وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
388 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
و یکی از ضعف‌های شخصیتی و از دلایل توقف رشد درونی و چه‌ بسا نبود امنیت‌ روابط این است که ما معمولاً آدم‌ها را از روی "رفتارشان" قضاوت می‌کنیم، اما خودمان را از روی "نیتمان"...
نیل؛ یادگار رنج یا نشانه‌ی پیروزی؟

گاهی یک مکان، یک صدا، یک بو یا یک منظره، برای همیشه یادآور رنجی می‌شود که روزی در آن زیسته‌ایم؛ اما خدا همان نشانه را بعدها به یادگار پیروزی تبدیل میکند.
گاهی حادثه‌ای که بر ما گذشته، چنان با یک مکان یا نشانه گره می‌خورد که تا ابد هرچه از آن نشان ببینیم، همان حس در جانمان زنده می‌شود.
مدت‌هاست به نیل در داستان موسی می‌اندیشم.
نمی‌دانم چند بار مادر موسی بر ساحل آن ایستاده و موج‌های نیل را نگریسته است؛ اما گمان می‌کنم هر بار، آن روز را به یاد آورده باشد؛ روزی که کودکش را گرسنه و بی‌پناه بر آغوش آب سپرد و دلش را میان موج‌ها جا گذاشت.
خواهر موسی نیز لابد از آن روز به بعد، هرگاه بر ساحل قدم زده، اضطراب آن تعقیب خاموش را به خاطر آورده است؛ همان روزی که چون دیده‌بانی هوشیار، رد سبد را می‌گرفت و در پس گام‌های لرزانش، استواری یک خواهر موج می‌زد.
اما خدا گاهی عجیب‌ترین کارها را با خاطرات ما می‌کند.
اگر بخواهد، همان نشانه‌ای را که روزی پرچم رنج بوده است، به رمز پیروزی بدل می‌کند.
نیل برای آن خانواده فقط رودخانه‌ای جاری نبود؛ یادگار جدایی، ترس و چشم‌انتظاری بود.
اما سال‌ها بعد، همان کودک بی‌اختیارِ بر آب نهاده‌شده، به اذن خدا چنان قدرتی یافت که دریا راهش را گشود و همان آب، فرعون و سپاهش را در خود فرو برد.
انگار خدا می‌خواست نشان دهد که گاهی درمان یک زخم، درست از همان جایی می‌رسد که زخم آغاز شده است...

#باقرآن
(وإن هزّت رياح اليأسِ مركبی فحُسن الظن بالله يٌنجينی💚)
وردة حمراء🥀
فراموشت نکنم، منی که از قلب تو روییدم...
گاهی شب‌ها، وقتی هیاهوی روز فرو می‌نشیند، دل فرصت پیدا می‌کند سراغ چیزهایی برود که مشغله‌ها در روشنای روز رویشان پرده کشیده‌اند؛ برای بعضی‌ها یک آرزو، برای بعضی‌ها یک نگرانی، و برای بعضی‌ها عزیزی که سال‌هاست رفته اما از خاطر نرفته است...
هر کس مرا از نزدیک بشناسد، می‌داند پدربزرگم چه جایگاهی در زندگی من داشت.
امروز به ذهن همیشه پرسشگر و جست‌وجوگرم فکر می‌کردم؛ به عادتی که هر اتفاق و هر منظره‌ای را به قصه‌ای در ذهنم بدل می‌کند و برای هر چیز، معنایی می‌جوید.
با خودم گفتم شاید ریشهٔ این نگاه، به همان صبح‌های دور برگردد؛ روزهایی که همراه پدربزرگم به شهر می‌آمدم. دستان کوچک مرا در دست‌های پینه‌بسته و گرمش می‌گرفت و تا باز شدن بازار، در کوچه‌های خلوت و ساکت شهر قدم می‌زدیم. او برایم از آدم‌ها، روزگار، خاطرات و تجربه‌هایش می‌گفت.
کوچه و محله‌ها را معرفی میکرد و من گوش می‌دادم و سوال پیچش میکردم و بی‌آنکه بدانم بذر محبت به واژه‌ها را برای بکار‌گیری معنا در دلم می‌کاشت.
امروز که به آن صبح‌ها فکر می‌کنم، گمان می‌کنم پدربزرگم فقط مرا به شهر نمی‌آورد؛ بی‌آنکه خودش بداند، داشت نگاه کردن را به من می‌آموخت.

