شاید جنگیدن از روزی شروع شد که برای اینکه جا نزده باشم؛ بعد قهر و رفتن هم گروهیهام وسط بازی وسطین، در آن غروب تابستان، از هر دو طرف خودم توپ را پرتاب کردم.
یادم نمیاد آخر سر، بازی را باختم یا نه! با اینکه خیلی خسته شدهبود، اما یاد نرفتن و ماندن، تا آخر بازیِ آن دختربچه از نگاهم هم برده هم ارزشمند و الهامبخش.
یادش بخیر...
#خاطرات
یادم نمیاد آخر سر، بازی را باختم یا نه! با اینکه خیلی خسته شدهبود، اما یاد نرفتن و ماندن، تا آخر بازیِ آن دختربچه از نگاهم هم برده هم ارزشمند و الهامبخش.
یادش بخیر...
#خاطرات
یواشکی گفت: بیا به اتاق من برویم...
نگو میخواست دعوتم کند با هم برنامه تفسیر شبانهاش را ببینیم.
چنان عمیق تماشا کرده و گوش دل سپرده و به عظمت معناها ماشاءالله میگوید؛ که دلم هر شب با او زانوی تملذزدن را میخواهد.
اللهی که این حب به وحی و خلوتهای شبانهات، سبب نجاتت شود بزرگ مادرم🤍
#مادربزرگ
نگو میخواست دعوتم کند با هم برنامه تفسیر شبانهاش را ببینیم.
چنان عمیق تماشا کرده و گوش دل سپرده و به عظمت معناها ماشاءالله میگوید؛ که دلم هر شب با او زانوی تملذزدن را میخواهد.
اللهی که این حب به وحی و خلوتهای شبانهات، سبب نجاتت شود بزرگ مادرم🤍
#مادربزرگ
وردة حمراء🥀
Voice message
هر شب تلاوت گوشمیدهد...
ادب و نجابت او در هر چیزی عیان است.
میگوید هر شب تا تلاوتش تمام نشود نه عوض میکنم نه خاموش...
عیب است، گناه است، بیادبیست...
راستش ایمان بعضیها از علم نه، از قلبی برفطرت مانده و توفیق داده شده برمیخیزد...
ادب و نجابت او در هر چیزی عیان است.
میگوید هر شب تا تلاوتش تمام نشود نه عوض میکنم نه خاموش...
عیب است، گناه است، بیادبیست...
راستش ایمان بعضیها از علم نه، از قلبی برفطرت مانده و توفیق داده شده برمیخیزد...
وردة حمراء🥀
یواشکی گفت: بیا به اتاق من برویم... نگو میخواست دعوتم کند با هم برنامه تفسیر شبانهاش را ببینیم. چنان عمیق تماشا کرده و گوش دل سپرده و به عظمت معناها ماشاءالله میگوید؛ که دلم هر شب با او زانوی تملذزدن را میخواهد. اللهی که این حب به وحی و خلوتهای شبانهات،…
کمحرف است؛ آنقدر که وقتی چیزی میگوید همه ساکت میشویم، میدانیم ضرورت است حتما.
گفتم: سکینه دعایم کن، که منم همیشه دعایت میکنم.
برق نافذ عجیبی در چشمانش نشست؛ شبیه کسی که به او گفته باشند الان آرزوی بکن تا برآورده شود.
گفت: دعا کن وسوسهی شیطان ازم دور شود!
چند ثانیه فقط سکوت کردم، گفتم وسوسهای مانده برایت؟!!
جوابم داد نکند گمان کنی روزی تمام میشود. نمیدانی چقدر ظالم است، ابدا دست ازت نمیکشد، حتی به فرسودگی پیریت هم رحم نمیکند.
و من غرق در سکوت...
آرام آرام به جایش میرود. بدون انکه نگاهم کند، گفت: اگر نماندم هرزگاهی به این اتاق بیا و یادم کن...
عزیزجان باورکن اثر تو چنان بر روح و قلبم عمیق است که نیازی به امکان برای تداعیش نیست.
