وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
390 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
چند روز پیش برای رفتن به بازار، با یکی از این تاکسی‌های بین مسیر رفتم. خانمی کنار دستِ من نشسته بود و با گوشی در حال تایپ‌کردن بود.
یک آن و کاملا ناخودآگاه چشمانم خواست به سمت صفحه گوشی‌اش بچرخد، باوجود اینکه ناخودآگاه بود، اما فورا چیزی در قلب و ذهنم سرم را برگرداند و انگار در پس‌زمینه‌ی این چرخیدن و نگاه نکردن که دستورش از درون آمد، دلیلش هم با صدایی آرام پخش شد؛ آیه‌ی لا تجسسوا ..
نگاهم را به سمت شیشه چرخاندم و با خودم گفتم، واقعا ایمان چقدر قدرت نرمِ قویی‌ست. نرم است چون کسی یا حتی خودت وجود خارجی‌اش را مثل عضوی نمی‌بیند و قویی‌ست چون به اعمالی در تو جهت می‌دهد که گاهی خیلی کوچکند که ناخودآگاه از کنترلت خارج می‌شوند و گاهی آنقدر قوی‌اند که چیز دیگری عملاً جلودارشان نیست.

اگر ایمان نباشد کدام قدرت می‌تواند تو را از تجسسی باز دارد که شاید اصلاً مهم نباشد، مسیری چند دقیقه‌ای که تو به راه خود آن مسافر به راه خود،‌ اگر چیزی هم ببینی تاثیری نداشته باشد.
اگر این باور نباشد که چشمانت امانت است و نگاه‌ها ضبط می‌شوند کدام انسانیت و هم‌نوع دوستی می‌تواند تو را کنترل کند‌!؟
باور‌کن چشمانت را از نگاهِ آنی یک هم مسیر نگیری، سرک نکشیدن در احوال نزدیکانت سخت می‌شود؛ پله‌پله به پایین کشیده می‌شوی، اگر ایمانِ نرمِ قوی نباشد...

#روزنوشت
{ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌ مُسْتَقَرًّا وَأَحْسَنُ مَقِيلًا }

سورة الفرقان
و گفت:
چون تو را گویند خدای را دوست داری خاموش باش که اگر گویی
نه کافر باشی،
و اگر گویی دارم فعل تو به فعل دوستان نماند.


- تذکرةالاولیاء| من باب فضیلت: فضیل عیاض رحمة الله علیه
از دلایل اصلی فساد همه‌گیر جامعه و هم‌چنين نبود نور آرامش درون واقعی که در زندگی انسان امروز، گم و ناپیداست؛ میتوان به عقلگرایی اشاره کرد.
اثرات مخرب آن که در اخلاقیات فلج و فرهنگ و بنای خانواده‌ای که از شیرازه در آمده و چون خاری برنده و سمج، دامن جامعه را گرفته است، قابل مشاهده است‌.
نکته قابل ذکر اینکه چیزی که امروز افسار آدمی را در دست گرفته و از آن با نام‌های دهان پرکن، که بی‌شک معانی آن در جایگاه غلط استفاده میشود و با تعابیر آزادی و خردورزی ظاهر میشود نیست، بلکه هوای نفسی است که توان مهارش را ندارند و مجبورن این اسب چموش درون را با این نماد‌های برق‌دار زین کنند که صدای کسی در نیاید.

