وردة حمراء🥀
Voice message
چقدر این آیه آرامشِجان است.
وقتی دلت را قرص میکند که تمامی کلیدها بدست اوست و تو دیگر چرا باید نگران درهای بسته و قفلهای مسیر باشی!
وقتی برگی از شاخه از علم او اذن سقوط میگیرد یا دانهای در دلِتاریکی بدون ارادهی او رشد و نمو نمیکند...
تو چقدر باید دل آسوده باشی چقدر...
#باقرآن
وقتی دلت را قرص میکند که تمامی کلیدها بدست اوست و تو دیگر چرا باید نگران درهای بسته و قفلهای مسیر باشی!
وقتی برگی از شاخه از علم او اذن سقوط میگیرد یا دانهای در دلِتاریکی بدون ارادهی او رشد و نمو نمیکند...
تو چقدر باید دل آسوده باشی چقدر...
#باقرآن
وردة حمراء🥀
چقدر این آیه آرامشِجان است. وقتی دلت را قرص میکند که تمامی کلیدها بدست اوست و تو دیگر چرا باید نگران درهای بسته و قفلهای مسیر باشی! وقتی برگی از شاخه از علم او اذن سقوط میگیرد یا دانهای در دلِتاریکی بدون ارادهی او رشد و نمو نمیکند... تو چقدر باید دل…
در ادامه برای اینکه خوف و رجا؛ همان دو بال بندگیت نشکند یادت میآورد که آگاه به تمام حال توست، مبادا غلفت و امیدِواهی بر دلت سایه افکند و فراموش کنی بازگشت تو به سوی مولاست و او حسابرسی سریع است...
آیا در حال آمادهشدنی یا که...
آیا در حال آمادهشدنی یا که...
نماز دستی قدرتمند است که وقت بهزانو افتادن بلندت میکند.
دیواری محکم، برای همیشه تکیهدادن.
سقفی امن به وقت هجوم سرمای بیرحم و طوفانهای جانگیر زندگی...
نماز آن آغوشِ همیشه بازِ امین، برای گریههای پنهانی و حرفها و اعترافهای یواشکی.
آن صحن بیمنت از بندگان...
همان چراغ روشن مسیر...
نماز آن نیازِ پُرراز...
تو کجا دیدهای در قابی که هر چقدر به خاک بیافتی؛ عزیز و نزدیکتری...
کجا دیدهای...
#نماز
دیواری محکم، برای همیشه تکیهدادن.
سقفی امن به وقت هجوم سرمای بیرحم و طوفانهای جانگیر زندگی...
نماز آن آغوشِ همیشه بازِ امین، برای گریههای پنهانی و حرفها و اعترافهای یواشکی.
آن صحن بیمنت از بندگان...
همان چراغ روشن مسیر...
نماز آن نیازِ پُرراز...
تو کجا دیدهای در قابی که هر چقدر به خاک بیافتی؛ عزیز و نزدیکتری...
کجا دیدهای...
#نماز
بعضی زخمها آنقدر عمیقاند که شبها در خواب دوباره جان میگیرند؛ نه کمرنگتر، نه دورتر، بلکه همانقدر واقعی که روز اول بودند...
#شب
#شب
جایی خوندم نوشته بود:
خیلی وقتها شاید نتوانیم کسی را ببخشیم، اما شاید بتوانیم او را بفهمیم؛ فهمیدن از بخشیدن خیلی مهمتر و جلوتره...
خیلی وقتها شاید نتوانیم کسی را ببخشیم، اما شاید بتوانیم او را بفهمیم؛ فهمیدن از بخشیدن خیلی مهمتر و جلوتره...
دعا دوای قلب پریشانم است که هر بار عزیزان دورم را به قدرت امن تو میسپارم...
آرام میگیرد؛ شبیه بچهای بغض کرده در آغوش مادر...
#دعا
آرام میگیرد؛ شبیه بچهای بغض کرده در آغوش مادر...
#دعا
عبدالله محمد
و دیگر آنکه هجرت از مکه برای بازگشت بود نه برای گریز.
آری...
گاهی حفظکردن در قالب رهاکردن است...
