زندگی پستی و بلندی زیاد دارد.
پشتِ تپههای کوچکِ نزدیکش، درههای عمیقی هست که از عمق و ترسناکیاش انگشت به دهن میمانی.
از ماندن در باغهای سبز و پرگلش و نشستن برای شنیدن آواز گنجشکهای آن سیر نمیشوی که سرما و یخبندان زمستانش از راه میرسد.
از همه بپرس، حتی از آنها که دیگر آخر مسیر دنیا نشستهاند، هیچ حالتی در دنیا همیشگی نیست و چرخ آن مدام در چرخش است.
خوشیاش نافرجام که بهایی برای دلخوشی نیست و سوز سختیهایش گذرا که نباید به پایش بسوزی.
تو برای عبور از این مسیر نیازمند نوری. نوری گرم در قلبت. نوری که جدا از روشنایی، نیروبخش باشد و مطمئن.
بیاموزدت که قدم برداشتن روی برف با سبزه یکی نیست و رفتن به کوهستان نیرو میخواهد و گذر از آب مهارت.
زیبایی این نقشه در آن است که بالای آن نوشته در این راه صبور و شاکر که باشی بسلامت میگذری و آخر راه جایست که از خوشی انگشت به دهن بمانی.
#یادآوری
پشتِ تپههای کوچکِ نزدیکش، درههای عمیقی هست که از عمق و ترسناکیاش انگشت به دهن میمانی.
از ماندن در باغهای سبز و پرگلش و نشستن برای شنیدن آواز گنجشکهای آن سیر نمیشوی که سرما و یخبندان زمستانش از راه میرسد.
از همه بپرس، حتی از آنها که دیگر آخر مسیر دنیا نشستهاند، هیچ حالتی در دنیا همیشگی نیست و چرخ آن مدام در چرخش است.
خوشیاش نافرجام که بهایی برای دلخوشی نیست و سوز سختیهایش گذرا که نباید به پایش بسوزی.
تو برای عبور از این مسیر نیازمند نوری. نوری گرم در قلبت. نوری که جدا از روشنایی، نیروبخش باشد و مطمئن.
بیاموزدت که قدم برداشتن روی برف با سبزه یکی نیست و رفتن به کوهستان نیرو میخواهد و گذر از آب مهارت.
زیبایی این نقشه در آن است که بالای آن نوشته در این راه صبور و شاکر که باشی بسلامت میگذری و آخر راه جایست که از خوشی انگشت به دهن بمانی.
#یادآوری
از فردا ان شاءالله وارد ایام مبارک ذیالحجه میشویم.
همانند ده شب آخر رمضان کمر همت به طاعت ببندیم که به استقبال مبارکترین روزهای خداوند میرویم باشد که با کثرت اعمال، توشهای برای فردای خود دستوپا کنیم.
التماس دعای خیر دارم🤍
همانند ده شب آخر رمضان کمر همت به طاعت ببندیم که به استقبال مبارکترین روزهای خداوند میرویم باشد که با کثرت اعمال، توشهای برای فردای خود دستوپا کنیم.
التماس دعای خیر دارم🤍
رویاهای نورین محقق میشوند، مادامی که پشتشان امیدی از جنس وعده است.
شاید آنچه امروز میبینی غبار غفلت، دیدها را تار کرده و کاروانِ در راه اندک و دور است و تمام دیوارها را ترک برداشته، اما تو بمان و برای تحقق این رویا تلاشت را بکن.
شاید با خودت گمان ببری که این راه طولانیست و تو ضعیف، دریغ نکن و کمش نبین حتی اگر فقط قطره اشکی خالص بر سجدهگاهت باشد.
بمان و بذرها را بکار حتی شده در زیر آسمانی بدون ابر.
بمان تا آمدن آن رویای سبز، در هجوم کابوسهای سیاه دیر نکند.
بمان...
بمان و تکرار کن
پشت سکوتهای خونین فریاد بزن تا در عالم دوباره طنین انداز شود که
از ازل تا ابد
قدس برای ماست و ما برای قدس...