خدا رحمتش کند...
شاید بخشی از من، هنوز همان دخترکی است که دست در دست او، در کوچه‌های خاموش شهر راه می‌رفت و بی‌آنکه بداند، داشت ساخته می‌شد.
اگر امروز در هر گوشه‌ای از این دنیا چیزی برای دیدن پیدا می‌کنم، سهمی از آن نگاه را از او به ارث برده‌ام...
کاش میدانستی در نبودت هنوز خوبی‌هایت در دلم ادامه‌ی زندگی می‌دهند.
هیچ‌کس دیگر تو نمی‌شود...

#خاطرات
مادرم با دستانش امید می‌کارد.
برای همین است که در خانهٔ ما، سطل‌های شکسته هم گاهی سر از باغچه درمی‌آورند.
او به ما آموخته همیشه شکستن، پایانِ کار نیست.
در روستا بارها دیده‌ام سطل‌های شکسته، تشت‌های ترک‌خورده و کوزه‌های لب‌پریده را پر از خاک کرده‌اند و در آنها شمعدانی و ریحان کاشته‌اند.
شاید خدا هم بعضی چیزها را از زندگی ما می‌گیرد تا در همان جای شکستگی، رویشی دیگر آغاز شود؛ رویشی که اگر آن ظرف سالم می‌ماند، هرگز فرصت ظهور پیدا نمی‌کرد.
همهٔ ظرف‌های شکسته را نباید دور انداخت.
بعضی‌هایشان هنوز فصلِ گل دادنشان نرسیده است...

#روستایی
یاربی...
جست‌وخیزهای زندگی، با آنکه می‌دانم در خود نشانی از حکمت تو دارند، باز گاهی دستِ نامهربانِ بی‌قراری، یقهٔ صبرم را می‌گیرد.
گاهی، چون کودکی گمشده در شلوغیِ یک غروب، سرآسیمگی بر قلبم چنبره می‌زند؛ و یادِ دعا، آغوشِ مادرانه‌ای می‌شود که مرا از گم‌گشتگی نجات می‌دهد.
چه خوشبختی بزرگی‌ست که در غربتِ ایمانِ این روزها، در این آشفته‌بازارِ بی‌توکلی، رهایم نکرده‌ای.
هر بار که نورِ امیدی را به یاد می‌آورم که پشتِ درهای بستهٔ اتاقِ تاریکِ رنج بر دلم پاشیده‌ای، خیالم از گره‌های کورِ این روزها آرام می‌شود.
حواسم هست که طعمِ ناامیدی از دیگران را به من می‌چشانی، تا مبادا مفهومِ بندگی را فراموش کنم؛ بندگیِ آزاد از غل‌ و زنجیرِ وابستگی...
یاربی...
خود، به کمبودها و غفلت‌هایم آگاهم؛ اما از من مگیر آن اطمینانِ شیرینی را که از حضورت در جانم ریشه دوانده است.
مبادا روزی، درِ ثنا را بر دلم ببندی... که اندیشیدن به آن، رعشه بر جانم می‌اندازد.

محبوبم...
دستم را رها مکن؛ که توانِ تا انتهای این راه، از توست.

خلوتی در دل شب...
#دعا
مُوَحِّد نِوِشت
او از دردهایش می‌گفت و می‌نوشت، دیگران برایش کف می‌زدند!

نه او مشتاق تشویق شدن بود و نه کسی خواهان لمس دردهایش...

#دلنوشته
همهٔ دست‌زدن‌ها از سرِ بی‌دردی نیست...
گاهی آدم‌ها جز کف زدن، راهی برای بغل‌کردنِ واژه‌هایی که گریسته‌اند بلد نیستند.

