وردة حمراء🥀
Voice message
شفای جان🤍
گوش دل بسپار و آرام بگیر.
یکی نیستن راه ایمان و گمراهی.
و از تنهایی این روزهایت دلگیر نشو، حتی اگر کثرتشان تعجب برانگیز باشد.
ریسمان تقوایت را رها نکن که رستگاری از آن پاکان است، ولو اینکه اندک باشند.
گوش دل بسپار و آرام بگیر.
یکی نیستن راه ایمان و گمراهی.
و از تنهایی این روزهایت دلگیر نشو، حتی اگر کثرتشان تعجب برانگیز باشد.
ریسمان تقوایت را رها نکن که رستگاری از آن پاکان است، ولو اینکه اندک باشند.
امروز متنی خواندم در حوزهی روانشناسی بر این اساس که آدمی باید همیشه مقداری دلخوشی در جیبش داشته باشد که در وقت تنهایی و دلتنگی آن را مزهمزه کند و به کسی رو نیندازد.
این دلخوشی باید دمِ دست باشد و قابل دسترس در هر مکان و زمانی.
راستش جمله هم برایم گنگ بود هم واضح. ممکن است برای شخصی پربار و برای یکی کاملاً بیمعنی باشد.
با خودم فکر میکردم لابد برای همه یکسان نیست این دلخوشیِ توجیبی.
بسته به باور هرکس و معنایش از دلخوشی باید متفاوت باشد.
اما برای مومن دلخوشی غیر نزدیکی و حضور پروردگارش مگر هست؟!
دردسترسترین چیزی که میتواند حال دل مومن را مطمئن و آرام کند ذکر است.
عبادتی که نه زمان خاصی دارد نه شرایط مکانیِ ویژهای میطلبد.
ذکر، نقطه مقابل غفلت است و غفلت عاملِ بیشتر دلتنگیها.
بله دوست مومنم دلخوشیِ جیبیِ تو
ذکری جاریست بر زبان و قلب تو.
آرامشت در چیزی نیست جز یاد پروردگارت، حالا بخواهند هر نامی بر آن بگذارند تو از آنان باش؛ حضور در قافلهی ذاکرین یا صاحب خوشیهای توجیبی دمدستی.
الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ28
(همان) كسانى كه ايمان آوردند و دلهايشان به ياد خدا آرام مى گيرد. بدانيد، دلها به نام خدا آرام مى گيرند.
این دلخوشی باید دمِ دست باشد و قابل دسترس در هر مکان و زمانی.
راستش جمله هم برایم گنگ بود هم واضح. ممکن است برای شخصی پربار و برای یکی کاملاً بیمعنی باشد.
با خودم فکر میکردم لابد برای همه یکسان نیست این دلخوشیِ توجیبی.
بسته به باور هرکس و معنایش از دلخوشی باید متفاوت باشد.
اما برای مومن دلخوشی غیر نزدیکی و حضور پروردگارش مگر هست؟!
دردسترسترین چیزی که میتواند حال دل مومن را مطمئن و آرام کند ذکر است.
عبادتی که نه زمان خاصی دارد نه شرایط مکانیِ ویژهای میطلبد.
ذکر، نقطه مقابل غفلت است و غفلت عاملِ بیشتر دلتنگیها.
بله دوست مومنم دلخوشیِ جیبیِ تو
ذکری جاریست بر زبان و قلب تو.
آرامشت در چیزی نیست جز یاد پروردگارت، حالا بخواهند هر نامی بر آن بگذارند تو از آنان باش؛ حضور در قافلهی ذاکرین یا صاحب خوشیهای توجیبی دمدستی.
الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ28
(همان) كسانى كه ايمان آوردند و دلهايشان به ياد خدا آرام مى گيرد. بدانيد، دلها به نام خدا آرام مى گيرند.