ورده
#یادآوری
۱۴۰۴/۰۳/۰۸🤍
شاید آنچه امروز میبینی غبار غفلت، دیدها را تار کرده و کاروانِ در راه اندک و دور است و تمام دیوارها را ترک برداشته، اما تو بمان و برای تحقق این رویا تلاشت را بکن.
شاید با خودت گمان ببری که این راه طولانیست و تو ضعیف، دریغ نکن و کمش نبین حتی اگر فقط قطره اشکی خالص بر سجدهگاهت باشد.
بمان و بذرها را بکار حتی شده در زیر آسمانی بدون ابر.
بمان تا آمدن آن رویای سبز، در هجوم کابوسهای سیاه دیر نکند.
بمان...
بمان و تکرار کن
پشت سکوتهای خونین فریاد بزن تا در عالم دوباره طنین انداز شود که
از ازل تا ابد
قدس برای ماست و ما برای قدس...
ورده
#یادآوری
۱۴۰۴/۰۳/۰۸🤍
شنیدن اذان صبح با نسیم ملایم صبحگاهی حسی قابل وصف نیست آنی میداند که کنار سجاده منتظرش بوده است.
موذن که به حی الصلاه و حی الفلاح و آن قسمت آخرش الصلاه خیر من النوم که میرسد انگار قلبم مچاله میشود. از چهار سو بانگ رستگاری برخاسته و کماکان شهر بیصدا و چراغ خانهها خاموش است و تو از حسرتِ بابت تمام آن روزهایی که این لحظات رستگاری را از دست دادهای و در خواب بیخیرِ این دقائق ماندی دلت میخواهد تا خود ابد اشک بریزی...
پروردگارا ما را ببخش...
موذن که به حی الصلاه و حی الفلاح و آن قسمت آخرش الصلاه خیر من النوم که میرسد انگار قلبم مچاله میشود. از چهار سو بانگ رستگاری برخاسته و کماکان شهر بیصدا و چراغ خانهها خاموش است و تو از حسرتِ بابت تمام آن روزهایی که این لحظات رستگاری را از دست دادهای و در خواب بیخیرِ این دقائق ماندی دلت میخواهد تا خود ابد اشک بریزی...
پروردگارا ما را ببخش...
آثارِ ضعف و ناتوانی را هر روز بیشتر از دیروز در مادربزرگم میبینم؛ تا جایی که حالا دیگر دستانش توان بستن گره روسریش را هم ندارند.
آخرین باری که حمامش دادم و داشتم موهای سفیدش را میبافتم، گفت: دخترم دنیا عجیب میچرخد تا دیروز تو روی تخته سنگ حیاط مینشستی و چون بلد نبودی، من موهایت را میبافتم و امروز تو.
گفت: پیری مادرش را خوب یادش مانده که حمامش میکرده و موهایش را شانه میزده. گفت: «هیچ وقت گمان نمیکردم آن منِ چابک این شود که موهایش را ببافند؛ جای مادر و دخترها عوض میشود...
اگر عمری باشد جای تو هم عوض میشود با دختری که با حوصله موهایت را میبافد مثل کودکیاش، اما این بار بخاطر ناتوانیست نه نابلدی...و شاید تو وقتی دستان دخترت لای موهایت میرود یواشکی اشک بریزی ...برعکس او که میخندید...
#خاطرات
آخرین باری که حمامش دادم و داشتم موهای سفیدش را میبافتم، گفت: دخترم دنیا عجیب میچرخد تا دیروز تو روی تخته سنگ حیاط مینشستی و چون بلد نبودی، من موهایت را میبافتم و امروز تو.
گفت: پیری مادرش را خوب یادش مانده که حمامش میکرده و موهایش را شانه میزده. گفت: «هیچ وقت گمان نمیکردم آن منِ چابک این شود که موهایش را ببافند؛ جای مادر و دخترها عوض میشود...
اگر عمری باشد جای تو هم عوض میشود با دختری که با حوصله موهایت را میبافد مثل کودکیاش، اما این بار بخاطر ناتوانیست نه نابلدی...و شاید تو وقتی دستان دخترت لای موهایت میرود یواشکی اشک بریزی ...برعکس او که میخندید...
