دلگیر این ثانیهها نباش.
این تاریکی همیشگی نیست، دوباره آبینگی آسمان پیدا میشود.
تو جلوی ایوان پر از گلهای دلربا و رنگین میایستی و پرستوهای مستِ پرواز را تماشا میکنی که در آخرین پرتوهای غروب گم میشوند.
روزی که چشمهایت از خنده برق میزنند.
۱۴۰۴/۰۲/۲۳
این تاریکی همیشگی نیست، دوباره آبینگی آسمان پیدا میشود.
تو جلوی ایوان پر از گلهای دلربا و رنگین میایستی و پرستوهای مستِ پرواز را تماشا میکنی که در آخرین پرتوهای غروب گم میشوند.
روزی که چشمهایت از خنده برق میزنند.
۱۴۰۴/۰۲/۲۳
حضور پروردگارت را حس میکنی؟!
اویی که هر سخنت را قبل گفتن میشنود.
و هر فعلت را قبل انجامشدن میبیند.
او مسیر قدمهایت را نرفته میداند و رویاهای نزیستهات را میسنجد.
اویی که از بغضهای قلبت پیش از تَرکردن چشمانت باخبر است.
و از تمام گفته و نگفتههای درونت آگاه است...
همان رنجی که میکشی
فریادی که پشت سکوتهایت حبس کردهای...
تمام تو را ...
او را در هر ثانیهی عمرت جستوجو کن، خدایی بودن لذتبخش است.
اویی که هر سخنت را قبل گفتن میشنود.
و هر فعلت را قبل انجامشدن میبیند.
او مسیر قدمهایت را نرفته میداند و رویاهای نزیستهات را میسنجد.
اویی که از بغضهای قلبت پیش از تَرکردن چشمانت باخبر است.
و از تمام گفته و نگفتههای درونت آگاه است...
همان رنجی که میکشی
فریادی که پشت سکوتهایت حبس کردهای...
تمام تو را ...
او را در هر ثانیهی عمرت جستوجو کن، خدایی بودن لذتبخش است.
وردة حمراء🥀
Photo
غریبه است. آنقدر غریبه که من حتی نامش را هم نمیدانم ولی انگار هزاران سال است که میشناسمش؛ از قدیم..
هر جمعهای که به این روستا میآیم در اول صف هنوز که مسجد خالیست در گوشهی راست آن نشسته است.
ساعتی که بماند به نماز ظهر بلندگو را روشن میکند. دستان لرزانش را از تلویزیون مسجد زنان میبینم که بالا میبرد. صدایی که محبت واقعی، را از تک تک واژههای سادهای که آن را به عشق پیامبر بیان میکند میتوان حس کرد؛ خصوصا آن جانی که از عمق جانش برمیخیزد و آخر نام ایشان میچسپاند.
آخرین نفر از مسجد بیرون میرود، قدمهای آرام و زانوهای خستهاش بارِ آن پشت خمیده را میکشد و با هر قدمی که یک یاالله با آن همراه است کوچههای روستا را به سمت خانه طی میکند.
میدانی، پیری میآید. کمرِ خم، زانوهای خسته، صدای لرزان و چشمان کمسو و تنهایی...ولی آشنایی با بالا رفتن سن، دل آدم را ترک نمیکند. چه کسی میتواند قلبی که با خدا و پیامبرش آشناست را غریبه کند؟!
شاید بپرسی فایدهاش در چیست؟! آشنایی از پیری و مرگ نجاتت نمیدهد ولی عاقبت بخیرت میکند. به خودت میآیی و میبینی دل و جسمت وابسته مسجد و یاد خداست؛ همان شاهراه خوشبختی.
و این پایان نیکوست؛ راه روشن را بیابی و دیگران را هم دعوت کنی، حتی با پشت خمیده و صدای لرزان.
#روزنوشت
هر جمعهای که به این روستا میآیم در اول صف هنوز که مسجد خالیست در گوشهی راست آن نشسته است.
ساعتی که بماند به نماز ظهر بلندگو را روشن میکند. دستان لرزانش را از تلویزیون مسجد زنان میبینم که بالا میبرد. صدایی که محبت واقعی، را از تک تک واژههای سادهای که آن را به عشق پیامبر بیان میکند میتوان حس کرد؛ خصوصا آن جانی که از عمق جانش برمیخیزد و آخر نام ایشان میچسپاند.
آخرین نفر از مسجد بیرون میرود، قدمهای آرام و زانوهای خستهاش بارِ آن پشت خمیده را میکشد و با هر قدمی که یک یاالله با آن همراه است کوچههای روستا را به سمت خانه طی میکند.
میدانی، پیری میآید. کمرِ خم، زانوهای خسته، صدای لرزان و چشمان کمسو و تنهایی...ولی آشنایی با بالا رفتن سن، دل آدم را ترک نمیکند. چه کسی میتواند قلبی که با خدا و پیامبرش آشناست را غریبه کند؟!
شاید بپرسی فایدهاش در چیست؟! آشنایی از پیری و مرگ نجاتت نمیدهد ولی عاقبت بخیرت میکند. به خودت میآیی و میبینی دل و جسمت وابسته مسجد و یاد خداست؛ همان شاهراه خوشبختی.
