اللَّهُمَّ لَا سَهْلَ إِلَّا مَا جَعَلْتَهُ سَهْلًا، وَأَنْتَ تَجْعَلُ الْحَزْنَ إِذَا شِئْتَ سَهْلًا.
خدایا، هیچ آسانیای نیست مگر آنچه تو آسانش کنی، و تو اگر بخواهی، دشواری را نیز آسان میگردانی.
۱۴۰۵/۰۷/۱۶🤍🌱
خدایا، هیچ آسانیای نیست مگر آنچه تو آسانش کنی، و تو اگر بخواهی، دشواری را نیز آسان میگردانی.
۱۴۰۵/۰۷/۱۶🤍🌱
مُوَحِّد نِوِشت
تا اینکه موقع جداییِ همیشگی از عزیزی، بهترین دعایی که به ذهنم رسید این بود:
«دیدار به قیامت
«دیدار به قیامت
وچه تسلایی بزرگتر از اینکه بدانی در نگاه مؤمن، هیچ خداحافظیای پایان مطلق نیست.
ایمان، حتی در تلخترین وداعها معنایی برای دل پیدا میکند؛ چراکه آنسوی این رفتنها، امید به دیداری دوباره زنده است...
اینبار گرمی سلامی بدون جدایی...
ایمان، حتی در تلخترین وداعها معنایی برای دل پیدا میکند؛ چراکه آنسوی این رفتنها، امید به دیداری دوباره زنده است...
اینبار گرمی سلامی بدون جدایی...
اثر گناه بر اعمال و قلب مؤمن را نباید هرگز از یاد برد.
گناه، چون علفی هرز و مزاحم به دور گیاه سبز و پرطراوت اعمال میپیچد و از رشد و شادابیاش میکاهد؛ گاه بیآنکه متوجه باشی ریشههایش را در جانت میدواند و از برکت قدمهایت میکاهد.
اعمال نیک، توشهی عبور از بوران تاریکیهای پیش رو هستند، پس آنها را در پناه اخلاص حفظ کن و از آنچه طراوتشان را میگیرد برحذر باش.
در یک سینه دو قلب نیست؛ قلبی که لذت اخلاص و شیرینی تلاش در راه خدا را چشیده است، مبادا با سیاهی گناه غبارآلود شود... مبادا آنقدر به تیرگی خو بگیرد که از لذت بندگی دور بماند و از توفیق قدم برداشتن در راه حق محروم شود.
خدایا، قلبهایمان را به نور اخلاص زنده، اعمالمان را از آفت گناه محفوظ بدار و قدمهایمان را در راه بندگیات استوار کن و لحظهای ما را به خودمان وامگذار...
آمین🌱
#یادآوری
گناه، چون علفی هرز و مزاحم به دور گیاه سبز و پرطراوت اعمال میپیچد و از رشد و شادابیاش میکاهد؛ گاه بیآنکه متوجه باشی ریشههایش را در جانت میدواند و از برکت قدمهایت میکاهد.
اعمال نیک، توشهی عبور از بوران تاریکیهای پیش رو هستند، پس آنها را در پناه اخلاص حفظ کن و از آنچه طراوتشان را میگیرد برحذر باش.
در یک سینه دو قلب نیست؛ قلبی که لذت اخلاص و شیرینی تلاش در راه خدا را چشیده است، مبادا با سیاهی گناه غبارآلود شود... مبادا آنقدر به تیرگی خو بگیرد که از لذت بندگی دور بماند و از توفیق قدم برداشتن در راه حق محروم شود.
خدایا، قلبهایمان را به نور اخلاص زنده، اعمالمان را از آفت گناه محفوظ بدار و قدمهایمان را در راه بندگیات استوار کن و لحظهای ما را به خودمان وامگذار...
آمین🌱
#یادآوری
غروب بارانی و تاریک آخر هفتهی پاییز است.
تازه از مدرسه برگشتهای. چکمههای سبزت، گِلی و سرد، گوشهی ایوان جا ماندهاند. کیف خیسَت را مادر خالی کرده، کنار بخاری نفتی است و تخمههای نمکی در ماهیتابهی رنگ رفته، از گرمای بخاری کمکم خشک میشوند.