#روزنوشت
قانون صبح چهارشنبه‌های کلاسمان خواندن سرگذشت‌های قرآن، سیره و علی‌الخصوص زندگی زنان صحابی است.
روز قبلش مبحث را آماده میکنم و در ذهنم جمله‌ها را می‌چینم، که بتوانم بیست دختر نوجوان را با خودم در سفر به تاریخ همراه کنم. با شناختی که از آنها دارم، می‌دانم گاهی آن دزد درون حواسشان را قاپیده و گاهی چنان با شوق و البته با دنیایی از سوال نگاهم میکنند.
حق دارند راستش گاهی خودم هم در آنچه میگویم گم میشود. درک و فهمیدن آن حجم از ایمان که از قلب ما دور و از دیدگان‌مان گم است دشوار است.
ولی خب اینجایم که یاد بگیریم که درس ماندگاری بیاموزیم و پا‌به‌پای آنها در خفای تاریخ قدم بزنیم و آن رازهای به سلامت گذشتن از این معرکه‌ی دنیا را از بر کنیم.
از مریم گفتیم؛ آن عفیفه‌ی قانت.
با او در معبدش نشسته و طعم شیرین توکل چشیدیم و با زجرهای او زیر آن نخل متواضع اشک ریختیم.
حیای دختران شعیب را تماشا کردیم و از آنها رسم انتخابهای زندگی را آموختیم؛ همان که بی‌توجهی به آنها خوشبختی را از دختران سرزمینمان سلب کرد.
با اسماء به حبشه هجرت کردیم و لبخند‌زنان در روزی روشن به مدینه آمدیم و با شجاعت او را در گرفتن حقش (ذات الهجرتین) همراهی کردیم. با او در غم عزای عزیزانش نشستیم و برای زنانگی‌های نابش کف زدیم.
همین هفته‌ی پیش بود بعد از سالهای دور شکنجه و زندان، با ام‌کلثوم به مدینه هجرت کردیم و با آن آیات از ممتحنه سردی قلبمان را با مخرج بعد از تقوا و‌توکل گرم کردیم.
میدانم راهمان دور است و تا زندگی‌کردن دوباره‌‌ی این زندگی‌ها به زانو‌زدن بیشتر در چهارشنبه‌ها نیازمندیم.
امید است صبح‌های زود و روشن این مسجد قدیمی، من و دخترانم را یاری دهد که برای گمگشتگی شبهای تاریک این دنیا، نوری برگیریم و به سلامت بگذریم... آمین...

#روزنوشت
#دخترانم
هر‌چیزی که با وجود اینکه سبب ناراحتی‌ات هست تغییر نمیدی، این یعنی همان را باز انتخاب میکنی.
چیزی که گذراندن این روزهای سخت را بر ما آسان کرد؛ آرمان بود، آرمان رسیدین به مقصد، مقصدی مشترک.
ما باور داریم برای رسیدن به فردای روشن و سفید باید از سیاهی شب گذرکرد و هراس را در چشم ظالمان قی کرد.
راستش سختی این راه تنهایست. نبود دست گرم پرمهری که انگشتان سرد و خونیت را جانی دوباره ببخشد و یا دیوار محکمی که زیر سایه‌اش نفسی تازه کرد... ولی باز هم نباید از رفتن ایستاد، حتی به تنهایی...
بیا...
بیا و با هم یکی شیم که آرزو‌های مخملین را از دل خارها پس بگیریم... بیا و با هم یکی شیم...
رفتن را بلدی؟!
راه را چی؟!
همان خنکی نسیم است برای قلب تب‌دار...
بله همان شفای جان...
خوشبختی؛ شبیه گرفتن دستهای گرم‌ و‌‌ امن بابا میان شلوغی بازار، در غروبی سرد به سوی خانه...
کم و کوچک نبین.
هر غفلتی، معصیتی، کوتاهی از ما، در درنگ پیروزی آنان دست دارد؛
چراکه همه شاخه‌ی یک تنه‌ایم.

#غزه
من عاقبت رها‌شدن را دیده‌ام، چشیده‌ام.
شبیه بورانی زمخت و سرکش، میدرد حریر سفید و دلکش قلبت را.
طناب پوسیده‌‌‌ای است که گره‌کور خورده و پیچیده لای دستانت و باز‌ میدارد تو را از لمس شکوفه‌های امید.
تاریکی‌ است میان انوهی از شلوغی پرنور...
غریبه‌گیست در مهمانی یک آشنا.
دویدنِ بی‌مقصد و هرگز نرسیدن است.
رهاشدن، خود همان گم‌گشته‌گیست.

پس بخوان...
بخوان هر صبح و شام و تمنا کن رها نشویی؛ حتی به اندازه‌ی یک چشم بر هم‌زدنی که میرسی به ویرانی.