و این پایان نیکوست؛ راه روشن را بیابی و دیگران را هم دعوت کنی، حتی با پشت خمیده و صدای لرزان.
#روزنوشت
آیا این اتفاقیست که هر بار دلم بگیرد و صدایت کنم
موذنی که صدایش اللهاکبر را در قلب و جانم زنده میکند اذان میگوید؟
نه، میدانم دلداریی از جانب توست...
الحمدلله 🤍
موذنی که صدایش اللهاکبر را در قلب و جانم زنده میکند اذان میگوید؟
نه، میدانم دلداریی از جانب توست...
الحمدلله 🤍
ذکر تو نوریست که بر ظلمتکدهی قلبم میتابد.
گشایش و تبسمیست که همچون نسیمی صبحگاهی پاک و سبکبال بر گلهای غمگین درونم میوزد.
نام تو همچون نقش شبنم، زندگیبخش است بر برگهای غبارآلود.
دست آشناییست برای کودکی گمشده در غروبی بارانی.
آشیانهای امن است برای کبوترهای غریب...
باران است برای کویری منتظر...
و چه نیکوست یاد توی غنی
برای منِ بی نوای در این آشوب...
#دعا
گشایش و تبسمیست که همچون نسیمی صبحگاهی پاک و سبکبال بر گلهای غمگین درونم میوزد.
نام تو همچون نقش شبنم، زندگیبخش است بر برگهای غبارآلود.
دست آشناییست برای کودکی گمشده در غروبی بارانی.
آشیانهای امن است برای کبوترهای غریب...
باران است برای کویری منتظر...
و چه نیکوست یاد توی غنی
برای منِ بی نوای در این آشوب...
#دعا
زندگی پستی و بلندی زیاد دارد.
پشتِ تپههای کوچکِ نزدیکش، درههای عمیقی هست که از عمق و ترسناکیاش انگشت به دهن میمانی.
از ماندن در باغهای سبز و پرگلش و نشستن برای شنیدن آواز گنجشکهای آن سیر نمیشوی که سرما و یخبندان زمستانش از راه میرسد.
از همه بپرس، حتی از آنها که دیگر آخر مسیر دنیا نشستهاند، هیچ حالتی در دنیا همیشگی نیست و چرخ آن مدام در چرخش است.
خوشیاش نافرجام که بهایی برای دلخوشی نیست و سوز سختیهایش گذرا که نباید به پایش بسوزی.
تو برای عبور از این مسیر نیازمند نوری. نوری گرم در قلبت. نوری که جدا از روشنایی، نیروبخش باشد و مطمئن.
بیاموزدت که قدم برداشتن روی برف با سبزه یکی نیست و رفتن به کوهستان نیرو میخواهد و گذر از آب مهارت.
زیبایی این نقشه در آن است که بالای آن نوشته در این راه صبور و شاکر که باشی بسلامت میگذری و آخر راه جایست که از خوشی انگشت به دهن بمانی.
#یادآوری
پشتِ تپههای کوچکِ نزدیکش، درههای عمیقی هست که از عمق و ترسناکیاش انگشت به دهن میمانی.
از ماندن در باغهای سبز و پرگلش و نشستن برای شنیدن آواز گنجشکهای آن سیر نمیشوی که سرما و یخبندان زمستانش از راه میرسد.
از همه بپرس، حتی از آنها که دیگر آخر مسیر دنیا نشستهاند، هیچ حالتی در دنیا همیشگی نیست و چرخ آن مدام در چرخش است.
خوشیاش نافرجام که بهایی برای دلخوشی نیست و سوز سختیهایش گذرا که نباید به پایش بسوزی.
تو برای عبور از این مسیر نیازمند نوری. نوری گرم در قلبت. نوری که جدا از روشنایی، نیروبخش باشد و مطمئن.
بیاموزدت که قدم برداشتن روی برف با سبزه یکی نیست و رفتن به کوهستان نیرو میخواهد و گذر از آب مهارت.
زیبایی این نقشه در آن است که بالای آن نوشته در این راه صبور و شاکر که باشی بسلامت میگذری و آخر راه جایست که از خوشی انگشت به دهن بمانی.
#یادآوری
از فردا ان شاءالله وارد ایام مبارک ذیالحجه میشویم.
همانند ده شب آخر رمضان کمر همت به طاعت ببندیم که به استقبال مبارکترین روزهای خداوند میرویم باشد که با کثرت اعمال، توشهای برای فردای خود دستوپا کنیم.
التماس دعای خیر دارم🤍
همانند ده شب آخر رمضان کمر همت به طاعت ببندیم که به استقبال مبارکترین روزهای خداوند میرویم باشد که با کثرت اعمال، توشهای برای فردای خود دستوپا کنیم.
التماس دعای خیر دارم🤍
رویاهای نورین محقق میشوند، مادامی که پشتشان امیدی از جنس وعده است.
شاید آنچه امروز میبینی غبار غفلت، دیدها را تار کرده و کاروانِ در راه اندک و دور است و تمام دیوارها را ترک برداشته، اما تو بمان و برای تحقق این رویا تلاشت را بکن.
