یکی از زیباترین و ستودنیترین ویژگیهای مادرم، احترامی است که همواره در کانون گرم خانه برای پدر قائل است. این خصلت او، ستونی محکم برای آرامش و ثبات خانوادهمان شده است. هرچند که مانند دیگر زوجها، گاهی میانشان شکرآب است! اما مادر، هرگز اجازه نداده است که ما به این حریم خصوصی سرک بکشیم و با گلایههای زنانه، جایگاه پدر را در نگاه ما کوچک نکرده است.
او حکیمانه عمل میکند. گاها که برادرم از بیحوصلگیهای پدر به ستوه میآید و نزد مادرم گلایه میکند، مادر با اینکه حق را به او میدهد، اما فضایی برای پیشروی و موضعگیری علیه پدر ایجاد نمیکند. او با این کار به ما میآموزد که احترام به پدر، فراتر از هر گله و شکایتی است.
گاهی با خود میاندیشم که این بذر عمیق محبت و احترامی که در دل ما نسبت به پدر کاشته شده و گاه از عشق ما به مادر نیز پیشی میگیرد، ریشه در حکمت و نگاه بلند مادرم دارد. او همیشه پدر را بر ما مقدم میداند و گاهی این را به زبان آورده و میگوید: «درد و بلاش به جانمان»! که این، ژرفای عشق و ارادت او را به پدر نشان میدهد.
مادر برای بیان دلخوریهایش از پدر که مردی کمحرف و آرام است، مرا واسطه میکند و همیشه تاکید میکند که: « اینها را وقتی من نبودم به پدرت بگو.» مبادا پدر گمان کند که من طرف مادر را میگیرم. این رفتار حکیمانه، اوج عشق عمیق و احترام متقابل بین آنها را به نمایش میگذارد.
بیدلیل نیست که قرآن کریم، زوجها را لباس یکدیگر میداند. خوشا به حال خانهای که زن و مردش به راستی لباس هم باشند؛ پوششی برای عیوب، مایهی زینت و آرامشبخش دل یکدیگر. مادر من، زنی روستایی است که مکتب نرفته، اما درسی که او به ما آموخته، در هیچ مدرسهای پیدا نمیشود. شایسته است که او را در این مقال، معلمی فرزانه دانست.
#روزنوشت
او حکیمانه عمل میکند. گاها که برادرم از بیحوصلگیهای پدر به ستوه میآید و نزد مادرم گلایه میکند، مادر با اینکه حق را به او میدهد، اما فضایی برای پیشروی و موضعگیری علیه پدر ایجاد نمیکند. او با این کار به ما میآموزد که احترام به پدر، فراتر از هر گله و شکایتی است.
گاهی با خود میاندیشم که این بذر عمیق محبت و احترامی که در دل ما نسبت به پدر کاشته شده و گاه از عشق ما به مادر نیز پیشی میگیرد، ریشه در حکمت و نگاه بلند مادرم دارد. او همیشه پدر را بر ما مقدم میداند و گاهی این را به زبان آورده و میگوید: «درد و بلاش به جانمان»! که این، ژرفای عشق و ارادت او را به پدر نشان میدهد.
مادر برای بیان دلخوریهایش از پدر که مردی کمحرف و آرام است، مرا واسطه میکند و همیشه تاکید میکند که: « اینها را وقتی من نبودم به پدرت بگو.» مبادا پدر گمان کند که من طرف مادر را میگیرم. این رفتار حکیمانه، اوج عشق عمیق و احترام متقابل بین آنها را به نمایش میگذارد.
بیدلیل نیست که قرآن کریم، زوجها را لباس یکدیگر میداند. خوشا به حال خانهای که زن و مردش به راستی لباس هم باشند؛ پوششی برای عیوب، مایهی زینت و آرامشبخش دل یکدیگر. مادر من، زنی روستایی است که مکتب نرفته، اما درسی که او به ما آموخته، در هیچ مدرسهای پیدا نمیشود. شایسته است که او را در این مقال، معلمی فرزانه دانست.
#روزنوشت
وقتی میان درستونادرست موضع میانه میگیری، مبینی که در خلوت خود سمت نادرست ایستادهای...
فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ
(ای پیغمبر!) گذشت زیبائی داشته باش.[حجر/٨٥]
بخشیدن و گذشت، زمانی ارزشمندیاش نمایان میشود که با عمل به این امر نورین همراه شود.
