وردة حمراء🥀
رفیق امشب با جان جانان در میان سرزمین خیس خورده ی باران رحمت او و شرم و عجز و لابه من از رفیق دوست داشتنیم سخن به میان آمد ......
ایمان
باید امینت کند نسبت به هر آنچه که در حوالی تو میتپد ...
گلی را که با ساقه خو کرده مشوش نکنی ...
پرنده ای را که تنِ سردِ تیر برق را لاجرم به جای شاخه به دوستی گرفته نیازاری ...
وقلبی که عشق در آن لانه کرده را نگریانی ...
ورده
@vardeahmar
باید امینت کند نسبت به هر آنچه که در حوالی تو میتپد ...
گلی را که با ساقه خو کرده مشوش نکنی ...
پرنده ای را که تنِ سردِ تیر برق را لاجرم به جای شاخه به دوستی گرفته نیازاری ...
وقلبی که عشق در آن لانه کرده را نگریانی ...
ورده
@vardeahmar
چ رابطه مستقیمی ست میان درد وفهم
هر چقدر بیشتر میفهمی بیشتر درد میکشی ...
هر چقدر بیشتر میفهمی بیشتر درد میکشی ...
وردة حمراء🥀
چ رابطه مستقیمی ست میان درد وفهم هر چقدر بیشتر میفهمی بیشتر درد میکشی ...
اگر نقاش بودم درد هایم را میکشیدم
در لوحی سفید با رنگی سفید ...
در لوحی سفید با رنگی سفید ...
قدر باشد و آخر شبش گره خورده با قطره های باران ...
هر بهانه اجابتی که باشد مهیاست ..
این دیگر چ ضیافتیست ؟!
سهمت را گرفتی؟
هر بهانه اجابتی که باشد مهیاست ..
این دیگر چ ضیافتیست ؟!
سهمت را گرفتی؟
شب است و تاریکیه اغماگرش...
باد زوزه میکشد و سمجانه خود را به صورت شاخه ها میزند، بی رحمانه برگ را از کاشانه اش می رباید .
راه را گم کرده ام ...
نوری از دور پیداست انگار در جدال با باد دارد جان میدهد ...
به سمتش میروم ، به سمتم می آید ...
دختر بچه ای در این تاریکی با یک شمع ؟!
نزدیکتر میشوم شمعی را که در حصار دستان کوچکش محافظت میکند به صورتش نزدیک میکند چه چهره آشنایی ! چهره بچه گی خودم با موهای بافته شده یه هنر دستان مادر بزرگ و لپ های گل انداخته درست همانند خستگی های بعدِ بازی ...
نگاهم میکند من اونم یا او من ؟
شمع را بدستانم می سپارد ، میگوید مواظبش باش خاموش نشود تاریک است راه را گم نکنی ...
و ازم دور میشود ...
نگرانم خودش در تاریکی گم نشود ...
دستم را بلند کردم صدایش کنم...
یادم رفت که قرار بود حصار شمع باشد ...
حرف در دهانم خشک شد ..
همه جا تاریک شد ، شمع خاموش شد ...
ای من ببخش مواظب امانتت نبودم...
ورده
@vardeahmar
باد زوزه میکشد و سمجانه خود را به صورت شاخه ها میزند، بی رحمانه برگ را از کاشانه اش می رباید .
راه را گم کرده ام ...
نوری از دور پیداست انگار در جدال با باد دارد جان میدهد ...
به سمتش میروم ، به سمتم می آید ...
دختر بچه ای در این تاریکی با یک شمع ؟!
نزدیکتر میشوم شمعی را که در حصار دستان کوچکش محافظت میکند به صورتش نزدیک میکند چه چهره آشنایی ! چهره بچه گی خودم با موهای بافته شده یه هنر دستان مادر بزرگ و لپ های گل انداخته درست همانند خستگی های بعدِ بازی ...
نگاهم میکند من اونم یا او من ؟
شمع را بدستانم می سپارد ، میگوید مواظبش باش خاموش نشود تاریک است راه را گم نکنی ...
و ازم دور میشود ...
نگرانم خودش در تاریکی گم نشود ...
