وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
388 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
ای تو پناه امن من...
عبادتهای شب، به شکل دیگری عزیزند.
سکون شب، شبیه آرامش یافتن یک جان تب‌دار است و چیزی که در آن رخ میدهد آنگار واقعی‌تر است.
خواندن آن نماز وتر بعد از شلوغی خانه در آن کنج امن همیشه بعد از دعوت فریبنده دنیا که تمام روز، زورش را زده و هزار رجز برای دعوت و مبارزه سروده، با آن تمدید باور آخر شب؛ همان دو آیه آخر بقره خنثی می‌شود.


هنوز که خواب تماماً تو را مغلوب نکرده، آرام آیات سوره ملک را زمزمه میکنی. دوباره یادت می‌آورد که هدف مرگ و زندگی، آزمودن و انتخاب بهترین‌هاست. به آسمان و آفرینش آن چشم بدوز که چگونه برای زینت و راندن شیاطین مزین شده. و بعد از این سیر، عذاب کافران را یادت می‌آورد بعد از بارها انذار و فرستادن هشدار‌های بی‌سود.
یادت می‌آورد که چگونه زمین را برایت رام کرد که در آن از هر رزقی که نیاز است بیابی. اما با این وجود چگونه از حاصب آسمانی و در هم فرورفتن زمین ایمن شده‌اید؟!

دعوتت می‌دهد به نگریستی بصیرانه به مانند دیدن بال‌زدن پرندگان بر فراز‌های دور بدون رنج و‌محنت، آیا از خود درباره‌ای راز پرواز پرسیده‌ای؟
می‌گوید تا فراموش نکنی هر آنچه بهر‌ه‌ی توست از دست و‌ چشم و‌ گوش امانت است و امان از ما آدم‌های فراموش‌کار و ناسپاس.
آیات آخر را می‌خوانی؛ «و بزودی همه خواهند دانست که در گمراهی و که در هدایت است...»

بله... مصحفت را ببند حال که دلت ارام گرفته و به ماوای خود برگشته.

میخوانی آن بزرگترین آیه و به حرمتش نگهبانی تا خود صبح بر بالینت.
دستانت را باز میکنی؛ این خسته‌های از رنج روز آمده را و بر آن معوذتین می‌خوانی تا سه شوند و تمام جانت را متبرک با نسیم و نوازش آن میکنی.
حال چشمان سنگینت قصد خواب کرده‌اند و به آرامی زمزمه می‌کنی؛ بسمک اللهم اموت و احیاء.
و می‌سپاری خود را به کسی که مرگ و زندگیت در اراده اوست، پس آسوده بخواب.
چشمانت را می‌بندی و روحت سبک است چنانِ پَری سپید در هوا.
یاالله! جز باتو، کجا می‌توان میان این همه آشوب، اینقدر آرامش پیدا کرد تا برای فردای زندگی دوباره بپاخیزی.

#شب
چگونه؟
...شبیه قلب کوچک کودکی محزون؛ برای بادبادکی که به خار گیر کرده.
همیشه از مشورت دادن و جواب درد دل آدم‌هایی که نور معنویت قلبشان خاموش است، دچار هراس و سردرگمی می‌شوم.
عزیز من
بگو این کشتی بدون بادبانِ در حال غرق‌شدن را در این دریای پر تلاطم درونت، به سوی کدامین ساحل سوق دهم؟
همه برایمان پیش آمده، آسودگی بعد از ساعتها درد و مریضی که شبیه نسیم خنکی که در ظهر تابستانی بر چهره‌ی عرق کرده‌ات می‌وزد.
یا آن خواب عمیق و کوتاه وسط زبانه‌های درد...
یعنی آن آسودگی و آرامش اولین لحظه‌ی دیدار ورود به بهشت، بعد از سال‌های رنج دنیا و انتظار قبر و سختی و خستگی روز قیامت، از چه جنسی است!؟ قطعا بدون وصف...
#بهشت
گریه‌ امانش را بریده بود.
حرف کسی برای بهبود حالش کارساز نبود. بریده بریده و با بغض تعریف میکرد که در مهمانی جاریش از لباس او در جمع ایراد گرفته و خورد شده است، با اینکه همسر همیشه همراهش حمایتش کرده و در جواب گفته انتخاب من است من دوست داشتم بپوشد، باز قلب سرد او را گرم نکرده بود.