يا حيّ يا قَيُّومُ برحمتك أستغيثُ، أصلحْ لي شأني كلَّه، وَلَا تَكِلْنِي إِلَى نفسي طَرْفَةَ عين✨

#اذکار
صلوات روزنه‌ی قلب‌های غرق تمناست برای رسیدن به قاموس اجابت...

اللهم صل علی محمد و علی ال محمد 🤍
خوشبختی را میتوان دید؛ در آن لبخند ملیح و نجیبت.
در لمس آن گل‌های خوش‌روی صورتی حیاط که با دستان مسیحایت بر آن امید می‌پاشی و حالا با رضا در بند مو‌های حنایت گرفتارشده.
بله ....
زندگی را باید چید، حتی با موزائیک‌های لب‌پر و قدیمی و خرسندانه بر آن رقصید.
حصار گلدانی باید ساخت برای حوض آبی خانه؛ تا هر روز خستگی و غم را از رخ باغچه و خود شست.
شب هم اگر بر جان خانه و لبخند خیمه زد، ملالی نیست
به نبرد تاریکی می‌رویم، شاید با فانوسی آبی.

🖊ورده
انا لله و انا الیه راجعون...

چیزی ندارم بگویم در واقع قلبم غمگین و قلم خجالت زده، جز اینکه خدا کند درد دیدن این زخم‌ها بر تن امت ما را بیدار کند.
اهدافمان را اصلاح و قوت ببخشد، نگرش و سبک زیستنمان را سوق دهد به‌سوی تلاش برای ابدیت.
و در آخر خدا کند کمی روی این غفلت‌مان کم شود خدا کند...
هدیه‌ای که "توبه" می‌دهد،
رهاشدن از گذشته است که چیز کمی نیست.

#منقول
گاهی آخر شب‌ها که خاموشی خانه زده‌ می‌شود برای خواندن نماز، آخر شب به پشت‌بام می‌آیم.
خنکی، سکوت و تاریکی؛ تمام مختصات آرامش و خلوت فراهم است و اینجا نهیب می‌زند به تمام هیاهوی که در روز بر دل یک آدم کوچک هجوم آورده.
اما ماه، حضورش آن بالا دلگرمم میکند. نزدیکی و صمیمیت عجیبی در چهره‌اش نمایان است و بقدری زیرک و آرام که نگفته تو را می‌فهمد.

راز عمیقی در چشم‌های آسمان است.
شنونده‌ای ساکت، امنیتی ابدی، اعتمادی به درازای عمر تمام آدم‌ها.
آسمانی که شاهد بی‌نهایت دلتنگی، اشک و نیاز و دعا بوده.
چیزی که برای من جالب است با او که خلوت میکنی، با خود می‌گویی این نزدیکی و صمیمیت فقط برای من است،
این بغل امن و امین، تنها برای گمگشتگی‌های من است...
اما او برای همه همان رفیق رازدارِ آرام صبور است، بدون فاش کسی...
وردة حمراء🥀
Photo
سبحان الله العظیم...

استغفرالله و اتوب الیه...
وردة حمراء🥀
Photo
چه چیز دنیا ثابت بوده تا جای من و تو باشد! شبهای زیادی من دلگرفته آمدم و تو صمیمانه و ساکت نگاهم کردی، امشب اما گرفته‌ای و رخ سرخت را در پس پرده‌ی دستان آسمان قایم کرده‌ای و من به چشمان تاریکت زل‌زده‌ام.

چرخ دنیا عجیب می‌چرخد بالا پایینش برای همه‌ست، حتی حال دوستی من و ماه...

#ماه
با آنکه گاهی می‌لغزی، دلت از شدت ضیق و تنگی بی‌قرار میشود.
ناامیدی هجوم آورده و از ضعف خود شاکی می‌شوی. اما ته قلبت نوریست که کماکان روشن است و تو را باز به این راه پیوند میدهد.
بله، گره ایمان به این راحتی باز نمی‌شود و این تا ابدِ خدا جای خوشحالی و شکر است.
چاره نیست، شب‌های تاریک چاه باید بگذرد
تا عزیزشدن راه بسیار است...