و همین کافیست پیامبر در شأن تو فرمود:
«اگر بنا بود کسی جز خدا را خلیل خود سازم، بیتردید، ابوبکر را برمیگزیدم.»
«اگر بنا بود کسی جز خدا را خلیل خود سازم، بیتردید، ابوبکر را برمیگزیدم.»
و او در تاریکی دل شب، کنار سجادهی پهن شدهی گوشهی اتاق، که رگهی نورِ کمجان کوچه از شیشهی مات پنجره بر آن میتابید مینشست.
دستانش را که لرز و سردی در آن رسوخ کردهبود بالا میبرد.
قفل سکوت ناگفتههایش شکسته و بدون ترس و قضاوت اشکهایش بر آن بالین امن میچکید.
او هر شب بیصدا به دیدار میآمد.
چه خوشبخت بود اویی که سجادهاش از آسمان میدرخشید وقتی که همهجا را تاریکی گرفته بود.
او گمنام زمین و محبوب آسمان بود؛ همان خوشبختی واقعی...
ورده
دستانش را که لرز و سردی در آن رسوخ کردهبود بالا میبرد.
قفل سکوت ناگفتههایش شکسته و بدون ترس و قضاوت اشکهایش بر آن بالین امن میچکید.
او هر شب بیصدا به دیدار میآمد.
چه خوشبخت بود اویی که سجادهاش از آسمان میدرخشید وقتی که همهجا را تاریکی گرفته بود.
او گمنام زمین و محبوب آسمان بود؛ همان خوشبختی واقعی...
ورده
پروردگار مهربانم...
ای خداوندی که نگفته مرا میشنوی
قلبم با ترسهای بیامانش امانتت
آسودگیی که از حب بیبدیل تو سرچشمه بگیرد را همچون نوری روشن بر دالانهای تاریکش بپاشان.
چنان توکلی به من ببخش که به غیر تو رو نکنم که به دیگری پناه بردن، خود ویرانیست.
قدمهای سستم را قوت ببخش و عملهای کوچکم را نیتی بزرگ بپوشان و اخلاص را زینتش کن تا شاید در قاموس اجابت، پذیرفته شوند.
دنیا با آن نگاه و دعوت فریبایش را در دلم عزیز نکن که رهایی از این باتلاق رنگین بزرگ برای من کوچک سخت است، مرا رسم رهگذری بیاموز.
یاربی
به من ازجانب خود نور بصیرتی ببخش تا در این تاریکیها گم نشوم و کجیِ بیراههها را ببینم، قبل از آنکه من را به وادی سرگشتگی بکشانند و طعم تلخ سقوط را بچشم.
ای پروردگار هادی
هر آنچه من را به سوی تو رهنمود میکند نزدیک کن و چون آمدم من را به خودم باز نگردان که آنجا مقصد خوشبختیست.
آمین...
🖊ورده
#مناجات
ای خداوندی که نگفته مرا میشنوی
قلبم با ترسهای بیامانش امانتت
آسودگیی که از حب بیبدیل تو سرچشمه بگیرد را همچون نوری روشن بر دالانهای تاریکش بپاشان.
چنان توکلی به من ببخش که به غیر تو رو نکنم که به دیگری پناه بردن، خود ویرانیست.
قدمهای سستم را قوت ببخش و عملهای کوچکم را نیتی بزرگ بپوشان و اخلاص را زینتش کن تا شاید در قاموس اجابت، پذیرفته شوند.
دنیا با آن نگاه و دعوت فریبایش را در دلم عزیز نکن که رهایی از این باتلاق رنگین بزرگ برای من کوچک سخت است، مرا رسم رهگذری بیاموز.
یاربی
به من ازجانب خود نور بصیرتی ببخش تا در این تاریکیها گم نشوم و کجیِ بیراههها را ببینم، قبل از آنکه من را به وادی سرگشتگی بکشانند و طعم تلخ سقوط را بچشم.
ای پروردگار هادی
هر آنچه من را به سوی تو رهنمود میکند نزدیک کن و چون آمدم من را به خودم باز نگردان که آنجا مقصد خوشبختیست.
آمین...
🖊ورده
#مناجات
شب تاریک و بیصدا و بلند است. قبل از آنکه بیاید و خیمه زند تو چراغت را روشن کن با اذکار شامگاهی.
