وقتی میان درستونادرست موضع میانه میگیری، مبینی که در خلوت خود سمت نادرست ایستادهای...
فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ
(ای پیغمبر!) گذشت زیبائی داشته باش.[حجر/٨٥]
بخشیدن و گذشت، زمانی ارزشمندیاش نمایان میشود که با عمل به این امر نورین همراه شود.
گذشتی که در ضمن و پس از آن طعنه و سرزنشی نیست.
چرک دل را طوری بشویی که دیگر نه در سایهی منتی بیاساید نه نسیم تمجیدی خنکش کند.
گذشتی که کرامتی را نشکند و غروری را خدشهدار نسازد، اگر طرف مقابلت آن را درک نکند یا حتی نخواهد.
گذشتِ زیباست که تلاش اصلاح و جبران را در دلها زنده میکند، غیر این نه دلت آسوده است نه میتوان مانع رشد بذر کینه شد.
باورکن گذشتِ زیبا، زیبایی را به قلبت میخواند و تو در سایهی آسودگیاش خوشبختی، حتی اگر کسی آن را نبیند و قدر نداند.
#باقرآن
(ای پیغمبر!) گذشت زیبائی داشته باش.[حجر/٨٥]
بخشیدن و گذشت، زمانی ارزشمندیاش نمایان میشود که با عمل به این امر نورین همراه شود.
گذشتی که در ضمن و پس از آن طعنه و سرزنشی نیست.
چرک دل را طوری بشویی که دیگر نه در سایهی منتی بیاساید نه نسیم تمجیدی خنکش کند.
گذشتی که کرامتی را نشکند و غروری را خدشهدار نسازد، اگر طرف مقابلت آن را درک نکند یا حتی نخواهد.
گذشتِ زیباست که تلاش اصلاح و جبران را در دلها زنده میکند، غیر این نه دلت آسوده است نه میتوان مانع رشد بذر کینه شد.
باورکن گذشتِ زیبا، زیبایی را به قلبت میخواند و تو در سایهی آسودگیاش خوشبختی، حتی اگر کسی آن را نبیند و قدر نداند.
#باقرآن
ایستاده در آستانهی روز
پنهان کرده بود خود را
شعلهی پُرشرر خورشید
در پس ابرهای فشرده و سیاه
کبوتر دم غروب تاببازیاش گرفته بود
با سمای سیم برقهای سرد و ژولیدهی کوچه
بوی انجیرهای رسیده پیچیده بود در حیاط
شبدر اما غمگین
در فراغ پروانهای که دیشب از سرما
زیر پروبالش خزیده بود
و دخترک...
و دخترک قلم میبرد
بر صفحهی سفیدِ دفترِ شعرهایش
دستهای محجوب خیال را
میبرد در گنجهی احساس
مشتی امید برداشته
پاشاند بر رخِ رنجیدهی روزهایش...
شاید قهر خورشید برود
یار شبدر هم شب بیاید
و غزلی دیگر زاده شود در دامن امن دفتر...
🖊ورده
پنهان کرده بود خود را
شعلهی پُرشرر خورشید
در پس ابرهای فشرده و سیاه
کبوتر دم غروب تاببازیاش گرفته بود
با سمای سیم برقهای سرد و ژولیدهی کوچه
بوی انجیرهای رسیده پیچیده بود در حیاط
شبدر اما غمگین
در فراغ پروانهای که دیشب از سرما
زیر پروبالش خزیده بود
و دخترک...
و دخترک قلم میبرد
بر صفحهی سفیدِ دفترِ شعرهایش
دستهای محجوب خیال را
میبرد در گنجهی احساس
مشتی امید برداشته
پاشاند بر رخِ رنجیدهی روزهایش...
شاید قهر خورشید برود
یار شبدر هم شب بیاید
و غزلی دیگر زاده شود در دامن امن دفتر...
🖊ورده
شب بود و همه زیر نور روشن مهتاب مشغول بگو بخند...
گوشهای دور از نگاه کسی تخمهها را شکسته و در اطراف پخش میکرد.
پرسید چه میکنی؟!
گفت: فردایی که آنقدر ناچاریم و محتاج
شاید سیریِ شکمِ مورچهای نجاتمان داد...
عادتش این است به فکر فرداست هميشه، آن هم از راهی که به ذهن کمتر کسی میرسد...
به یاد داری که او هم نجات را مال خود کرد آن هم با رفع تشنگی سگی در لنگه کفشش...
#یادآوری
گوشهای دور از نگاه کسی تخمهها را شکسته و در اطراف پخش میکرد.
پرسید چه میکنی؟!
گفت: فردایی که آنقدر ناچاریم و محتاج
شاید سیریِ شکمِ مورچهای نجاتمان داد...
عادتش این است به فکر فرداست هميشه، آن هم از راهی که به ذهن کمتر کسی میرسد...
به یاد داری که او هم نجات را مال خود کرد آن هم با رفع تشنگی سگی در لنگه کفشش...