سلام علیکم
همراهان گرامی
از الله متعال برای همگی شما سلامتی
و قلبی پر از ایمان و یقین خواستارم🤍
همراهان گرامی
از الله متعال برای همگی شما سلامتی
و قلبی پر از ایمان و یقین خواستارم🤍
وردة حمراء🥀
Photo
امروز از بهترین روزهای مسجد بود؛
جشنی بابت محجبهشدن یکی از دخترانمان. خوشحالی و شکرانهای بابت توفیقی که همچون نسیمی پاک و خنک بعد از ماهها تلاش و دعا بر روح وجان یکی از دخترانمان وزیده.
از همان روز اول مهرش به دلم نشست با صورت گرم و لهجه شیرین مادریش.
سادگی و مهربانی عجیبی در اوست که او را دردانهترش میکند.
روز اولی که با حجاب آمد، ذوق را در چشمانش میتوان خواند و با گرمی و نهایت خوشی گفت: خانم آخرش حجابم را پوشیدم...
با مهر و تبریک او را داخل بردم. با لبهای آویزان اما شوق ماندگار در چشمانش از رفتار سرد و طعنهدار مهمانی خانوادهی عمویش برایم گفت.
دلداریش دادم و گفتم: این راه را همه رفتهایم. با تیغهای بُرنده زخم نیز برداشتهایم، اما میگذرد و چون در پسش پاداش است غمی نیست.
به او باید حق داد که قدمهای اول، پر تردید و لرزان است؛ خصوصا اگر کم سنتر باشی و تنها. انتظار تایید و دلگرمی در دلت داری، حتی اگر مقصد مطمئن و دلت قرص باشد.
امروز در کلاس برایش جشن کوچکی گرفتیم، تا بداند در این مسیر رهاشده و تنها نیست، اگرچه نگاههای تحقیرآمیز و طردکننده بسیار است، اما آغوشهای باز و دلهای پذیرا هم کم نیست.
چه زیباست دختران امت را در لباس تقوا و حیا دیدن، همان جامهی پاکی که تو را از بیمسیران سوا میکند.
برای توی عزیزجان و تمام دختران امت، دعای پذیرش و ثبات دارم، و در دلم برای روزی که جشن حجاب تمام دخترهای کلاس را برگزار کنیم دعا و امیدوارانه تلاش میکنم...
همین، گفتم شما نیز سهمی در شادیمان داشته باشید، حال که این روزها خوشهایمان را ماتم گرفته...
۱۴۰۴/۱۱/۲ پنجشنبه 🤍
#دخترانم
جشنی بابت محجبهشدن یکی از دخترانمان. خوشحالی و شکرانهای بابت توفیقی که همچون نسیمی پاک و خنک بعد از ماهها تلاش و دعا بر روح وجان یکی از دخترانمان وزیده.
از همان روز اول مهرش به دلم نشست با صورت گرم و لهجه شیرین مادریش.
سادگی و مهربانی عجیبی در اوست که او را دردانهترش میکند.
روز اولی که با حجاب آمد، ذوق را در چشمانش میتوان خواند و با گرمی و نهایت خوشی گفت: خانم آخرش حجابم را پوشیدم...
با مهر و تبریک او را داخل بردم. با لبهای آویزان اما شوق ماندگار در چشمانش از رفتار سرد و طعنهدار مهمانی خانوادهی عمویش برایم گفت.
دلداریش دادم و گفتم: این راه را همه رفتهایم. با تیغهای بُرنده زخم نیز برداشتهایم، اما میگذرد و چون در پسش پاداش است غمی نیست.
به او باید حق داد که قدمهای اول، پر تردید و لرزان است؛ خصوصا اگر کم سنتر باشی و تنها. انتظار تایید و دلگرمی در دلت داری، حتی اگر مقصد مطمئن و دلت قرص باشد.
امروز در کلاس برایش جشن کوچکی گرفتیم، تا بداند در این مسیر رهاشده و تنها نیست، اگرچه نگاههای تحقیرآمیز و طردکننده بسیار است، اما آغوشهای باز و دلهای پذیرا هم کم نیست.
چه زیباست دختران امت را در لباس تقوا و حیا دیدن، همان جامهی پاکی که تو را از بیمسیران سوا میکند.
