ایستاده در آستانهی روز
پنهان کرده بود خود را
شعلهی پُرشرر خورشید
در پس ابرهای فشرده و سیاه
کبوتر دم غروب تاببازیاش گرفته بود
با سمای سیم برقهای سرد و ژولیدهی کوچه
بوی انجیرهای رسیده پیچیده بود در حیاط
شبدر اما غمگین
در فراغ پروانهای که دیشب از سرما
زیر پروبالش خزیده بود
و دخترک...
و دخترک قلم میبرد
بر صفحهی سفیدِ دفترِ شعرهایش
دستهای محجوب خیال را
میبرد در گنجهی احساس
مشتی امید برداشته
پاشاند بر رخِ رنجیدهی روزهایش...
شاید قهر خورشید برود
یار شبدر هم شب بیاید
و غزلی دیگر زاده شود در دامن امن دفتر...
🖊ورده
پنهان کرده بود خود را
شعلهی پُرشرر خورشید
در پس ابرهای فشرده و سیاه
کبوتر دم غروب تاببازیاش گرفته بود
با سمای سیم برقهای سرد و ژولیدهی کوچه
بوی انجیرهای رسیده پیچیده بود در حیاط
شبدر اما غمگین
در فراغ پروانهای که دیشب از سرما
زیر پروبالش خزیده بود
و دخترک...
و دخترک قلم میبرد
بر صفحهی سفیدِ دفترِ شعرهایش
دستهای محجوب خیال را
میبرد در گنجهی احساس
مشتی امید برداشته
پاشاند بر رخِ رنجیدهی روزهایش...
شاید قهر خورشید برود
یار شبدر هم شب بیاید
و غزلی دیگر زاده شود در دامن امن دفتر...
🖊ورده
شب بود و همه زیر نور روشن مهتاب مشغول بگو بخند...
گوشهای دور از نگاه کسی تخمهها را شکسته و در اطراف پخش میکرد.
پرسید چه میکنی؟!
گفت: فردایی که آنقدر ناچاریم و محتاج
شاید سیریِ شکمِ مورچهای نجاتمان داد...
عادتش این است به فکر فرداست هميشه، آن هم از راهی که به ذهن کمتر کسی میرسد...
به یاد داری که او هم نجات را مال خود کرد آن هم با رفع تشنگی سگی در لنگه کفشش...
#یادآوری
گوشهای دور از نگاه کسی تخمهها را شکسته و در اطراف پخش میکرد.
پرسید چه میکنی؟!
گفت: فردایی که آنقدر ناچاریم و محتاج
شاید سیریِ شکمِ مورچهای نجاتمان داد...
عادتش این است به فکر فرداست هميشه، آن هم از راهی که به ذهن کمتر کسی میرسد...
به یاد داری که او هم نجات را مال خود کرد آن هم با رفع تشنگی سگی در لنگه کفشش...
#یادآوری
قضاوت نکن.
در مورد آیندهی ایمانی اطرافیانت با اطمینان بر طبل ناامیدی نکوب.
امیدوار باش و خوشبین.
مگر نبودند ساحرانِ مطیع یک یاغی که خورشید صبح، بر قلب کافرشان طلوع کرد و شب هنگام بر پیکر شهیدشان به غروبگاهش برگشت.
#خودنصیحتی
در مورد آیندهی ایمانی اطرافیانت با اطمینان بر طبل ناامیدی نکوب.
امیدوار باش و خوشبین.
مگر نبودند ساحرانِ مطیع یک یاغی که خورشید صبح، بر قلب کافرشان طلوع کرد و شب هنگام بر پیکر شهیدشان به غروبگاهش برگشت.
#خودنصیحتی
چند روز پیش برای رفتن به بازار، با یکی از این تاکسیهای بین مسیر رفتم. خانمی کنار دستِ من نشسته بود و با گوشی در حال تایپکردن بود.
یک آن و کاملا ناخودآگاه چشمانم خواست به سمت صفحه گوشیاش بچرخد، باوجود اینکه ناخودآگاه بود، اما فورا چیزی در قلب و ذهنم سرم را برگرداند و انگار در پسزمینهی این چرخیدن و نگاه نکردن که دستورش از درون آمد، دلیلش هم با صدایی آرام پخش شد؛ آیهی لا تجسسوا ..
نگاهم را به سمت شیشه چرخاندم و با خودم گفتم، واقعا ایمان چقدر قدرت نرمِ قوییست. نرم است چون کسی یا حتی خودت وجود خارجیاش را مثل عضوی نمیبیند و قوییست چون به اعمالی در تو جهت میدهد که گاهی خیلی کوچکند که ناخودآگاه از کنترلت خارج میشوند و گاهی آنقدر قویاند که چیز دیگری عملاً جلودارشان نیست.
