و آدم با دیدن این حد از گرسنگی حاکم بر غزه حس میکند هر لقمهای که برمیدارد خیانت است...
نفسِ زیادهخواه ما آدمها را به قول مادربزرگ، مگر خاکگور چشم طمعاش را پر کند.
همیشه مثل بچهای قدرنشناس، بهانهگیر است. و شیطان هم بیخ گوشش نشسته و در آتش طمع و ناسپاسیش میدمد..
رنج نشدنها و نبودنها از دریچهی ابتلا همیشه به سوی آدمی میآیند و او بیخبر از حکمت پشت دیوار، مدام از پنجره به تصویر کوچک و ناکامل آرزویش خیره شده و زانوی غم بغل گرفته، باحسرت تماشا میکند.
تمرین و تکرار میخواهد که چشمانت نعمتهایت را ببیند و قلبی سلیم که آنها را دوست بدارد و قلب غافل به زبان، فرمان الحمد بدهد.
در زندگیام زیاد تمرین دیدن نعمت میکنم حتی گاهی در دفتری سفید و دور از چشم بقیه آنها را مینویسم. نبرد قلم و پچپچ پشت گوشم هميشه بپاست و گاهی مغلوب این معرکه میشوم.
اما مواقعی هست؛ ندایی، نشانهای در اوج نیاز بهسویت میآید و زخم قلبت را بابت هرآنچه که دورت کرده بود، دوا میکند.
و نور روشن و نوی این روزهای من اولِ 《الکوثر》است.
با انکه آن روز دور کودکی را که در سینهام حک شد، یادم نمانده؛ شبیه آن نامهای که با دوستت در باغ کوچک حیاط برای فرداها دفن میکنی، و منی که انگار بعد از سالها فراموشی، تازه آن را یافتهام.
نامه چالشده را میگشایم، میگوید برایم که خیرهای فراوانی عطا شده...
میگوید کسی به کوثر واقعی میرسد که این خیرهای نزدیک را بیابد و زیادتش را با شکر به سوی خودش بخواند و برای هر آنچه که نیست و قرار بر این بود نباشد، داشتهها را از یاد نبرد و راه را برای نفس ناسپاس و شیطان کفر پیشهی گمراهکننده باز نگذارد.
نامه را بر قلبم میگذارم ولی افسوس که دستهای غافل و فراموشکارم مدام آن را زیر خراوری خاک چال میکنند...
#یادآوری
همیشه مثل بچهای قدرنشناس، بهانهگیر است. و شیطان هم بیخ گوشش نشسته و در آتش طمع و ناسپاسیش میدمد..
رنج نشدنها و نبودنها از دریچهی ابتلا همیشه به سوی آدمی میآیند و او بیخبر از حکمت پشت دیوار، مدام از پنجره به تصویر کوچک و ناکامل آرزویش خیره شده و زانوی غم بغل گرفته، باحسرت تماشا میکند.
تمرین و تکرار میخواهد که چشمانت نعمتهایت را ببیند و قلبی سلیم که آنها را دوست بدارد و قلب غافل به زبان، فرمان الحمد بدهد.
در زندگیام زیاد تمرین دیدن نعمت میکنم حتی گاهی در دفتری سفید و دور از چشم بقیه آنها را مینویسم. نبرد قلم و پچپچ پشت گوشم هميشه بپاست و گاهی مغلوب این معرکه میشوم.
اما مواقعی هست؛ ندایی، نشانهای در اوج نیاز بهسویت میآید و زخم قلبت را بابت هرآنچه که دورت کرده بود، دوا میکند.
و نور روشن و نوی این روزهای من اولِ 《الکوثر》است.
با انکه آن روز دور کودکی را که در سینهام حک شد، یادم نمانده؛ شبیه آن نامهای که با دوستت در باغ کوچک حیاط برای فرداها دفن میکنی، و منی که انگار بعد از سالها فراموشی، تازه آن را یافتهام.
نامه چالشده را میگشایم، میگوید برایم که خیرهای فراوانی عطا شده...
میگوید کسی به کوثر واقعی میرسد که این خیرهای نزدیک را بیابد و زیادتش را با شکر به سوی خودش بخواند و برای هر آنچه که نیست و قرار بر این بود نباشد، داشتهها را از یاد نبرد و راه را برای نفس ناسپاس و شیطان کفر پیشهی گمراهکننده باز نگذارد.