برای توی عزیزجان و تمام دختران امت، دعای پذیرش و ثبات دارم، و در دلم برای روزی که جشن حجاب تمام دخترهای کلاس را برگزار کنیم دعا و امیدوارانه تلاش میکنم...
همین، گفتم شما نیز سهمی در شادیمان داشته باشید، حال که این روزها خوشهایمان را ماتم گرفته...
۱۴۰۴/۱۱/۲ پنجشنبه 🤍
#دخترانم
شاید در این گیرودار، در زیر این سیاهی شوم، که سقف خانهی هیچ کداممان را جا نینداخته، فراموش کردهایم که شعبان است.
ماهی نورین، آمیخته شده با عطر انتظار پرشور رمضان.
حقداری دلتنگ و مضطرب این روزها باشی، اما فراموش نکن دنیا روزهای سختتری را پشت سر گذاشته و از ما بهترین فراموش شدهاند.
حال که آشوب اطرافت را گرفته، مصحفت را بگشایی و ختم نیمه تمامت را پیبگیر که نسمیش دل تبدارت را خنکی بخشد.
این روزها بیشتر بخوان از استغفار و صلوات؛ تا دل وجانت را بار بیاوری برای رمضان.
نفس به تنگ آمده در این غریبگی را با روزهی پرخیر این روزها مداوا کن.
زورت به این آشفتگی که نمیرسد، حداقل خلوتت را آباد کن.
#یادآوری
ماهی نورین، آمیخته شده با عطر انتظار پرشور رمضان.
حقداری دلتنگ و مضطرب این روزها باشی، اما فراموش نکن دنیا روزهای سختتری را پشت سر گذاشته و از ما بهترین فراموش شدهاند.
حال که آشوب اطرافت را گرفته، مصحفت را بگشایی و ختم نیمه تمامت را پیبگیر که نسمیش دل تبدارت را خنکی بخشد.
این روزها بیشتر بخوان از استغفار و صلوات؛ تا دل وجانت را بار بیاوری برای رمضان.
نفس به تنگ آمده در این غریبگی را با روزهی پرخیر این روزها مداوا کن.
زورت به این آشفتگی که نمیرسد، حداقل خلوتت را آباد کن.
#یادآوری
این شبهای آبادی مالامال از سرما و سکون است.
سقف چوبی و پنجرههای آهنی، سوسوی بخاری و تیکتاک ساعت قدیمی؛ اینجا اتاق مادربزرگ است.
مشرف به ایوان و دیدی رو به باغهای به خواب رفته در دامن سفید کوههای حصار گونهی اطراف.
اتاقی کلنگی و بلند، درست وسط خانههای نوساخت آبادی.
شبیه قلعهای امن، فارغ از هیاهوی جهان.
چشمانم را میبندم، سکوت اینجا زیباترین نوایست که میتوان شنید و به خواب رفت در این ناکوکیِ دنیا...
#آبادی
#مادربزرگ
سقف چوبی و پنجرههای آهنی، سوسوی بخاری و تیکتاک ساعت قدیمی؛ اینجا اتاق مادربزرگ است.
مشرف به ایوان و دیدی رو به باغهای به خواب رفته در دامن سفید کوههای حصار گونهی اطراف.
اتاقی کلنگی و بلند، درست وسط خانههای نوساخت آبادی.
شبیه قلعهای امن، فارغ از هیاهوی جهان.
چشمانم را میبندم، سکوت اینجا زیباترین نوایست که میتوان شنید و به خواب رفت در این ناکوکیِ دنیا...
#آبادی
#مادربزرگ
همهی ما آدم بزرگهای امروز و بچههای دیروز، دعواهای پدر مادرهایمان یادمان مانده و تا به الان یادش برایمان ناخوشایند است.
یکی از آن خاطرات من برمیگردد به بیست سال پیش که سریال حسسوم پخش میشد. هفتهای یک قسمت؛ سهشنبه شبها.