اگر ایمان نباشد کدام قدرت میتواند تو را از تجسسی باز دارد که شاید اصلاً مهم نباشد، مسیری چند دقیقهای که تو به راه خود آن مسافر به راه خود، اگر چیزی هم ببینی تاثیری نداشته باشد.
اگر این باور نباشد که چشمانت امانت است و نگاهها ضبط میشوند کدام انسانیت و همنوع دوستی میتواند تو را کنترل کند!؟
باورکن چشمانت را از نگاهِ آنی یک هم مسیر نگیری، سرک نکشیدن در احوال نزدیکانت سخت میشود؛ پلهپله به پایین کشیده میشوی، اگر ایمانِ نرمِ قوی نباشد...
#روزنوشت
یک آن و کاملا ناخودآگاه چشمانم خواست به سمت صفحه گوشیاش بچرخد، باوجود اینکه ناخودآگاه بود، اما فورا چیزی در قلب و ذهنم سرم را برگرداند و انگار در پسزمینهی این چرخیدن و نگاه نکردن که دستورش از درون آمد، دلیلش هم با صدایی آرام پخش شد؛ آیهی لا تجسسوا ..
نگاهم را به سمت شیشه چرخاندم و با خودم گفتم، واقعا ایمان چقدر قدرت نرمِ قوییست. نرم است چون کسی یا حتی خودت وجود خارجیاش را مثل عضوی نمیبیند و قوییست چون به اعمالی در تو جهت میدهد که گاهی خیلی کوچکند که ناخودآگاه از کنترلت خارج میشوند و گاهی آنقدر قویاند که چیز دیگری عملاً جلودارشان نیست.
اگر ایمان نباشد کدام قدرت میتواند تو را از تجسسی باز دارد که شاید اصلاً مهم نباشد، مسیری چند دقیقهای که تو به راه خود آن مسافر به راه خود، اگر چیزی هم ببینی تاثیری نداشته باشد.
اگر این باور نباشد که چشمانت امانت است و نگاهها ضبط میشوند کدام انسانیت و همنوع دوستی میتواند تو را کنترل کند!؟
باورکن چشمانت را از نگاهِ آنی یک هم مسیر نگیری، سرک نکشیدن در احوال نزدیکانت سخت میشود؛ پلهپله به پایین کشیده میشوی، اگر ایمانِ نرمِ قوی نباشد...
#روزنوشت
و گفت:
چون تو را گویند خدای را دوست داری خاموش باش که اگر گویی
نه کافر باشی،
و اگر گویی دارم فعل تو به فعل دوستان نماند.
- تذکرةالاولیاء| من باب فضیلت: فضیل عیاض رحمة الله علیه
چون تو را گویند خدای را دوست داری خاموش باش که اگر گویی
نه کافر باشی،
و اگر گویی دارم فعل تو به فعل دوستان نماند.
- تذکرةالاولیاء| من باب فضیلت: فضیل عیاض رحمة الله علیه
از دلایل اصلی فساد همهگیر جامعه و همچنين نبود نور آرامش درون واقعی که در زندگی انسان امروز، گم و ناپیداست؛ میتوان به عقلگرایی اشاره کرد.
اثرات مخرب آن که در اخلاقیات فلج و فرهنگ و بنای خانوادهای که از شیرازه در آمده و چون خاری برنده و سمج، دامن جامعه را گرفته است، قابل مشاهده است.
نکته قابل ذکر اینکه چیزی که امروز افسار آدمی را در دست گرفته و از آن با نامهای دهان پرکن، که بیشک معانی آن در جایگاه غلط استفاده میشود و با تعابیر آزادی و خردورزی ظاهر میشود نیست، بلکه هوای نفسی است که توان مهارش را ندارند و مجبورن این اسب چموش درون را با این نمادهای برقدار زین کنند که صدای کسی در نیاید.
#روزنوشت
اثرات مخرب آن که در اخلاقیات فلج و فرهنگ و بنای خانوادهای که از شیرازه در آمده و چون خاری برنده و سمج، دامن جامعه را گرفته است، قابل مشاهده است.
نکته قابل ذکر اینکه چیزی که امروز افسار آدمی را در دست گرفته و از آن با نامهای دهان پرکن، که بیشک معانی آن در جایگاه غلط استفاده میشود و با تعابیر آزادی و خردورزی ظاهر میشود نیست، بلکه هوای نفسی است که توان مهارش را ندارند و مجبورن این اسب چموش درون را با این نمادهای برقدار زین کنند که صدای کسی در نیاید.
