وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
385 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
بردگان غم
امروز به لطف بستر فضای مجازی، غم هم راهی برای دیده‌شدن پیدا کرده است و هرچه تراژیک‌تر، پرطرفدارتر.
تصویرها، نوشته‌ها و روایت‌هایی که قرار است بغض را به گلو بیاورند و تاریکی‌های درون آدم را لمس کنند، آن‌قدر تکرار و بزرگ شده‌اند که گاهی خود رنج، از یک واقعیت زندگی به هویتِ آدم تبدیل می‌شود؛ انگار هرچه زخمی‌تر باشی روایتت ارزشمندتر است و هرچه غمگین‌تر نشان بدهی سهم بیشتری از دیده‌شدن داری.
حالا دیگر گاهی برای رنج، بازار ساخته‌ایم؛
بازاری که در آن غم را عرضه می‌کنیم. از زخم‌هایمان روایت می‌سازیم و حتی بی‌آنکه بدانیم بر سر اینکه چه کسی بیشتر رنج کشیده مسابقه می‌دهیم.
اما غم قرار نبود این‌قدر بزرگ شود.
دنیا از ابتدا قرارگاه آسودگی همیشگی نبوده است؛ فراز و فرود، رسیدن و نرسیدن، فقدان و شادی، همه بخشی از همین گذر کوتاه‌اند. قرآن نیز وقتی از ابتلا سخن می‌گوید، آن را بخشی از مسیر انسان معرفی می‌کند:
وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ
«و قطعاً شما را با چیزی از ترس و گرسنگی و کاستی در اموال و جان‌ها و محصولات می‌آزماییم؛ و شکیبایان را بشارت ده.»
(بقره ۱۵۵)
مسئله خود رنج نیست؛ مسئله آنجاست که رنج را آن‌قدر بزرگ کنیم که مقصد را از یاد ببریم.
اگر تمام کاری که با رنج می‌کنیم نمایش دادن آن باشد، اگر هر زخم را به ویترین ببریم و هر اندوه را خوراک دیده‌شدن کنیم دیگر از ابتلا عبور نمی‌کنیم؛ در آن ساکن می‌شویم.
و حساب مومن جداست.
او می‌داند دنیا ماندنی نیست و هیچ غمی قرار نیست تا ابد بماند. می‌داند صبر، فقط تحمل منفعلانه‌ی درد نیست، می‌تواند راهی برای رشد باشد. می‌داند بعضی رنج‌ها را باید زیست، از آن‌ها آموخت و در نهایت به خدا سپرد، نه اینکه برایشان هویت بسازیم.
رنج، اگر در مسیر ایمان قرار بگیرد می‌تواند نردبان باشد؛ اما اگر به نمایش گذاشته شود خیلی زود به قفس تبدیل می‌شود.
شاید بد نباشد گاهی از خودمان بپرسیم
آیا داریم از رنجمان عبور می‌کنیم یا فقط داریم آن را زیباتر نمایش می‌دهیم؟

#خودنصیحتی
در حیاط مسجد نشسته‌ایم.
پرده‌های مسجد کشیده شده و شاید تاریک‌تر از همیشه است.
نسیم خنکی می‌وزد و ریحان‌های لب دیوار و درخت کوچک انار را به وجد آورده.
او هم با سؤال‌ها و خنده‌های کودکانه‌اش، گرما‌بخش این خلوت است.
چای هر دویمان سرد شده؛
اما آسمان امشب عجیب زیبا و پرحرف است.
ماه، آرام و بی‌صدا از میان تاریکی سر برآورده؛
نه برای اینکه تاریکی را انکار کند،
برای اینکه نشانمان بدهد تاریکی، هرچقدر هم عمیق باشد، قدرت خاموش کردن نور را ندارد.
ماه امشب قهرمان این خلوت است؛
راوی آرام امیدی که اهل هیاهو نیست،
اما آن‌قدر محکم است که در دلِ‌ این همه سیاهی ایستاده است.
همین که آن بالاست، میان این همه تاریکی، کافی‌ست بفهمیم؛
شب هرگز صاحب تمام آسمان نیست.
و شاید حال آدم هم همین باشد؛
گاهی باید در تاریکی نشست،
چای سرد شود و حرف‌ها نیمه‌تمام بمانند
و فقط به نوری نگاه کرد که هنوز سر جایش ایستاده است.
امشب ماه را نگاه می‌کنیم
و یادمان می‌آید بعضی شب‌ها فقط شب‌اند؛
نه پایان راه،
نه شکست نور،
نه آخرین فصل قصه.
گاهی کافی‌ست نور، فقط خاموش نشود؛
باقی راه را خودش پیدا می‌کند.
تو هم حسش می‌کنی؟!

