وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
387 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
مداد و پاکُّن
مسال در دورهٔ تابستانی از ده نفر دختری که اینجا بودن پنج نفرشون حفظ جزء سی رو تمام کردند و چقدر خوشحال بودن خودشون، خوشحالیش مثل بارانه... در کلاسمون یک باران زیبای کوچک هم داریم که مثل لبخنده و نمیشه ببینیش و دوستش نداشته باشی...
از کردستان تا آن جنوبِ بارانی، سلام. 🌧️
متنت را که خواندم، به فکر رفتم که ما امسال را چه کردیم؟ چه گذشت و چه چیزهایی از این روزها برایمان ماند...
شاید نه به کیفیت مکتب شما، اما در مسجد قدیمی ما، با سقف کوتاه و فضای کوچک، مکتبی کوچک برپاست.
کلاس تابستانی بچه‌های ابتدائی ما هنوز تمام نشده و ما تا آخر شهریور مهمان این روزهاییم.
از دخترانم، نه نفر جزء سی را به پایان رسانده‌اند و حالا در سوره‌های مزمل و جن مانده‌اند؛ و باقی، نفس‌های آخر و شادیِ رسیدن به اتمام جزء سی را تجربه می‌کنند.
چهارشنبه‌ی پیش، امتحان پنجاه حدیث از ریاض‌الصالحین را هم با موفقیت پشت سر گذاشتند.
امروز کتاب کار «اسماءالله» را شروع کردیم؛ باشد که تابستان را با توشه‌ای بیشتر و دل‌هایی محکم‌تر به پایان برسانیم و این بچه‌ها را با باورهایی استوارتر به مدرسه‌های بی‌پناهشان بسپاریم...
امروز اسماءالحسنی هم کار کردیم تا برای جشن تابستانی آماده باشیم.
راستی داشت یادم می‌رفت؛ داستان پیامبرانمان هم امروز به بی‌تابی سرورمان موسی علیه‌السلام در همراهی با خضر رسید.
و الحمدلله برای این فرصت؛ برای این روزهای کوچک و پربرکت، و برای مجالِ تربیت نسلی نو...🤍
و یارب نیت‌مان را خالص کن و تلاش‌های کوچک‌مان را پربار...
و الحمدلله رب العالمین...

#دخترانم
تا بخوان یه ریتم بخونن
نمیدونید چه دعوایه سرکلاس😑
ایمان فقط باور داشتن نیست؛ جهتی‌ است که آدم را از درون مرتب می‌کند. وقتی ایمان در دل ریشه داشته باشد خواسته‌ها دیگر فرمانروای آدم نیستند، صبر ممکن می‌شود، خویشتن‌داری معنا پیدا می‌کند و انسان یاد می‌گیرد هرچه را می‌خواهد لزوماً دنبال نکند.
به قول دوستی هیچ‌چیز به قدرت ایمان، این دیوِ سرکش درون را رام نمی‌کند. ایمان، آدم را از خود بی‌قرارش عبور می‌دهد؛ از آن «من»ی که هر خواستن را حقش می‌پندارد و هر نرسیدن را شکست.

﴿وَمَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ﴾
و شاید همین یکی از عمیق‌ترین وجوه ایمان باشد؛ اینکه خدا فقط دست آدم را در مسیر نگیرد، بلکه قلبش را هدایت کند. پیش از آنکه راه را عوض کند نگاه آدم به راه را تغییر دهد، و پیش از آنکه خواسته‌هایش را برآورده کند، خواستن‌هایش را تربیت کند.
قلب که هدایت شود آدم کم‌کم یاد می‌گیرد چه چیز را بخواهد، از چه چیز بگذرد و برای چه چیزی بایستد.
از زیباترین شکل‌های هدایت همین است؛ اینکه خدا آن‌قدر درونت را به خیر نزدیک کند که خودت خیر را بخواهی...خودت! این خیلی حرفه...