#روزنوشت
قانون صبح چهارشنبههای کلاسمان خواندن سرگذشتهای قرآن، سیره و علیالخصوص زندگی زنان صحابی است.
روز قبلش مبحث را آماده میکنم و در ذهنم جملهها را میچینم، که بتوانم بیست دختر نوجوان را با خودم در سفر به تاریخ همراه کنم. با شناختی که از آنها دارم، میدانم گاهی آن دزد درون حواسشان را قاپیده و گاهی چنان با شوق و البته با دنیایی از سوال نگاهم میکنند.
حق دارند راستش گاهی خودم هم در آنچه میگویم گم میشود. درک و فهمیدن آن حجم از ایمان که از قلب ما دور و از دیدگانمان گم است دشوار است.
ولی خب اینجایم که یاد بگیریم که درس ماندگاری بیاموزیم و پابهپای آنها در خفای تاریخ قدم بزنیم و آن رازهای به سلامت گذشتن از این معرکهی دنیا را از بر کنیم.
از مریم گفتیم؛ آن عفیفهی قانت.
با او در معبدش نشسته و طعم شیرین توکل چشیدیم و با زجرهای او زیر آن نخل متواضع اشک ریختیم.
حیای دختران شعیب را تماشا کردیم و از آنها رسم انتخابهای زندگی را آموختیم؛ همان که بیتوجهی به آنها خوشبختی را از دختران سرزمینمان سلب کرد.
با اسماء به حبشه هجرت کردیم و لبخندزنان در روزی روشن به مدینه آمدیم و با شجاعت او را در گرفتن حقش (ذات الهجرتین) همراهی کردیم. با او در غم عزای عزیزانش نشستیم و برای زنانگیهای نابش کف زدیم.
همین هفتهی پیش بود بعد از سالهای دور شکنجه و زندان، با امکلثوم به مدینه هجرت کردیم و با آن آیات از ممتحنه سردی قلبمان را با مخرج بعد از تقوا وتوکل گرم کردیم.
میدانم راهمان دور است و تا زندگیکردن دوبارهی این زندگیها به زانوزدن بیشتر در چهارشنبهها نیازمندیم.
امید است صبحهای زود و روشن این مسجد قدیمی، من و دخترانم را یاری دهد که برای گمگشتگی شبهای تاریک این دنیا، نوری برگیریم و به سلامت بگذریم... آمین...
#روزنوشت
#دخترانم
روز قبلش مبحث را آماده میکنم و در ذهنم جملهها را میچینم، که بتوانم بیست دختر نوجوان را با خودم در سفر به تاریخ همراه کنم. با شناختی که از آنها دارم، میدانم گاهی آن دزد درون حواسشان را قاپیده و گاهی چنان با شوق و البته با دنیایی از سوال نگاهم میکنند.
حق دارند راستش گاهی خودم هم در آنچه میگویم گم میشود. درک و فهمیدن آن حجم از ایمان که از قلب ما دور و از دیدگانمان گم است دشوار است.
ولی خب اینجایم که یاد بگیریم که درس ماندگاری بیاموزیم و پابهپای آنها در خفای تاریخ قدم بزنیم و آن رازهای به سلامت گذشتن از این معرکهی دنیا را از بر کنیم.
از مریم گفتیم؛ آن عفیفهی قانت.
با او در معبدش نشسته و طعم شیرین توکل چشیدیم و با زجرهای او زیر آن نخل متواضع اشک ریختیم.
حیای دختران شعیب را تماشا کردیم و از آنها رسم انتخابهای زندگی را آموختیم؛ همان که بیتوجهی به آنها خوشبختی را از دختران سرزمینمان سلب کرد.
با اسماء به حبشه هجرت کردیم و لبخندزنان در روزی روشن به مدینه آمدیم و با شجاعت او را در گرفتن حقش (ذات الهجرتین) همراهی کردیم. با او در غم عزای عزیزانش نشستیم و برای زنانگیهای نابش کف زدیم.
همین هفتهی پیش بود بعد از سالهای دور شکنجه و زندان، با امکلثوم به مدینه هجرت کردیم و با آن آیات از ممتحنه سردی قلبمان را با مخرج بعد از تقوا وتوکل گرم کردیم.
میدانم راهمان دور است و تا زندگیکردن دوبارهی این زندگیها به زانوزدن بیشتر در چهارشنبهها نیازمندیم.
امید است صبحهای زود و روشن این مسجد قدیمی، من و دخترانم را یاری دهد که برای گمگشتگی شبهای تاریک این دنیا، نوری برگیریم و به سلامت بگذریم... آمین...
#روزنوشت
#دخترانم
هرچیزی که با وجود اینکه سبب ناراحتیات هست تغییر نمیدی، این یعنی همان را باز انتخاب میکنی.