وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
390 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
هر‌چیزی که با وجود اینکه سبب ناراحتی‌ات هست تغییر نمیدی، این یعنی همان را باز انتخاب میکنی.
چیزی که گذراندن این روزهای سخت را بر ما آسان کرد؛ آرمان بود، آرمان رسیدین به مقصد، مقصدی مشترک.
ما باور داریم برای رسیدن به فردای روشن و سفید باید از سیاهی شب گذرکرد و هراس را در چشم ظالمان قی کرد.
راستش سختی این راه تنهایست. نبود دست گرم پرمهری که انگشتان سرد و خونیت را جانی دوباره ببخشد و یا دیوار محکمی که زیر سایه‌اش نفسی تازه کرد... ولی باز هم نباید از رفتن ایستاد، حتی به تنهایی...
بیا...
بیا و با هم یکی شیم که آرزو‌های مخملین را از دل خارها پس بگیریم... بیا و با هم یکی شیم...
رفتن را بلدی؟!
راه را چی؟!
همان خنکی نسیم است برای قلب تب‌دار...
بله همان شفای جان...
خوشبختی؛ شبیه گرفتن دستهای گرم‌ و‌‌ امن بابا میان شلوغی بازار، در غروبی سرد به سوی خانه...
کم و کوچک نبین.
هر غفلتی، معصیتی، کوتاهی از ما، در درنگ پیروزی آنان دست دارد؛
چراکه همه شاخه‌ی یک تنه‌ایم.

#غزه
من عاقبت رها‌شدن را دیده‌ام، چشیده‌ام.
شبیه بورانی زمخت و سرکش، میدرد حریر سفید و دلکش قلبت را.
طناب پوسیده‌‌‌ای است که گره‌کور خورده و پیچیده لای دستانت و باز‌ میدارد تو را از لمس شکوفه‌های امید.
تاریکی‌ است میان انوهی از شلوغی پرنور...
غریبه‌گیست در مهمانی یک آشنا.
دویدنِ بی‌مقصد و هرگز نرسیدن است.
رهاشدن، خود همان گم‌گشته‌گیست.

پس بخوان...
بخوان هر صبح و شام و تمنا کن رها نشویی؛ حتی به اندازه‌ی یک چشم بر هم‌زدنی که میرسی به ویرانی.

يا حيّ يا قَيُّومُ برحمتك أستغيثُ، أصلحْ لي شأني كلَّه، وَلَا تَكِلْنِي إِلَى نفسي طَرْفَةَ عين✨

#اذکار
صلوات روزنه‌ی قلب‌های غرق تمناست برای رسیدن به قاموس اجابت...

اللهم صل علی محمد و علی ال محمد 🤍
خوشبختی را میتوان دید؛ در آن لبخند ملیح و نجیبت.
در لمس آن گل‌های خوش‌روی صورتی حیاط که با دستان مسیحایت بر آن امید می‌پاشی و حالا با رضا در بند مو‌های حنایت گرفتارشده.
بله ....
زندگی را باید چید، حتی با موزائیک‌های لب‌پر و قدیمی و خرسندانه بر آن رقصید.
حصار گلدانی باید ساخت برای حوض آبی خانه؛ تا هر روز خستگی و غم را از رخ باغچه و خود شست.
شب هم اگر بر جان خانه و لبخند خیمه زد، ملالی نیست
به نبرد تاریکی می‌رویم، شاید با فانوسی آبی.

🖊ورده
انا لله و انا الیه راجعون...

چیزی ندارم بگویم در واقع قلبم غمگین و قلم خجالت زده، جز اینکه خدا کند درد دیدن این زخم‌ها بر تن امت ما را بیدار کند.
اهدافمان را اصلاح و قوت ببخشد، نگرش و سبک زیستنمان را سوق دهد به‌سوی تلاش برای ابدیت.
و در آخر خدا کند کمی روی این غفلت‌مان کم شود خدا کند...
هدیه‌ای که "توبه" می‌دهد،
رهاشدن از گذشته است که چیز کمی نیست.

#منقول
گاهی آخر شب‌ها که خاموشی خانه زده‌ می‌شود برای خواندن نماز، آخر شب به پشت‌بام می‌آیم.
خنکی، سکوت و تاریکی؛ تمام مختصات آرامش و خلوت فراهم است و اینجا نهیب می‌زند به تمام هیاهوی که در روز بر دل یک آدم کوچک هجوم آورده.
اما ماه، حضورش آن بالا دلگرمم میکند. نزدیکی و صمیمیت عجیبی در چهره‌اش نمایان است و بقدری زیرک و آرام که نگفته تو را می‌فهمد.

