وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
390 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
بچه که بودم روی پشت‌بام خانه حین زل‌زدن به غروب، به آینده و درست همین روزها را تصور میکردم که برای خودم دختری جوان شده‌ام و در ذهنم برای این رسیدن، با شوق صبوری میکردم.
و الان در آینده‌ی همان روزها، با حسرت به زیبایی‌های آن روزهای گذشته فکر میکنم؛ به آن غروب‌های بچگی همان رویاهای دخترانه که لابه‌لای بازی‌ها می‌رویید.
چه عجیب است این تاب‌بازی زمان زندگی، مدام در گذشته شور آینده در سر می‌پروراند و در همان آینده باز در تمنای گذشته‌ است...
گناه چنین است بعد از توبه هم یک شرمندگی درونی، دامنِ قلبت را ول نمیکند.
مراقب باش!
تنبیه نفست را مجالی برای خالی‌کردن میدان، جهت جولان شیطان قرار ندهی او خوب بلد است پازل را در ذهنت به نفع خودش بچیند و تو حتی شک هم نکنی. تازه جهت تربیت نفست خوشحال هم باشی.

#یادآوری
"عباس العقاد" براي "مي زيادة" نامه‌ای نوشت و او جواب نامه‌اش را نداد، نامه‌ی دیگری برایش فرستاد و نوشت:
«امیدوارم عمدا پاسخم را نداده باشی... تحمل «تنبیه» برایم آسان‌تر است، تا اینکه گمان کنم «بی توجهی» کرده‌ای...»
صلوات سرمه‌ی آن چشمان اشک آلودیست که منور به‌دیدار نشد..

اللهم صل علی محمد و علی ال محمد 🤍
خلوت شامگاهی طبیعت
یکی از زیباترین و ستودنی‌ترین ویژگی‌های مادرم، احترامی است که همواره در کانون گرم خانه برای پدر قائل است. این خصلت او، ستونی محکم برای آرامش و ثبات خانواده‌مان شده است. هرچند که مانند دیگر زوج‌ها، گاهی میانشان شکرآب است! اما مادر، هرگز اجازه نداده است که ما به این حریم خصوصی سرک بکشیم و با گلایه‌های زنانه، جایگاه پدر را در نگاه ما کوچک نکرده است.
او حکیمانه عمل می‌کند. گاها که برادرم از بی‌حوصلگی‌های پدر به ستوه می‌آید و نزد مادرم گلایه می‌کند، مادر با اینکه حق را به او می‌دهد، اما فضایی برای پیشروی و موضع‌گیری علیه پدر ایجاد نمی‌کند. او با این کار به ما می‌آموزد که احترام به پدر، فراتر از هر گله و شکایتی است.
گاهی با خود می‌اندیشم که این بذر عمیق محبت و احترامی که در دل ما نسبت به پدر کاشته شده و گاه از عشق ما به مادر نیز پیشی می‌گیرد، ریشه در حکمت و نگاه بلند مادرم دارد. او همیشه پدر را بر ما مقدم می‌داند و گاهی این را به زبان آورده و می‌گوید: «درد و بلاش به جانمان»! که این، ژرفای عشق و ارادت او را به پدر نشان می‌دهد.
مادر برای بیان دلخوری‌هایش از پدر که مردی کم‌حرف و آرام است، مرا واسطه می‌کند و همیشه تاکید می‌کند که: « این‌ها را وقتی من نبودم به پدرت بگو.» مبادا پدر گمان کند که من طرف مادر را می‌گیرم. این رفتار حکیمانه، اوج عشق عمیق و احترام متقابل بین آن‌ها را به نمایش می‌گذارد.
بی‌دلیل نیست که قرآن کریم، زوج‌ها را لباس یکدیگر می‌داند. خوشا به حال خانه‌ای که زن و مردش به راستی لباس هم باشند؛ پوششی برای عیوب، مایه‌ی زینت و آرامش‌بخش دل یکدیگر. مادر من، زنی روستایی است که مکتب نرفته، اما درسی که او به ما آموخته، در هیچ مدرسه‌ای پیدا نمی‌شود. شایسته است که او را در این مقال، معلمی فرزانه دانست.
#روزنوشت
وقتی میان درست‌ونادرست موضع میانه میگیری، مبینی که در خلوت خود سمت نادرست ایستاده‌ای...
هست را گر قدر ندانی میشود بود...🤍
فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ
(ای پیغمبر!) گذشت زیبائی داشته باش.[حجر/٨٥]


بخشیدن و گذشت‌، زمانی ارزشمندی‌اش نمایان میشود که با عمل به این امر نورین همراه شود.
گذشتی که در ضمن و پس از آن طعنه و سرزنشی نیست.
چرک دل را طوری بشویی که دیگر نه در سایه‌ی منتی بیاساید نه نسیم تمجیدی خنکش کند.
گذشتی که کرامتی را نشکند و غروری را خدشه‌دار نسازد، اگر طرف مقابلت آن را درک نکند یا حتی نخواهد.
گذشتِ زیباست که تلاش اصلاح و جبران را در دلها زنده میکند، غیر این نه دلت آسوده است نه میتوان مانع رشد بذر کینه شد.
باورکن گذشتِ زیبا، زیبایی را به قلبت میخواند و تو در سایه‌ی آسودگی‌اش خوشبختی، حتی اگر کسی آن را نبیند و قدر نداند.

#باقرآن
و کاش بدانیم...
ایستاده در آستانه‌ی روز
پنهان کرده بود خود را
شعله‌ی پُرشرر خورشید
در پس ابرهای فشرده و سیاه
کبوتر دم غروب تاب‌بازی‌اش گرفته بود
با سمای سیم برقهای سرد و ژولیده‌ی کوچه
بوی انجیرهای رسیده پیچیده بود در حیاط
شبدر اما غمگین
در فراغ پروانه‌ای که دیشب از سرما
زیر پروبالش خزیده بود
و دخترک...
و دخترک قلم می‌‌برد
بر صفحه‌ی سفیدِ دفترِ شعرهایش
دستهای محجوب خیال را
می‌برد در گنجه‌ی احساس
مشتی امید برداشته
پاشاند بر رخِ رنجیده‌ی روزهایش...
شاید قهر خورشید برود
یار شبدر هم شب بیاید
و غزلی دیگر زاده شود در دامن امن دفتر...

🖊ورده
طلوع🧡
شب بود و همه زیر نور روشن مهتاب مشغول بگو بخند...
گوشه‌‌ای دور از نگاه‌ کسی تخمه‌‌ها را شکسته و در اطراف پخش میکرد.
پرسید چه میکنی؟!
گفت: فردایی که آنقدر ناچاریم و محتاج
شاید سیریِ شکمِ مورچه‌ای نجاتمان داد...
عادتش این است به فکر فرداست هميشه، آن هم از راهی که به ذهن کمتر کسی میرسد...

به یاد داری که او هم نجات را مال خود کرد آن هم با رفع تشنگی سگی در لنگه کفشش...

#یادآوری
وردة حمراء🥀
طلوع🧡
طلوع📸💛

اللهم صل علی نبینا محمد 🤍