اما همیشه فاصله‌ی عجیبی هست میان فهمیدن یک متن و صاحب آن...
توکل🤍🌱
وردة حمراء🥀
توکل🤍🌱
اعتماد می‌کنی... و در هر تنگنا، یکی از نام‌هایش را صدا می‌زنی. دل، آرام‌آرام گرم می‌شود؛ به هر بار لباسِ توکلی که با نخِ دعا بر آشیانهٔ قلبت می‌پوشانی.
آن‌وقت می‌فهمی امید، همان گرمایی‌ست که خدا پیش از رسیدنِ گشایش، در دلِ بندگانش می‌نشاند.
کسی از آن گوشهٔ بکرِ رو به غروبش خبر نداشت. او هر بار، بارِ دلش را همان‌جا زمین می‌گذاشت و خدا، بی‌آنکه کسی بداند شانه‌هایش را سبک‌تر به خانه برمی‌گرداند....
جمعه غنیمتی برای نشان ارادتت به محبوب دو عالم 🤍
اللهم صلِ وسلم على نبينا محمد ﷺ 🌱
وَصْفْ
زمین، تبعیدگاه کسانی است که شیطان هنوز به آن‌ها امیدوار است.
اگر زمین تبعیدگاه است، پس چرا راهِ آسمان از همین خاک می‌گذرد؟!
الملک؛ چراغی پیش از رسیدن تاریکی...🤍
همهٔ شب‌ها برای ماندن نیامده‌اند؛ بعضی فقط آمده‌اند تا صبح را باارزش‌تر کنند...
نیم ساعت بیشتر است از حیاط آمده‌ام داخل... اما انگار چشم‌هایم را همان دمِ در، رو به آسمان جا گذاشته‌ام.
شاید چون آسمانِ این روستا برای من فقط آسمان نیست.
سال‌هاست هر بار که سرم را بالا گرفته‌ام، بخشی از زندگی‌ام را میان همان ستاره‌ها پیدا کرده‌ام.
دختربچه‌ای را می‌بینم که حوله دست‌پدر را رول کرده و لای دستمالِ مادر، بجای عروسک می‌پیچید و روی پله‌های حیاط بازی می‌کرد؛ همان دختربچه‌ای که از تاریکیِ دالانِ گوسفندها می‌ترسید.
تابستان‌هایی را می‌بینم که کمباین سر‌زمین بود و حیاط، بوی گندمِ تازه می‌گرفت.
شب‌های آغازِ هدایتم را به یاد می‌آورد که با شنیدن اذان، بی‌اختیار نگاهم به آسمان گره می‌خورد و دلم، بی‌آنکه دلیلش را بداند، آرام می‌شد.
و شب‌هایی را که غم، تنها هم‌صحبت نامهربانم بود؛ شب‌هایی که هیچ‌کس از گفت‌وگوهای خاموشِ من و آسمان خبر نداشت.
حالا می‌فهمم آسمان هیچ‌وقت عوض نشد؛ این من بودم که هر بار با دلی تازه زیر آن ایستادم.
شاید برای همین است که هنوز هم هر وقت به روستا برمی‌گردم، دلم می‌خواهد چند دقیقه فقط به آسمان خیره شوم...
انگار بخشی از کودکی، بخشی از ایمان، و بخشی از تمام دلتنگی‌هایم را سال‌ها پیش، میان همان ستاره‌ها به امانت گذاشته‌ام.
و در شبهایی شبیه امشب، آسمان بی‌صدا تکه‌ای از من را به خودم پس می‌دهد.

#خاطرات
#روستایی
از نکته‌های تأمل‌برانگیز این است که موسی علیه‌السلام با وجود آنکه از کم‌فصاحتی و لکنت در زبان خود رنج می‌برد، تنها پیامبری بود که خداوند با او به‌گونه‌ای ویژه و مستقیم سخن گفت.

این حقیقت یادآور می‌شود که ارزش انسان نزد خداوند، به سلامت قلب، اخلاص و ایمان اوست، نه به توانایی‌های ظاهری یا جسمی.

#منقول
التماس دعا دارم🤍
وردة حمراء🥀
التماس دعا دارم🤍
بعضی پیوندها با دیدار زنده‌اند، بعضی با صدا؛ اما عمیق‌ترین پیوندها با دعا ادامه پیدا می‌کنند.
بعد از مرگ، بعد از جدایی، و آن‌سوی همه‌ی فاصله‌ها... هنوز چیزی هست که به مقصد می‌رسد؛ دعا🤍
گاهی خدا، تمام تاریکی را برنمی‌دارد؛ فقط همان‌جایی را روشن می‌کند که باید قدم بعدی را برداری.
مؤمن در هر نبردی، به‌ویژه در نبرد با نفس، دلیلی محکم برای ایستادن دارد؛ رضایت خدا.
شاید رنج بکشد، شاید دلش زخمی شود، اما می‌داند پایان این راه بی‌پاداش نیست.
و اگر روزی هم لغزید، راه بازگشت بسته نیست؛ درِ امنِ توبه و ندامت همیشه گشوده است.
شاید همین امید، بزرگ‌ترین سرمایه ی مؤمن در مبارزه با نفس باشد.
#یادآوری