وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
388 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
رام‌کردن نفس با این مقدار از غرور و خودخواهی و غفلت و کم‌طاقتی، دلیل محکم و بزرگی می‌طلبد؛ شبیه رضایت خدا...
امسینا و امسی الملک لله...
هر روز وداع خورشید یادمان می‌آورد حمد بی‌پایانت را...
و نشستم به تماشای زیبایی‌های پنهان زندگی؛ به تماشای گنجشک‌های کوچک که سهم خود از دانه‌ برنج‌های آبکش‌شده‌ی جامانده در حیاط برمی‌داشتند و به لانه میبرند...
و تو هر جمعه می‌‌آموزی، کشتی زندگی وسط بوران دریای پر‌تلاطم، گاهی سوراخ میشود. دیواری که بر آن تکیه کرده‌ای به ناگه فرو می‌ریزد، تکه‌ای از جانت باید از مسیرت دور شود. همه‌ی اینها برقلب سخت و برجان طاقت‌فرساست.
اما، اندکی صبر کن. تو نمی‌دانی در ساحل زندگی چه در انتظار و زیر هر ریزش چه گنجی پنهان است. و کسی که می‌رود کدام شر را با خود برده و سدّراه کدامین خیر بوده.

مگر این نیست همه از جانب پروردگار توست، همین برای آرام‌گرفتنت کافی نیست؟!

#کهف
#باقرآن
میگفت: امیدهای کوچک،
نتیجه‌های بزرگ میسازند
و تلاش‌های مداوم نیز...
کاوش
سال ۲۰۱۳ نیروهای امنیتی وابسته به رژیم بشار اسد به خانه دکتر رانیا العباسی دندان‌پزشک و قهرمان شطرنج معروف سوریه در دمشق یورش بردند و ابتدا همسر او عبدالرحمن و چند روز بعد، خود رانیا، ۶ فرزندشان و حتی پرستار بچه‌ها را بازداشت کردند. اتهام آن‌ها کمک مالی همسر رانیا به یک خانواده آواره و جنگ‌زده اهل حمص بود که در نزدیکی مطبش اسکان یافته بودند. رژیم اسد این کمک‌های انسان‌دوستانه را به عنوان «تأمین مالی تروریسم» در نظر می‌گرفت. از آن زمان به بعد، این خانواده به طور کامل ناپدید شدند. کشته شدن همسر رانیا زیر شکنجه قبل‌تر توسط عکس‌های عکاس معروف به قیصر افشا شده بود اما از بقیه خانواده همچنان خبری نبود تا امروز که پس از ۱۳ سال، کمیسیون ملی مفقودین زیر نظر دولت احمد‌الشرع اعلام کرد که به شواهد موثقی دست یافته که رانیا و ۶ فرزندش زیر شکنجه در زندان کشته شده‌اند. رانیا العباسی یکی از معروف‌ترین‌ مفقودین انقلاب سوریه بود که ظاهراً بالاخره مشخص شده که چه بلایی بر سر او و کودکانش آورده‌اند اما یک سال و نیم پس از سقوط رژیم اسد، همچنان از سرنوشت هزاران نفر از سوری‌ها خبری در دست نیست.
با خواندن این پست، بغض تلخی گلویم را گرفته، چشمانم پر از اشک، اما بخدا جرأت ریختنش را ندارم.
به زنان مومنی می‌اندیشم که در خفا و دور از چشم امت، قهرمانانه چه رنج‌هایِ نافعی را به جان می‌خرند و به دیدار نفس مطمئنه‌ی خود در شتابند.
جدا از هزاران نثر و وعظی که می‌توان به پای این قاب نوشت، آنچه ذهنم را مشغول کرده، مادرانگی این بانوست.
آنوقت زنان زیادی به بهانه‌‌ی یک فروشندگی نصفِ‌حقوقی، مادرشدن را مانعی برای زنانگی و پیشرفت خود می‌دانند...
او انگار مادرِ تمامِ محله است؛ چهره و کلامش آن‌قدر با مهرِ مادرانه و ایمان درآمیخته که او را عزیزِ دلِ اهل مسجد کرده است.

دیروز، بعد از بازگشتش از سفر، به دیدارش رفتیم. با شوق از نمازهای سحرگاهیِ حرم، از التماس‌های عرفه و از محبت و برادریِ مسلمانان در آن فضا برایمان گفت. میان حرف‌هایش جمله‌ای گفت که تمام دیشب ذهنم را درگیر کرد. می‌گفت: «آنجا به معنای واقعی خوشحالی، اما اصلاً نمی‌خندی.» خوشی و لذتی که تجربه می‌کنی آن‌قدر عمیق و درونی است که لبخند، برای بیانش کافی نیست؛ پس در ظاهر سکوت میکنی...
#یومیات
وردة حمراء🥀
Voice message
چقدر این آیه آرامشِ‌جان است.
وقتی دلت را قرص میکند که تمامی کلید‌ها بدست اوست و تو دیگر چرا باید نگران درهای بسته و قفل‌های مسیر باشی!
وقتی برگی از شاخه از علم او اذن سقوط می‌گیرد یا دانه‌ای در دلِ‌تاریکی بدون اراده‌ی او رشد و نمو نمیکند...