پدرم شبهای پخش سریال، به بقالی روستا میرفت و برایمان از آن تخمههای ریز مغازهی آقااحمد میگرفت. با طعمی ناب و تکرار نشدنی. شبهایی که در تصورم کسی از ما خوشبختتر نبود.
آن روز متوجه سکوت و چهرهی عبوسشان شده بودم، اما در دلم دعا میکردم تا شب این نگاهها کمی جان و گرما بگیرند و باز خوشبختی هفتگیمان تکرار شود.
بعد شام پدر به بقالی رفت. تخمه آورد. من سریع پارچه را وسط اتاق پهن کردم و گره کیسه فریزر را باز کرده وکنارههایش را به بیرون تا کردم تا آماده خوردن شود.
فیلم شروع شد و صدای شکستن تخمههای ریز در اتاق پیچید.
آن شب، فیلم و تخمهای آقااحمد برایم تلخترین بود؛ چراکه تمام تمرکز من به کف دستان بابا و مامان بود. با چشمانم تخمههای باقیماندهیشان را شمارش میکردم، حتی چندین بار، در دستشان به تعداد مشخص تخمه گذاشتم. به این امید که تخمهیشان با هم تمام شود و دست بردنشان در کیسهی تخمه، همزمان باشد که شاید این نقشهی هماهنگی من برای لمسدستانشان فرجی برای آشتی شود.
آن شب نه لذت سریال را فهمیدم و نه طعم دلچسپ تخمهها را و از آن طرف مایوس برای تلاش بیثمرم...
خیلی از آن شب گذشته و مطمئنم در آن جمع کسی آن شب را حتی یادش نمانده، اما جزئیاتش در خاطر من ثبتشده.
در خاطر دخترکی که آن شب خوشبختی از دل کوچک و خانهشان رفتهبود.
بچهها خیلی خوب متوجه ما آدم بزرگها هستند. چبسا با ذهن و دست کودکانهی مهربانشان، در سکوت دارند برای آشتی و خوشی خانه تلاشم میکنند.
#خاطرات
یکی از آن خاطرات من برمیگردد به بیست سال پیش که سریال حسسوم پخش میشد. هفتهای یک قسمت؛ سهشنبه شبها.
پدرم شبهای پخش سریال، به بقالی روستا میرفت و برایمان از آن تخمههای ریز مغازهی آقااحمد میگرفت. با طعمی ناب و تکرار نشدنی. شبهایی که در تصورم کسی از ما خوشبختتر نبود.
آن روز متوجه سکوت و چهرهی عبوسشان شده بودم، اما در دلم دعا میکردم تا شب این نگاهها کمی جان و گرما بگیرند و باز خوشبختی هفتگیمان تکرار شود.
بعد شام پدر به بقالی رفت. تخمه آورد. من سریع پارچه را وسط اتاق پهن کردم و گره کیسه فریزر را باز کرده وکنارههایش را به بیرون تا کردم تا آماده خوردن شود.
فیلم شروع شد و صدای شکستن تخمههای ریز در اتاق پیچید.
آن شب، فیلم و تخمهای آقااحمد برایم تلخترین بود؛ چراکه تمام تمرکز من به کف دستان بابا و مامان بود. با چشمانم تخمههای باقیماندهیشان را شمارش میکردم، حتی چندین بار، در دستشان به تعداد مشخص تخمه گذاشتم. به این امید که تخمهیشان با هم تمام شود و دست بردنشان در کیسهی تخمه، همزمان باشد که شاید این نقشهی هماهنگی من برای لمسدستانشان فرجی برای آشتی شود.
آن شب نه لذت سریال را فهمیدم و نه طعم دلچسپ تخمهها را و از آن طرف مایوس برای تلاش بیثمرم...
خیلی از آن شب گذشته و مطمئنم در آن جمع کسی آن شب را حتی یادش نمانده، اما جزئیاتش در خاطر من ثبتشده.
در خاطر دخترکی که آن شب خوشبختی از دل کوچک و خانهشان رفتهبود.
بچهها خیلی خوب متوجه ما آدم بزرگها هستند. چبسا با ذهن و دست کودکانهی مهربانشان، در سکوت دارند برای آشتی و خوشی خانه تلاشم میکنند.