#مادربزرگ
گفتم: سکینه دعایم کن، که منم همیشه دعایت میکنم.
برق نافذ عجیبی در چشمانش نشست؛ شبیه کسی که به او گفته باشند الان آرزوی بکن تا برآورده شود.
گفت: دعا کن وسوسهی شیطان ازم دور شود!
چند ثانیه فقط سکوت کردم، گفتم وسوسهای مانده برایت؟!!
جوابم داد نکند گمان کنی روزی تمام میشود. نمیدانی چقدر ظالم است، ابدا دست ازت نمیکشد، حتی به فرسودگی پیریت هم رحم نمیکند.
و من غرق در سکوت...
آرام آرام به جایش میرود. بدون انکه نگاهم کند، گفت: اگر نماندم هرزگاهی به این اتاق بیا و یادم کن...
عزیزجان باورکن اثر تو چنان بر روح و قلبم عمیق است که نیازی به امکان برای تداعیش نیست.
#مادربزرگ
خواهرم
هیچ وقت اجازه نده این تفکر که مادر بودنت مانع پیشرفت، خلوت و (جدیداً میشنویم) دینداری و عبادت است، در زندگی تو بارز شود.
اگر تا دیروز شیاطین انس و جن و جنبشهای نااجتماعی این ذهنیت را در قلب زنان کاشتند که ازدواج و خانهداری و فرزندپروری از موانع شکوفایی استعداد زن است، با کمال تأسف امروز نیز زنان مومنه، شیطان، مکارانه این فتنه برهنما را به خوردشان میدهد.
خواهر مومنم تلاشت بابت صبرانهها و تربیت فرزندان امت را جدا و کمتر از حفظ قرآن، کلاس و درس و عبادت نافله قبل از مادر شدنت ندان.
اجازه نده آن تبلیغهای شومی که اجتماع ما را به فساد کشاند و زنان را از چرخ زندگی انداخت، با همان مضمون اما، تزئین شده با اکلیل دین تو را فریب دهد.
به خودت بیا،
با دستمال اخلاص دستی به روی نیتت بکش و برای آینده این امت، بذرها را شکوفا کن.
نگذار پروفایلِ دختر نقابی با کتابهای عربی جلو دستش این تعارضِ درونی را در تو به وجود آورد، که فرزندپروری دست و بالت را بسته و سد راه رویاهایت شده است.
باورکن طالب که باشی از مجازی گردی و مهمانیهای غیرضروری کم شود و عادت به ساده زیستی کنیم؛ وقت برای درس و حفظ هم خواهد ماند و مادری آگاه خواهی بود
نه از اینجا مانده و نه از آنجا رانده میشویی.
میدانم منی که مادر نیستم بلند حرفزدن راحت است اما، مطمئنم بدونِ رنجِ این روزها آسودگی پایان به ارمغان نخواهد آمد.
تو چه میدانی شاید آن خستگی از تکان دادنِ گهواره، که سبب شد از نماز شب جا بمانی تو را سلامت به بهشت رساند.
تو چه میدانی....
#یادآوری
هیچ وقت اجازه نده این تفکر که مادر بودنت مانع پیشرفت، خلوت و (جدیداً میشنویم) دینداری و عبادت است، در زندگی تو بارز شود.
اگر تا دیروز شیاطین انس و جن و جنبشهای نااجتماعی این ذهنیت را در قلب زنان کاشتند که ازدواج و خانهداری و فرزندپروری از موانع شکوفایی استعداد زن است، با کمال تأسف امروز نیز زنان مومنه، شیطان، مکارانه این فتنه برهنما را به خوردشان میدهد.
خواهر مومنم تلاشت بابت صبرانهها و تربیت فرزندان امت را جدا و کمتر از حفظ قرآن، کلاس و درس و عبادت نافله قبل از مادر شدنت ندان.
اجازه نده آن تبلیغهای شومی که اجتماع ما را به فساد کشاند و زنان را از چرخ زندگی انداخت، با همان مضمون اما، تزئین شده با اکلیل دین تو را فریب دهد.