دستم را بلند کردم صدایش کنم...
یادم رفت که قرار بود حصار شمع باشد ...
حرف در دهانم خشک شد ..
همه جا تاریک شد ، شمع خاموش شد ...
ای من ببخش مواظب امانتت نبودم...
ورده
@vardeahmar
وردة حمراء🥀
ای رمضان ... بیشتر بمان شاید که اسیران گناه ومعصیت آزاد شوند .... @vardeahmar
و شاید من آزاد شوم ...
غروب های هر پنج شنبه دلتنگیه اشنایی باز چنگ میزند بر سینه ی قلبم و او را از هر وقت دیگری تپنده تر میکند ،ُمهر سکوتی عجیب بر زبانم حاکم شده ،چشمانم را می بندم و خودم را به دستِ خیال می سپارم صدای کشان کشان پا های من با نفس نفس هایش عجین میشود مرا به دنج ترین خلوت ذهنم می برد تا دمی یار را به تماشا بنشینم ، مشامم را از عطر مسک تنشان سیراب کنم و تمام حرفهای عالم را در چشمانم بریزم و عمیقانه در چشمانش گره بزنم تا دلتنگیه قلبم را در نبودش حس کند اما نمی خوام بر این سکوت پر از فریاد جامه ی سخن بپوشانم چرا که واژه ها عاجزن از معنا کردنش ...
کدام حرف غربت این روزها را می رساند ...
کدام حرف دلتنگی های این روزها را معنا میکند ...
کدام حرف توان ادای دِینِ چشمهای را می دهد که مدام اشک در ان خیمه زده ...
آری این سکوت تا بی نهایت است ای جان جانان
حس گرمیه قطره اشکی برگونه ام رشته ی افکارم را پاره میکند ..
بی اختیار صلواتی دیگر بر زبانم جاری میشود تا که تسکینی بر این قلب بی قرار باشد..
🍃اللهم صل علی محمد و علی ال محمد 🍃
ورده
کدام حرف غربت این روزها را می رساند ...
کدام حرف دلتنگی های این روزها را معنا میکند ...
کدام حرف توان ادای دِینِ چشمهای را می دهد که مدام اشک در ان خیمه زده ...
آری این سکوت تا بی نهایت است ای جان جانان
حس گرمیه قطره اشکی برگونه ام رشته ی افکارم را پاره میکند ..
بی اختیار صلواتی دیگر بر زبانم جاری میشود تا که تسکینی بر این قلب بی قرار باشد..
🍃اللهم صل علی محمد و علی ال محمد 🍃
ورده
وردة حمراء🥀 pinned «(أعوذ بكلمات الله التامات من شر ما خلق) نمیدانم این آسودگی چیست ، هر بار خود را به امان امن تو سپردن ...»
حضرت عطار در یک مصرع به اندازه دهها کتاب سخن گفتن اونجا که میگه :
« هر چه در فهمِ تو آید ، آن بُوَد مفهومِ تو »
۲۵ فروردین، بزرگداشت عطار نیشابوری، شاعر نامدار ادب پارسی
عطار درسال ۶۱۸ هجری به دست سربازان مغول کشته شد و تمام آثارش سوزانده شد، آثاری که از وی بر جا مانده، تنها آثاری است که قبل از حمله مغول، به سایر شهرها برده شده بود.
« هر چه در فهمِ تو آید ، آن بُوَد مفهومِ تو »
۲۵ فروردین، بزرگداشت عطار نیشابوری، شاعر نامدار ادب پارسی
عطار درسال ۶۱۸ هجری به دست سربازان مغول کشته شد و تمام آثارش سوزانده شد، آثاری که از وی بر جا مانده، تنها آثاری است که قبل از حمله مغول، به سایر شهرها برده شده بود.
حساس و دارای ظرافتی خاص. ریز بین و نکته سنج .
وگاهی گیر دادن هایش یا چن بار ماجرا را از سرگرفتن و انتظار با اشتیاق گوش دادن بهش کلافه ات میکند .