با شنیدن این ماجرا او خنده‌اش گرفته بود چراکه او بارها سیلی پدر، صورتش را برای حجاب گلگون کرده بود.
با طعنه‌های عزیزانش خو گرفته و بارها از زیر تیغِ نگاه‌های متعجب و مسخره‌کننده رد شده بود.
این حرف‌ها درنظرش در حد شوخی بیش نبود، اما ظرف وجودی آدم‌ها یکی نیست‌. چالش‌هر کس به اندازه طاقت اوست و همانند یک نمودار هر بار رشد می‌کند.

باید به این موضوع واقف بود کسی که در مسیر غربت پا میگذارد در بیشتر مواقع برای دوام راه و توان برداشتن بار سنگین ایمان و دعوت، روحش باید وسعت پیدا کند؛ چرا که اگر وسعت نفس او با تکلیفش هم‌خوانی نکند این بار به منزل نمیرسد و با هزار کجی روبرو میشود.

کسی که سیلی عزیزترین‌هایش را خورده به کرات در مقابل حرف‌های نیش‌دار بیگانه و نگاه جامعه واکسینه‌تر برای ادای رسالتش میشود؛ چرا که میداند الگوی راستین این مسیر، اگر دشمنی قریش را متحمل شد قبل‌تر طرد شدن همخون‌هایش را کشیده‌بود.

جانِ کلام اینکه؛ کسی که مسیر منتهی به بهشت را در پیش گرفته باید بداند این تاریخِ پر تکراریست بدون هیچ گونه استثنایی که رهروان این مسیر باید قلب و جانشان جهت کمال از کوره ناملایمات دنیا بگذرد و شیرازه‌ی درهای رو به محبت دنیایشان کنده شود که همراه با سلاخی روحشان است.
باید آماده شود برای به صحنه نشاندن ودیعه نهانش بر کرسی دنیا‌ و آن باری دیگر سیراب شدن دنیا از چشمه ایمان و معرفت است.

بدانیم کمال بسته به قیمتش بهایش نیز متفاوت است و این بها معامله‌‌ای برای وسعت است. هستند آنهای که بهایشان سردادن و یا در آتش افکنده‌شدن بود؛ همانان که مقربین شدند.

سود این معامله جایی دور نمی‌رود یا هدیه صبر بر مصائب امت تا دمیدن نور تجلی دوباره بر آن، یا آمادگی جهت پذیرفته شدن در بهشت.

#صبر
میگم خودمونیم موندم صبح به صبح هنوز کل محله خوابه، افزایش قیمت پاستیل سوپری کوچه‌ی ما به شبکه‌های خارجی میرسه، چرا هنوز قضیه‌ی اپستین و اینا نرسیده...
نه استغفرالله قضاوت نکنیم، لابد نشنیدن دیگه...
دوستِ من...
ثانیه‌های آخر انتظار است. مهمان عزیزمان دارد آخرین قدم‌های ورودش را بر پهنه‌ی آسمان می‌گذارد. قدومش پرخیر و بر دیده...
نکند بی‌برنامه و بدون آمادگی به پیشواز بروی؛ به دیدار چنین محبوبی.
دستی بروی خانه بکش، گلدان‌ها را آب بده و پنجره قلبت را باز کن که درهای شر بسته میشود.
جانمازت را بشور و کمی گلاب بپاشان.
مصحفت را روی کرسیش بنشان و تسبیح مجبوبت را بیاور و محرابی کوچک در کنج خانه برای خودت آماده کن.
همین حالا بسم‌الله بگو و بنویس؛ برنامه‌ی ماهت را. قرار مکتوب بر اجرا و وفا بهتر و نزدیکتر است.
خودت را ملزم کن و به گونه‌ای تصور کن که آخرین دیدار است؛ دیدارهای آخر همیشه ماندگار و بیاد ماندنین.
سعی کن هر آنچه تو را به خودش مشغول میکند را دورتر کنی، بیشتر از هر سال ختم کنی هر چند خواهان خوشبختی بیشتری تلاوت بیشتر، خوب است اگر امسال سوره‌ای خاص برای تدبر برگزینی یا نیت اینکه عادتی پسندیده را تمرین کنی.
بنویس که یادت بماند ایام معدودات است، اندکی درنگ کنی؛ از رسیدن جا می‌مانی.
خودت را آماده کن آستین دل و روحت را بالا بکش، عزمت را جزم و همتت را بالا ببر که برگ طلایی را بگیری؛ همان غفران و عفو اللهی را در جوار رحمت و رضایتش...
سحرهای رازآلود در راه و افطار‌های پربرکت در انتظار است. روزهای که حتی خوابش هم عبادت و نکوست، آخر چه کسی همانند مومن خوشبخت است؟!
فراموش نکن عبادت توفیق است، دستان ملتمست را بالا ببر و با قلبی حاضر و چشمانی‌تر، اخلاص و توان را تا بدرقه‌ی این مهمان عزیز بهتر از همیشه را از صاحبش تمنا کن.

