وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
388 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
عیدتون خیلی مبارک باشه🤍
دعا میکنم الله متعال حکمت این روزها را در زندگیمان بارزتر کند و بیاموزیم از همه کندن، حتی از خویشتن خود تا جایی که تمام خود را بدونه تک وصله‌ای در صحرایی عرضه‌کردن.

بشناسیم اسماعیل قلب خود را؛ آن سوگلی نفس، که پیشکشش کنیم در میعادگاه زندگی تا به خلیلی پذیرفته‌شدن.
باشد که در عوض، نفسی مطمئنه به عیدانه گرفتن...

لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إِنَّ الْحَمْدَ، وَالنِّعْمَةَ، لَكَ وَالْمُلْكَ، لاَ شَرِيكَ لَكَ.
و دعا بزرگترین راز زندگیست...
تۆ ئەو کەسەی گریای بۆ من
دڵسۆزتری لە من بۆ من
تۆ ئەو کەسەی لە گیان کەندن فرمێسکت ڕشت بۆ حاڵی من ﷺ
اللهم صل علی محمد و علی آل محمد🤍
فرزندان میراث این امت‌اند، توکل کرده و مهارت تربیت‌شان را بیاموزیم.
امشب بیمارستان، همراه نوزاد یکی از عزیزانم هستم. تجربه‌ای جالب است در
فضایی که امید و نگرانی با هم در چشم مادران جوانه زده‌ است.
عمیقا نگاه میکنم به تمام صحنه‌های که در اطرافم اتفاق می‌افتد. از چهره‌ی مادران خسته اما پرتلاش تا صدای گریه و نفس‌های تازه رسیده، رفت‌وآمد خدمه‌ی سالخورده‌ی مهربان، حتی حرکت خودکار پرستار مهربان بخش...
آمدوشدهای اینجا اگرچه شاید تکراری، اما برایم پر از معناست؛ تلاشی برای ثمری نهفته در روزهای نزدیک...
حسش میکنم، اثرات نگرانی که در درونم موج میزند؛ بابت جای خالی اذکار و دعاهای لازم و قدرتمندی که در این اتاق‌ها بر زبان مادران پیداست.
و من نگرانم بابت نسلی که روزهای ابتدایش بدون نام و نشانی از هدف آمدنش میگذرد.
این بذرهای ایمان در این زمین‌های پاک توسط بزرگترین مربی باید کاشته شود در غیر این صورت کار مربیان آینده بسیار دشوار خواهد بود.
خدا به آینده‌ی امت رحم کند و تربیت واقعی را به مادرانمان بیاموزد...
اوضاع نگران‌کننده است...
#یومیات
رام‌کردن نفس با این مقدار از غرور و خودخواهی و غفلت و کم‌طاقتی، دلیل محکم و بزرگی می‌طلبد؛ شبیه رضایت خدا...
امسینا و امسی الملک لله...
هر روز وداع خورشید یادمان می‌آورد حمد بی‌پایانت را...
و نشستم به تماشای زیبایی‌های پنهان زندگی؛ به تماشای گنجشک‌های کوچک که سهم خود از دانه‌ برنج‌های آبکش‌شده‌ی جامانده در حیاط برمی‌داشتند و به لانه میبرند...
و تو هر جمعه می‌‌آموزی، کشتی زندگی وسط بوران دریای پر‌تلاطم، گاهی سوراخ میشود. دیواری که بر آن تکیه کرده‌ای به ناگه فرو می‌ریزد، تکه‌ای از جانت باید از مسیرت دور شود. همه‌ی اینها برقلب سخت و برجان طاقت‌فرساست.
اما، اندکی صبر کن. تو نمی‌دانی در ساحل زندگی چه در انتظار و زیر هر ریزش چه گنجی پنهان است. و کسی که می‌رود کدام شر را با خود برده و سدّراه کدامین خیر بوده.

مگر این نیست همه از جانب پروردگار توست، همین برای آرام‌گرفتنت کافی نیست؟!