نامه را بر قلبم میگذارم ولی افسوس که دستهای غافل و فراموشکارم مدام آن را زیر خراوری خاک چال میکنند...
#یادآوری
من جزء کسانیام که نور زیاد اذیتم میکند و دلیلش بر میگردد به پانزدهسال قبلتر و شايد بیشتر.
روزهایی که تنها در خانهی کوچکِ تاریکمان میماندم و همگی حتی مادرم برای گذراندن زندگی، کارهایی که اگرچه سخت، ولی نیاز زندگی ما بود، مجبور بود کار کند.
اتاق ما عصر زودتر از بقیه خانهها تاریک میشد، اما من درونم در ذهن کودکانهی خودم حکم صرفهجویی صادر کردهبودم.
شاید من تنها کسی بودم آن آگهی تبلیغاتی برق اضافه خاموش را رعایت میکردم تا حدی که هیچ لامپی روشن نمیکردم با این استدلال که وقتی همه در کار و سختیاند، چرا فیش برق برای من یک نفر سنگین شود.
تا نزدیک عشاء که همه برمیگشتند کماکان خانه در تاریکی بود و به آن لامپ کمجان حیاط اکتفا میکردم.
الان که خانهیمان بزرگ و نورگیر شده و سختی تنگی معیشت اینطور نیست که من ترس فیش برق داشته باشم باز چشمان من از نور زیاد گریزانند تا حدی که نور گوشیم را هم نمیتوانم زیاد کنم و کسی صفحهاش را درست نمیبیند.
اهل خانه همیشه از این عادتم ایراد میگیرند. میگویند فلان دیوانه تاریکی دوست داشت...
باگذر این همه سال حتی دلیل این خوی نور گریزیم را برایشان نگفتهام که دیوانگی نیست دل رحمِ آن بچهی سالهای دور برای خستگی شما چنیناش کرد...
عادتها چقدر سخت و چسپندهاند؛ جدا نمیشوند به سادگی، مخصوصاً آن عادتهایی که روزگاری برایش در وجودت دلیل بافتهای و دیگر جزی از تو شده.
برای که توضیح دهم که نور را دوست دارم ولی دوستش ندارم...
#خاطرات
روزهایی که تنها در خانهی کوچکِ تاریکمان میماندم و همگی حتی مادرم برای گذراندن زندگی، کارهایی که اگرچه سخت، ولی نیاز زندگی ما بود، مجبور بود کار کند.
اتاق ما عصر زودتر از بقیه خانهها تاریک میشد، اما من درونم در ذهن کودکانهی خودم حکم صرفهجویی صادر کردهبودم.
شاید من تنها کسی بودم آن آگهی تبلیغاتی برق اضافه خاموش را رعایت میکردم تا حدی که هیچ لامپی روشن نمیکردم با این استدلال که وقتی همه در کار و سختیاند، چرا فیش برق برای من یک نفر سنگین شود.
تا نزدیک عشاء که همه برمیگشتند کماکان خانه در تاریکی بود و به آن لامپ کمجان حیاط اکتفا میکردم.
الان که خانهیمان بزرگ و نورگیر شده و سختی تنگی معیشت اینطور نیست که من ترس فیش برق داشته باشم باز چشمان من از نور زیاد گریزانند تا حدی که نور گوشیم را هم نمیتوانم زیاد کنم و کسی صفحهاش را درست نمیبیند.
اهل خانه همیشه از این عادتم ایراد میگیرند. میگویند فلان دیوانه تاریکی دوست داشت...
باگذر این همه سال حتی دلیل این خوی نور گریزیم را برایشان نگفتهام که دیوانگی نیست دل رحمِ آن بچهی سالهای دور برای خستگی شما چنیناش کرد...
عادتها چقدر سخت و چسپندهاند؛ جدا نمیشوند به سادگی، مخصوصاً آن عادتهایی که روزگاری برایش در وجودت دلیل بافتهای و دیگر جزی از تو شده.
برای که توضیح دهم که نور را دوست دارم ولی دوستش ندارم...
#خاطرات
قلبت همین را از حال غزه درک کند کافیست که بداند در مقابل رنج غزه، هر چه را که نامِ غم بر آن گذاشته پوچ است.
انگار غزه رنج واقعی را باری دیگر برایمان معنا کرد.
#غزه
انگار غزه رنج واقعی را باری دیگر برایمان معنا کرد.