#رمضان
ای جوینده‌ی خیرونیکی بشتاب...
رمضان مبارک🌙
🖊: ورده
🎙: داداش ورده

در وصف رمضان عزیزمان🌙
رمضان توبه‌های زیادی به خود دیده، به اندازه‌ی آدم‌هایی که در خفای تاریخ پنهانند.
بسیاری شوق بندگی و عبادت در قلب‌شان زنده شد و تا آخر دیگر مسافر این مسیر شدند. من نیز از همان مسافرین رمضانم؛
آن رمضان با ر‌وزهای بلندِ فراموش نشدنی در گرمای تابستان که شور و شوقی در وجودم به پا شد.
اولین اشک همراه استغفار سحر
دعاهای طولانی حین افطار
و زیباترین هدیه‌ی جا مانده آن روزها؛ حجابم

اوایلش شبیه سرگشتگی بود در مسیری ناآشنا و‌ مه‌آلود. دنیایی از تردید و ترس برای ادامه‌ی راه در تنهایی آن روزها، که نکند تحمل زخم‌زبان و نگاه‌ها را نکنم. نکند در وسط این راهه تازه، جا بمانم. که اگر بمانم، بعداً با شرمندگی نرسیدن و خدای نکرده برگشتن، چه کنم؟!

سالها گذشت و رمضان‌ها تکرار شد و دانستم هدایت امن‌ترین مسیر است که گم‌شدنی در آن نیست. حتی اگر بارها لغزیدم، ایستادم و خستگی بر جانم خیمه زد؛ باز آن روشنی تاریک نشد.
انگار رمضان هر سال بقچه‌ای از توفیقِ هدایت با خودش می‌آورد.
چه خوشبخت است نظر کرده‌ای که هدیه‌ی این رمضان قسمتش شود و آن را تا پایان در زیباترین کنج قلبش نگه‌دارد.
و بماند...
بماند بر این راهِ روشنِ مستقیمِ سعادت...
والهی من نیز...

#رمضان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پارسال که به این مسجد رفتم، فضایش غریب وخلوت بود، این را کاملا می‌توانستی با اولین نگاه کردن فضای ساکتش بفهمی...
داخل که شدم چهار پنج زنی روبروی قرآن‌ها منتظر نشسته بودند، که کسی بیاید و این ختم رمضانشان را به پایان برساند.

از پارسالی که در این مسجد بسته نشده، و نوای امید و دعوه در این کوچه‌ها نواخته شده، دیروز حلقه‌ی قرآنمان در مسجد جا نمیشد، حتی راهرو تا در ورودی از اهالی محله پر شده بود؛ از مادربزرگ‌های لب به ذکر و دعا گرفته تا دختربچه‌های روزه‌ی سال اولی...حلقه‌ای بزرگ و نورانی شبیه تکه‌ای از آسمان صبح...
میخواهم بگویم خوب است که درِ مسجدها را باز کنیم و به بهانه‌ی اینکه مردم گرسنه‌ی امروز دین نمی‌خواهند و کسی خریدار این بازار نیست، از تلاش و دعوت دست نکشیم.
تصویر دیروز سیلی محکمی برای این بهانه‌ها بود.
بلندشو در مسجد کوچک محله‌تان را باز کن. باورکن این مردم خسته‌اند و دنبال ماوای امنی از جنس خانه‌ی خدا می‌گردند.
شاید روزهای اول ساکت و خلوت باشد، اما فردایی می‌آید این حلقه چنان بزرگ شده که جای خالی پیدا نکنی، درست شبیه مسجد غریب پارسال و شلوغ دیروزمان...هدایت پیش‌بینی نشده می‌آید. مثل باران بهار است؛ از ابری بر زمینی می‌بارد که کسی فکرش را نکرده. تو فقط دانه دعوت و خواندنت را بکار و برو؛ سبز می‌شود این هدایت...در خاکِ دلی که حتی فکر نمی‌کردی آنقدر حاصلخیز ایمان باشد..
الحمدلله 🤍

