رمضان توبههای زیادی به خود دیده، به اندازهی آدمهایی که در خفای تاریخ پنهانند.
بسیاری شوق بندگی و عبادت در قلبشان زنده شد و تا آخر دیگر مسافر این مسیر شدند. من نیز از همان مسافرین رمضانم؛
آن رمضان با روزهای بلندِ فراموش نشدنی در گرمای تابستان که شور و شوقی در وجودم به پا شد.
اولین اشک همراه استغفار سحر
دعاهای طولانی حین افطار
و زیباترین هدیهی جا مانده آن روزها؛ حجابم
اوایلش شبیه سرگشتگی بود در مسیری ناآشنا و مهآلود. دنیایی از تردید و ترس برای ادامهی راه در تنهایی آن روزها، که نکند تحمل زخمزبان و نگاهها را نکنم. نکند در وسط این راهه تازه، جا بمانم. که اگر بمانم، بعداً با شرمندگی نرسیدن و خدای نکرده برگشتن، چه کنم؟!
سالها گذشت و رمضانها تکرار شد و دانستم هدایت امنترین مسیر است که گمشدنی در آن نیست. حتی اگر بارها لغزیدم، ایستادم و خستگی بر جانم خیمه زد؛ باز آن روشنی تاریک نشد.
انگار رمضان هر سال بقچهای از توفیقِ هدایت با خودش میآورد.
چه خوشبخت است نظر کردهای که هدیهی این رمضان قسمتش شود و آن را تا پایان در زیباترین کنج قلبش نگهدارد.
و بماند...
بماند بر این راهِ روشنِ مستقیمِ سعادت...
والهی من نیز...
#رمضان
بسیاری شوق بندگی و عبادت در قلبشان زنده شد و تا آخر دیگر مسافر این مسیر شدند. من نیز از همان مسافرین رمضانم؛
آن رمضان با روزهای بلندِ فراموش نشدنی در گرمای تابستان که شور و شوقی در وجودم به پا شد.
اولین اشک همراه استغفار سحر
دعاهای طولانی حین افطار
و زیباترین هدیهی جا مانده آن روزها؛ حجابم
اوایلش شبیه سرگشتگی بود در مسیری ناآشنا و مهآلود. دنیایی از تردید و ترس برای ادامهی راه در تنهایی آن روزها، که نکند تحمل زخمزبان و نگاهها را نکنم. نکند در وسط این راهه تازه، جا بمانم. که اگر بمانم، بعداً با شرمندگی نرسیدن و خدای نکرده برگشتن، چه کنم؟!
سالها گذشت و رمضانها تکرار شد و دانستم هدایت امنترین مسیر است که گمشدنی در آن نیست. حتی اگر بارها لغزیدم، ایستادم و خستگی بر جانم خیمه زد؛ باز آن روشنی تاریک نشد.
انگار رمضان هر سال بقچهای از توفیقِ هدایت با خودش میآورد.
چه خوشبخت است نظر کردهای که هدیهی این رمضان قسمتش شود و آن را تا پایان در زیباترین کنج قلبش نگهدارد.
و بماند...
بماند بر این راهِ روشنِ مستقیمِ سعادت...
والهی من نیز...
#رمضان
پارسال که به این مسجد رفتم، فضایش غریب وخلوت بود، این را کاملا میتوانستی با اولین نگاه کردن فضای ساکتش بفهمی...
داخل که شدم چهار پنج زنی روبروی قرآنها منتظر نشسته بودند، که کسی بیاید و این ختم رمضانشان را به پایان برساند.
از پارسالی که در این مسجد بسته نشده، و نوای امید و دعوه در این کوچهها نواخته شده، دیروز حلقهی قرآنمان در مسجد جا نمیشد، حتی راهرو تا در ورودی از اهالی محله پر شده بود؛ از مادربزرگهای لب به ذکر و دعا گرفته تا دختربچههای روزهی سال اولی...حلقهای بزرگ و نورانی شبیه تکهای از آسمان صبح...
میخواهم بگویم خوب است که درِ مسجدها را باز کنیم و به بهانهی اینکه مردم گرسنهی امروز دین نمیخواهند و کسی خریدار این بازار نیست، از تلاش و دعوت دست نکشیم.
تصویر دیروز سیلی محکمی برای این بهانهها بود.
