وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
388 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
بچه که بودم تا اوایل دبیرستان عادت داشتم هر چیزی که اذیتم می‌کرد یا دلتنگی که بر قلب کوچکم هجوم می‌آورد را، بنویسم و بسوزانم. و حتی تا به الان خاکستر همه را در ظرف سر بسته‌ای نگه داشته‌ام. ظرفی با دنیایی از دلتنگی‌های کودکانه‌ی مدفون شده و سوخته.

بعد از تابیدن نور ایمان بر قلبم و باز شدن دروازه‌ی گفتگو و نیاز و راز با پروردگار، آن عادت دیگر فراموشم شد. راستش سوزاندن راه درستی برای فرار و خلاصی از غم‌ها نبود.
غم‌ها را باید دوست داشت و حتی از آنها گفت، البته نه برای همه به رسم پیامبران در خلوتی پنهانی [مریم:۳] برای گره‌ی گشای هر رنج.
یادگرفتم میتوان غم‌ها را بذر کرد و آن را به دستان مطمئنی سپرد تا در خاک حاصل‌خیز اجابت سرزمین خود بکارد.
بذرهایی که جوانه می‌زنند، جان میگیرند
و تو بجای رنج نگه‌داشتن پس‌مانده‌ی مرده‌ی سیاه دلتنگی، روزی به دیدار غم‌هایت می‌روی در سرزمینی که هر چیزی که ثمر دهد؛ جنس آن خوشبختی است.

#خاطرات
#دعا
سحر با خود نشان عجیبی از امید دارد؛
شبیه نفس‌های ممتد آخرین دقائق یک دونده، برای رسیدن.
استغفار ویژه‌ی آن همچون ابریست
که ترنم شبنم را مهمان سجاده‌ات میکند در فراغ رویاهای تار و پشیمانی لذت‌های پوچ.
دعا‌های ناگفته را به قاموس اجابت فرا می‌خواند؛ همان رازهای پنهان و تمناهای ابدی...
ایمان در سکون سحر، لباسی نو می‌پوشد؛
همچون شکوفه‌های بهار
همانقدر سفید و دلکش و پاک
در نهایت تو را با آسودگی به مهمانی فجر می‌برد برای طلوعی دوباره، بندگی دوباره...

#رمضان
امام احمد ابن عاصم عنتاکی:

اخلاص آن است که در مورد انجام عملی دوست نداشته باشی مردم هیچ وقت تو را بخاطرش به یاد بیاورند.
رمضان به نیمه رسیده... اوضاعی پیچیده بر جان جامعه حاکم است.
و در این سحر رازآلود از الله متعال عاجزانه خواستارم به این ملت رحم کند.
ایمان‌مان را حفظ کند و ما را از سلطه‌ی یهود و نصارا پناه دهد.
و هر شرایطی که بخیر دنیا و قیامت‌مان هست را پیش بیاورد.
آمین🤍
سلام علیکم ...
بعد از روزهای دوری از این مأوای امن، شبیه کسی که مدتی طولانی از خانه‌اش دور بوده؛ همه جا را غبار بی‌مهری گرفته و بر شمعدانی لب تاقچه سوگی تاریک خیمه‌زده...
حتی کتاب شعر روی میز در بیتی جان‌سوز باز مانده...
امروز جامدادی یکی از گل دخترهایم مسجد جا مانده بود.
باز که کردم این کاغذ را تا خورده دیدم‌؛ گمان کردم کاغذ باطله است نگو حامل رویایی مبارک بود...
هزار بار آمین برای این آرزو و‌ هدف نیکو و ابدیت عزیز من.🤍