#روزنوشت
مـاه‌ رمضــان‌ را روزه‌ می‌گیرد...
شب‌ به‌ قیـام‌ برمی‌خیزد
قرآن‌ را ختـم‌ می‌کند، ذکر می‌گوید
صــدقه‌ میدهد و با انـواع‌ نیکی‌ها
خود را خسته‌ میکند...
سپــس‌ یکی‌ می‌آیــد و بـه‌راحتی‌
نیکی‌‌هایش‌ را بـرمی‌دارد!!!
این‌ به‌ اختصار تعریف‌ «غیبت‌» در
رمضان‌ است...

#منقول
بچه که بودم تا اوایل دبیرستان عادت داشتم هر چیزی که اذیتم می‌کرد یا دلتنگی که بر قلب کوچکم هجوم می‌آورد را، بنویسم و بسوزانم. و حتی تا به الان خاکستر همه را در ظرف سر بسته‌ای نگه داشته‌ام. ظرفی با دنیایی از دلتنگی‌های کودکانه‌ی مدفون شده و سوخته.

بعد از تابیدن نور ایمان بر قلبم و باز شدن دروازه‌ی گفتگو و نیاز و راز با پروردگار، آن عادت دیگر فراموشم شد. راستش سوزاندن راه درستی برای فرار و خلاصی از غم‌ها نبود.
غم‌ها را باید دوست داشت و حتی از آنها گفت، البته نه برای همه به رسم پیامبران در خلوتی پنهانی [مریم:۳] برای گره‌ی گشای هر رنج.
یادگرفتم میتوان غم‌ها را بذر کرد و آن را به دستان مطمئنی سپرد تا در خاک حاصل‌خیز اجابت سرزمین خود بکارد.
بذرهایی که جوانه می‌زنند، جان میگیرند
و تو بجای رنج نگه‌داشتن پس‌مانده‌ی مرده‌ی سیاه دلتنگی، روزی به دیدار غم‌هایت می‌روی در سرزمینی که هر چیزی که ثمر دهد؛ جنس آن خوشبختی است.

#خاطرات
#دعا
سحر با خود نشان عجیبی از امید دارد؛
شبیه نفس‌های ممتد آخرین دقائق یک دونده، برای رسیدن.
استغفار ویژه‌ی آن همچون ابریست
که ترنم شبنم را مهمان سجاده‌ات میکند در فراغ رویاهای تار و پشیمانی لذت‌های پوچ.
دعا‌های ناگفته را به قاموس اجابت فرا می‌خواند؛ همان رازهای پنهان و تمناهای ابدی...
ایمان در سکون سحر، لباسی نو می‌پوشد؛
همچون شکوفه‌های بهار
همانقدر سفید و دلکش و پاک
در نهایت تو را با آسودگی به مهمانی فجر می‌برد برای طلوعی دوباره، بندگی دوباره...

#رمضان
امام احمد ابن عاصم عنتاکی:

اخلاص آن است که در مورد انجام عملی دوست نداشته باشی مردم هیچ وقت تو را بخاطرش به یاد بیاورند.
رمضان به نیمه رسیده... اوضاعی پیچیده بر جان جامعه حاکم است.
و در این سحر رازآلود از الله متعال عاجزانه خواستارم به این ملت رحم کند.
ایمان‌مان را حفظ کند و ما را از سلطه‌ی یهود و نصارا پناه دهد.
و هر شرایطی که بخیر دنیا و قیامت‌مان هست را پیش بیاورد.
آمین🤍
سلام علیکم ...
بعد از روزهای دوری از این مأوای امن، شبیه کسی که مدتی طولانی از خانه‌اش دور بوده؛ همه جا را غبار بی‌مهری گرفته و بر شمعدانی لب تاقچه سوگی تاریک خیمه‌زده...
حتی کتاب شعر روی میز در بیتی جان‌سوز باز مانده...