#غزه
نفس آدمی متزلزلتر از آن است که بخواهی تعریفش را بکنی یا برای فلان توفیق درونی تشویقش کنی.
این جدال درونی تو در مقابل نفست در جهت تربیت و رشدش هیچ وقت به چنان مرحلهای از کمال در دنیا نمیرسد که خیالت بابتش آسوده شود یا که بخواهی اعتمادی بکنی که دیگر چنان بزرگشده که بتواند دور از مراقبه و دستگیری تو بدون لغزش قدم بردارد.
نکته قابل توجه این که سلیقهی نفس بسته به موقعیت و زمانهای مختلف ممکن است تغییر کند؛ یعنی چیزی که امروز برایش بیرغبت است و تو به نوعی خیالت را راحت کردهای، فردا به طرز عجیبی به سویش میل پیدا کند و نتواند در مقابل دعوت فریبایش نه بگوید.
تو را چنان به چالش بکشد که خود را گم کنی، چبسا این گم شدن، تاوان همان تعریفی است که نابجا از نفست کردی.
خدانکند روزی که در شکست دیگری از نفسش، برای خودت کف زده باشی، اینجاست که دنیا دارمکافات است تو هم نفست را بازندهی همان کارزاری میبینی که دیگری شکست خورده بود و تو آن را از خودت دور میدیدی.
یادت باشد کار نفس در دیدن مصیبتهایی که هر بار در نفسی را میکوبد تنها عافیت خواستن است نه آسوده بودن؛ حتی اگر به آن بیمیل باشی.
#یادآوری
این جدال درونی تو در مقابل نفست در جهت تربیت و رشدش هیچ وقت به چنان مرحلهای از کمال در دنیا نمیرسد که خیالت بابتش آسوده شود یا که بخواهی اعتمادی بکنی که دیگر چنان بزرگشده که بتواند دور از مراقبه و دستگیری تو بدون لغزش قدم بردارد.
نکته قابل توجه این که سلیقهی نفس بسته به موقعیت و زمانهای مختلف ممکن است تغییر کند؛ یعنی چیزی که امروز برایش بیرغبت است و تو به نوعی خیالت را راحت کردهای، فردا به طرز عجیبی به سویش میل پیدا کند و نتواند در مقابل دعوت فریبایش نه بگوید.
تو را چنان به چالش بکشد که خود را گم کنی، چبسا این گم شدن، تاوان همان تعریفی است که نابجا از نفست کردی.
خدانکند روزی که در شکست دیگری از نفسش، برای خودت کف زده باشی، اینجاست که دنیا دارمکافات است تو هم نفست را بازندهی همان کارزاری میبینی که دیگری شکست خورده بود و تو آن را از خودت دور میدیدی.
یادت باشد کار نفس در دیدن مصیبتهایی که هر بار در نفسی را میکوبد تنها عافیت خواستن است نه آسوده بودن؛ حتی اگر به آن بیمیل باشی.
#یادآوری
بچه که بودم روی پشتبام خانه حین زلزدن به غروب، به آینده و درست همین روزها را تصور میکردم که برای خودم دختری جوان شدهام و در ذهنم برای این رسیدن، با شوق صبوری میکردم.
و الان در آیندهی همان روزها، با حسرت به زیباییهای آن روزهای گذشته فکر میکنم؛ به آن غروبهای بچگی همان رویاهای دخترانه که لابهلای بازیها میرویید.
چه عجیب است این تاببازی زمان زندگی، مدام در گذشته شور آینده در سر میپروراند و در همان آینده باز در تمنای گذشته است...
و الان در آیندهی همان روزها، با حسرت به زیباییهای آن روزهای گذشته فکر میکنم؛ به آن غروبهای بچگی همان رویاهای دخترانه که لابهلای بازیها میرویید.
چه عجیب است این تاببازی زمان زندگی، مدام در گذشته شور آینده در سر میپروراند و در همان آینده باز در تمنای گذشته است...
گناه چنین است بعد از توبه هم یک شرمندگی درونی، دامنِ قلبت را ول نمیکند.
مراقب باش!
تنبیه نفست را مجالی برای خالیکردن میدان، جهت جولان شیطان قرار ندهی او خوب بلد است پازل را در ذهنت به نفع خودش بچیند و تو حتی شک هم نکنی. تازه جهت تربیت نفست خوشحال هم باشی.