#خاطرات
وردة حمراء🥀
او تقوای قلب را پلیسِ درون میخواند.
یاد مرگ را همیشه در قلبت زنده نگهدار؛ که برای سرعتِ خواستههای دور و دراز نفست، چراغ قرمز است.
سلام دوستِ من
خبر که داری فردا چه روزیست!
امروز کارهایت را تکمیل کن که فردا را فقط برای عبادت اگر عمری باشد ان شاالله خالی کرده باشی.
کنج خانهات را برای خودت عرفه کن دنیا را پشت سرت جا بذار و دلت را برای این مبارکترین ثانیهها به قاموس اجابت دعوت کن.
نکند که ازش غافل بمانی و باز نفس، دستت را پی دنیا دنبال خود بکشاند.
فردا فرصت جبران است؛ مجالی برای استغفار که اشکهای ندامت را پیشکش کنی و برای تاریکی فرداها نور بگیری.
ذکر نورینش را که از بری؟!
بگذار یادت آورم:
📿« لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیک لَهُ، لَهُ الْمُلْک وَلَهُ الْحَمْدُ وَهُوَ عَلَى کلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ ».
بخوان و بخواه از پروردگاری که معبودی به حق همانند او نیست و شریکی ندارد اوست مالک و لایق تمام حمدها و بر هر چیز محال و دوری که ذهن تو را تسخیر کرده تواناست.
آیا این قلبت را راضی نمیکند؟!
بخوان و بگذار عمیقترین لایههای توکلت را لمس کند و دلت را آسوده بدارد.
وجودت را با عطر روزه معطر کن و از هر چیزی که تو را مشغول خودش کند دوری بجو زمانش رسیده اسماعیل درونت را قربانی کنی، آیا لبیک میگویی!؟!
دعا برای احیای امت را اولویت قرار بده که خوشبختی همهیمان را در خود دارد و بعد از آن هر چه دل تنگت خواست...
لطفا منم فراموش نکن...
#عرفه
خبر که داری فردا چه روزیست!
امروز کارهایت را تکمیل کن که فردا را فقط برای عبادت اگر عمری باشد ان شاالله خالی کرده باشی.
کنج خانهات را برای خودت عرفه کن دنیا را پشت سرت جا بذار و دلت را برای این مبارکترین ثانیهها به قاموس اجابت دعوت کن.
نکند که ازش غافل بمانی و باز نفس، دستت را پی دنیا دنبال خود بکشاند.
فردا فرصت جبران است؛ مجالی برای استغفار که اشکهای ندامت را پیشکش کنی و برای تاریکی فرداها نور بگیری.
ذکر نورینش را که از بری؟!
بگذار یادت آورم:
📿« لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیک لَهُ، لَهُ الْمُلْک وَلَهُ الْحَمْدُ وَهُوَ عَلَى کلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ ».
بخوان و بخواه از پروردگاری که معبودی به حق همانند او نیست و شریکی ندارد اوست مالک و لایق تمام حمدها و بر هر چیز محال و دوری که ذهن تو را تسخیر کرده تواناست.
آیا این قلبت را راضی نمیکند؟!
بخوان و بگذار عمیقترین لایههای توکلت را لمس کند و دلت را آسوده بدارد.
وجودت را با عطر روزه معطر کن و از هر چیزی که تو را مشغول خودش کند دوری بجو زمانش رسیده اسماعیل درونت را قربانی کنی، آیا لبیک میگویی!؟!
دعا برای احیای امت را اولویت قرار بده که خوشبختی همهیمان را در خود دارد و بعد از آن هر چه دل تنگت خواست...
لطفا منم فراموش نکن...
#عرفه
چه مبارک روزیست که عیدهایمان یکجا شدهاند. از روزی رازآلود که با لبانی خشک و چشمانیتر، دستها را به سوی آسمانی که باحضور او مزین شده بالا برده و در آخر با صلواتهای نورین به پیشواز تکبیر عید میرود. تمامِ همان خوشبختی که تو نیازمندشی...