گاهی حفظکردن در قالب رهاکردن است...
بعد از مدتها جملات کوتاهی بینمان جریان پیداکرد؛
کمی حرف زدیم، از اینکه زمان باید بگذرد که آدم حکمت نشدنهای زندگیش را بفهمد یا شاید هم هیچ وقت نفهمد. اما باور مومنانه همیشه قلبت را از حسرت و سیاهی ابهامهای مسیر نجات میدهد.
ایمان تنها کلیدی بود که همیشه یک دری از هزار بنبست را باز میکرد که در بروی از گیر افتادنهای زندگی.
گفت: «ولی کاش قلبم مطمئن باشد که خطا نکرده و خدا از تصمیمم راضیست.»
به او گفتم خودت نمیدانی؟! رضایت الله را قلب آدم احساس میکند و آن دقیقا نقطهایست که نفسش را در انتخابها مختار نکرده ...
اما گفت:
گاهی مرز بین نفس و حق، خیلی محو و باریک است...باید چشمانت را ببندی و بگویی یاالله هدایتم کن...
کمی حرف زدیم، از اینکه زمان باید بگذرد که آدم حکمت نشدنهای زندگیش را بفهمد یا شاید هم هیچ وقت نفهمد. اما باور مومنانه همیشه قلبت را از حسرت و سیاهی ابهامهای مسیر نجات میدهد.
ایمان تنها کلیدی بود که همیشه یک دری از هزار بنبست را باز میکرد که در بروی از گیر افتادنهای زندگی.
گفت: «ولی کاش قلبم مطمئن باشد که خطا نکرده و خدا از تصمیمم راضیست.»
به او گفتم خودت نمیدانی؟! رضایت الله را قلب آدم احساس میکند و آن دقیقا نقطهایست که نفسش را در انتخابها مختار نکرده ...
اما گفت:
گاهی مرز بین نفس و حق، خیلی محو و باریک است...باید چشمانت را ببندی و بگویی یاالله هدایتم کن...
و یکی از ضعفهای شخصیتی و از دلایل توقف رشد درونی و چه بسا نبود امنیت روابط این است که ما معمولاً آدمها را از روی "رفتارشان" قضاوت میکنیم، اما خودمان را از روی "نیتمان"...
نیل؛ یادگار رنج یا نشانهی پیروزی؟
گاهی یک مکان، یک صدا، یک بو یا یک منظره، برای همیشه یادآور رنجی میشود که روزی در آن زیستهایم؛ اما خدا همان نشانه را بعدها به یادگار پیروزی تبدیل میکند.
گاهی حادثهای که بر ما گذشته، چنان با یک مکان یا نشانه گره میخورد که تا ابد هرچه از آن نشان ببینیم، همان حس در جانمان زنده میشود.
مدتهاست به نیل در داستان موسی میاندیشم.
نمیدانم چند بار مادر موسی بر ساحل آن ایستاده و موجهای نیل را نگریسته است؛ اما گمان میکنم هر بار، آن روز را به یاد آورده باشد؛ روزی که کودکش را گرسنه و بیپناه بر آغوش آب سپرد و دلش را میان موجها جا گذاشت.
خواهر موسی نیز لابد از آن روز به بعد، هرگاه بر ساحل قدم زده، اضطراب آن تعقیب خاموش را به خاطر آورده است؛ همان روزی که چون دیدهبانی هوشیار، رد سبد را میگرفت و در پس گامهای لرزانش، استواری یک خواهر موج میزد.
اما خدا گاهی عجیبترین کارها را با خاطرات ما میکند.
اگر بخواهد، همان نشانهای را که روزی پرچم رنج بوده است، به رمز پیروزی بدل میکند.
نیل برای آن خانواده فقط رودخانهای جاری نبود؛ یادگار جدایی، ترس و چشمانتظاری بود.
اما سالها بعد، همان کودک بیاختیارِ بر آب نهادهشده، به اذن خدا چنان قدرتی یافت که دریا راهش را گشود و همان آب، فرعون و سپاهش را در خود فرو برد.
انگار خدا میخواست نشان دهد که گاهی درمان یک زخم، درست از همان جایی میرسد که زخم آغاز شده است...
