وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
388 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
توکل🤍🌱
وردة حمراء🥀
توکل🤍🌱
اعتماد می‌کنی... و در هر تنگنا، یکی از نام‌هایش را صدا می‌زنی. دل، آرام‌آرام گرم می‌شود؛ به هر بار لباسِ توکلی که با نخِ دعا بر آشیانهٔ قلبت می‌پوشانی.
آن‌وقت می‌فهمی امید، همان گرمایی‌ست که خدا پیش از رسیدنِ گشایش، در دلِ بندگانش می‌نشاند.
کسی از آن گوشهٔ بکرِ رو به غروبش خبر نداشت. او هر بار، بارِ دلش را همان‌جا زمین می‌گذاشت و خدا، بی‌آنکه کسی بداند شانه‌هایش را سبک‌تر به خانه برمی‌گرداند....
جمعه غنیمتی برای نشان ارادتت به محبوب دو عالم 🤍
اللهم صلِ وسلم على نبينا محمد ﷺ 🌱
وَصْفْ
زمین، تبعیدگاه کسانی است که شیطان هنوز به آن‌ها امیدوار است.
اگر زمین تبعیدگاه است، پس چرا راهِ آسمان از همین خاک می‌گذرد؟!
الملک؛ چراغی پیش از رسیدن تاریکی...🤍
همهٔ شب‌ها برای ماندن نیامده‌اند؛ بعضی فقط آمده‌اند تا صبح را باارزش‌تر کنند...
نیم ساعت بیشتر است از حیاط آمده‌ام داخل... اما انگار چشم‌هایم را همان دمِ در، رو به آسمان جا گذاشته‌ام.
شاید چون آسمانِ این روستا برای من فقط آسمان نیست.
سال‌هاست هر بار که سرم را بالا گرفته‌ام، بخشی از زندگی‌ام را میان همان ستاره‌ها پیدا کرده‌ام.
دختربچه‌ای را می‌بینم که حوله دست‌پدر را رول کرده و لای دستمالِ مادر، بجای عروسک می‌پیچید و روی پله‌های حیاط بازی می‌کرد؛ همان دختربچه‌ای که از تاریکیِ دالانِ گوسفندها می‌ترسید.
تابستان‌هایی را می‌بینم که کمباین سر‌زمین بود و حیاط، بوی گندمِ تازه می‌گرفت.
شب‌های آغازِ هدایتم را به یاد می‌آورد که با شنیدن اذان، بی‌اختیار نگاهم به آسمان گره می‌خورد و دلم، بی‌آنکه دلیلش را بداند، آرام می‌شد.
و شب‌هایی را که غم، تنها هم‌صحبت نامهربانم بود؛ شب‌هایی که هیچ‌کس از گفت‌وگوهای خاموشِ من و آسمان خبر نداشت.
حالا می‌فهمم آسمان هیچ‌وقت عوض نشد؛ این من بودم که هر بار با دلی تازه زیر آن ایستادم.
شاید برای همین است که هنوز هم هر وقت به روستا برمی‌گردم، دلم می‌خواهد چند دقیقه فقط به آسمان خیره شوم...
انگار بخشی از کودکی، بخشی از ایمان، و بخشی از تمام دلتنگی‌هایم را سال‌ها پیش، میان همان ستاره‌ها به امانت گذاشته‌ام.
و در شبهایی شبیه امشب، آسمان بی‌صدا تکه‌ای از من را به خودم پس می‌دهد.

#خاطرات
#روستایی
از نکته‌های تأمل‌برانگیز این است که موسی علیه‌السلام با وجود آنکه از کم‌فصاحتی و لکنت در زبان خود رنج می‌برد، تنها پیامبری بود که خداوند با او به‌گونه‌ای ویژه و مستقیم سخن گفت.

این حقیقت یادآور می‌شود که ارزش انسان نزد خداوند، به سلامت قلب، اخلاص و ایمان اوست، نه به توانایی‌های ظاهری یا جسمی.