#باقرآن
صلوات، ذکری که در رحمت را به روی دل باز می‌کند🤍
اللهم صلِّ وسلم وبارک على نبینا محمد ﷺ
آن روز استاد به من و استاد‌یار دیگر گفت که برای کلاس جدید، شاگردی ویژه داریم.
بعدها فهمیدیم شاگرد جدیدمان در کلاس مجازی صرف و نحو، نابیناست.
طالب علمی که کتابی پیش رویش نیست؛
صیغه‌های صرف را باید بی‌آنکه چیزی بنویسد، در ذهن و با گوش دنبال کند. نه صفحه‌ای که زیرش خط بکشد، نه جدولی که دوباره به آن نگاه کند، فقط صدای درس و حافظه‌ای که باید همه‌چیز را در خود نگه دارد.
او درس‌ها را گوش می‌داد و تمرین‌ها را با همان صدای خودش، به صورت ویس می‌فرستاد. هرچه درس‌ها جلوتر رفتند و مباحث سخت‌تر شدند، تلاش او را بیشتر دیدیم.
تصحیح تمرین‌هایش با من نبود، اما ویس‌هایش را باز می‌کردم و گوش می‌دادم.
دلم می‌خواست صدایش را بشنوم؛ نه از روی کنجکاوی، برای انگیزه.

او برای شنیدن همان چیزی که ما بی‌زحمت می‌بینیم، باید بارها گوش می‌داد. برای پیدا کردن یک اشتباه، باید دوباره و دوباره برمی‌گشت.
امروز ویسی از او را برای استاد شنیدم.
صدایش می‌لرزید. بغض سنگینی در کلماتش بود و آثار گریه‌ی پیش از آن هنوز در صدایش مانده بود.
گفت: «شاید رها کنم... برایم سخت شده. هرچه گوش می‌دهم تمرین‌هایم غلط دارند...»
همین... باز در ویس بعدی با رگه‌ای از امید در صدایش گفته بود می‌مانم، می‌مانم و باز تلاش میکنم...
و من دیگر نتوانستم بی‌تفاوت گوش بدهم.
بغضم گرفت؛ برای صدایی که از ناتوانی خودش نمی‌نالید، از خستگی تلاشش می‌گفت. برای کسی که تلاش کرده بود و این بار، نه از بی‌حوصلگی نه از تنبلی نه از کم‌کاری، که از سختی تحمیل‌شده‌ی راه، به جایی رسیده بود که می‌خواست دست بکشد.
و من به خودم فکر کردم.
به تمام روزهایی که چشم داشتم و نخواندم. گوش داشتم و نشنیدم. توان داشتم و عقب انداختم.
آن لحظه فهمیدم شاید قرار نبود ما به او چیزی یاد بدهیم.
شاید او آمده بود تا بی‌آنکه بداند آینه‌ای جلوی صورت ما بگیرد؛ تا ببینیم چقدر از چیزهایی که خدا بی‌حساب در اختیارمان گذاشته کم استفاده می‌کنیم و چقدر آسان، نامِ تنبلی‌مان را سختی زندگی و یا نبود وقت‌کافی می‌گذاریم.
و چه تلخ است اینکه گاهی کسی که از نعمت دیدن محروم است، بیشتر از ما راه را می‌بیند.
او به همه‌ی ما یاد داد که تلاش، می‌تواند روشنی راه باشد؛ حتی وقتی جلو چشم‌هایت تاریکی‌ست...

قدمت استوار ای‌ روشن‌دل پرتلاش...
ابن‌قیم رحمه‌الله می‌گوید: «خانه‌های بهشت با ذکر ساخته می‌شوند؛ پس هرگاه ذاکر از ذکر بازایستد، فرشتگان نیز از ساختن بازمی‌ایستند.»


چه سرمایه‌ای شیرین‌تر از ذکری که هم نصیب دل است و هم بنای خانه‌ای در آخرت؟
تو آن رؤیای شیرینی
که صبح‌ها در نسیم پیدایت می‌کنم
ظهرها، میان نخستین دقایق خواب
و عصرها
لای بوی گلابی‌های نو‌رسیده

پاییز که می‌رسد
دوباره تویی
که در عطرش می‌خوانمت
من تو را
می‌خوانمت...

در هر صبح
در هر باران
در هر سکوت تپنده‌ی شب
ردی از توست
که می‌پایمش...