#خاطرات
بینش
KodeBelal.pdf
پنجشنبه است.
آخرین کلاس هفتگی مسجد، که مربوط به بچههاست تمام شده و همه رفتهاند.
درها را چند قفل کرده و پیاده به سمت خانه روانه میشوم.
به اول صبح فکر میکنم؛ به حرفهای قبل شروع سیرهخوانی با دختران نوجوانم.
با توفیق اجباریِ قطع اینترنت، موفق شدم کتاب کدبلال رو که مدتی بود دانلود کرده بودم بخوانم. کتابی که کل این هفتهها ذهن و فکرم را تصاحب کردهبود.
چند هفته پیش بود در سیره، جریان بلال را خواندیم و با دلی پرغم و تشویق برانگیز، نوای احد احدهایش را که در مسجد کوچک و قدیمیمان طنین انداخت را با گوشجان شنیدیم.
کاش موفق شده باشم، آن حس درونی و وجدم را برایشان ترسیم کنم.
بعد از تعریف خلاصهی داستان، برایشان گفتم: امروز و تا خود ابد، صخرهها در مقابل ما قد علم کردهاند و هر روز سنگینی سنگمان بیشتر میشود.
فکر نکنید امیههای زمان روزی تمام میشوند یا دیگر زنجیری بند نمیکند و فکر بردهداری سر آمده.
امروز تمام شما کونتاهایی هستید که با زنجیرهای نرم و شلاقهای زینتی در صدد ایناند؛ هویت شما را بگیرند. ما را همان بردههای دیروز میپندارند، اما چنان ماهرانه که شکی به دل راه ندهی.
امروز سنگها در سختی نفس و با سنگینی شهوت و در رنگونگار لذت عرضه میشوند.
اگر تا دیروز بر سینهها گذاشته میشدند، امروز در چشم و گوش و قلبها جاساز میشوند، که حتی متوجه سنگینی و خفگی باور و اخلاق و فرهنگ و تمدنت نشوی.
چبسا تو را قهرمان آزادی و برابری یا حتی رهایی از تعصب و جهالت هم بخوانند، غافل از آنکه تو را در بیخبریات به زنجیر کشیدهاند.
تویی که قهرمان توخالی خوانده میشوی، در اصل همان سیزیف مجازات شدهای در بیهودگی و دور از معنا و هویت.
نمیدانم کی به خانه رسیدم؛ اینبار کلید را به منزلهی بازکردن در میچرخانم.
از پلهها که بالا میروم، به چهرهی تکتک دخترانم فکر میکنم به سنگ و صخرههای سنگین و بیرحمی که همیشه هست و نگرانم بابت انتخابی از روی آگاهی که خود باید تعیین کنند؛ سیزیف باشند یا بلال.
#دخترانم
#روزنوشت
آخرین کلاس هفتگی مسجد، که مربوط به بچههاست تمام شده و همه رفتهاند.
درها را چند قفل کرده و پیاده به سمت خانه روانه میشوم.
به اول صبح فکر میکنم؛ به حرفهای قبل شروع سیرهخوانی با دختران نوجوانم.
با توفیق اجباریِ قطع اینترنت، موفق شدم کتاب کدبلال رو که مدتی بود دانلود کرده بودم بخوانم. کتابی که کل این هفتهها ذهن و فکرم را تصاحب کردهبود.
چند هفته پیش بود در سیره، جریان بلال را خواندیم و با دلی پرغم و تشویق برانگیز، نوای احد احدهایش را که در مسجد کوچک و قدیمیمان طنین انداخت را با گوشجان شنیدیم.
کاش موفق شده باشم، آن حس درونی و وجدم را برایشان ترسیم کنم.
بعد از تعریف خلاصهی داستان، برایشان گفتم: امروز و تا خود ابد، صخرهها در مقابل ما قد علم کردهاند و هر روز سنگینی سنگمان بیشتر میشود.