گریه های گاه بی گاهش و خنده های کودکانه اش در نگاهت شاید مسخره باشد . ست کردن رنگها با هم و یا چیدن قرینه ای وسایل منزل از نظر تو اتلاف وقت ...
اما ...
اما برای او زندگی همین است تجلی باورهایش از همین شکوفه های ریز شروع میشود .
سعی در تغییرش نکن و با بر چسپ بزرگ شو او را نکُش .
او خود طومار رشد کردن را از براست . به فهمِ غلط حیا، او را در قفس افکارت زندانی نکن، پرواز تمنای اوست ، جای دوری نمی رود بر فراز آسمان قلبت میرقصد ، نگاهش نکنی تا ابد در افق محو میشود .
مگر نشنیدی که پرودگارش با او چگونه رفتار میکند چون قلب زنانه اش را می شناسد.
مادر موسی را یاد آور باش ، الله متعال میداند که در قلب مادرانه اش چ میگذر چه آرام به او الهام میکند :
ترجمه انصاری
سورة القصص
وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ أُمِّ مُوسَىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ ۖ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي ۖ إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ7
و به مادر موسى الهام كرديم كه به او شير بده. پس چون بر او بيمناك شدى، او را به دريا بينداز (و مترس و اندوه مخور🤍)، به يقين ما او را به نزد تو باز خواهيم آورد و او را از رسالت يافتگان خواهيم گرداند.
مترس و اندوه مخور! زن این امید دادن ها برایش جانی دوبارست ، انتظار نگفته درک حرفی را ازش نداشته باش پروردگارش با این خلق و خو عادتش داده .
مریم را به یاد آور آن بانوی پاک سرشت ، در آن دمی که قلبش در طوفان روزگار گرفتار شده بود و آرزو میکرد قبل آن چشم از جهان بسته بود ، در ناگوار ترین حالت ممکن برای یک زن ، آن دمی که حیای پاکش زیر تیغ زبانها رفته بود
پروردگارش میگوید سکوت کن ...
مریم ۲۶ ( فلن اکلم الیوم انسیا) بماند به آن معجزه سخن گفتن پسرش که مهری بر پاکی مادرش بود ..
چه میدانی شاید اگر قرار بود خودش لب به سخن گشوید هق هق گریه امانش را می برید ...
سکوت های گاه به گاهش را نشکن! شاید نمیخواهد گریه اش را ببینی یا حرفی دارد در دنیای مردانه ات تعریف نشده است .
چه میگویی در باره هاجر آن بانوی مهاجر ...
که پروردگارش به پاس آن دویدن های بی سر انجام ، تا ابد شعائر صفا ومروه را برای یاد و دلداریش زنده نگه داشت ...
پاس بدار دویدن های زندگیش را که عاقبت آبی حیات بخش است .
آسیه را که بیاد داری ! دقت کردی در کلام پروردگارت یک بار هم او را زوج فرعون نخواند( امراة فرعون ) قلبش را دیده بود که فقط زنی در بند بود نه زوجش ...
قلب و باورش را درک نکنی تا ابد در بند است .
او را پروردگارش این چنین خلق کرد و در خورِ خلقش تعامل کرد ...
تو هم از یاد نبر ...
#زنانگی
ورده🖊
@vardeahmar
وگاهی گیر دادن هایش یا چن بار ماجرا را از سرگرفتن و انتظار با اشتیاق گوش دادن بهش کلافه ات میکند .
گریه های گاه بی گاهش و خنده های کودکانه اش در نگاهت شاید مسخره باشد . ست کردن رنگها با هم و یا چیدن قرینه ای وسایل منزل از نظر تو اتلاف وقت ...
اما ...
اما برای او زندگی همین است تجلی باورهایش از همین شکوفه های ریز شروع میشود .
سعی در تغییرش نکن و با بر چسپ بزرگ شو او را نکُش .
او خود طومار رشد کردن را از براست . به فهمِ غلط حیا، او را در قفس افکارت زندانی نکن، پرواز تمنای اوست ، جای دوری نمی رود بر فراز آسمان قلبت میرقصد ، نگاهش نکنی تا ابد در افق محو میشود .
مگر نشنیدی که پرودگارش با او چگونه رفتار میکند چون قلب زنانه اش را می شناسد.