بشقابی گلسرخ از پوست نارنگی و قاچهای سیب، دم پنجرهی بخار گرفته است.
بیرون، صدای زنگولهی گوسفندهایی میآید که پدر، خیس از باران، از چرا به خانه آورده است.
فردا مدرسه تعطیل است و مشقی نداری...
تازه نصف خوراکیِ لهشدهات هم برای آخر شب، در جیب کاپشنت مانده است.
و تو، بیآنکه بدانی دنیا چه چیزهایی را برایت کنار گذاشته، همانجا، میان بوی بخاری نفتی و صدای باران، خوشبختترین آدم دنیا بودی...
#نوستالژی
تازه از مدرسه برگشتهای. چکمههای سبزت، گِلی و سرد، گوشهی ایوان جا ماندهاند. کیف خیسَت را مادر خالی کرده، کنار بخاری نفتی است و تخمههای نمکی در ماهیتابهی رنگ رفته، از گرمای بخاری کمکم خشک میشوند.
بشقابی گلسرخ از پوست نارنگی و قاچهای سیب، دم پنجرهی بخار گرفته است.
بیرون، صدای زنگولهی گوسفندهایی میآید که پدر، خیس از باران، از چرا به خانه آورده است.
فردا مدرسه تعطیل است و مشقی نداری...
تازه نصف خوراکیِ لهشدهات هم برای آخر شب، در جیب کاپشنت مانده است.
و تو، بیآنکه بدانی دنیا چه چیزهایی را برایت کنار گذاشته، همانجا، میان بوی بخاری نفتی و صدای باران، خوشبختترین آدم دنیا بودی...
#نوستالژی
معیار دوگانهتون واقعا تماشایه. برای دختران آذربایجان، قانون برداشتن حجاب را به رخ میکشید و برای دختران ایران، قانون حجاب را محکوم میکنید. انگار قانون فقط وقتی ارزش داره که نتیجهاش همون چیزی باشه که شما میخواید.
این نه دفاع از آزادی که مصادرهش به نفع سلیقهی شخصیه دوست عزیز...
کذابهای دورو...
این نه دفاع از آزادی که مصادرهش به نفع سلیقهی شخصیه دوست عزیز...
کذابهای دورو...
گاهی یک اتفاق ساده، عمیقترین درسهای توکل را به ما میآموزد... روایتی از روزهای آغاز یک زندگی و نشانهای کوچک از لطف بزرگ خدا را برایتان خواهم گفت ان شاءالله..
حتما بخوانید🤍
حتما بخوانید🤍
وردة حمراء🥀
گاهی یک اتفاق ساده، عمیقترین درسهای توکل را به ما میآموزد... روایتی از روزهای آغاز یک زندگی و نشانهای کوچک از لطف بزرگ خدا را برایتان خواهم گفت ان شاءالله.. حتما بخوانید🤍
رزقی که راهش را بلد بود...
میگفت تازه زندگیمان را شروع کرده بودیم. همسرم بهتازگی مغازهی کوچکی برای خودش دستوپا کرده بود و هرچه داشتیم، صرف سر و سامان دادن به آن شده بود. روزهای آغاز زندگیمان بود و حساب و کتابمان هنوز با دخلوخرج زندگی جور در نمیآمد.
یکی از دوستانم که او هم تازه ازدواج کرده بود، قرار بود برای شام به خانهمان بیاید.
کفش پاشنهبلندی داشتم که پیش از ازدواج خریده بودم و دیگر به کارم نمیآمد. آن را اینترنتی فروختم و پولش را به همسرم دادم تا مرغی درسته بخرد.
به همسرم گفتم: «برای پذیرایی میوه نداریم و حسابمان هم خالی است.»
اما همسرم در چنین وقتهایی از من متوکلتر بود. با آرامش گفت: «رزق مهمان، آمدنی است. اگر میوه هم نبود، ذهنت را درگیر این رسمهای نانوشته نکن...»
مرغ را پاک کردم و بار گذاشتم. پنجرهی آشپزخانه باز بود و من، مثل همیشه حین کار با خدا حرف میزدم.