🖊ورده
بعد از فوت پدربزرگ و تقسیم زمین‌ها، باغ کوچک زردآلو سهم عموی کوچکم شد. چند روز ‌پیش پدرم تعریف کرد که عمو همه‌ی آن درختان را بریده است...
نمی‌دانم چرا اما انگار با شنیدن این حرف، چیزی درونم فرو ریخت؛ صدای لرزیدن صدها خاطره بود.
بی‌اختیار ده‌ها صحنه از گوشه‌های خیالم گذشت. روزهای آبیاری پدربزرگ با آن دستان پینه‌بسته‌اش، طعم دلچسب آن چای آتشی‌ در کنار او روبه‌روی نسیم عصرهای بهاری، آن همه بازی و پنهان‌شدن پشت درخت‌ها و لابه‌لای سبزه‌ها با برادرم...
آن درخت‌ها فقط درخت نبودند؛ هرکدامشان شاهد بخشی از کودکی ما بودند. سایه‌شان، بوی شکوفه‌ها و زردآلوهایشان و حتی راه‌های باریکی که میانشان می‌دویدیم، همه در حافظه‌ام مانده بود.
حالا که فکرش را می‌کنم دلم بیشتر از خود درخت‌ها برای آن روزها گرفته است؛ برای پدربزرگ، برای عصرهای بهاری، برای بازی‌های کودکی و برای باغی که خیال می‌کردم همیشه گوشه‌ای از زندگی‌مان خواهد ماند...
نمی‌دانم چرا این‌قدر دلم گرفت و آن اشکها.. شاید چون بعضی جاها فقط یک تکه زمین نیستند؛ خانه‌ی خاطرات آدم‌اند و آن باغ برای من یکی از همان جاها بود...

چه می‌دانستم آن روز آخرین بار است که می‌بینمشان؛ کاش بیشتر نگاهشان می‌کردم...
آدمی نمی‌داند کدام دیدار، آخرین دیدار است.

#خاطرات
وردة حمراء🥀
آن روز استاد به من و استاد‌یار دیگر گفت که برای کلاس جدید، شاگردی ویژه داریم. بعدها فهمیدیم شاگرد جدیدمان در کلاس مجازی صرف و نحو، نابیناست. طالب علمی که کتابی پیش رویش نیست؛ صیغه‌های صرف را باید بی‌آنکه چیزی بنویسد، در ذهن و با گوش دنبال کند. نه صفحه‌ای که…
به عرض برسونم
حالا که اینقدر این پست رو دوست‌ داشتید و برای همه‌مون تلنگر بود
این مژده رو هم بدم که این خواهرمون الحمدلله مشغول حفظ هستن و ده جزء را حفظ کرده‌اند ماشاءالله...
آدم واقعا غبطه میخوره و برای حال خودش تأسف...
شبِ من گمشده در کوچه‌ی بی‌خوابی‌ها...
صلوات، سرمه‌ی چشم‌هایی‌ست که از دیدار محروم ماندند و سهمشان از آن جمال، محبت و صلوات شد🌱

اللهم صلِّ وسلِّم وبارك على نَبيّنا
محمد وعلى آله وصحبه أجمعين🌱
وردة حمراء🥀
رعد محمد الکردی*صدای قرآن
سوره‌ی بقره طولانی‌ست، شاید برای همین باید بیشتر با آن ماند، بیشتر شنید، بیشتر فهمید و بیشتر به آن برگشت.
آیاتش می‌توانند چراغ روزهای ما باشند در انتخاب‌ها، ترس‌ها، سختی‌ها و لحظه‌هایی که راه برایمان روشن نیست.
بیاییم بقره را فقط حفظ نکنیم فقط تلاوتش نکنیم؛ بگذاریم آیاتش در زندگی‌مان جاری شوند.
شاید آن روز همان نوری که در زندگی‌مان روشن کرده‌ایم چراغ راه قیامتمان هم باشد...
بقره را جدی بگیریم🤍
وردة حمراء🥀
رعد محمد الکردی*صدای قرآن
«اقْرَؤُوا سُورَةَ الْبَقَرَةِ، فَإِنَّ أَخْذَهَا بَرَكَةٌ، وَتَرْكَهَا حَسْرَةٌ»
«سورهٔ بقره را بخوانید؛ زیرا برگرفتن و همراه شدن با آن برکت است و ترک کردنش موجب حسرت است.»

صحیح مسلم ۸۰۴🤍
ماه، خودش نمی‌داند چه غزل آرامی‌ست وقتی شب به تماشایش می‌نشیند...
و دعا راز روشنی مسیر است...
فراموش نکن!
۰۵/۰۶/۰۲
آسمان ابری بود و صبح، از لابه‌لای آن خودش را به رخ می‌کشید...

