجیب بر گلویم چنگ میزند و دلم باز کودکی کردن با تو را میخواهد پشت همان دیوار گِلی.
این بودن نابت را بی نهایت سپاس
از رب عظیم برایت عاقبت خیری و عافیت می طلبم باش تا همیشه خاطرات در وجودم جان بگیرد .
ورده
زمستان ۱۴۰۱
@vardeahmar
غروب که از سر کار بر میگشتم با برادر هم کارم حرفی زد که هنوز در فکرشم
گفتش که این نسل تازه به دوران رسیده به درد هیچی نمی خوردند حوصله هیچ کاریم ندارن ، غروب پسر بچه ی رو فرستاده بود پیشم بسته ای بیاره تعریفکرد که پدرش گفته عاصی شدم از دستش کار شب و روزش شده چت کردن با دختران ول چرخیدن در فضای مجازی...
خیلی تعجب کردم حقیقتا مگر این پسر چن سالشه ..
برادر میگفت بهش گفتم تو هنوز بچه ای برا این کارا گفته نه من بزرگ شدم گفتم پس چرا نمازتو نمی خونی گفته من هنوز بچه ام برا نماز😐
یک آن به روزهای رفتم در خیالم که دقیق همسن این بچه بودم که مسئولیت ۳۰ راس گوسفند رو با دوشیدنشون ، شیر دادن بره هاشون و کلی کارهای دیگه شونو داشتم ...
و اخر سر اوج خوشیم رسیدن به غروب بود تا برم پی بازی ...
وسطین وهفت سنگ گرگم به هوا ...
با تاریکی هوا با بدنی خاکی و خسته بر میگشتم خونه شاممو تموم نکرده رو پای مامان بزرگم خوابی عمیق من را با خود میبرد ....
@vardeahmar
گفتش که این نسل تازه به دوران رسیده به درد هیچی نمی خوردند حوصله هیچ کاریم ندارن ، غروب پسر بچه ی رو فرستاده بود پیشم بسته ای بیاره تعریفکرد که پدرش گفته عاصی شدم از دستش کار شب و روزش شده چت کردن با دختران ول چرخیدن در فضای مجازی...
خیلی تعجب کردم حقیقتا مگر این پسر چن سالشه ..
برادر میگفت بهش گفتم تو هنوز بچه ای برا این کارا گفته نه من بزرگ شدم گفتم پس چرا نمازتو نمی خونی گفته من هنوز بچه ام برا نماز😐
یک آن به روزهای رفتم در خیالم که دقیق همسن این بچه بودم که مسئولیت ۳۰ راس گوسفند رو با دوشیدنشون ، شیر دادن بره هاشون و کلی کارهای دیگه شونو داشتم ...
و اخر سر اوج خوشیم رسیدن به غروب بود تا برم پی بازی ...
وسطین وهفت سنگ گرگم به هوا ...
با تاریکی هوا با بدنی خاکی و خسته بر میگشتم خونه شاممو تموم نکرده رو پای مامان بزرگم خوابی عمیق من را با خود میبرد ....
@vardeahmar
وردة حمراء🥀
غروب که از سر کار بر میگشتم با برادر هم کارم حرفی زد که هنوز در فکرشم گفتش که این نسل تازه به دوران رسیده به درد هیچی نمی خوردند حوصله هیچ کاریم ندارن ، غروب پسر بچه ی رو فرستاده بود پیشم بسته ای بیاره تعریفکرد که پدرش گفته عاصی شدم از دستش کار شب و روزش…
نه خبری از اتاق و تخت خودت بود نه عروسک خرسی که بغلت کنی
نه برنامه مخصوص خواب بچه
دنیایت بی الایش تر از اینها بود همه چیزت را با دستانت لمس و با قلبت احساس میکردی ...
هنوزم یاد لقمه های روغن یا رب وسط بازی در خاطرم نرفته ...
چقدر ان زندگی را ما زندگی میکردیم ..