حرفهایم ناشکری نبود؛ بیشتر نالههای دلی بود که هنوز جوان بود و تجربهی چندانی از زندگی نداشت. نگران بودم که مهمانمان بیاید و سفرهمان از آنچه در ذهن داشتم خالیتر باشد.
زیر لب میگفتم: خدایا، میدانم حالم را میبینی...
همان وقت، از حیاط پشتی صدای شرشر آب آمد. از پنجره سرک کشیدم. همسایهمان پتویی شسته بود و آن را در نامناسبترین جای ممکن، روی پشتبام پهن کرده بود. آب از خانهی سهطبقهی او پایین میآمد و روی بام خانهی کاهگلی کناری میچکید.
چشمم مسیر آب را دنبال کرد تا به سوراخی در دیوار رسید؛ جایی که موش کوچکی از آن بیرون آمده بود. سرش را جلو میبرد، جرعهای آب مینوشید و دوباره به سوراخ برمیگشت. چند بار این کار را تکرار کرد؛ محتاط و آرام، انگار میترسید همین آب اندک را هم از دست بدهد.
میگفت دستش روی دستگیرهی پنجره سست شده بود. دیگر حواسش به آشپزخانه نبود؛ گرمی اشکی را حس میکرد که آرام روی گونهاش لغزیده بود.
رو به آسمان کرد و گفت:
«خدایا! تو همان رزاقی که این موش کوچک را در دیواری که شاید سالهاست کسی سراغش نرفته فراموش نکردهای؛ حتی آب رفع تشنگیاش را هم از جایی برایش رساندهای. تو که چنین مخلوق کوچکی را از یاد نمیبری، چطور ممکن است ما را فراموش کنی؟»
میگفت آن صحنه برایش معجزه بود؛ نه از آن معجزههایی که جهان را زیرورو میکنند، بلکه از آن نشانههای کوچکی که درست در لحظهی نیاز، دل آدم را آرام میکنند. گویی خداوند به دلش گفته بود میبینمت؛ نگران نباش...
با جانی تازه به کارهایش برگشت.
هنوز یک ساعت نگذشته بود که زنگ خانه به صدا درآمد.
در را باز کرد و پدرش را دید؛ پدری که اهل روستا بود و بیخبر و بیمقدمه کمتر به دیدنش میآمد. با شوق به حیاط رفت تا به استقبالش برود.
پدر سلام کرد، اما چشمهای دختر روی دستانش ماند؛ دستهایی که چند نوع میوه در خود داشتند.
پرسید بابا، چه خبر، چه بیخبر!؟
پدر گفت: نمیدانم یکدفعه یادت افتادم. گفتم بیایم سری بهت بزنم...
پدر، ناگهان دلش برای دخترش تنگ شده بود؛ اما دختر چیزی میدانست که شاید پدر از آن خبر نداشت.
او باور داشت خدایی که لحظاتی پیش، از میان آب چکیده بر دیوار، راهی برای سیراب کردن موشی کوچک گشوده بود، حالا دل پدر را هم به یاد دخترش انداخته است؛ تا او نیز مأمور رساندن رزقی شود که دل تازهعروس را نگران کرده بود.
لبخند زد. دیگر میدانست آنچه از صبح دلش را مشغول کرده بود، هرگز از چشم خدا دور نمانده است...
میگفت تازه زندگیمان را شروع کرده بودیم. همسرم بهتازگی مغازهی کوچکی برای خودش دستوپا کرده بود و هرچه داشتیم، صرف سر و سامان دادن به آن شده بود. روزهای آغاز زندگیمان بود و حساب و کتابمان هنوز با دخلوخرج زندگی جور در نمیآمد.
یکی از دوستانم که او هم تازه ازدواج کرده بود، قرار بود برای شام به خانهمان بیاید.
کفش پاشنهبلندی داشتم که پیش از ازدواج خریده بودم و دیگر به کارم نمیآمد. آن را اینترنتی فروختم و پولش را به همسرم دادم تا مرغی درسته بخرد.
به همسرم گفتم: «برای پذیرایی میوه نداریم و حسابمان هم خالی است.»