#باقرآن
گاهی یک مکان، یک صدا، یک بو یا یک منظره، برای همیشه یادآور رنجی میشود که روزی در آن زیستهایم؛ اما خدا همان نشانه را بعدها به یادگار پیروزی تبدیل میکند.
گاهی حادثهای که بر ما گذشته، چنان با یک مکان یا نشانه گره میخورد که تا ابد هرچه از آن نشان ببینیم، همان حس در جانمان زنده میشود.
مدتهاست به نیل در داستان موسی میاندیشم.
نمیدانم چند بار مادر موسی بر ساحل آن ایستاده و موجهای نیل را نگریسته است؛ اما گمان میکنم هر بار، آن روز را به یاد آورده باشد؛ روزی که کودکش را گرسنه و بیپناه بر آغوش آب سپرد و دلش را میان موجها جا گذاشت.
خواهر موسی نیز لابد از آن روز به بعد، هرگاه بر ساحل قدم زده، اضطراب آن تعقیب خاموش را به خاطر آورده است؛ همان روزی که چون دیدهبانی هوشیار، رد سبد را میگرفت و در پس گامهای لرزانش، استواری یک خواهر موج میزد.
اما خدا گاهی عجیبترین کارها را با خاطرات ما میکند.
اگر بخواهد، همان نشانهای را که روزی پرچم رنج بوده است، به رمز پیروزی بدل میکند.
نیل برای آن خانواده فقط رودخانهای جاری نبود؛ یادگار جدایی، ترس و چشمانتظاری بود.
اما سالها بعد، همان کودک بیاختیارِ بر آب نهادهشده، به اذن خدا چنان قدرتی یافت که دریا راهش را گشود و همان آب، فرعون و سپاهش را در خود فرو برد.
انگار خدا میخواست نشان دهد که گاهی درمان یک زخم، درست از همان جایی میرسد که زخم آغاز شده است...
#باقرآن
وردة حمراء🥀
فراموشت نکنم، منی که از قلب تو روییدم...
گاهی شبها، وقتی هیاهوی روز فرو مینشیند، دل فرصت پیدا میکند سراغ چیزهایی برود که مشغلهها در روشنای روز رویشان پرده کشیدهاند؛ برای بعضیها یک آرزو، برای بعضیها یک نگرانی، و برای بعضیها عزیزی که سالهاست رفته اما از خاطر نرفته است...
هر کس مرا از نزدیک بشناسد، میداند پدربزرگم چه جایگاهی در زندگی من داشت.
امروز به ذهن همیشه پرسشگر و جستوجوگرم فکر میکردم؛ به عادتی که هر اتفاق و هر منظرهای را به قصهای در ذهنم بدل میکند و برای هر چیز، معنایی میجوید.
با خودم گفتم شاید ریشهٔ این نگاه، به همان صبحهای دور برگردد؛ روزهایی که همراه پدربزرگم به شهر میآمدم. دستان کوچک مرا در دستهای پینهبسته و گرمش میگرفت و تا باز شدن بازار، در کوچههای خلوت و ساکت شهر قدم میزدیم. او برایم از آدمها، روزگار، خاطرات و تجربههایش میگفت.
کوچه و محلهها را معرفی میکرد و من گوش میدادم و سوال پیچش میکردم و بیآنکه بدانم بذر محبت به واژهها را برای بکارگیری معنا در دلم میکاشت.
امروز که به آن صبحها فکر میکنم، گمان میکنم پدربزرگم فقط مرا به شهر نمیآورد؛ بیآنکه خودش بداند، داشت نگاه کردن را به من میآموخت.
خدا رحمتش کند...
شاید بخشی از من، هنوز همان دخترکی است که دست در دست او، در کوچههای خاموش شهر راه میرفت و بیآنکه بداند، داشت ساخته میشد.
اگر امروز در هر گوشهای از این دنیا چیزی برای دیدن پیدا میکنم، سهمی از آن نگاه را از او به ارث بردهام...
کاش میدانستی در نبودت هنوز خوبیهایت در دلم ادامهی زندگی میدهند.