به خودت بیا،
با دستمال اخلاص دستی به روی نیتت بکش و برای آینده این امت، بذرها را شکوفا کن.
نگذار پروفایلِ دختر نقابی با کتابهای عربی جلو دستش این تعارضِ درونی را در تو به وجود آورد، که فرزندپروری دست و بالت را بسته و سد راه رویاهایت شده است.
باورکن طالب که باشی از مجازی گردی و مهمانیهای غیرضروری کم شود و عادت به ساده زیستی کنیم؛ وقت برای درس و حفظ هم خواهد ماند و مادری آگاه خواهی بود
نه از اینجا مانده و نه از آنجا رانده میشویی.
میدانم منی که مادر نیستم بلند حرفزدن راحت است اما، مطمئنم بدونِ رنجِ این روزها آسودگی پایان به ارمغان نخواهد آمد.
تو چه میدانی شاید آن خستگی از تکان دادنِ گهواره، که سبب شد از نماز شب جا بمانی تو را سلامت به بهشت رساند.
تو چه میدانی....
#یادآوری
ستایش مردم تو را از چه چیزی بینیاز میکند؟!
اگر هیچ، این همه تقلا دیگر چیست!
اگر هیچ، این همه تقلا دیگر چیست!
Passenger | مُسافر
پاهایم را جوری بر زمین میگذاشتم که از جای عمیق ترک، کمترین تماس را با زمین داشته باشد. از جاهایی هم میرفتم که خشکتر باشد. یک ترک، من را از لذت قدم زدن زیر باران فراری میداد.
و گاهی مراقبه از نفس چیزی شبیه این است. هوشیار قدم برمیداری، مراقبی، چشمانت را تیز میکنی و حواست را جمع.
چنان به خودت مشغولی و در تلاشی که به سلامت گذشته و به مقصد برسی و کمترین زخم را برداری، حتی اگر تمام مسیر چیزی باشد که بینهایت دوستش داری؛ شبیه همین باران.
چنان به خودت مشغولی و در تلاشی که به سلامت گذشته و به مقصد برسی و کمترین زخم را برداری، حتی اگر تمام مسیر چیزی باشد که بینهایت دوستش داری؛ شبیه همین باران.
هیچ چیز ناگهان اتفاق نمیافتد.
همانطور که قدمهای مداوم هر چند کوتاه آخرش تو را به مقصد میرسانند، عکس این قضیه هم صدق میکند و برنداشتن قدم یا در مسیر اشتباه قدم برداشتن دوری را به تو میدهد. قدمهای اول و دوم را زیاد حس نمیکنی اما تکرار همیشه معنا میبخشد.
راه گناه ترسناکترین راه است. در تکرار گناه چند بار اول، درد وجدانت قویست. مسکنِ توجیه و غفلت آرامت نمیکند، بیقراری قلب، بیتابی میآورد و در خلوت گریه میکنی و با نفست میجنگی.
بجنگ، همیشه بجنگ که مبادا آن قدمهای کوچک را ادامه بدهی و آرام آرام دور شوی و چنان به نورهای رنگی و جیغ عادتکنی که دور شدن از اصل روشنایی را متوجه نشده و دلتنگ نشوی حتی دیگر درد پشیمانی را هم حس نکنی.
مراقب قدمهای مداوم و پرتکرار باش که کجا به کجا تو را میبرند.
#یادآوری
همانطور که قدمهای مداوم هر چند کوتاه آخرش تو را به مقصد میرسانند، عکس این قضیه هم صدق میکند و برنداشتن قدم یا در مسیر اشتباه قدم برداشتن دوری را به تو میدهد. قدمهای اول و دوم را زیاد حس نمیکنی اما تکرار همیشه معنا میبخشد.
راه گناه ترسناکترین راه است. در تکرار گناه چند بار اول، درد وجدانت قویست. مسکنِ توجیه و غفلت آرامت نمیکند، بیقراری قلب، بیتابی میآورد و در خلوت گریه میکنی و با نفست میجنگی.