فکر نکنید امیههای زمان روزی تمام میشوند یا دیگر زنجیری بند نمیکند و فکر بردهداری سر آمده.
امروز تمام شما کونتاهایی هستید که با زنجیرهای نرم و شلاقهای زینتی در صدد ایناند؛ هویت شما را بگیرند. ما را همان بردههای دیروز میپندارند، اما چنان ماهرانه که شکی به دل راه ندهی.
امروز سنگها در سختی نفس و با سنگینی شهوت و در رنگونگار لذت عرضه میشوند.
اگر تا دیروز بر سینهها گذاشته میشدند، امروز در چشم و گوش و قلبها جاساز میشوند، که حتی متوجه سنگینی و خفگی باور و اخلاق و فرهنگ و تمدنت نشوی.
چبسا تو را قهرمان آزادی و برابری یا حتی رهایی از تعصب و جهالت هم بخوانند، غافل از آنکه تو را در بیخبریات به زنجیر کشیدهاند.
تویی که قهرمان توخالی خوانده میشوی، در اصل همان سیزیف مجازات شدهای در بیهودگی و دور از معنا و هویت.
نمیدانم کی به خانه رسیدم؛ اینبار کلید را به منزلهی بازکردن در میچرخانم.
از پلهها که بالا میروم، به چهرهی تکتک دخترانم فکر میکنم به سنگ و صخرههای سنگین و بیرحمی که همیشه هست و نگرانم بابت انتخابی از روی آگاهی که خود باید تعیین کنند؛ سیزیف باشند یا بلال.
#دخترانم
#روزنوشت
صدای قدمهای مهمان عزیزی به گوش میرسد.
عزیزی که آوازهی نامش، مسرت بخشی قلب و سبکبالی روح را به همراه دارد.
مهمانی مهربان و در عین حال جدی و قانونمند.
چون دوستی دلسوز همراهیت میکند و به مانند استادی کاربلد درْست میدهد.
مرحمتی دارد که شاه و گدا را در سفرهاش راه داده تا هر کس به وسعت خود از آن برگیرد.
رمضان خوش بیایی، که همه چشم انتظار ضیافت الهیات هستیم.
بیا که اشکهایمان منتظرند که در سحرگاههای راز آلودت به شکرانه نعمت و ندامت پیشکش شوند.
و تمناهای دور و درازمان به وقت ملکوت افطار به دیدار بیایند.
بیا تا صدای مناره و محراب جانی دوباره بگیرد که همچون نسیمی بهاری خواب و غفلت زمستانه را از سر قلبمان واکند.
کاش آن عطرِ دلانگیزِ دشتهای بهشت را که با خود داری، بر سینهیِ سجادهیمان بپاشی تا به وقت هر نماز، عهد دیرینه را از نو با دوست گره بزنیم.
ای ماه قرآن بیا تا قلبمان با بارقههای وحی آشتیِ دوباره کند و پای تعلیمهای همیشه تازهاش رسم بندگی را دوباره مرور کنیم.
و من به رسمِ هر سال مشتاقانه جلوی پنجره منتظرتم تا تو بیایی
چشممان روشن ای ماهِ ماه...
اللهم بلغنا رمضان
#رمضان
عزیزی که آوازهی نامش، مسرت بخشی قلب و سبکبالی روح را به همراه دارد.
مهمانی مهربان و در عین حال جدی و قانونمند.
چون دوستی دلسوز همراهیت میکند و به مانند استادی کاربلد درْست میدهد.
مرحمتی دارد که شاه و گدا را در سفرهاش راه داده تا هر کس به وسعت خود از آن برگیرد.
رمضان خوش بیایی، که همه چشم انتظار ضیافت الهیات هستیم.
بیا که اشکهایمان منتظرند که در سحرگاههای راز آلودت به شکرانه نعمت و ندامت پیشکش شوند.
و تمناهای دور و درازمان به وقت ملکوت افطار به دیدار بیایند.
بیا تا صدای مناره و محراب جانی دوباره بگیرد که همچون نسیمی بهاری خواب و غفلت زمستانه را از سر قلبمان واکند.