هیچکس دیگر تو نمیشود...
#خاطرات
هر کس مرا از نزدیک بشناسد، میداند پدربزرگم چه جایگاهی در زندگی من داشت.
امروز به ذهن همیشه پرسشگر و جستوجوگرم فکر میکردم؛ به عادتی که هر اتفاق و هر منظرهای را به قصهای در ذهنم بدل میکند و برای هر چیز، معنایی میجوید.
با خودم گفتم شاید ریشهٔ این نگاه، به همان صبحهای دور برگردد؛ روزهایی که همراه پدربزرگم به شهر میآمدم. دستان کوچک مرا در دستهای پینهبسته و گرمش میگرفت و تا باز شدن بازار، در کوچههای خلوت و ساکت شهر قدم میزدیم. او برایم از آدمها، روزگار، خاطرات و تجربههایش میگفت.
کوچه و محلهها را معرفی میکرد و من گوش میدادم و سوال پیچش میکردم و بیآنکه بدانم بذر محبت به واژهها را برای بکارگیری معنا در دلم میکاشت.
امروز که به آن صبحها فکر میکنم، گمان میکنم پدربزرگم فقط مرا به شهر نمیآورد؛ بیآنکه خودش بداند، داشت نگاه کردن را به من میآموخت.
خدا رحمتش کند...
شاید بخشی از من، هنوز همان دخترکی است که دست در دست او، در کوچههای خاموش شهر راه میرفت و بیآنکه بداند، داشت ساخته میشد.
اگر امروز در هر گوشهای از این دنیا چیزی برای دیدن پیدا میکنم، سهمی از آن نگاه را از او به ارث بردهام...
کاش میدانستی در نبودت هنوز خوبیهایت در دلم ادامهی زندگی میدهند.
هیچکس دیگر تو نمیشود...
#خاطرات
مادرم با دستانش امید میکارد.
برای همین است که در خانهٔ ما، سطلهای شکسته هم گاهی سر از باغچه درمیآورند.
او به ما آموخته همیشه شکستن، پایانِ کار نیست.
در روستا بارها دیدهام سطلهای شکسته، تشتهای ترکخورده و کوزههای لبپریده را پر از خاک کردهاند و در آنها شمعدانی و ریحان کاشتهاند.
شاید خدا هم بعضی چیزها را از زندگی ما میگیرد تا در همان جای شکستگی، رویشی دیگر آغاز شود؛ رویشی که اگر آن ظرف سالم میماند، هرگز فرصت ظهور پیدا نمیکرد.
همهٔ ظرفهای شکسته را نباید دور انداخت.
بعضیهایشان هنوز فصلِ گل دادنشان نرسیده است...
#روستایی
برای همین است که در خانهٔ ما، سطلهای شکسته هم گاهی سر از باغچه درمیآورند.
او به ما آموخته همیشه شکستن، پایانِ کار نیست.
در روستا بارها دیدهام سطلهای شکسته، تشتهای ترکخورده و کوزههای لبپریده را پر از خاک کردهاند و در آنها شمعدانی و ریحان کاشتهاند.
شاید خدا هم بعضی چیزها را از زندگی ما میگیرد تا در همان جای شکستگی، رویشی دیگر آغاز شود؛ رویشی که اگر آن ظرف سالم میماند، هرگز فرصت ظهور پیدا نمیکرد.
همهٔ ظرفهای شکسته را نباید دور انداخت.
بعضیهایشان هنوز فصلِ گل دادنشان نرسیده است...
#روستایی
یاربی...
جستوخیزهای زندگی، با آنکه میدانم در خود نشانی از حکمت تو دارند، باز گاهی دستِ نامهربانِ بیقراری، یقهٔ صبرم را میگیرد.
گاهی، چون کودکی گمشده در شلوغیِ یک غروب، سرآسیمگی بر قلبم چنبره میزند؛ و یادِ دعا، آغوشِ مادرانهای میشود که مرا از گمگشتگی نجات میدهد.
چه خوشبختی بزرگیست که در غربتِ ایمانِ این روزها، در این آشفتهبازارِ بیتوکلی، رهایم نکردهای.