#یادآوری
تنبیه نفست را مجالی برای خالیکردن میدان، جهت جولان شیطان قرار ندهی او خوب بلد است پازل را در ذهنت به نفع خودش بچیند و تو حتی شک هم نکنی. تازه جهت تربیت نفست خوشحال هم باشی.
#یادآوری
"عباس العقاد" براي "مي زيادة" نامهای نوشت و او جواب نامهاش را نداد، نامهی دیگری برایش فرستاد و نوشت:
«امیدوارم عمدا پاسخم را نداده باشی... تحمل «تنبیه» برایم آسانتر است، تا اینکه گمان کنم «بی توجهی» کردهای...»
«امیدوارم عمدا پاسخم را نداده باشی... تحمل «تنبیه» برایم آسانتر است، تا اینکه گمان کنم «بی توجهی» کردهای...»
صلوات سرمهی آن چشمان اشک آلودیست که منور بهدیدار نشد..
اللهم صل علی محمد و علی ال محمد 🤍
اللهم صل علی محمد و علی ال محمد 🤍
یکی از زیباترین و ستودنیترین ویژگیهای مادرم، احترامی است که همواره در کانون گرم خانه برای پدر قائل است. این خصلت او، ستونی محکم برای آرامش و ثبات خانوادهمان شده است. هرچند که مانند دیگر زوجها، گاهی میانشان شکرآب است! اما مادر، هرگز اجازه نداده است که ما به این حریم خصوصی سرک بکشیم و با گلایههای زنانه، جایگاه پدر را در نگاه ما کوچک نکرده است.
او حکیمانه عمل میکند. گاها که برادرم از بیحوصلگیهای پدر به ستوه میآید و نزد مادرم گلایه میکند، مادر با اینکه حق را به او میدهد، اما فضایی برای پیشروی و موضعگیری علیه پدر ایجاد نمیکند. او با این کار به ما میآموزد که احترام به پدر، فراتر از هر گله و شکایتی است.
گاهی با خود میاندیشم که این بذر عمیق محبت و احترامی که در دل ما نسبت به پدر کاشته شده و گاه از عشق ما به مادر نیز پیشی میگیرد، ریشه در حکمت و نگاه بلند مادرم دارد. او همیشه پدر را بر ما مقدم میداند و گاهی این را به زبان آورده و میگوید: «درد و بلاش به جانمان»! که این، ژرفای عشق و ارادت او را به پدر نشان میدهد.
مادر برای بیان دلخوریهایش از پدر که مردی کمحرف و آرام است، مرا واسطه میکند و همیشه تاکید میکند که: « اینها را وقتی من نبودم به پدرت بگو.» مبادا پدر گمان کند که من طرف مادر را میگیرم. این رفتار حکیمانه، اوج عشق عمیق و احترام متقابل بین آنها را به نمایش میگذارد.
بیدلیل نیست که قرآن کریم، زوجها را لباس یکدیگر میداند. خوشا به حال خانهای که زن و مردش به راستی لباس هم باشند؛ پوششی برای عیوب، مایهی زینت و آرامشبخش دل یکدیگر. مادر من، زنی روستایی است که مکتب نرفته، اما درسی که او به ما آموخته، در هیچ مدرسهای پیدا نمیشود. شایسته است که او را در این مقال، معلمی فرزانه دانست.
#روزنوشت
او حکیمانه عمل میکند. گاها که برادرم از بیحوصلگیهای پدر به ستوه میآید و نزد مادرم گلایه میکند، مادر با اینکه حق را به او میدهد، اما فضایی برای پیشروی و موضعگیری علیه پدر ایجاد نمیکند. او با این کار به ما میآموزد که احترام به پدر، فراتر از هر گله و شکایتی است.
گاهی با خود میاندیشم که این بذر عمیق محبت و احترامی که در دل ما نسبت به پدر کاشته شده و گاه از عشق ما به مادر نیز پیشی میگیرد، ریشه در حکمت و نگاه بلند مادرم دارد. او همیشه پدر را بر ما مقدم میداند و گاهی این را به زبان آورده و میگوید: «درد و بلاش به جانمان»! که این، ژرفای عشق و ارادت او را به پدر نشان میدهد.
مادر برای بیان دلخوریهایش از پدر که مردی کمحرف و آرام است، مرا واسطه میکند و همیشه تاکید میکند که: « اینها را وقتی من نبودم به پدرت بگو.» مبادا پدر گمان کند که من طرف مادر را میگیرم. این رفتار حکیمانه، اوج عشق عمیق و احترام متقابل بین آنها را به نمایش میگذارد.