#منقول
التماس دعا دارم🤍
وردة حمراء🥀
التماس دعا دارم🤍
بعضی پیوندها با دیدار زنده‌اند، بعضی با صدا؛ اما عمیق‌ترین پیوندها با دعا ادامه پیدا می‌کنند.
بعد از مرگ، بعد از جدایی، و آن‌سوی همه‌ی فاصله‌ها... هنوز چیزی هست که به مقصد می‌رسد؛ دعا🤍
گاهی خدا، تمام تاریکی را برنمی‌دارد؛ فقط همان‌جایی را روشن می‌کند که باید قدم بعدی را برداری.
مؤمن در هر نبردی، به‌ویژه در نبرد با نفس، دلیلی محکم برای ایستادن دارد؛ رضایت خدا.
شاید رنج بکشد، شاید دلش زخمی شود، اما می‌داند پایان این راه بی‌پاداش نیست.
و اگر روزی هم لغزید، راه بازگشت بسته نیست؛ درِ امنِ توبه و ندامت همیشه گشوده است.
شاید همین امید، بزرگ‌ترین سرمایه ی مؤمن در مبارزه با نفس باشد.
#یادآوری
روزها سهمِ نبودنش شد، شب‌ها سهمِ خواب‌های من.
کاش راه‌ خواب‌هایم را هم گم‌ کند...
الساعة
فرقی نمی‌کند تو مردی از شهر خودش باشی که می شناسدت یا مردی رهگذر که او را نمی شناسی. آشنا یا غریبه بودن، چوپان یا نبی بودنت ملاک چگونگی برخورد او با تو نیست. او از  همه ی مردهای عالم اینگونه حیا می کند. پاک سرشت یا بدطینت بودنت هم به خودت مربوط است.
دختر شعیب، دختری نیست که به مردها بگوید شمایید که باید مراقب چشمانتان باشید، خداوند است که می گوید چه کسی چه کار کند؛ این دختر می خواهد در معرض چشم ها نباشد.
مدتی است گوسفندان را برای سیراب کردن لب چشمه می برند اما هنوز هم مانند غریبه ها گوشه ی دوری می ایستند تا نوبتشان برسد. حیا نگذاشته همه چیز عادی شود. حیا صبورشان کرده است. بشارت این صبر، رسیدن موسی است. قرار نیست همیشه انتظار بکشند. الله متعال این وظیفه را از شانه های شان برداشت و بر دوش  آن مرد قوی و امین گذاشت.
حیا همه اش خیر است. اگر نمی بود چه چیزی می توانست جلوی عجله برای نوبت آب را بگیرد؟ موسی می آمد و می رفت و تو تا همیشه در چرخه ی یک رقابت بیهوده گیر می افتادی.
حیا همه اش خیر است. یکیش آمدن موسی بود...
عالی بود...
حیا گاهی تو را از چشمه عقب نگه می‌دارد؛ تا موسی را به راهت بیاورد...
سخت‌ترین گم‌شدن، گم شدن در میان شلوغیِ خودت است.
جایی که سکوت، دیگر آرامش نیست؛ سنگینی است.
جایی که خلوت، دیگر مأمن نیست؛ میدان نبرد فکرهاست.
و آن‌وقت انسان می‌فهمد برای ادامه دادن، بیش از هر چیز به معنایی نیاز دارد که دوباره او را به خودش بازگرداند.
جایی که در آن هیاهو‌ی درون بی‌هیچ توضیحی چشمانت را می‌بندی و دل فقط آرام می‌گوید: یارب...
صلوات جبران آن همه حق نیست؛ اما شاید اعتراف کوچکی باشد به این دلتنگی... شاید قدمی باشد برای کم‌کردنِ این فاصله... و شاید مرهم، برای دلی که دیر فهمیده چقدر از رسولِ رحمت ﷺ دور مانده است...

اللَهُمَّ صَلِّ وَسَلِمْ وبارك عَلى نبِيِّنَا مُحَمَّـدْ ﷺ
نزدیکِ غروب است. لباس‌ها را روی بند پهن کرده‌ام و گل‌ها سهمِ امشب‌شان را از آب گرفته‌اند. گرمای روز آرام‌آرام از تب افتاده و آسمان هنوز روشن است، اما ماه، سرِ موعد، خودش را به آسمان رسانده است. پرندگان، با نهایتِ توکل و نظمی که هیچ‌گاه به هم نمی‌ریزد، پهنه‌ی آسمان را به سمت خانه‌هایشان می‌شکافند. ایستاده‌ام و به این همه سادگی نگاه می‌کنم؛ به زندگی که بی‌هیاهو جریان دارد.
آن‌وقت با خودم فکر می‌کنم ایمان قرار نیست ما را از زندگی جدا کند؛ قرار است در دلِ همین زندگی جاری باشد. میانِ لباس‌هایی که از نسیم تکان می‌خورند، گل‌هایی که تشنه‌ی آب‌اند، غروب‌هایی که هر روز از راه می‌رسند و آسمانی که هر بار، بی‌صدا آدم را به یاد خدا می‌اندازد....
#شب
کلاس اول یا دوم دبستان بودم. نزدیک ظهر، من و مادربزرگ در خانه مانده بودیم و مشغول درست کردن پنیر بودیم. همه به مزرعه رفته بودند. در خانه به صدا درآمد. دو زن، برای کمک خواستن، پشت در ایستاده بودند. چهره‌ی اولی که به در نزدیک بود را خوب به یاد دارم آن یکی را نه، اما بیاد ماندنی‌تر شد.
مادربزرگ، تکه‌ای از همان پنیر تازه را که با دستان کوچک خودم درست کرده بودم، به دستم داد تا برایشان ببرم.
چند ساعت بعد خبر رسید که در سراشیبیِ یکی از روستاهای همسایه، خودرویی که پدربزرگ و عمویم با آن گندم‌ها را برای فروش می‌بردند، تصادف کرده است. زنی که همراه کودکِ در راهش بود، جانش را از دست داده بود.
بعد فهمیدیم همان زن، ساعتی پیش، پشت در خانه‌ی ما ایستاده بود.
هنوز هم گاهی به آن پنیر فکر می‌کنم؛ پنیر کوچکی که هرگز به خانه نرسید.
عجیب است... ما خیال می‌کنیم دیدارها آغازِ آشنایی‌اند، اما بعضی دیدارها آخرین ایستگاه‌ زندگی‌اند.
آن روز، اجل هم از آستانه‌ی خانه‌ی ما گذشت؛ آرام، بی‌صدا... و ما هیچ‌کدام نشناختیمش.
زندگی، گاهی بزرگ‌ترین خبرهایش را در عادی‌ترین ساعت‌ها پنهان می‌کند...

#خاطرات