#شب
می‌گفت: من، همان شاعر بی‌شعرم؛
پر از حرف و بی‌واژه...
آشفتگی‌هایت را به سجاده بیاور؛
کوله‌بار رنجت را همان‌جا زمین بگذار.
خستگی را در دل سجده‌ها از قلبت بتکان
آرام بگیر،
و دوباره به دنیا برگرد؛
آرام‌تر، سبک‌تر و قوی‌تر...
نماز، قرار دل است
وقتی دنیا بی‌قرارمان کرده است....
هر نامت، پناهی‌ست برای یک بی‌قراری
و هر صفتت، دری به سوی آرامش...
وردة حمراء🥀
هر نامت، پناهی‌ست برای یک بی‌قراری و هر صفتت، دری به سوی آرامش...
عزیزی میان ما بود که هر وقت در سردرگمی و ناچاری مشکلی می‌ماندیم آرام می‌گفت:
«شک ندارم، یکی از نام‌های خدا را فراموش کرده‌اید.»
راست می‌گفت
کسی که دلش را به اسماءالله گره زده باشد
امیدش آسان رنگ نمی‌بازد و ریسمان توکلش را به این زودی رها نمی‌کند.
پس هرگاه دلت بی‌قرار شد
هرگاه دستت از گشودن گره‌های زندگی کوتاه ماند
چشم‌هایت را ببند و او را بخوان؛
با نامی که در آن لحظه، پناه جانت می‌شود.
اسماءالله را فقط حفظ نکن؛
معنایشان را بفهم در زندگی‌ات بشناس و با آن‌ها خدا را بخوان.
شک نکن روزی در یک بن‌بست
نامی را به یاد می‌آوری که تمام آنچه از آن می‌ترسیدی
در برابر آن نام کوچک میشود...
اللَّهُمَّ صَلِّ وسلِّم عَلىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلىٰ آلِه و صَحبِه‌ی أجمعين🤍🌱
سخت‌ترین روزها، صادقانه‌ترین روزهای ایمان‌اند.
غروب‌های آبادی، سکون دیگری دارند؛
اما بعضی غروب‌ها برای من عزیزترند،
وقتی صدای اذان مغرب، با صدای برادرم در آبادی می‌پیچد. این غروبها خدا جور دیگری قلبم را به دیدار میخواند.
چه شیرین است دیدن عزیزانت، وقتی به حق نزدیک می‌شوند؛
انگار نزدیکی آن‌ها به خدا، دل تو را هم آرام می‌کند.
و چه سخت است دیدن فاصله گرفتنشان از راه هدایت؛
فاصله‌ای که هیچ راهی برایش کوتاه نیست و سخت‌تر از هر فاصله‌‌ای که میان ادم‌هاست.
خدایا، عزیزانمان را به خودت نزدیک کن
و ما را از کسانی قرار بده که یکدیگر را به سوی تو می‌خوانند.
آمین🌱
قاصدان بی‌صدایِ پاییزجان، خوش آمدید🍂🍁
چشم گرداندم و در هر سو رفتن و فنا دیدم
و دلم بی‌اختیار به تو پناه برد؛
به تو که حی و قیومی، ابدی و پابرجا...
اگر قرار است یکی‌مان
داغ دیگری را در فراق مرگ، به دل ببرد
الهی آن دل، دلِ من باشد...
هر صبح و شام خوب است با جانمان تازه کنیم آنچه را که شاید بارها با زبان گفته‌ایم؛
اینکه پروردگارمان را شناخته‌ایم و به پروردگاری او دل داده‌ایم،
اسلام را راه زندگی‌مان پذیرفته‌ایم،
و محمد ﷺ را پیامبری دانسته‌ایم که باید راه رفتن را از او بیاموزیم.
رضایت از الله، یعنی دل به حکمتش سپردن؛ حتی آنجا که حکمتش را نمی‌فهمیم.
رضایت از اسلام، یعنی خواستن اینکه زندگی‌مان را با فرمان او بسنجیم نه با خواسته‌های خودمان.
و رضایت از محمد ﷺ یعنی باور کنیم راهی که او آورده، خیر دنیا و آخرت ماست.
چه اقرار زیبایی‌ست؛ سه بار در هر صبح و شام، نه برای اینکه فقط گفته باشیم بلکه برای اینکه به یاد بیاوریم چه کسی را پروردگار گرفته‌ایم، چه دینی را برگزیده‌ایم و پیرو کدام پیامبریم.
«رَضِيتُ بِاللَّهِ رَبًّا، وَبِالإِسْلَامِ دِينًا، وَبِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ نَبِيًّا»
#اذکار
عبدالله
احساست از دیدن این صحنه چیست
خوشا به آرامشتان، چراغی که روشن‌کردید تا به الان، بر چهره‌ی مدینه پیداست و روشنی‌بخش مسیر هزاران دل بوده و هست.
بله، چراغی که با دل و باور روشن شود همینقدر پرشکوه است و محبوب...
و ماه شاهد عینی این حقیقت است...
زندگی گاهی روحت را با تمام قدرت در چنگ می‌گیرد و می‌فشارد؛
با هجوم دردها، فراق‌ها و نشدن‌ها
با خلوت بعضی مسیرهای روشن
و دیدن باتلاق‌هایی که گاهی در زینت و زیبایی پنهان شده‌اند.
و تویی که میان موج‌های بی‌باک
هنوز در تقلایی
چشم‌هایت در سختی مسیر
به دنبال نوری‌ست که راه را نشانت دهد
و دلت را گرم کند و نایی دوباره در زانو‌هایت بدمد
و میان تمام این هیاهو
کجا امن‌تر از کلام او؟
و کدامین ندا صادق‌تر از ندایی که
در میانه‌ی راه، آرامت می‌کند و می‌گوید:

وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا (طور. ۴۸)
بر فرمان پروردگارت شکیبا باش؛
که تو زیر نگاه مایی.


#باقرآن
امروز، همین‌طور که خیال‌کنان از پیاده‌روی خیابان می‌گذشتم، از دمِ خانه‌ای رد شدم که برای عابران، آب‌سردکنی کنار در گذاشته بودند. از دیدن این کار کوچک و دوست‌داشتنی به وجد آمدم.
چند قدم جلوتر دم خانه‌ای دیگر که چند پله داشت، چشمم به قوطی‌های روغن و سطل‌های ازکارافتاده‌ای افتاد که صاحبخانه با ذوق، در آن‌ها ریحان و نعنا کاشته بود، درست کنار راه آدمها.
بی‌اختیار هنگام رد شدن دستی روی برگ‌هایشان کشیدم، چشم‌هایم را بستم و از بوی خوشی که روی دستم مانده بود، لذت بردم.
با خودم فکر کردم چه کارهای کوچکی که اثرات بزرگی می‌سازند.
در خانه‌ات بسته است و زندگی‌ات در جریان؛ اما می‌توانی چیزی بیرون از آن بگذاری که حالِ رهگذری را خوب کند؛ یک آب‌سردکن، چند بوته‌ی نعنا و ریحان، یا هر چیز کوچکی که بگوید: این‌جا کسی به حال آدم‌هایی که از این راه می‌گذرند فکر کرده است.
شاید خوبی همیشه در کارهای بزرگ و پرسر‌وصدا نباشد؛ گاهی در همین چیزهای کوچک و بی‌ادعاست که سهمی از زیبایی دنیا را به دیگران می‌دهیم.
امروز از آن محله رد شدم، اما چیزی از آن محله با من برگشت، بوی ریحان و نعنا روی دستم، و این فکر شیرین که
آدم می‌تواند حتی پشت در بسته‌ی خانه‌اش هم سهمی در خوش‌تر شدن حال دیگران داشته باشد.
چه محله‌ی خوش‌ذوقی بودند؛ آدم دلش می‌خواست کمی آهسته‌تر از کنار خانه‌هایشان رد شود...

#یومیات
به آن‌ها بگو که رفتن‌های ما هجرت نبود!
گریز بود
سفر نکردیم
کوچانده شدیم!

سلمان امین
عددها به سرعت بزرگ‌تر می‌شوند و فرصت‌ها، کوتاه‌تر...
۲۹ سالگیم سلام...

۱۴۰۵/۰۶/۳۱🤍