هر بار که نورِ امیدی را به یاد میآورم که پشتِ درهای بستهٔ اتاقِ تاریکِ رنج بر دلم پاشیدهای، خیالم از گرههای کورِ این روزها آرام میشود.
حواسم هست که طعمِ ناامیدی از دیگران را به من میچشانی، تا مبادا مفهومِ بندگی را فراموش کنم؛ بندگیِ آزاد از غل و زنجیرِ وابستگی...
یاربی...
خود، به کمبودها و غفلتهایم آگاهم؛ اما از من مگیر آن اطمینانِ شیرینی را که از حضورت در جانم ریشه دوانده است.
مبادا روزی، درِ ثنا را بر دلم ببندی... که اندیشیدن به آن، رعشه بر جانم میاندازد.
محبوبم...
دستم را رها مکن؛ که توانِ تا انتهای این راه، از توست.
خلوتی در دل شب...
#دعا
جستوخیزهای زندگی، با آنکه میدانم در خود نشانی از حکمت تو دارند، باز گاهی دستِ نامهربانِ بیقراری، یقهٔ صبرم را میگیرد.
گاهی، چون کودکی گمشده در شلوغیِ یک غروب، سرآسیمگی بر قلبم چنبره میزند؛ و یادِ دعا، آغوشِ مادرانهای میشود که مرا از گمگشتگی نجات میدهد.
چه خوشبختی بزرگیست که در غربتِ ایمانِ این روزها، در این آشفتهبازارِ بیتوکلی، رهایم نکردهای.
هر بار که نورِ امیدی را به یاد میآورم که پشتِ درهای بستهٔ اتاقِ تاریکِ رنج بر دلم پاشیدهای، خیالم از گرههای کورِ این روزها آرام میشود.
حواسم هست که طعمِ ناامیدی از دیگران را به من میچشانی، تا مبادا مفهومِ بندگی را فراموش کنم؛ بندگیِ آزاد از غل و زنجیرِ وابستگی...
یاربی...
خود، به کمبودها و غفلتهایم آگاهم؛ اما از من مگیر آن اطمینانِ شیرینی را که از حضورت در جانم ریشه دوانده است.
مبادا روزی، درِ ثنا را بر دلم ببندی... که اندیشیدن به آن، رعشه بر جانم میاندازد.
محبوبم...
دستم را رها مکن؛ که توانِ تا انتهای این راه، از توست.
خلوتی در دل شب...
#دعا
مُوَحِّد نِوِشت
او از دردهایش میگفت و مینوشت، دیگران برایش کف میزدند!
نه او مشتاق تشویق شدن بود و نه کسی خواهان لمس دردهایش...
#دلنوشته
نه او مشتاق تشویق شدن بود و نه کسی خواهان لمس دردهایش...
#دلنوشته
همهٔ دستزدنها از سرِ بیدردی نیست...
گاهی آدمها جز کف زدن، راهی برای بغلکردنِ واژههایی که گریستهاند بلد نیستند.
اما همیشه فاصلهی عجیبی هست میان فهمیدن یک متن و صاحب آن...
گاهی آدمها جز کف زدن، راهی برای بغلکردنِ واژههایی که گریستهاند بلد نیستند.
اما همیشه فاصلهی عجیبی هست میان فهمیدن یک متن و صاحب آن...
وردة حمراء🥀
توکل🤍🌱
اعتماد میکنی... و در هر تنگنا، یکی از نامهایش را صدا میزنی. دل، آرامآرام گرم میشود؛ به هر بار لباسِ توکلی که با نخِ دعا بر آشیانهٔ قلبت میپوشانی.
آنوقت میفهمی امید، همان گرماییست که خدا پیش از رسیدنِ گشایش، در دلِ بندگانش مینشاند.
آنوقت میفهمی امید، همان گرماییست که خدا پیش از رسیدنِ گشایش، در دلِ بندگانش مینشاند.
جمعه غنیمتی برای نشان ارادتت به محبوب دو عالم 🤍
اللهم صلِ وسلم على نبينا محمد ﷺ 🌱
اللهم صلِ وسلم على نبينا محمد ﷺ 🌱