بلندشو در مسجد کوچک محلهتان را باز کن. باورکن این مردم خستهاند و دنبال ماوای امنی از جنس خانهی خدا میگردند.
شاید روزهای اول ساکت و خلوت باشد، اما فردایی میآید این حلقه چنان بزرگ شده که جای خالی پیدا نکنی، درست شبیه مسجد غریب پارسال و شلوغ دیروزمان...هدایت پیشبینی نشده میآید. مثل باران بهار است؛ از ابری بر زمینی میبارد که کسی فکرش را نکرده. تو فقط دانه دعوت و خواندنت را بکار و برو؛ سبز میشود این هدایت...در خاکِ دلی که حتی فکر نمیکردی آنقدر حاصلخیز ایمان باشد..
الحمدلله 🤍
#روزنوشت
داخل که شدم چهار پنج زنی روبروی قرآنها منتظر نشسته بودند، که کسی بیاید و این ختم رمضانشان را به پایان برساند.
از پارسالی که در این مسجد بسته نشده، و نوای امید و دعوه در این کوچهها نواخته شده، دیروز حلقهی قرآنمان در مسجد جا نمیشد، حتی راهرو تا در ورودی از اهالی محله پر شده بود؛ از مادربزرگهای لب به ذکر و دعا گرفته تا دختربچههای روزهی سال اولی...حلقهای بزرگ و نورانی شبیه تکهای از آسمان صبح...
میخواهم بگویم خوب است که درِ مسجدها را باز کنیم و به بهانهی اینکه مردم گرسنهی امروز دین نمیخواهند و کسی خریدار این بازار نیست، از تلاش و دعوت دست نکشیم.
تصویر دیروز سیلی محکمی برای این بهانهها بود.
بلندشو در مسجد کوچک محلهتان را باز کن. باورکن این مردم خستهاند و دنبال ماوای امنی از جنس خانهی خدا میگردند.
شاید روزهای اول ساکت و خلوت باشد، اما فردایی میآید این حلقه چنان بزرگ شده که جای خالی پیدا نکنی، درست شبیه مسجد غریب پارسال و شلوغ دیروزمان...هدایت پیشبینی نشده میآید. مثل باران بهار است؛ از ابری بر زمینی میبارد که کسی فکرش را نکرده. تو فقط دانه دعوت و خواندنت را بکار و برو؛ سبز میشود این هدایت...در خاکِ دلی که حتی فکر نمیکردی آنقدر حاصلخیز ایمان باشد..
الحمدلله 🤍
#روزنوشت
مـاه رمضــان را روزه میگیرد...
شب به قیـام برمیخیزد
قرآن را ختـم میکند، ذکر میگوید
صــدقه میدهد و با انـواع نیکیها
خود را خسته میکند...
سپــس یکی میآیــد و بـهراحتی
نیکیهایش را بـرمیدارد!!!
این به اختصار تعریف «غیبت» در
رمضان است...
#منقول
شب به قیـام برمیخیزد
قرآن را ختـم میکند، ذکر میگوید
صــدقه میدهد و با انـواع نیکیها
خود را خسته میکند...
سپــس یکی میآیــد و بـهراحتی
نیکیهایش را بـرمیدارد!!!
این به اختصار تعریف «غیبت» در
رمضان است...
#منقول
بچه که بودم تا اوایل دبیرستان عادت داشتم هر چیزی که اذیتم میکرد یا دلتنگی که بر قلب کوچکم هجوم میآورد را، بنویسم و بسوزانم. و حتی تا به الان خاکستر همه را در ظرف سر بستهای نگه داشتهام. ظرفی با دنیایی از دلتنگیهای کودکانهی مدفون شده و سوخته.
بعد از تابیدن نور ایمان بر قلبم و باز شدن دروازهی گفتگو و نیاز و راز با پروردگار، آن عادت دیگر فراموشم شد. راستش سوزاندن راه درستی برای فرار و خلاصی از غمها نبود.
غمها را باید دوست داشت و حتی از آنها گفت، البته نه برای همه به رسم پیامبران در خلوتی پنهانی [مریم:۳] برای گرهی گشای هر رنج.
یادگرفتم میتوان غمها را بذر کرد و آن را به دستان مطمئنی سپرد تا در خاک حاصلخیز اجابت سرزمین خود بکارد.