شاید با خودت گمان ببری که این راه طولانیست و تو ضعیف، دریغ نکن و کمش نبین حتی اگر فقط قطره اشکی خالص بر سجدهگاهت باشد.
بمان و بذرها را بکار حتی شده در زیر آسمانی بدون ابر.
بمان تا آمدن آن رویای سبز، در هجوم کابوسهای سیاه دیر نکند.
بمان...
بمان و تکرار کن
پشت سکوتهای خونین فریاد بزن تا در عالم دوباره طنین انداز شود که
از ازل تا ابد
قدس برای ماست و ما برای قدس...
ورده
#یادآوری
۱۴۰۴/۰۳/۰۸🤍
شاید آنچه امروز میبینی غبار غفلت، دیدها را تار کرده و کاروانِ در راه اندک و دور است و تمام دیوارها را ترک برداشته، اما تو بمان و برای تحقق این رویا تلاشت را بکن.
شاید با خودت گمان ببری که این راه طولانیست و تو ضعیف، دریغ نکن و کمش نبین حتی اگر فقط قطره اشکی خالص بر سجدهگاهت باشد.
بمان و بذرها را بکار حتی شده در زیر آسمانی بدون ابر.
بمان تا آمدن آن رویای سبز، در هجوم کابوسهای سیاه دیر نکند.
بمان...
بمان و تکرار کن
پشت سکوتهای خونین فریاد بزن تا در عالم دوباره طنین انداز شود که
از ازل تا ابد
قدس برای ماست و ما برای قدس...
ورده
#یادآوری
۱۴۰۴/۰۳/۰۸🤍
شنیدن اذان صبح با نسیم ملایم صبحگاهی حسی قابل وصف نیست آنی میداند که کنار سجاده منتظرش بوده است.
موذن که به حی الصلاه و حی الفلاح و آن قسمت آخرش الصلاه خیر من النوم که میرسد انگار قلبم مچاله میشود. از چهار سو بانگ رستگاری برخاسته و کماکان شهر بیصدا و چراغ خانهها خاموش است و تو از حسرتِ بابت تمام آن روزهایی که این لحظات رستگاری را از دست دادهای و در خواب بیخیرِ این دقائق ماندی دلت میخواهد تا خود ابد اشک بریزی...
پروردگارا ما را ببخش...
موذن که به حی الصلاه و حی الفلاح و آن قسمت آخرش الصلاه خیر من النوم که میرسد انگار قلبم مچاله میشود. از چهار سو بانگ رستگاری برخاسته و کماکان شهر بیصدا و چراغ خانهها خاموش است و تو از حسرتِ بابت تمام آن روزهایی که این لحظات رستگاری را از دست دادهای و در خواب بیخیرِ این دقائق ماندی دلت میخواهد تا خود ابد اشک بریزی...
پروردگارا ما را ببخش...
آثارِ ضعف و ناتوانی را هر روز بیشتر از دیروز در مادربزرگم میبینم؛ تا جایی که حالا دیگر دستانش توان بستن گره روسریش را هم ندارند.
آخرین باری که حمامش دادم و داشتم موهای سفیدش را میبافتم، گفت: دخترم دنیا عجیب میچرخد تا دیروز تو روی تخته سنگ حیاط مینشستی و چون بلد نبودی، من موهایت را میبافتم و امروز تو.
گفت: پیری مادرش را خوب یادش مانده که حمامش میکرده و موهایش را شانه میزده. گفت: «هیچ وقت گمان نمیکردم آن منِ چابک این شود که موهایش را ببافند؛ جای مادر و دخترها عوض میشود...
اگر عمری باشد جای تو هم عوض میشود با دختری که با حوصله موهایت را میبافد مثل کودکیاش، اما این بار بخاطر ناتوانیست نه نابلدی...و شاید تو وقتی دستان دخترت لای موهایت میرود یواشکی اشک بریزی ...برعکس او که میخندید...
#خاطرات
آخرین باری که حمامش دادم و داشتم موهای سفیدش را میبافتم، گفت: دخترم دنیا عجیب میچرخد تا دیروز تو روی تخته سنگ حیاط مینشستی و چون بلد نبودی، من موهایت را میبافتم و امروز تو.
گفت: پیری مادرش را خوب یادش مانده که حمامش میکرده و موهایش را شانه میزده. گفت: «هیچ وقت گمان نمیکردم آن منِ چابک این شود که موهایش را ببافند؛ جای مادر و دخترها عوض میشود...
اگر عمری باشد جای تو هم عوض میشود با دختری که با حوصله موهایت را میبافد مثل کودکیاش، اما این بار بخاطر ناتوانیست نه نابلدی...و شاید تو وقتی دستان دخترت لای موهایت میرود یواشکی اشک بریزی ...برعکس او که میخندید...
#خاطرات
وردة حمراء🥀
او تقوای قلب را پلیسِ درون میخواند.
یاد مرگ را همیشه در قلبت زنده نگهدار؛ که برای سرعتِ خواستههای دور و دراز نفست، چراغ قرمز است.