#کهف
#باقرآن
میگفت: امیدهای کوچک،
نتیجه‌های بزرگ میسازند
و تلاش‌های مداوم نیز...
کاوش
سال ۲۰۱۳ نیروهای امنیتی وابسته به رژیم بشار اسد به خانه دکتر رانیا العباسی دندان‌پزشک و قهرمان شطرنج معروف سوریه در دمشق یورش بردند و ابتدا همسر او عبدالرحمن و چند روز بعد، خود رانیا، ۶ فرزندشان و حتی پرستار بچه‌ها را بازداشت کردند. اتهام آن‌ها کمک مالی همسر رانیا به یک خانواده آواره و جنگ‌زده اهل حمص بود که در نزدیکی مطبش اسکان یافته بودند. رژیم اسد این کمک‌های انسان‌دوستانه را به عنوان «تأمین مالی تروریسم» در نظر می‌گرفت. از آن زمان به بعد، این خانواده به طور کامل ناپدید شدند. کشته شدن همسر رانیا زیر شکنجه قبل‌تر توسط عکس‌های عکاس معروف به قیصر افشا شده بود اما از بقیه خانواده همچنان خبری نبود تا امروز که پس از ۱۳ سال، کمیسیون ملی مفقودین زیر نظر دولت احمد‌الشرع اعلام کرد که به شواهد موثقی دست یافته که رانیا و ۶ فرزندش زیر شکنجه در زندان کشته شده‌اند. رانیا العباسی یکی از معروف‌ترین‌ مفقودین انقلاب سوریه بود که ظاهراً بالاخره مشخص شده که چه بلایی بر سر او و کودکانش آورده‌اند اما یک سال و نیم پس از سقوط رژیم اسد، همچنان از سرنوشت هزاران نفر از سوری‌ها خبری در دست نیست.
با خواندن این پست، بغض تلخی گلویم را گرفته، چشمانم پر از اشک، اما بخدا جرأت ریختنش را ندارم.
به زنان مومنی می‌اندیشم که در خفا و دور از چشم امت، قهرمانانه چه رنج‌هایِ نافعی را به جان می‌خرند و به دیدار نفس مطمئنه‌ی خود در شتابند.
جدا از هزاران نثر و وعظی که می‌توان به پای این قاب نوشت، آنچه ذهنم را مشغول کرده، مادرانگی این بانوست.
آنوقت زنان زیادی به بهانه‌‌ی یک فروشندگی نصفِ‌حقوقی، مادرشدن را مانعی برای زنانگی و پیشرفت خود می‌دانند...
او انگار مادرِ تمامِ محله است؛ چهره و کلامش آن‌قدر با مهرِ مادرانه و ایمان درآمیخته که او را عزیزِ دلِ اهل مسجد کرده است.

دیروز، بعد از بازگشتش از سفر، به دیدارش رفتیم. با شوق از نمازهای سحرگاهیِ حرم، از التماس‌های عرفه و از محبت و برادریِ مسلمانان در آن فضا برایمان گفت. میان حرف‌هایش جمله‌ای گفت که تمام دیشب ذهنم را درگیر کرد. می‌گفت: «آنجا به معنای واقعی خوشحالی، اما اصلاً نمی‌خندی.» خوشی و لذتی که تجربه می‌کنی آن‌قدر عمیق و درونی است که لبخند، برای بیانش کافی نیست؛ پس در ظاهر سکوت میکنی...
#یومیات
وردة حمراء🥀
Voice message
چقدر این آیه آرامشِ‌جان است.
وقتی دلت را قرص میکند که تمامی کلید‌ها بدست اوست و تو دیگر چرا باید نگران درهای بسته و قفل‌های مسیر باشی!
وقتی برگی از شاخه از علم او اذن سقوط می‌گیرد یا دانه‌ای در دلِ‌تاریکی بدون اراده‌ی او رشد و نمو نمیکند...

تو چقدر باید دل آسوده باشی چقدر...
#باقرآن
وردة حمراء🥀
چقدر این آیه آرامشِ‌جان است. وقتی دلت را قرص میکند که تمامی کلید‌ها بدست اوست و تو دیگر چرا باید نگران درهای بسته و قفل‌های مسیر باشی! وقتی برگی از شاخه از علم او اذن سقوط می‌گیرد یا دانه‌ای در دلِ‌تاریکی بدون اراده‌ی او رشد و نمو نمیکند... تو چقدر باید دل…
در ادامه برای اینکه خوف و رجا؛ همان دو بال بندگیت نشکند یادت می‌آورد که آگاه به تمام حال توست، مبادا غلفت و امیدِواهی بر دلت سایه افکند و فراموش کنی بازگشت تو به سوی مولاست و او حسابرسی سریع است...
آیا در حال آماده‌شدنی یا که...
نماز دستی قدرتمند است که وقت به‌زانو افتادن بلندت میکند.
دیواری محکم، برای همیشه تکیه‌دادن.
سقفی امن به وقت هجوم سرما‌ی بی‌رحم و طوفان‌های جان‌گیر زندگی...
نماز آن آغوشِ همیشه بازِ امین، برای گریه‌های پنهانی و حرفها و اعتراف‌های یواشکی.
آن صحن بی‌منت از بندگان...
همان چراغ روشن مسیر...
نماز آن نیازِ پُرراز...

تو کجا دیده‌ای در قابی که هر چقدر به خاک بیافتی؛ عزیز و نزدیک‌تری...
کجا دیده‌ای...

#نماز
بعضی زخم‌ها آن‌قدر عمیق‌اند که شب‌ها در خواب دوباره جان می‌گیرند؛ نه کمرنگ‌تر، نه دورتر، بلکه همان‌قدر واقعی که روز اول بودند...

#شب