بذرهایی که جوانه میزنند، جان میگیرند
و تو بجای رنج نگهداشتن پسماندهی مردهی سیاه دلتنگی، روزی به دیدار غمهایت میروی در سرزمینی که هر چیزی که ثمر دهد؛ جنس آن خوشبختی است.
#خاطرات
#دعا
بعد از تابیدن نور ایمان بر قلبم و باز شدن دروازهی گفتگو و نیاز و راز با پروردگار، آن عادت دیگر فراموشم شد. راستش سوزاندن راه درستی برای فرار و خلاصی از غمها نبود.
غمها را باید دوست داشت و حتی از آنها گفت، البته نه برای همه به رسم پیامبران در خلوتی پنهانی [مریم:۳] برای گرهی گشای هر رنج.
یادگرفتم میتوان غمها را بذر کرد و آن را به دستان مطمئنی سپرد تا در خاک حاصلخیز اجابت سرزمین خود بکارد.
بذرهایی که جوانه میزنند، جان میگیرند
و تو بجای رنج نگهداشتن پسماندهی مردهی سیاه دلتنگی، روزی به دیدار غمهایت میروی در سرزمینی که هر چیزی که ثمر دهد؛ جنس آن خوشبختی است.
#خاطرات
#دعا
سحر با خود نشان عجیبی از امید دارد؛
شبیه نفسهای ممتد آخرین دقائق یک دونده، برای رسیدن.
استغفار ویژهی آن همچون ابریست
که ترنم شبنم را مهمان سجادهات میکند در فراغ رویاهای تار و پشیمانی لذتهای پوچ.
دعاهای ناگفته را به قاموس اجابت فرا میخواند؛ همان رازهای پنهان و تمناهای ابدی...
ایمان در سکون سحر، لباسی نو میپوشد؛
همچون شکوفههای بهار
همانقدر سفید و دلکش و پاک
در نهایت تو را با آسودگی به مهمانی فجر میبرد برای طلوعی دوباره، بندگی دوباره...
#رمضان
شبیه نفسهای ممتد آخرین دقائق یک دونده، برای رسیدن.
استغفار ویژهی آن همچون ابریست
که ترنم شبنم را مهمان سجادهات میکند در فراغ رویاهای تار و پشیمانی لذتهای پوچ.
دعاهای ناگفته را به قاموس اجابت فرا میخواند؛ همان رازهای پنهان و تمناهای ابدی...
ایمان در سکون سحر، لباسی نو میپوشد؛
همچون شکوفههای بهار
همانقدر سفید و دلکش و پاک
در نهایت تو را با آسودگی به مهمانی فجر میبرد برای طلوعی دوباره، بندگی دوباره...
#رمضان
امام احمد ابن عاصم عنتاکی:
اخلاص آن است که در مورد انجام عملی دوست نداشته باشی مردم هیچ وقت تو را بخاطرش به یاد بیاورند.
اخلاص آن است که در مورد انجام عملی دوست نداشته باشی مردم هیچ وقت تو را بخاطرش به یاد بیاورند.
رمضان به نیمه رسیده... اوضاعی پیچیده بر جان جامعه حاکم است.
و در این سحر رازآلود از الله متعال عاجزانه خواستارم به این ملت رحم کند.
ایمانمان را حفظ کند و ما را از سلطهی یهود و نصارا پناه دهد.
و هر شرایطی که بخیر دنیا و قیامتمان هست را پیش بیاورد.
آمین🤍
و در این سحر رازآلود از الله متعال عاجزانه خواستارم به این ملت رحم کند.
ایمانمان را حفظ کند و ما را از سلطهی یهود و نصارا پناه دهد.
و هر شرایطی که بخیر دنیا و قیامتمان هست را پیش بیاورد.
آمین🤍
بعد از روزهای دوری از این مأوای امن، شبیه کسی که مدتی طولانی از خانهاش دور بوده؛ همه جا را غبار بیمهری گرفته و بر شمعدانی لب تاقچه سوگی تاریک خیمهزده...
حتی کتاب شعر روی میز در بیتی جانسوز باز مانده...
حتی کتاب شعر روی میز در بیتی جانسوز باز مانده...
امروز جامدادی یکی از گل دخترهایم مسجد جا مانده بود.
باز که کردم این کاغذ را تا خورده دیدم؛ گمان کردم کاغذ باطله است نگو حامل رویایی مبارک بود...