کاش بتوان ان لذت ها را برای این نسل وصف کرد باری دیگر انها را با کودکیشان آشتی داد دستانشان را با لمس خاک و درخت های کوچه آشنا کرد ...واقعا بغضی عجیب در گلوم بود و افسوسی زیاد برا این نسل ربات گونه ...
که نه طعم بازی را چشیدن با بدن های خاکی و اخر سرم با چشم های پف کرده و سرخ بعد فجر روگوشی هاشون خوابشون میبره ...
با خودم فکر میکنم ایا لذت اغوش بزرگترها را می چشند ..
ایا تا به حال رویای کودکانه نوازشگر خیالشان شده ..
بازی با بدنی خاکی و لبخندی مستانه چطور.؟
بذر ایمان با اذکار زیر لب مادر یا قران خوانی غروب های پدر در دلشان کاشته شده ...
واقعا دلم محنت بار است از آنچه که بر سر نوه های این امت اماده
دنیای به اندازه صفحه نمایشگر هاشون و معنویتی ویرانه
باخودم فک میکردم مقصر کیست این وسط؟؟
ورده
@vardeahmar
نه برنامه مخصوص خواب بچه
دنیایت بی الایش تر از اینها بود همه چیزت را با دستانت لمس و با قلبت احساس میکردی ...
هنوزم یاد لقمه های روغن یا رب وسط بازی در خاطرم نرفته ...
چقدر ان زندگی را ما زندگی میکردیم ..
کاش بتوان ان لذت ها را برای این نسل وصف کرد باری دیگر انها را با کودکیشان آشتی داد دستانشان را با لمس خاک و درخت های کوچه آشنا کرد ...واقعا بغضی عجیب در گلوم بود و افسوسی زیاد برا این نسل ربات گونه ...
که نه طعم بازی را چشیدن با بدن های خاکی و اخر سرم با چشم های پف کرده و سرخ بعد فجر روگوشی هاشون خوابشون میبره ...
با خودم فکر میکنم ایا لذت اغوش بزرگترها را می چشند ..
ایا تا به حال رویای کودکانه نوازشگر خیالشان شده ..
بازی با بدنی خاکی و لبخندی مستانه چطور.؟
بذر ایمان با اذکار زیر لب مادر یا قران خوانی غروب های پدر در دلشان کاشته شده ...
واقعا دلم محنت بار است از آنچه که بر سر نوه های این امت اماده
دنیای به اندازه صفحه نمایشگر هاشون و معنویتی ویرانه
باخودم فک میکردم مقصر کیست این وسط؟؟
ورده
@vardeahmar
اذکار :
میگویند راحت ترین عبادت است
اما من میگویم سخت ترین ان ست چون قلب درگیر آن است ...
کدام قلب !
قلبی سلیم ...
اگاه باش در این مسیر هولناک با بی نهایت طمع برای نفس که در کمین نشسته وهزاران راهزن ...
محکم تر بگیر این مشعل نورین را ...
راه بهشت طولانیست ....
ورده
@vardeahmar
میگویند راحت ترین عبادت است
اما من میگویم سخت ترین ان ست چون قلب درگیر آن است ...
کدام قلب !
قلبی سلیم ...
اگاه باش در این مسیر هولناک با بی نهایت طمع برای نفس که در کمین نشسته وهزاران راهزن ...
محکم تر بگیر این مشعل نورین را ...
راه بهشت طولانیست ....
ورده
@vardeahmar
نور✨
یکی از اسماء تو نور است
ظلمت درونم که نیازمند نور رحمت توست
وقلبی که سرشار از امید است
روزنه ای از نور در میان تاریکی های قلبم
از تو میخواهد نوری به وسعت مهربانیت
یا نور....
@vardeahmar
یکی از اسماء تو نور است
ظلمت درونم که نیازمند نور رحمت توست
وقلبی که سرشار از امید است
روزنه ای از نور در میان تاریکی های قلبم
از تو میخواهد نوری به وسعت مهربانیت
یا نور....
@vardeahmar