بجنگ، همیشه بجنگ که مبادا آن قدمهای کوچک را ادامه بدهی و آرام آرام دور شوی و چنان به نورهای رنگی و جیغ عادتکنی که دور شدن از اصل روشنایی را متوجه نشده و دلتنگ نشوی حتی دیگر درد پشیمانی را هم حس نکنی.
مراقب قدمهای مداوم و پرتکرار باش که کجا به کجا تو را میبرند.
#یادآوری
تمام آن پیشآمدهایی که در خود حامل جدایی و نبودند، آدمی را هوشیارتر میکنند و البته قدردانتر.
آمدن نماز در لابهلای آیات طلاق، در سوره بقره بر این امر دلالت دارد که محافظت خانواده برنماز، یکی از مهمترین اسباب استقرار و سعادت آن است.
چه خوبه که دعا هست، برای التیام زخمهای پنهان قلبت یا جبران دلتنگی عزیزی دور.
برای حسرت فرصتهای از دست رفته و روزهای در مِه گرفتار هنوز نیامده...
دعا آسودگیست نسبت به هر آنچه که دست تو و دلت از آن کوتاه است وقتی که میسپاریش به دستی مطمئن.🤍
برای حسرت فرصتهای از دست رفته و روزهای در مِه گرفتار هنوز نیامده...
دعا آسودگیست نسبت به هر آنچه که دست تو و دلت از آن کوتاه است وقتی که میسپاریش به دستی مطمئن.🤍
نجابتی خاص در وجودش موج میزند. خواستم دست به گیسوانش ببرم؛
آن رشتههای سپید، بلند و فِر، چون نسیمی پیچان در نور.
گفتم: موبندی سرخ دارم انتهای بافت را با آن ببندم تا زیباتر شود.
لبخندی آرام زد و گفت: نکن، عیب است!
گفتم: زیر روسری که کسی نمیبیند...
آهسته پاسخ داد: خدا که میبیند... و من شرم دارم از نگاه او.
در آن لحظه، دستانم از سخنش بیحس شد؛
از این شرمِ بندگی نادر و شگفت، که چون نسیمی روحم را لرزاند.
او از چه شرم میکند و من...
#مادربزرگ
آن رشتههای سپید، بلند و فِر، چون نسیمی پیچان در نور.
گفتم: موبندی سرخ دارم انتهای بافت را با آن ببندم تا زیباتر شود.
لبخندی آرام زد و گفت: نکن، عیب است!
گفتم: زیر روسری که کسی نمیبیند...
آهسته پاسخ داد: خدا که میبیند... و من شرم دارم از نگاه او.
در آن لحظه، دستانم از سخنش بیحس شد؛
از این شرمِ بندگی نادر و شگفت، که چون نسیمی روحم را لرزاند.
او از چه شرم میکند و من...
#مادربزرگ
مخرج دور...
در این دنیا که ابتلاء و امتحان هردم بر آدمی فرود میآید حس سربلندی و فارغشدن از هر یک از این دلهرههای درونی؛ انگار رگههای غم درون را میخشکاند و رضایتی را بر نفس حاکم میکند. به نوعی انسان انتظار پاداشی هم در قبال پا ندادن به این ابتلا را دارد که روحِ لاغر درون را اندکی فربه کند.
اما در شرایطی خاص اعمالِ بظاهر بیرحمانهیِ سختی، بر تن شکوفا میشود و گویا این امتداد انتها ندارد. رنج بر رنج تلنبار میشود و انگار هیچ وقت نور امید دیگر طلوع نمیکند.
حس اینکه تنها نیستی قبل از تو نیز کسانی هم در گذشته این جامه را بر تن کردهاند، کدام کسان؟ محبوبانی که تا مغز استخوان همچو شمعی آب شدند اما با پوست اندازی مجدد از برکههای نمایشی دنیا تا ابد رها شدند، به نوعی روزنهای از جنس امید در دل میکارد.
از جمله این افراد که زندگانیش قابل تامل است؛ رمله بنت ابوسفیان (ام حبیبه) است. زمانی که نور ایمان جایگزین سیاهی جهل و کفر در قلبش میشود با همسر مومنش بشدت مورد اذیت و آزار، خصوصا از طرف خانواده میشوند. تا آنجا که مکهای با آن وسعت بر آنها تنگ میشود.