طلوع امروز...
بردگان غم
امروز به لطف بستر فضای مجازی، غم هم راهی برای دیده‌شدن پیدا کرده است و هرچه تراژیک‌تر، پرطرفدارتر.
تصویرها، نوشته‌ها و روایت‌هایی که قرار است بغض را به گلو بیاورند و تاریکی‌های درون آدم را لمس کنند، آن‌قدر تکرار و بزرگ شده‌اند که گاهی خود رنج، از یک واقعیت زندگی به هویتِ آدم تبدیل می‌شود؛ انگار هرچه زخمی‌تر باشی روایتت ارزشمندتر است و هرچه غمگین‌تر نشان بدهی سهم بیشتری از دیده‌شدن داری.
حالا دیگر گاهی برای رنج، بازار ساخته‌ایم؛
بازاری که در آن غم را عرضه می‌کنیم. از زخم‌هایمان روایت می‌سازیم و حتی بی‌آنکه بدانیم بر سر اینکه چه کسی بیشتر رنج کشیده مسابقه می‌دهیم.
اما غم قرار نبود این‌قدر بزرگ شود.
دنیا از ابتدا قرارگاه آسودگی همیشگی نبوده است؛ فراز و فرود، رسیدن و نرسیدن، فقدان و شادی، همه بخشی از همین گذر کوتاه‌اند. قرآن نیز وقتی از ابتلا سخن می‌گوید، آن را بخشی از مسیر انسان معرفی می‌کند:
وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ
«و قطعاً شما را با چیزی از ترس و گرسنگی و کاستی در اموال و جان‌ها و محصولات می‌آزماییم؛ و شکیبایان را بشارت ده.»
(بقره ۱۵۵)
مسئله خود رنج نیست؛ مسئله آنجاست که رنج را آن‌قدر بزرگ کنیم که مقصد را از یاد ببریم.
اگر تمام کاری که با رنج می‌کنیم نمایش دادن آن باشد، اگر هر زخم را به ویترین ببریم و هر اندوه را خوراک دیده‌شدن کنیم دیگر از ابتلا عبور نمی‌کنیم؛ در آن ساکن می‌شویم.
و حساب مومن جداست.
او می‌داند دنیا ماندنی نیست و هیچ غمی قرار نیست تا ابد بماند. می‌داند صبر، فقط تحمل منفعلانه‌ی درد نیست، می‌تواند راهی برای رشد باشد. می‌داند بعضی رنج‌ها را باید زیست، از آن‌ها آموخت و در نهایت به خدا سپرد، نه اینکه برایشان هویت بسازیم.
رنج، اگر در مسیر ایمان قرار بگیرد می‌تواند نردبان باشد؛ اما اگر به نمایش گذاشته شود خیلی زود به قفس تبدیل می‌شود.
شاید بد نباشد گاهی از خودمان بپرسیم
آیا داریم از رنجمان عبور می‌کنیم یا فقط داریم آن را زیباتر نمایش می‌دهیم؟

#خودنصیحتی
در حیاط مسجد نشسته‌ایم.
پرده‌های مسجد کشیده شده و شاید تاریک‌تر از همیشه است.
نسیم خنکی می‌وزد و ریحان‌های لب دیوار و درخت کوچک انار را به وجد آورده.
او هم با سؤال‌ها و خنده‌های کودکانه‌اش، گرما‌بخش این خلوت است.
چای هر دویمان سرد شده؛
اما آسمان امشب عجیب زیبا و پرحرف است.
ماه، آرام و بی‌صدا از میان تاریکی سر برآورده؛
نه برای اینکه تاریکی را انکار کند،
برای اینکه نشانمان بدهد تاریکی، هرچقدر هم عمیق باشد، قدرت خاموش کردن نور را ندارد.
ماه امشب قهرمان این خلوت است؛
راوی آرام امیدی که اهل هیاهو نیست،
اما آن‌قدر محکم است که در دلِ‌ این همه سیاهی ایستاده است.
همین که آن بالاست، میان این همه تاریکی، کافی‌ست بفهمیم؛
شب هرگز صاحب تمام آسمان نیست.
و شاید حال آدم هم همین باشد؛
گاهی باید در تاریکی نشست،
چای سرد شود و حرف‌ها نیمه‌تمام بمانند
و فقط به نوری نگاه کرد که هنوز سر جایش ایستاده است.
امشب ماه را نگاه می‌کنیم
و یادمان می‌آید بعضی شب‌ها فقط شب‌اند؛
نه پایان راه،
نه شکست نور،
نه آخرین فصل قصه.
گاهی کافی‌ست نور، فقط خاموش نشود؛
باقی راه را خودش پیدا می‌کند.
تو هم حسش می‌کنی؟!

#شب
می‌گفت: من، همان شاعر بی‌شعرم؛
پر از حرف و بی‌واژه...