گذشتی که در ضمن و پس از آن طعنه و سرزنشی نیست.
چرک دل را طوری بشویی که دیگر نه در سایهی منتی بیاساید نه نسیم تمجیدی خنکش کند.
گذشتی که کرامتی را نشکند و غروری را خدشهدار نسازد، اگر طرف مقابلت آن را درک نکند یا حتی نخواهد.
گذشتِ زیباست که تلاش اصلاح و جبران را در دلها زنده میکند، غیر این نه دلت آسوده است نه میتوان مانع رشد بذر کینه شد.
باورکن گذشتِ زیبا، زیبایی را به قلبت میخواند و تو در سایهی آسودگیاش خوشبختی، حتی اگر کسی آن را نبیند و قدر نداند.
#باقرآن
(ای پیغمبر!) گذشت زیبائی داشته باش.[حجر/٨٥]
بخشیدن و گذشت، زمانی ارزشمندیاش نمایان میشود که با عمل به این امر نورین همراه شود.
گذشتی که در ضمن و پس از آن طعنه و سرزنشی نیست.
چرک دل را طوری بشویی که دیگر نه در سایهی منتی بیاساید نه نسیم تمجیدی خنکش کند.
گذشتی که کرامتی را نشکند و غروری را خدشهدار نسازد، اگر طرف مقابلت آن را درک نکند یا حتی نخواهد.
گذشتِ زیباست که تلاش اصلاح و جبران را در دلها زنده میکند، غیر این نه دلت آسوده است نه میتوان مانع رشد بذر کینه شد.
باورکن گذشتِ زیبا، زیبایی را به قلبت میخواند و تو در سایهی آسودگیاش خوشبختی، حتی اگر کسی آن را نبیند و قدر نداند.
#باقرآن
ایستاده در آستانهی روز
پنهان کرده بود خود را
شعلهی پُرشرر خورشید
در پس ابرهای فشرده و سیاه
کبوتر دم غروب تاببازیاش گرفته بود
با سمای سیم برقهای سرد و ژولیدهی کوچه
بوی انجیرهای رسیده پیچیده بود در حیاط
شبدر اما غمگین
در فراغ پروانهای که دیشب از سرما
زیر پروبالش خزیده بود
و دخترک...
و دخترک قلم میبرد
بر صفحهی سفیدِ دفترِ شعرهایش
دستهای محجوب خیال را
میبرد در گنجهی احساس
مشتی امید برداشته
پاشاند بر رخِ رنجیدهی روزهایش...
شاید قهر خورشید برود
یار شبدر هم شب بیاید
و غزلی دیگر زاده شود در دامن امن دفتر...
🖊ورده
پنهان کرده بود خود را
شعلهی پُرشرر خورشید
در پس ابرهای فشرده و سیاه
کبوتر دم غروب تاببازیاش گرفته بود
با سمای سیم برقهای سرد و ژولیدهی کوچه
بوی انجیرهای رسیده پیچیده بود در حیاط
شبدر اما غمگین
در فراغ پروانهای که دیشب از سرما
زیر پروبالش خزیده بود
و دخترک...
و دخترک قلم میبرد
بر صفحهی سفیدِ دفترِ شعرهایش
دستهای محجوب خیال را
میبرد در گنجهی احساس
مشتی امید برداشته
پاشاند بر رخِ رنجیدهی روزهایش...
شاید قهر خورشید برود
یار شبدر هم شب بیاید
و غزلی دیگر زاده شود در دامن امن دفتر...
🖊ورده
شب بود و همه زیر نور روشن مهتاب مشغول بگو بخند...
گوشهای دور از نگاه کسی تخمهها را شکسته و در اطراف پخش میکرد.
پرسید چه میکنی؟!
گفت: فردایی که آنقدر ناچاریم و محتاج
شاید سیریِ شکمِ مورچهای نجاتمان داد...
عادتش این است به فکر فرداست هميشه، آن هم از راهی که به ذهن کمتر کسی میرسد...
به یاد داری که او هم نجات را مال خود کرد آن هم با رفع تشنگی سگی در لنگه کفشش...
#یادآوری
گوشهای دور از نگاه کسی تخمهها را شکسته و در اطراف پخش میکرد.
پرسید چه میکنی؟!
گفت: فردایی که آنقدر ناچاریم و محتاج
شاید سیریِ شکمِ مورچهای نجاتمان داد...
عادتش این است به فکر فرداست هميشه، آن هم از راهی که به ذهن کمتر کسی میرسد...