راهی نمیماند جز هجرت. ناچار میشود آشیانهاش را ترک کند با فغانی وافر، از سرزمینی که دنیایی از خاطراتش را در آغوش کشیده وداع میکند شاید در دل کورسویِ امیدش گُر گرفتهبود که پایان این سوگ فرا رسیده و حال نوبت پاداش رب است که زندگی نزیستهاش را جبران کند. چون به گمان خود دِین خود را در قبالِ ابتلای دینش ادا کرده بود.
اما چرخ زمان بازی دیگری دارد که حتی در دوردست ترین کنجهای خیالشم به آن نیندیشیده بود.
همسرش عبدالله در غیره منتظرهترین حالت ممکن مرتد میشود؛ همانند بریده شدنِ قلبش با خنجرِ زهرآگین نیمهتیز.
دو شرط برای امحبیبه پیش میگذارد یا مرتد شدن یا طلاق!
یک لحظه چشمانت را ببند زنی تنها را تصور کن در سرزمینی غریب با طفلی در بغل رانده شده از خانه پدر که ماوای هر دختر است اهل و عشیرتی که بنا بر عقیدهاش دشمنانش شدهاند، مکه دیگر جای او نیست راه پسی نیست و راه پیشی که مهآلود است. همسر مومنی که بر او تکیه کردهبود در این غریبستان و به نوعی او را تیمار تمام خلاءهایش میدانست دیگر نیست.
توان برداشتن یک قدم هم ندارد اما ایمان محکمی که در درونش ریشه دوانده با توکل بر پروردگارش با دخترکش در حبشه باقی می ماند به این امید که فرجی حاصل شود بعد از این ابتلاهای پیدرپی و بیامان.
نبی بزرگوار ﷺ بزرگمرد بشریت، امحبیبه را خواستگاری میکند آن هم با وکالت پادشاه آن سرزمین.
او نارحت از دست دادن همسرش میشود اما، پاداش از نوع جزاست. پروردگارش، او رها نکرده بهترین همسر دو عالم را نصیبش میکند او خود را مادری بیکس وتنها یافت در آن سرزمین اما، پروردگارش او را مادر یک امت میکند.
به دورتر برویم؛ آنجا که جوان نظر کرده خوش قامت کنعانی در دام فتنههای فریبای یک ملکه میافتد. موقعیتی که دلوجان هر جوانی را وسوسه و دچار تنش میکند.
چه کرد!
او پروردگارش را ناظر میبیند و از آن خلوتِ مسموم میگریزد. به گمانش ابتلای سختی را از سر گذرانده است پاداش چیست؟
زندان!
شاید از دید بعضی در آمدن از چاله و افتادن در چاه است. به دنبال آن سختی دَرِ بعدی گشوده میشود. تنها قلب یک مومن است دست از تلاش نمیکشد و زندان تاریک و سرد را منبر دعوت میکند و در پیِ پیروزیِ بعدیست.
آنجاست بعد از صبری دیگر، او را ناجی دنیا و قیامت یک ملت میکنند، هم از قحطی هم از کفر.
از سنتهای قرآن است دعوت ما به دقت در زندگی گذشتگان که راز و رمز زندگی را برما برملا میکند و به چشم هایمان قدرت باری دیگر درست دیدن را میدهد.
دیدی که سختیهای بهم بافتهشده که در گمانت شبیه کلافی که آخرش گره کور است را اگر دنبال کنی، پاداشی از نوع ابدیت مییابی؛ ابدیتی نیکو نه خوشیهای آنی وجبرانهای گذرا.
🖊ورده
در این دنیا که ابتلاء و امتحان هردم بر آدمی فرود میآید حس سربلندی و فارغشدن از هر یک از این دلهرههای درونی؛ انگار رگههای غم درون را میخشکاند و رضایتی را بر نفس حاکم میکند. به نوعی انسان انتظار پاداشی هم در قبال پا ندادن به این ابتلا را دارد که روحِ لاغر درون را اندکی فربه کند.