هزار بار آمین برای این آرزو و هدف نیکو و ابدیت عزیز من.🤍
#دخترانم
باز که کردم این کاغذ را تا خورده دیدم؛ گمان کردم کاغذ باطله است نگو حامل رویایی مبارک بود...
هزار بار آمین برای این آرزو و هدف نیکو و ابدیت عزیز من.🤍
#دخترانم
متنی زیبا برایم فرستاده بود.
از جلوههای متفاوت ایمان که در جملات کوتاه و نگاههای پنهانی آن مامور زبده؛ یعنی خواهر موسی پیدا بود.
ایمانی که در قالب خونسردی و هوشیاری و نفوذ، سکانسهای بینظیر قرآنی را رقم میزند
و بازگشتی پیروزمندانه را به نزد مادر نمایش میدهد.
با خود فکر کردم گزینهی خوبی برای کلاس نوجوانان مسجد باشد؛ تا ببینند و بدانند ایمان قرار است تمام ابعاد زندگی ما را بتند و در قامت فرصتشناسی و حکمتِکلام هویدا شده و شجاعتی که رمز ایمان میشود.
صبح زود که مطالب عمیق او را بر تخته نوشتم برایش عکس گرفتم، میدانستم خواب است.
با خود فکر کردم بذر این دعوت، بهقدری خوشرشد و نافذ است که بشرط اخلاص و تلاش، حتما روزی جان میگیرد و ثمر میدهد.
میخواهم بگوییم نایست، امیدوارانه دانهها را با توکل، بر پهنهی این زمین بیفشان و برو...
شبیه او، چه میدانست آن نازکاندیشی شبانهاش صبحی زود در مسجدی قدیمی بر روی تختهای بیجان، برای رهروانی جدید گل میدهد.
#روزنوشت
از جلوههای متفاوت ایمان که در جملات کوتاه و نگاههای پنهانی آن مامور زبده؛ یعنی خواهر موسی پیدا بود.
ایمانی که در قالب خونسردی و هوشیاری و نفوذ، سکانسهای بینظیر قرآنی را رقم میزند
و بازگشتی پیروزمندانه را به نزد مادر نمایش میدهد.
با خود فکر کردم گزینهی خوبی برای کلاس نوجوانان مسجد باشد؛ تا ببینند و بدانند ایمان قرار است تمام ابعاد زندگی ما را بتند و در قامت فرصتشناسی و حکمتِکلام هویدا شده و شجاعتی که رمز ایمان میشود.
صبح زود که مطالب عمیق او را بر تخته نوشتم برایش عکس گرفتم، میدانستم خواب است.
با خود فکر کردم بذر این دعوت، بهقدری خوشرشد و نافذ است که بشرط اخلاص و تلاش، حتما روزی جان میگیرد و ثمر میدهد.
میخواهم بگوییم نایست، امیدوارانه دانهها را با توکل، بر پهنهی این زمین بیفشان و برو...
شبیه او، چه میدانست آن نازکاندیشی شبانهاش صبحی زود در مسجدی قدیمی بر روی تختهای بیجان، برای رهروانی جدید گل میدهد.
#روزنوشت
دعا میکنم الله متعال حکمت این روزها را در زندگیمان بارزتر کند و بیاموزیم از همه کندن، حتی از خویشتن خود تا جایی که تمام خود را بدونه تک وصلهای در صحرایی عرضهکردن.
بشناسیم اسماعیل قلب خود را؛ آن سوگلی نفس، که پیشکشش کنیم در میعادگاه زندگی تا به خلیلی پذیرفتهشدن.
باشد که در عوض، نفسی مطمئنه به عیدانه گرفتن...
لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إِنَّ الْحَمْدَ، وَالنِّعْمَةَ، لَكَ وَالْمُلْكَ، لاَ شَرِيكَ لَكَ.
بشناسیم اسماعیل قلب خود را؛ آن سوگلی نفس، که پیشکشش کنیم در میعادگاه زندگی تا به خلیلی پذیرفتهشدن.
باشد که در عوض، نفسی مطمئنه به عیدانه گرفتن...
لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إِنَّ الْحَمْدَ، وَالنِّعْمَةَ، لَكَ وَالْمُلْكَ، لاَ شَرِيكَ لَكَ.