اما همسرم در چنین وقتهایی از من متوکلتر بود. با آرامش گفت: «رزق مهمان، آمدنی است. اگر میوه هم نبود، ذهنت را درگیر این رسمهای نانوشته نکن...»
مرغ را پاک کردم و بار گذاشتم. پنجرهی آشپزخانه باز بود و من، مثل همیشه حین کار با خدا حرف میزدم.
حرفهایم ناشکری نبود؛ بیشتر نالههای دلی بود که هنوز جوان بود و تجربهی چندانی از زندگی نداشت. نگران بودم که مهمانمان بیاید و سفرهمان از آنچه در ذهن داشتم خالیتر باشد.
زیر لب میگفتم: خدایا، میدانم حالم را میبینی...
همان وقت، از حیاط پشتی صدای شرشر آب آمد. از پنجره سرک کشیدم. همسایهمان پتویی شسته بود و آن را در نامناسبترین جای ممکن، روی پشتبام پهن کرده بود. آب از خانهی سهطبقهی او پایین میآمد و روی بام خانهی کاهگلی کناری میچکید.
چشمم مسیر آب را دنبال کرد تا به سوراخی در دیوار رسید؛ جایی که موش کوچکی از آن بیرون آمده بود. سرش را جلو میبرد، جرعهای آب مینوشید و دوباره به سوراخ برمیگشت. چند بار این کار را تکرار کرد؛ محتاط و آرام، انگار میترسید همین آب اندک را هم از دست بدهد.
میگفت دستش روی دستگیرهی پنجره سست شده بود. دیگر حواسش به آشپزخانه نبود؛ گرمی اشکی را حس میکرد که آرام روی گونهاش لغزیده بود.
رو به آسمان کرد و گفت:
«خدایا! تو همان رزاقی که این موش کوچک را در دیواری که شاید سالهاست کسی سراغش نرفته فراموش نکردهای؛ حتی آب رفع تشنگیاش را هم از جایی برایش رساندهای. تو که چنین مخلوق کوچکی را از یاد نمیبری، چطور ممکن است ما را فراموش کنی؟»
میگفت آن صحنه برایش معجزه بود؛ نه از آن معجزههایی که جهان را زیرورو میکنند، بلکه از آن نشانههای کوچکی که درست در لحظهی نیاز، دل آدم را آرام میکنند. گویی خداوند به دلش گفته بود میبینمت؛ نگران نباش...
با جانی تازه به کارهایش برگشت.
هنوز یک ساعت نگذشته بود که زنگ خانه به صدا درآمد.
در را باز کرد و پدرش را دید؛ پدری که اهل روستا بود و بیخبر و بیمقدمه کمتر به دیدنش میآمد. با شوق به حیاط رفت تا به استقبالش برود.
پدر سلام کرد، اما چشمهای دختر روی دستانش ماند؛ دستهایی که چند نوع میوه در خود داشتند.
پرسید بابا، چه خبر، چه بیخبر!؟
پدر گفت: نمیدانم یکدفعه یادت افتادم. گفتم بیایم سری بهت بزنم...
پدر، ناگهان دلش برای دخترش تنگ شده بود؛ اما دختر چیزی میدانست که شاید پدر از آن خبر نداشت.
او باور داشت خدایی که لحظاتی پیش، از میان آب چکیده بر دیوار، راهی برای سیراب کردن موشی کوچک گشوده بود، حالا دل پدر را هم به یاد دخترش انداخته است؛ تا او نیز مأمور رساندن رزقی شود که دل تازهعروس را نگران کرده بود.
لبخند زد. دیگر میدانست آنچه از صبح دلش را مشغول کرده بود، هرگز از چشم خدا دور نمانده است...
وردة حمراء🥀
رزقی که راهش را بلد بود... میگفت تازه زندگیمان را شروع کرده بودیم. همسرم بهتازگی مغازهی کوچکی برای خودش دستوپا کرده بود و هرچه داشتیم، صرف سر و سامان دادن به آن شده بود. روزهای آغاز زندگیمان بود و حساب و کتابمان هنوز با دخلوخرج زندگی جور در نمیآمد.…
رزق، راهش را بلد است حتی اگر ما نشانیاش را ندانیم...
نگران نباش...
نگران نباش...