اما در شرایطی خاص اعمالِ بظاهر بیرحمانهیِ سختی، بر تن شکوفا میشود و گویا این امتداد انتها ندارد. رنج بر رنج تلنبار میشود و انگار هیچ وقت نور امید دیگر طلوع نمیکند.
حس اینکه تنها نیستی قبل از تو نیز کسانی هم در گذشته این جامه را بر تن کردهاند، کدام کسان؟ محبوبانی که تا مغز استخوان همچو شمعی آب شدند اما با پوست اندازی مجدد از برکههای نمایشی دنیا تا ابد رها شدند، به نوعی روزنهای از جنس امید در دل میکارد.
از جمله این افراد که زندگانیش قابل تامل است؛ رمله بنت ابوسفیان (ام حبیبه) است. زمانی که نور ایمان جایگزین سیاهی جهل و کفر در قلبش میشود با همسر مومنش بشدت مورد اذیت و آزار، خصوصا از طرف خانواده میشوند. تا آنجا که مکهای با آن وسعت بر آنها تنگ میشود.
راهی نمیماند جز هجرت. ناچار میشود آشیانهاش را ترک کند با فغانی وافر، از سرزمینی که دنیایی از خاطراتش را در آغوش کشیده وداع میکند شاید در دل کورسویِ امیدش گُر گرفتهبود که پایان این سوگ فرا رسیده و حال نوبت پاداش رب است که زندگی نزیستهاش را جبران کند. چون به گمان خود دِین خود را در قبالِ ابتلای دینش ادا کرده بود.
اما چرخ زمان بازی دیگری دارد که حتی در دوردست ترین کنجهای خیالشم به آن نیندیشیده بود.
همسرش عبدالله در غیره منتظرهترین حالت ممکن مرتد میشود؛ همانند بریده شدنِ قلبش با خنجرِ زهرآگین نیمهتیز.
دو شرط برای امحبیبه پیش میگذارد یا مرتد شدن یا طلاق!
یک لحظه چشمانت را ببند زنی تنها را تصور کن در سرزمینی غریب با طفلی در بغل رانده شده از خانه پدر که ماوای هر دختر است اهل و عشیرتی که بنا بر عقیدهاش دشمنانش شدهاند، مکه دیگر جای او نیست راه پسی نیست و راه پیشی که مهآلود است. همسر مومنی که بر او تکیه کردهبود در این غریبستان و به نوعی او را تیمار تمام خلاءهایش میدانست دیگر نیست.
توان برداشتن یک قدم هم ندارد اما ایمان محکمی که در درونش ریشه دوانده با توکل بر پروردگارش با دخترکش در حبشه باقی می ماند به این امید که فرجی حاصل شود بعد از این ابتلاهای پیدرپی و بیامان.
نبی بزرگوار ﷺ بزرگمرد بشریت، امحبیبه را خواستگاری میکند آن هم با وکالت پادشاه آن سرزمین.
او نارحت از دست دادن همسرش میشود اما، پاداش از نوع جزاست. پروردگارش، او رها نکرده بهترین همسر دو عالم را نصیبش میکند او خود را مادری بیکس وتنها یافت در آن سرزمین اما، پروردگارش او را مادر یک امت میکند.
به دورتر برویم؛ آنجا که جوان نظر کرده خوش قامت کنعانی در دام فتنههای فریبای یک ملکه میافتد. موقعیتی که دلوجان هر جوانی را وسوسه و دچار تنش میکند.
چه کرد!
او پروردگارش را ناظر میبیند و از آن خلوتِ مسموم میگریزد. به گمانش ابتلای سختی را از سر گذرانده است پاداش چیست؟
زندان!
شاید از دید بعضی در آمدن از چاله و افتادن در چاه است. به دنبال آن سختی دَرِ بعدی گشوده میشود. تنها قلب یک مومن است دست از تلاش نمیکشد و زندان تاریک و سرد را منبر دعوت میکند و در پیِ پیروزیِ بعدیست.