تو چقدر باید دل آسوده باشی چقدر...
#باقرآن
وردة حمراء🥀
چقدر این آیه آرامشِ‌جان است. وقتی دلت را قرص میکند که تمامی کلید‌ها بدست اوست و تو دیگر چرا باید نگران درهای بسته و قفل‌های مسیر باشی! وقتی برگی از شاخه از علم او اذن سقوط می‌گیرد یا دانه‌ای در دلِ‌تاریکی بدون اراده‌ی او رشد و نمو نمیکند... تو چقدر باید دل…
در ادامه برای اینکه خوف و رجا؛ همان دو بال بندگیت نشکند یادت می‌آورد که آگاه به تمام حال توست، مبادا غلفت و امیدِواهی بر دلت سایه افکند و فراموش کنی بازگشت تو به سوی مولاست و او حسابرسی سریع است...
آیا در حال آماده‌شدنی یا که...
نماز دستی قدرتمند است که وقت به‌زانو افتادن بلندت میکند.
دیواری محکم، برای همیشه تکیه‌دادن.
سقفی امن به وقت هجوم سرما‌ی بی‌رحم و طوفان‌های جان‌گیر زندگی...
نماز آن آغوشِ همیشه بازِ امین، برای گریه‌های پنهانی و حرفها و اعتراف‌های یواشکی.
آن صحن بی‌منت از بندگان...
همان چراغ روشن مسیر...
نماز آن نیازِ پُرراز...

تو کجا دیده‌ای در قابی که هر چقدر به خاک بیافتی؛ عزیز و نزدیک‌تری...
کجا دیده‌ای...

#نماز
بعضی زخم‌ها آن‌قدر عمیق‌اند که شب‌ها در خواب دوباره جان می‌گیرند؛ نه کمرنگ‌تر، نه دورتر، بلکه همان‌قدر واقعی که روز اول بودند...

#شب
جایی خوندم نوشته بود:
خیلی وقتها شاید نتوانیم کسی را ببخشیم، اما شاید بتوانیم او را بفهمیم؛ فهمیدن از بخشیدن خیلی مهم‌تر و جلوتره...
دعا دوای قلب پریشانم است که هر بار عزیزان دورم را به قدرت امن تو میسپارم...
آرام میگیرد؛ شبیه بچه‌ای بغض کرده در آغوش مادر...
#دعا
بعد از مدتها جملات کوتاهی بینمان جریان پیداکرد؛
کمی حرف زدیم، از اینکه زمان باید بگذرد که آدم حکمت نشدن‌های زندگیش را بفهمد یا شاید هم هیچ وقت نفهمد. اما باور مومنانه همیشه قلبت را از حسرت و سیاهی ابهام‌های مسیر نجات میدهد.
ایمان تنها کلیدی بود که همیشه یک دری از هزار بن‌بست را باز می‌کرد که در بروی از گیر افتادن‌های زندگی.

گفت: «ولی کاش قلبم مطمئن باشد که خطا نکرده و خدا از تصمیمم راضی‌ست.»
به او گفتم خودت نمی‌دانی؟! رضایت الله را قلب آدم احساس می‌کند و آن دقیقا نقطه‌ای‌ست که نفسش را در انتخاب‌ها مختار نکرده ...
اما گفت:
گاهی مرز بین نفس و حق، خیلی محو و باریک است...باید چشمانت را ببندی و بگویی یاالله هدایتم کن...
زیبایی خانه🌱
و یکی از ضعف‌های شخصیتی و از دلایل توقف رشد درونی و چه‌ بسا نبود امنیت‌ روابط این است که ما معمولاً آدم‌ها را از روی "رفتارشان" قضاوت می‌کنیم، اما خودمان را از روی "نیتمان"...
نیل؛ یادگار رنج یا نشانه‌ی پیروزی؟

گاهی یک مکان، یک صدا، یک بو یا یک منظره، برای همیشه یادآور رنجی می‌شود که روزی در آن زیسته‌ایم؛ اما خدا همان نشانه را بعدها به یادگار پیروزی تبدیل میکند.
گاهی حادثه‌ای که بر ما گذشته، چنان با یک مکان یا نشانه گره می‌خورد که تا ابد هرچه از آن نشان ببینیم، همان حس در جانمان زنده می‌شود.
مدت‌هاست به نیل در داستان موسی می‌اندیشم.
نمی‌دانم چند بار مادر موسی بر ساحل آن ایستاده و موج‌های نیل را نگریسته است؛ اما گمان می‌کنم هر بار، آن روز را به یاد آورده باشد؛ روزی که کودکش را گرسنه و بی‌پناه بر آغوش آب سپرد و دلش را میان موج‌ها جا گذاشت.
خواهر موسی نیز لابد از آن روز به بعد، هرگاه بر ساحل قدم زده، اضطراب آن تعقیب خاموش را به خاطر آورده است؛ همان روزی که چون دیده‌بانی هوشیار، رد سبد را می‌گرفت و در پس گام‌های لرزانش، استواری یک خواهر موج می‌زد.
اما خدا گاهی عجیب‌ترین کارها را با خاطرات ما می‌کند.
اگر بخواهد، همان نشانه‌ای را که روزی پرچم رنج بوده است، به رمز پیروزی بدل می‌کند.
نیل برای آن خانواده فقط رودخانه‌ای جاری نبود؛ یادگار جدایی، ترس و چشم‌انتظاری بود.
اما سال‌ها بعد، همان کودک بی‌اختیارِ بر آب نهاده‌شده، به اذن خدا چنان قدرتی یافت که دریا راهش را گشود و همان آب، فرعون و سپاهش را در خود فرو برد.
انگار خدا می‌خواست نشان دهد که گاهی درمان یک زخم، درست از همان جایی می‌رسد که زخم آغاز شده است...

#باقرآن
(وإن هزّت رياح اليأسِ مركبی فحُسن الظن بالله يٌنجينی💚)