الحمدلله🤍
الحمدلله🤍
روز وداع کرده، آسمان لباس تاریکی میپوشد و شب سلام میدهد. ستارگان با غروب سرورشان خودنمایی میکنند، گویی میتوان آنها را لمس کرد.
و گاهی نیز ماه دلبرانه به این مهمانی دعوت میشود.
شب است و رمز و رازش و به قول سعدی:
شب است و هرکس، به تَعَلُقی گرفتار...
و این به نام، گرفتاریها بستگی به صاحبش دارد که دلش در گِرو چیست.
آن کس که شبش را به فکر هجمههای روزش میگذراند بیشک از عروج معنویی شب محروم است.
در مقابل شخصی نیز شب را مأوا قرار داده برای آسودگی جسم و روحش.
سکون شب سخاوتش است تا تو را پر بار کند.
شب فرصتی زرین است تا بغضهای فروخوردهای که درون گلو انباشته شدهاند، باران شده و فرو بریزند.
و آرزوهای دور ودراز از بند مرداب خیال آزاد شده و با دعا به دریایِ جوهر تقدیر فرو ریزد تا قلم حق، آن را بر صفحه روزگار جاری سازد.
با اینکه شب همه را ستر میکند اما آدمی را نه. قلب ما آنچه را در روز ستر کرده بود در شب آشکارا میکند و این آسودهترین گرفتاریست.
افضلترین ساعات شب، آخر آن است آنجا که تاریکی و سکون در بالاترین حد خود است و وجهت رو به وجهاش کند و اشک میزبان سجادهگاه.
ودر آخر قلبی که دوباره برای سلام با طلوع آماده شود؛ اما محتاطتر
🖊 ورده
و گاهی نیز ماه دلبرانه به این مهمانی دعوت میشود.
شب است و رمز و رازش و به قول سعدی:
شب است و هرکس، به تَعَلُقی گرفتار...
و این به نام، گرفتاریها بستگی به صاحبش دارد که دلش در گِرو چیست.
آن کس که شبش را به فکر هجمههای روزش میگذراند بیشک از عروج معنویی شب محروم است.
در مقابل شخصی نیز شب را مأوا قرار داده برای آسودگی جسم و روحش.
سکون شب سخاوتش است تا تو را پر بار کند.
شب فرصتی زرین است تا بغضهای فروخوردهای که درون گلو انباشته شدهاند، باران شده و فرو بریزند.
و آرزوهای دور ودراز از بند مرداب خیال آزاد شده و با دعا به دریایِ جوهر تقدیر فرو ریزد تا قلم حق، آن را بر صفحه روزگار جاری سازد.
با اینکه شب همه را ستر میکند اما آدمی را نه. قلب ما آنچه را در روز ستر کرده بود در شب آشکارا میکند و این آسودهترین گرفتاریست.
افضلترین ساعات شب، آخر آن است آنجا که تاریکی و سکون در بالاترین حد خود است و وجهت رو به وجهاش کند و اشک میزبان سجادهگاه.
ودر آخر قلبی که دوباره برای سلام با طلوع آماده شود؛ اما محتاطتر
🖊 ورده
تقبل الله منا و منکم 🤍
همراهان گرامی خیلی خیلی مبارک باشه🤍
دعا میکنم الله متعال حکمت این روزها را در زندگیمان بارزتر کند و بیاموزیم از همه کندن، حتی از خویشتن خود تا جایی که تمام خود را بدونه تک وصلهای در صحرایی عرضه کردن.
بشناسیم اسماعیل قلب خود را آن سوگلی نفس، که پیشکشش کنیم در میعادگاه زندگی تا به خلیلی پذیرفته شدن.
باشد که در عوض نفسی مطمئنه به عیدانه گرفتن...
لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إِنَّ الْحَمْدَ، وَالنِّعْمَةَ، لَكَ وَالْمُلْكَ، لاَ شَرِيكَ لَكَ.