بیدلیل نیست که قرآن کریم، زوجها را لباس یکدیگر میداند. خوشا به حال خانهای که زن و مردش به راستی لباس هم باشند؛ پوششی برای عیوب، مایهی زینت و آرامشبخش دل یکدیگر. مادر من، زنی روستایی است که مکتب نرفته، اما درسی که او به ما آموخته، در هیچ مدرسهای پیدا نمیشود. شایسته است که او را در این مقال، معلمی فرزانه دانست.
#روزنوشت
وقتی میان درستونادرست موضع میانه میگیری، مبینی که در خلوت خود سمت نادرست ایستادهای...
فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ
(ای پیغمبر!) گذشت زیبائی داشته باش.[حجر/٨٥]
بخشیدن و گذشت، زمانی ارزشمندیاش نمایان میشود که با عمل به این امر نورین همراه شود.
گذشتی که در ضمن و پس از آن طعنه و سرزنشی نیست.
چرک دل را طوری بشویی که دیگر نه در سایهی منتی بیاساید نه نسیم تمجیدی خنکش کند.
گذشتی که کرامتی را نشکند و غروری را خدشهدار نسازد، اگر طرف مقابلت آن را درک نکند یا حتی نخواهد.
گذشتِ زیباست که تلاش اصلاح و جبران را در دلها زنده میکند، غیر این نه دلت آسوده است نه میتوان مانع رشد بذر کینه شد.
باورکن گذشتِ زیبا، زیبایی را به قلبت میخواند و تو در سایهی آسودگیاش خوشبختی، حتی اگر کسی آن را نبیند و قدر نداند.
#باقرآن
(ای پیغمبر!) گذشت زیبائی داشته باش.[حجر/٨٥]
بخشیدن و گذشت، زمانی ارزشمندیاش نمایان میشود که با عمل به این امر نورین همراه شود.
گذشتی که در ضمن و پس از آن طعنه و سرزنشی نیست.
چرک دل را طوری بشویی که دیگر نه در سایهی منتی بیاساید نه نسیم تمجیدی خنکش کند.
گذشتی که کرامتی را نشکند و غروری را خدشهدار نسازد، اگر طرف مقابلت آن را درک نکند یا حتی نخواهد.
گذشتِ زیباست که تلاش اصلاح و جبران را در دلها زنده میکند، غیر این نه دلت آسوده است نه میتوان مانع رشد بذر کینه شد.
باورکن گذشتِ زیبا، زیبایی را به قلبت میخواند و تو در سایهی آسودگیاش خوشبختی، حتی اگر کسی آن را نبیند و قدر نداند.
#باقرآن
ایستاده در آستانهی روز
پنهان کرده بود خود را
شعلهی پُرشرر خورشید
در پس ابرهای فشرده و سیاه
کبوتر دم غروب تاببازیاش گرفته بود
با سمای سیم برقهای سرد و ژولیدهی کوچه
بوی انجیرهای رسیده پیچیده بود در حیاط
شبدر اما غمگین
در فراغ پروانهای که دیشب از سرما
زیر پروبالش خزیده بود
و دخترک...
و دخترک قلم میبرد
بر صفحهی سفیدِ دفترِ شعرهایش
دستهای محجوب خیال را
میبرد در گنجهی احساس
مشتی امید برداشته
پاشاند بر رخِ رنجیدهی روزهایش...
شاید قهر خورشید برود
یار شبدر هم شب بیاید
و غزلی دیگر زاده شود در دامن امن دفتر...
🖊ورده
پنهان کرده بود خود را
شعلهی پُرشرر خورشید
در پس ابرهای فشرده و سیاه
کبوتر دم غروب تاببازیاش گرفته بود
با سمای سیم برقهای سرد و ژولیدهی کوچه
بوی انجیرهای رسیده پیچیده بود در حیاط
شبدر اما غمگین
در فراغ پروانهای که دیشب از سرما
زیر پروبالش خزیده بود
و دخترک...
و دخترک قلم میبرد
بر صفحهی سفیدِ دفترِ شعرهایش
دستهای محجوب خیال را
میبرد در گنجهی احساس
مشتی امید برداشته
پاشاند بر رخِ رنجیدهی روزهایش...
شاید قهر خورشید برود
یار شبدر هم شب بیاید
و غزلی دیگر زاده شود در دامن امن دفتر...
🖊ورده