راز عمیقی در چشم‌های آسمان است.
شنونده‌ای ساکت، امنیتی ابدی، اعتمادی به درازای عمر تمام آدم‌ها.
آسمانی که شاهد بی‌نهایت دلتنگی، اشک و نیاز و دعا بوده.
چیزی که برای من جالب است با او که خلوت میکنی، با خود می‌گویی این نزدیکی و صمیمیت فقط برای من است،
این بغل امن و امین، تنها برای گمگشتگی‌های من است...
اما او برای همه همان رفیق رازدارِ آرام صبور است، بدون فاش کسی...
وردة حمراء🥀
Photo
سبحان الله العظیم...

استغفرالله و اتوب الیه...
وردة حمراء🥀
Photo
چه چیز دنیا ثابت بوده تا جای من و تو باشد! شبهای زیادی من دلگرفته آمدم و تو صمیمانه و ساکت نگاهم کردی، امشب اما گرفته‌ای و رخ سرخت را در پس پرده‌ی دستان آسمان قایم کرده‌ای و من به چشمان تاریکت زل‌زده‌ام.

چرخ دنیا عجیب می‌چرخد بالا پایینش برای همه‌ست، حتی حال دوستی من و ماه...

#ماه
با آنکه گاهی می‌لغزی، دلت از شدت ضیق و تنگی بی‌قرار میشود.
ناامیدی هجوم آورده و از ضعف خود شاکی می‌شوی. اما ته قلبت نوریست که کماکان روشن است و تو را باز به این راه پیوند میدهد.
بله، گره ایمان به این راحتی باز نمی‌شود و این تا ابدِ خدا جای خوشحالی و شکر است.
چاره نیست، شب‌های تاریک چاه باید بگذرد
تا عزیزشدن راه بسیار است...
دعا همانی که به گفته‌ی نور چشم‌مان سلاح مومن است؛ خصوصا در این معرکه‌ی غربت، لازم و ضرور‌تر.
حال امت را ببین و نگاهی بر اطرافت بچرخان از لنگی کار و درونهای مشوش هم که نگویم...
اگر اینطور است چقدر ما نیازمند دعایم و چقدر باید لحظات اجابت را بیشتر قدر بدانیم.
عصر جمعه هم از آن دقائق است قلبت را به این ضیافت بخوان که چشم و زبان هم حاضرند.

#دعا
وردة حمراء🥀
Photo
دیروز عصر برای خرید جایز‌ه‌ی تابستانی شاگردان مسجد به کتاب فروشی محبوبم رفتم.
بعد از دیدن چند کتاب، این پیرمرد نورانی را دیدم که با دقت تمام چشم به کتابی دوخته‌اند.


کتاب انتخابی‌ام را از من گرفتند و منی که دلم غنچ می‌رفت برای این سیما، این عمق نگاه و حب و عشق به کتابی که در ایشان موج می‌زد.
فرصت را غنیمت شمرده، کمی نزدیک‌تر شدم و گفتم ماموستا جان توصیه‌ای دارید برای من جوان؟!
نگاهم کرد و با بیانی شیرین و قاطع و صد البته حکیمانه فرمودند: مبادا فکر کنی در گرفتن و عملت به این دین، به تو ظلمی شده و سریع آیه ( المؤمنين و المومنات‌.... ) را تلاوت کرد.
صمیمانه‌تر ادامه داد، الگوها را بشناس؛ همان زنان فاضله‌ی قرآنی، و توجه کن به اخلاق مادرمان عایشه در حیا و ذکاوتش و دوری کن از آنچه که از زنان این دوران میبینی...
حرف ایشان که تمام شد، متوجه بغضی شدم که در چشمانم نشسته بود.
درس و پند ایشان مرا از بسیاری از کتابهای اینجا بی‌نیاز کرد؛ تاثیر انسانهای امت‌گونه از هزاران خط کتاب برای دل عمیق‌تر است.
#روزنوشت
و عطر پاییز از پشت پنجره به مشام می‌رسد🍂
بابونه‌ی در بند..‌.