همراهان گرامی خیلی خیلی مبارک باشه🤍
دعا میکنم الله متعال حکمت این روزها را در زندگیمان بارزتر کند و بیاموزیم از همه کندن، حتی از خویشتن خود تا جایی که تمام خود را بدونه تک وصلهای در صحرایی عرضه کردن.
بشناسیم اسماعیل قلب خود را آن سوگلی نفس، که پیشکشش کنیم در میعادگاه زندگی تا به خلیلی پذیرفته شدن.
باشد که در عوض نفسی مطمئنه به عیدانه گرفتن...
لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إِنَّ الْحَمْدَ، وَالنِّعْمَةَ، لَكَ وَالْمُلْكَ، لاَ شَرِيكَ لَكَ.
با نهایت غم و اندوهی که در حرفهایش موج میزد گفت: «سختی تربیت بچههایمان از طاقت محدود ما فراتر است، خصوصا اگر بخواهی رنگ خدایی بگیرند...»
عزیز من غمت قابل ستایش است، اما یادت باشد خداوند هادی هیچ وقت مادران امت را تنها نمیگذارد.
بگذار کلامی از پروردگار را به تو یادآوری کنم تا دلت آرام شود؛
فراموش نکن پروردگار تو همان خداوندیست که مادری تنها در برهوت بيابانی خشک را فراموش نکرد. با آنکه جای قدمهای خستهاش را تا ابد برای این امت باقی گذاشت.
بله... هاجر را میگويم؛ اویی که تشنگی فرزندش او را هفت بار بین کوهها سرگردان کرد و پروردگار از زیر پای فرزند برایش چشمهای جوشاند که با تمام آبهای عالم متفاوت باشد.
پروردگار تو همان پروردگار مریم است؛ مادر تنها و پر از ترسی که مرگ را تمنا کرد، اما خدایش صدای طفل شیرخوارش را مرهم درون پر دردش کرد.
مادر موسی را به یاد آور.
همان یقینی کارساز است که از ترس کودکت را به نیلها بیندازی اما دلت به وعده برگشتنش قرص است خدایی که شیر تمام مادران سرزمینی را به کام کودکش تلخ کند تا باز به آغوش مادر برگردد.
میبینی مادران با توکل و سعی است که یاری شدند و نقطه اشتراک تمام این ماجراها یک چیزست، آن هم ورود نور از روزنهای که گمانش را هم نبردند.
باشد که این تسلی خاطری برا قلب بیقرارت باشد، اما فراموش نکن تو مسئول تلاشی نه نتيجه...
#یادآوری
عزیز من غمت قابل ستایش است، اما یادت باشد خداوند هادی هیچ وقت مادران امت را تنها نمیگذارد.
بگذار کلامی از پروردگار را به تو یادآوری کنم تا دلت آرام شود؛
فراموش نکن پروردگار تو همان خداوندیست که مادری تنها در برهوت بيابانی خشک را فراموش نکرد. با آنکه جای قدمهای خستهاش را تا ابد برای این امت باقی گذاشت.
بله... هاجر را میگويم؛ اویی که تشنگی فرزندش او را هفت بار بین کوهها سرگردان کرد و پروردگار از زیر پای فرزند برایش چشمهای جوشاند که با تمام آبهای عالم متفاوت باشد.
پروردگار تو همان پروردگار مریم است؛ مادر تنها و پر از ترسی که مرگ را تمنا کرد، اما خدایش صدای طفل شیرخوارش را مرهم درون پر دردش کرد.
مادر موسی را به یاد آور.
همان یقینی کارساز است که از ترس کودکت را به نیلها بیندازی اما دلت به وعده برگشتنش قرص است خدایی که شیر تمام مادران سرزمینی را به کام کودکش تلخ کند تا باز به آغوش مادر برگردد.
میبینی مادران با توکل و سعی است که یاری شدند و نقطه اشتراک تمام این ماجراها یک چیزست، آن هم ورود نور از روزنهای که گمانش را هم نبردند.
باشد که این تسلی خاطری برا قلب بیقرارت باشد، اما فراموش نکن تو مسئول تلاشی نه نتيجه...
#یادآوری