کاش آن عطرِ دلانگیزِ دشتهای بهشت را که با خود داری، بر سینهیِ سجادهیمان بپاشی تا به وقت هر نماز، عهد دیرینه را از نو با دوست گره بزنیم.
ای ماه قرآن بیا تا قلبمان با بارقههای وحی آشتیِ دوباره کند و پای تعلیمهای همیشه تازهاش رسم بندگی را دوباره مرور کنیم.
و من به رسمِ هر سال مشتاقانه جلوی پنجره منتظرتم تا تو بیایی
چشممان روشن ای ماهِ ماه...
اللهم بلغنا رمضان
#رمضان
میگویند مرد فلج و کوری بود که مدام ورد زبانش این بود: اللهم لک الحمد و لک الشکر...
شخصی از کنارش رد شد و طعنهدار گفت: اخر تو که بهرهای از نعمت نداری برای چه حمد و شکر!؟
مرد روشندل در جوابش گفت: شکر و حمد میخواهد که در مصیبتم نه معصیت...
شخصی از کنارش رد شد و طعنهدار گفت: اخر تو که بهرهای از نعمت نداری برای چه حمد و شکر!؟
مرد روشندل در جوابش گفت: شکر و حمد میخواهد که در مصیبتم نه معصیت...
امروز را دریاب؛ این فرصت زندگی را.
همین توفیق نفسکشیدن، دیدن و شنیدنش.
با خود مرور کن هدف آمدن و سرانجام رفتنت را. تویی که تنهایی و تاریکی رحم را پشت سر گذاشتی و حال، فکر چاره برای ظلمت قبری که هر ثانیه به آن نزدیکتر میشوی.
امروز را قدر بدان که بسیار زود میرسد فردایی که به دیرشدن معروف است.
#یادآوری
همین توفیق نفسکشیدن، دیدن و شنیدنش.
با خود مرور کن هدف آمدن و سرانجام رفتنت را. تویی که تنهایی و تاریکی رحم را پشت سر گذاشتی و حال، فکر چاره برای ظلمت قبری که هر ثانیه به آن نزدیکتر میشوی.
امروز را قدر بدان که بسیار زود میرسد فردایی که به دیرشدن معروف است.
#یادآوری
باران میبارد، آرام و نجیب.
پنجره را باز کرده و در حین تماشای این زیبایی، فکر میکنم...
زیر لب با آسمان حرف میزنم...
و یکی یکی یاد عزیزانم در خاطرم زنده میشود و با دعا نامشان را به باران یاد میدهم.
با نفسی عمیق بوی باران را به تکتک سلولهای خشک و رنجدیدهی قلبم میرسانم.
به کف خشن کوچه زیر نور کمجان تیر برق زل میزنم که امشب مهربانتر از همیشه بغل برای باران گشوده.
نمیدانم چرا خیالم پی آن شب را گرفته، شبی مثل امشب؛ که باران نه بر دستانم که بر خاک فراموش شدهی قبرم میبارد.
و چه خوشبختم اگر در دعای آن دقائق عزیزی باشم منی که دیگر از اجابت حین باران، محروم شدهام.
#باران
پنجره را باز کرده و در حین تماشای این زیبایی، فکر میکنم...
زیر لب با آسمان حرف میزنم...
و یکی یکی یاد عزیزانم در خاطرم زنده میشود و با دعا نامشان را به باران یاد میدهم.
با نفسی عمیق بوی باران را به تکتک سلولهای خشک و رنجدیدهی قلبم میرسانم.
به کف خشن کوچه زیر نور کمجان تیر برق زل میزنم که امشب مهربانتر از همیشه بغل برای باران گشوده.
نمیدانم چرا خیالم پی آن شب را گرفته، شبی مثل امشب؛ که باران نه بر دستانم که بر خاک فراموش شدهی قبرم میبارد.
و چه خوشبختم اگر در دعای آن دقائق عزیزی باشم منی که دیگر از اجابت حین باران، محروم شدهام.
#باران