آنجاست بعد از صبری دیگر، او را ناجی دنیا و قیامت یک ملت میکنند، هم از قحطی هم از کفر.
از سنتهای قرآن است دعوت ما به دقت در زندگی گذشتگان که راز و رمز زندگی را برما برملا میکند و به چشم هایمان قدرت باری دیگر درست دیدن را میدهد.
دیدی که سختیهای بهم بافتهشده که در گمانت شبیه کلافی که آخرش گره کور است را اگر دنبال کنی، پاداشی از نوع ابدیت مییابی؛ ابدیتی نیکو نه خوشیهای آنی وجبرانهای گذرا.
🖊ورده
در اين بازار پرآشوب دنیا، در این همهمهی نفس خواهی و بیمراعاتی، در این همه شعارهای انسان دوستی و وفاداری پوشالی؛ چه خوب است اگر دوست مومنی داری تو را برای رسیدن به بهشت یاری میکند.
او برای من همین است.
خوب گوش میدهد. حرفزدن با او را برای این دوست دارم که درددلی بیسرانجام نیست. او همیشه اخلاص و تلاش را یادم میآورد.
امروز که از جدال درونم؛ همان اخلاص پرتردید و شکوِههای بیثمرم گله کردم، برایم گفت: گنجینههایت را فراموش نکن همان اذکار و دعاهایی که احیاء میکنند و پشت آدمی را در این معرکه هیچ وقت خالی نمیگذارند.
گفت: اخلاص است که نفست را به میدان میآورد این نباشد که اخلاص معنا پیدا نمیکند. راحتی در کار دل نیست، محافظت میخواهد تا خود همیشه.
و در آخر گفت: درد شبهایت هم که چارهاش را بلدی؛ همانی که نورچشم ﷺ آن را برای خستگیهای دخترش توصیه کرد؛
از استغفار و تکبیر و تسبیح بشمار تا ۳۳ شوند. توام دختر این امتی.
هیچ یک از این کلام، برای من تازه و غریب نبود، نسیم پر درسشان بارها قلبم را نوازش کرده بود، اما یادآوری همیشه برای مای فراموشکار چاره و درمان است.
قلبهای ما را زود به زود غبار غفلت و کمطاقتی میپوشاند و چه خوب است آن روزهایی که خودت
بیرمقی، یار مومنی باشد که آن را از روی دل و جانت پاک کند و دوباره تو را به کارزار ایمان فراخواند، اما دلگرمتر از قبل.
#یادآوری
او برای من همین است.
خوب گوش میدهد. حرفزدن با او را برای این دوست دارم که درددلی بیسرانجام نیست. او همیشه اخلاص و تلاش را یادم میآورد.
امروز که از جدال درونم؛ همان اخلاص پرتردید و شکوِههای بیثمرم گله کردم، برایم گفت: گنجینههایت را فراموش نکن همان اذکار و دعاهایی که احیاء میکنند و پشت آدمی را در این معرکه هیچ وقت خالی نمیگذارند.
گفت: اخلاص است که نفست را به میدان میآورد این نباشد که اخلاص معنا پیدا نمیکند. راحتی در کار دل نیست، محافظت میخواهد تا خود همیشه.
و در آخر گفت: درد شبهایت هم که چارهاش را بلدی؛ همانی که نورچشم ﷺ آن را برای خستگیهای دخترش توصیه کرد؛
از استغفار و تکبیر و تسبیح بشمار تا ۳۳ شوند. توام دختر این امتی.
هیچ یک از این کلام، برای من تازه و غریب نبود، نسیم پر درسشان بارها قلبم را نوازش کرده بود، اما یادآوری همیشه برای مای فراموشکار چاره و درمان است.
قلبهای ما را زود به زود غبار غفلت و کمطاقتی میپوشاند و چه خوب است آن روزهایی که خودت
بیرمقی، یار مومنی باشد که آن را از روی دل و جانت پاک کند و دوباره تو را به کارزار ایمان فراخواند، اما دلگرمتر از قبل.
#یادآوری