#یادآوری
قضاوت نکن.
در مورد آیندهی ایمانی اطرافیانت با اطمینان بر طبل ناامیدی نکوب.
امیدوار باش و خوشبین.
مگر نبودند ساحرانِ مطیع یک یاغی که خورشید صبح، بر قلب کافرشان طلوع کرد و شب هنگام بر پیکر شهیدشان به غروبگاهش برگشت.
#خودنصیحتی
در مورد آیندهی ایمانی اطرافیانت با اطمینان بر طبل ناامیدی نکوب.
امیدوار باش و خوشبین.
مگر نبودند ساحرانِ مطیع یک یاغی که خورشید صبح، بر قلب کافرشان طلوع کرد و شب هنگام بر پیکر شهیدشان به غروبگاهش برگشت.
#خودنصیحتی
چند روز پیش برای رفتن به بازار، با یکی از این تاکسیهای بین مسیر رفتم. خانمی کنار دستِ من نشسته بود و با گوشی در حال تایپکردن بود.
یک آن و کاملا ناخودآگاه چشمانم خواست به سمت صفحه گوشیاش بچرخد، باوجود اینکه ناخودآگاه بود، اما فورا چیزی در قلب و ذهنم سرم را برگرداند و انگار در پسزمینهی این چرخیدن و نگاه نکردن که دستورش از درون آمد، دلیلش هم با صدایی آرام پخش شد؛ آیهی لا تجسسوا ..
نگاهم را به سمت شیشه چرخاندم و با خودم گفتم، واقعا ایمان چقدر قدرت نرمِ قوییست. نرم است چون کسی یا حتی خودت وجود خارجیاش را مثل عضوی نمیبیند و قوییست چون به اعمالی در تو جهت میدهد که گاهی خیلی کوچکند که ناخودآگاه از کنترلت خارج میشوند و گاهی آنقدر قویاند که چیز دیگری عملاً جلودارشان نیست.
اگر ایمان نباشد کدام قدرت میتواند تو را از تجسسی باز دارد که شاید اصلاً مهم نباشد، مسیری چند دقیقهای که تو به راه خود آن مسافر به راه خود، اگر چیزی هم ببینی تاثیری نداشته باشد.
اگر این باور نباشد که چشمانت امانت است و نگاهها ضبط میشوند کدام انسانیت و همنوع دوستی میتواند تو را کنترل کند!؟
باورکن چشمانت را از نگاهِ آنی یک هم مسیر نگیری، سرک نکشیدن در احوال نزدیکانت سخت میشود؛ پلهپله به پایین کشیده میشوی، اگر ایمانِ نرمِ قوی نباشد...
#روزنوشت
یک آن و کاملا ناخودآگاه چشمانم خواست به سمت صفحه گوشیاش بچرخد، باوجود اینکه ناخودآگاه بود، اما فورا چیزی در قلب و ذهنم سرم را برگرداند و انگار در پسزمینهی این چرخیدن و نگاه نکردن که دستورش از درون آمد، دلیلش هم با صدایی آرام پخش شد؛ آیهی لا تجسسوا ..
نگاهم را به سمت شیشه چرخاندم و با خودم گفتم، واقعا ایمان چقدر قدرت نرمِ قوییست. نرم است چون کسی یا حتی خودت وجود خارجیاش را مثل عضوی نمیبیند و قوییست چون به اعمالی در تو جهت میدهد که گاهی خیلی کوچکند که ناخودآگاه از کنترلت خارج میشوند و گاهی آنقدر قویاند که چیز دیگری عملاً جلودارشان نیست.
اگر ایمان نباشد کدام قدرت میتواند تو را از تجسسی باز دارد که شاید اصلاً مهم نباشد، مسیری چند دقیقهای که تو به راه خود آن مسافر به راه خود، اگر چیزی هم ببینی تاثیری نداشته باشد.
اگر این باور نباشد که چشمانت امانت است و نگاهها ضبط میشوند کدام انسانیت و همنوع دوستی میتواند تو را کنترل کند!؟
باورکن چشمانت را از نگاهِ آنی یک هم مسیر نگیری، سرک نکشیدن در احوال نزدیکانت سخت میشود؛ پلهپله به پایین کشیده میشوی، اگر ایمانِ نرمِ قوی نباشد...
#روزنوشت
و گفت:
چون تو را گویند خدای را دوست داری خاموش باش که اگر گویی
نه کافر باشی،
و اگر گویی دارم فعل تو به فعل دوستان نماند.
- تذکرةالاولیاء| من باب فضیلت: فضیل عیاض رحمة الله علیه
چون تو را گویند خدای را دوست داری خاموش باش که اگر گویی
نه کافر باشی،
و اگر گویی دارم فعل تو به فعل دوستان نماند.
- تذکرةالاولیاء| من باب فضیلت: فضیل عیاض رحمة الله علیه