#دخترانم
عجیب است ای شب، میگویند تو آرامی، اما تمامی قلب‌ها در تو فریاد میزنند...
"گریستن"، خیلی وقت‌ها جبران کلماتی‌ست که نمی‌توانیم به زبان جاری کنیم.
کسی منزل نیست، رفته‌ام از خویش...
متنی زیبا برایم فرستاده بود.
از جلوه‌های متفاوت ایمان که در جملات کوتاه و نگاه‌های پنهانی آن مامور زبده‌؛ یعنی خواهر موسی پیدا بود.
ایمانی که در قالب خونسردی و هوشیاری و نفوذ، سکانس‌های بی‌نظیر قرآنی را رقم میزند
و بازگشتی پیروزمندانه را به نزد مادر نمایش میدهد.
با خود فکر کردم گزینه‌ی خوبی برای کلاس نوجوانان مسجد باشد؛ تا ببینند و بدانند ایمان قرار است تمام ابعاد زندگی ما را بتند و در قامت فرصت‌شناسی و حکمتِ‌کلام هویدا شده و شجاعتی که رمز ایمان میشود.
صبح زود که مطالب عمیق او را بر تخته نوشتم برایش عکس گرفتم، میدانستم خواب است.
با خود فکر کردم بذر این دعوت، به‌قدری خوش‌رشد و نافذ است که بشرط اخلاص و تلاش، حتما روزی جان میگیرد و ثمر می‌دهد.
می‌خواهم بگوییم نایست، امیدوارانه دانه‌ها را با توکل، بر پهنه‌ی این زمین بیفشان و برو...
شبیه او، چه می‌دانست آن نازک‌اندیشی شبانه‌اش صبحی زود در مسجدی قدیمی بر روی تخته‌ای بی‌جان، برای رهروانی جدید گل میدهد.

#روزنوشت
عیدتون خیلی مبارک باشه🤍
دعا میکنم الله متعال حکمت این روزها را در زندگیمان بارزتر کند و بیاموزیم از همه کندن، حتی از خویشتن خود تا جایی که تمام خود را بدونه تک وصله‌ای در صحرایی عرضه‌کردن.

بشناسیم اسماعیل قلب خود را؛ آن سوگلی نفس، که پیشکشش کنیم در میعادگاه زندگی تا به خلیلی پذیرفته‌شدن.
باشد که در عوض، نفسی مطمئنه به عیدانه گرفتن...

لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إِنَّ الْحَمْدَ، وَالنِّعْمَةَ، لَكَ وَالْمُلْكَ، لاَ شَرِيكَ لَكَ.
و دعا بزرگترین راز زندگیست...
تۆ ئەو کەسەی گریای بۆ من
دڵسۆزتری لە من بۆ من
تۆ ئەو کەسەی لە گیان کەندن فرمێسکت ڕشت بۆ حاڵی من ﷺ
اللهم صل علی محمد و علی آل محمد🤍
فرزندان میراث این امت‌اند، توکل کرده و مهارت تربیت‌شان را بیاموزیم.
امشب بیمارستان، همراه نوزاد یکی از عزیزانم هستم. تجربه‌ای جالب است در
فضایی که امید و نگرانی با هم در چشم مادران جوانه زده‌ است.
عمیقا نگاه میکنم به تمام صحنه‌های که در اطرافم اتفاق می‌افتد. از چهره‌ی مادران خسته اما پرتلاش تا صدای گریه و نفس‌های تازه رسیده، رفت‌وآمد خدمه‌ی سالخورده‌ی مهربان، حتی حرکت خودکار پرستار مهربان بخش...
آمدوشدهای اینجا اگرچه شاید تکراری، اما برایم پر از معناست؛ تلاشی برای ثمری نهفته در روزهای نزدیک...
حسش میکنم، اثرات نگرانی که در درونم موج میزند؛ بابت جای خالی اذکار و دعاهای لازم و قدرتمندی که در این اتاق‌ها بر زبان مادران پیداست.
و من نگرانم بابت نسلی که روزهای ابتدایش بدون نام و نشانی از هدف آمدنش میگذرد.
این بذرهای ایمان در این زمین‌های پاک توسط بزرگترین مربی باید کاشته شود در غیر این صورت کار مربیان آینده بسیار دشوار خواهد بود.
خدا به آینده‌ی امت رحم کند و تربیت واقعی را به مادرانمان بیاموزد...
اوضاع نگران‌کننده است...
#یومیات