به یاد داری که او هم نجات را مال خود کرد آن هم با رفع تشنگی سگی در لنگه کفشش...
#یادآوری
قضاوت نکن.
در مورد آیندهی ایمانی اطرافیانت با اطمینان بر طبل ناامیدی نکوب.
امیدوار باش و خوشبین.
مگر نبودند ساحرانِ مطیع یک یاغی که خورشید صبح، بر قلب کافرشان طلوع کرد و شب هنگام بر پیکر شهیدشان به غروبگاهش برگشت.
#خودنصیحتی
در مورد آیندهی ایمانی اطرافیانت با اطمینان بر طبل ناامیدی نکوب.
امیدوار باش و خوشبین.
مگر نبودند ساحرانِ مطیع یک یاغی که خورشید صبح، بر قلب کافرشان طلوع کرد و شب هنگام بر پیکر شهیدشان به غروبگاهش برگشت.
#خودنصیحتی
چند روز پیش برای رفتن به بازار، با یکی از این تاکسیهای بین مسیر رفتم. خانمی کنار دستِ من نشسته بود و با گوشی در حال تایپکردن بود.
یک آن و کاملا ناخودآگاه چشمانم خواست به سمت صفحه گوشیاش بچرخد، باوجود اینکه ناخودآگاه بود، اما فورا چیزی در قلب و ذهنم سرم را برگرداند و انگار در پسزمینهی این چرخیدن و نگاه نکردن که دستورش از درون آمد، دلیلش هم با صدایی آرام پخش شد؛ آیهی لا تجسسوا ..
نگاهم را به سمت شیشه چرخاندم و با خودم گفتم، واقعا ایمان چقدر قدرت نرمِ قوییست. نرم است چون کسی یا حتی خودت وجود خارجیاش را مثل عضوی نمیبیند و قوییست چون به اعمالی در تو جهت میدهد که گاهی خیلی کوچکند که ناخودآگاه از کنترلت خارج میشوند و گاهی آنقدر قویاند که چیز دیگری عملاً جلودارشان نیست.
اگر ایمان نباشد کدام قدرت میتواند تو را از تجسسی باز دارد که شاید اصلاً مهم نباشد، مسیری چند دقیقهای که تو به راه خود آن مسافر به راه خود، اگر چیزی هم ببینی تاثیری نداشته باشد.
اگر این باور نباشد که چشمانت امانت است و نگاهها ضبط میشوند کدام انسانیت و همنوع دوستی میتواند تو را کنترل کند!؟
باورکن چشمانت را از نگاهِ آنی یک هم مسیر نگیری، سرک نکشیدن در احوال نزدیکانت سخت میشود؛ پلهپله به پایین کشیده میشوی، اگر ایمانِ نرمِ قوی نباشد...
#روزنوشت
یک آن و کاملا ناخودآگاه چشمانم خواست به سمت صفحه گوشیاش بچرخد، باوجود اینکه ناخودآگاه بود، اما فورا چیزی در قلب و ذهنم سرم را برگرداند و انگار در پسزمینهی این چرخیدن و نگاه نکردن که دستورش از درون آمد، دلیلش هم با صدایی آرام پخش شد؛ آیهی لا تجسسوا ..
نگاهم را به سمت شیشه چرخاندم و با خودم گفتم، واقعا ایمان چقدر قدرت نرمِ قوییست. نرم است چون کسی یا حتی خودت وجود خارجیاش را مثل عضوی نمیبیند و قوییست چون به اعمالی در تو جهت میدهد که گاهی خیلی کوچکند که ناخودآگاه از کنترلت خارج میشوند و گاهی آنقدر قویاند که چیز دیگری عملاً جلودارشان نیست.
اگر ایمان نباشد کدام قدرت میتواند تو را از تجسسی باز دارد که شاید اصلاً مهم نباشد، مسیری چند دقیقهای که تو به راه خود آن مسافر به راه خود، اگر چیزی هم ببینی تاثیری نداشته باشد.
اگر این باور نباشد که چشمانت امانت است و نگاهها ضبط میشوند کدام انسانیت و همنوع دوستی میتواند تو را کنترل کند!؟
باورکن چشمانت را از نگاهِ آنی یک هم مسیر نگیری، سرک نکشیدن در احوال نزدیکانت سخت میشود؛ پلهپله به پایین کشیده میشوی، اگر ایمانِ نرمِ قوی نباشد...
#روزنوشت