مادر موسی را یاد آور باش ، الله متعال میداند که در قلب مادرانه اش چ میگذر چه آرام به او الهام میکند :
ترجمه انصاری
سورة القصص
وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ أُمِّ مُوسَىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ ۖ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي ۖ إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ7
و به مادر موسى الهام كرديم كه به او شير بده. پس چون بر او بيمناك شدى، او را به دريا بينداز (و مترس و اندوه مخور🤍)، به يقين ما او را به نزد تو باز خواهيم آورد و او را از رسالت يافتگان خواهيم گرداند.
مترس و اندوه مخور! زن این امید دادن ها برایش جانی دوبارست ، انتظار نگفته درک حرفی را ازش نداشته باش پروردگارش با این خلق و خو عادتش داده .
مریم را به یاد آور آن بانوی پاک سرشت ، در آن دمی که قلبش در طوفان روزگار گرفتار شده بود و آرزو میکرد قبل آن چشم از جهان بسته بود ، در ناگوار ترین حالت ممکن برای یک زن ، آن دمی که حیای پاکش زیر تیغ زبانها رفته بود
پروردگارش میگوید سکوت کن ...
مریم ۲۶ ( فلن اکلم الیوم انسیا) بماند به آن معجزه سخن گفتن پسرش که مهری بر پاکی مادرش بود ..
چه میدانی شاید اگر قرار بود خودش لب به سخن گشوید هق هق گریه امانش را می برید ...
سکوت های گاه به گاهش را نشکن! شاید نمیخواهد گریه اش را ببینی یا حرفی دارد در دنیای مردانه ات تعریف نشده است .
چه میگویی در باره هاجر آن بانوی مهاجر ...
که پروردگارش به پاس آن دویدن های بی سر انجام ، تا ابد شعائر صفا ومروه را برای یاد و دلداریش زنده نگه داشت ...
پاس بدار دویدن های زندگیش را که عاقبت آبی حیات بخش است .
آسیه را که بیاد داری ! دقت کردی در کلام پروردگارت یک بار هم او را زوج فرعون نخواند( امراة فرعون ) قلبش را دیده بود که فقط زنی در بند بود نه زوجش ...
قلب و باورش را درک نکنی تا ابد در بند است .
او را پروردگارش این چنین خلق کرد و در خورِ خلقش تعامل کرد ...
تو هم از یاد نبر ...
#زنانگی
ورده🖊
@vardeahmar
وردة حمراء🥀
در پی خاموش کردن صدایت با نفسهای اللهم لبیک چه میکنید؟ در پی بریدن سر هایت با قلبهای مملو از ایمان چه میکنید ؟ در پی به تن کردن لباس عزایت با آن همه روحِ در کفن بهشت چه میکنید ؟ در پی قتل شباب مایید با آن همه طفل در گهواره چه میکنید؟ در پی شکستن…
دیشب خوابت را دیدم !!!
مقابل همین ضریح ...
اما غمی در تو موج میزد در حصاری غریبانه تقلا میکردی ...
شاید تو هم مرا نگاه میکردی ...
انگار نورِ پای بُراق آن حوالی میان هالهی از دود هنوز هویدا بود ...
خاکش هنوز به امید آن امامت نبی است که نفس میکشید و شنیدن گریه کودکانش را تاب میآورد.
آن نگاه سنگینت بر قلبم سایه انداخته...
با شرمندگیم چه کنم ...
ایی اقصی ما را ببخش ...
ورده
@vardeahmar
مقابل همین ضریح ...
اما غمی در تو موج میزد در حصاری غریبانه تقلا میکردی ...
شاید تو هم مرا نگاه میکردی ...
انگار نورِ پای بُراق آن حوالی میان هالهی از دود هنوز هویدا بود ...
خاکش هنوز به امید آن امامت نبی است که نفس میکشید و شنیدن گریه کودکانش را تاب میآورد.
آن نگاه سنگینت بر قلبم سایه انداخته...
با شرمندگیم چه کنم ...
ایی اقصی ما را ببخش ...
ورده
@vardeahmar