بینور به دلِ تاریکی زدن خطاست...
بینور به دلِ تاریکی زدن خطاست...
سوز سرما که کم میشود و آفتاب زورش میرسد که گرمابخش زمین باشد، غروبها به پشتبام میآیم.
راستش بلندیاش را دوستدارم؛ چون میتوانم تا چشمم کار میکند پهنهی آبی آسمان را ببینم که بلندی کوههای اطراف آن را چاک میزند.
صدای گنجشک و کبوترها با خنکی نسیم گره میخورد و وجودم را نوازش میدهند.
یاکریمها دو به دو روی داربستهای بلند با ناز و حجبی عجیب، زیر آخرین تقلای پرتوهای آفتاب مینشینند و من تمام این صحنهها را هر روز با شوق تماشا میکنم.
همیشه رو به غروب میایستم و در چشمانش که دارند بسته میشود زل میزنم، خورشید برایم تجلی قدرت پروردگار است.
هر روز در وداع با غروب من سلامش از این قاب را به یاد میآورم سلامی که در خود به معنای خداحافظی و اتمام است، همان بستهشدنِ دروازهی یک روز از عمر که با همهی ثانیههایش از دست من و ما میروند.
#روزنوشت
راستش بلندیاش را دوستدارم؛ چون میتوانم تا چشمم کار میکند پهنهی آبی آسمان را ببینم که بلندی کوههای اطراف آن را چاک میزند.
صدای گنجشک و کبوترها با خنکی نسیم گره میخورد و وجودم را نوازش میدهند.
یاکریمها دو به دو روی داربستهای بلند با ناز و حجبی عجیب، زیر آخرین تقلای پرتوهای آفتاب مینشینند و من تمام این صحنهها را هر روز با شوق تماشا میکنم.
همیشه رو به غروب میایستم و در چشمانش که دارند بسته میشود زل میزنم، خورشید برایم تجلی قدرت پروردگار است.
هر روز در وداع با غروب من سلامش از این قاب را به یاد میآورم سلامی که در خود به معنای خداحافظی و اتمام است، همان بستهشدنِ دروازهی یک روز از عمر که با همهی ثانیههایش از دست من و ما میروند.
#روزنوشت
عزیز من قلبت امانت باارزشیست
مبادا با چشم بد داشتن به دیگری آن را برای خودت کلبهالحزان کنی.
نعمتها در خود حامل ابتلان؛ پس هر آنچه در ظاهر میبینی را سنجشی برای خوشبختی باطنی دیگری ندان.
هر صبح و شام با خودت از نو تکرار کن
هر چه دارند و داریم از جانب خداوند است و به هر کس که بخواهد میبخشد
(اللهم ما أمسى بي من نعمة أو بأحد من خلقك فمنك وحدك ...).
حسادت درونت را بُکش شاید این همان هالهی سیاهیست که مانع ورود نعمتها به زندگیت شده و از همه مهمتر عامل ناآرامی درونت.
#یادآوری
مبادا با چشم بد داشتن به دیگری آن را برای خودت کلبهالحزان کنی.
نعمتها در خود حامل ابتلان؛ پس هر آنچه در ظاهر میبینی را سنجشی برای خوشبختی باطنی دیگری ندان.
هر صبح و شام با خودت از نو تکرار کن
هر چه دارند و داریم از جانب خداوند است و به هر کس که بخواهد میبخشد
(اللهم ما أمسى بي من نعمة أو بأحد من خلقك فمنك وحدك ...).
حسادت درونت را بُکش شاید این همان هالهی سیاهیست که مانع ورود نعمتها به زندگیت شده و از همه مهمتر عامل ناآرامی درونت.
#یادآوری
سرگشته و حیران بود شبیه آن کبوتر کوچکی که در غروبی بارانی بالهایش خسته و راه آشیانهاش را گم کرده بود.
ظرافت قرآن در به تصویر کشیدنِ اتفاقات، بیبدیل است، همچنین نکته سنجیاش در بازگو کردن تجربهها برای قلبِ متذکر.
یکی از صحنههای که همیشه من را عمیق به فکر میبرد؛ لحظهی به دنیا آمدن عیسی علیهالسلام است.
مریم علیهالسلام همان زنی که قرآن او را از قانتین؛ یعنی فرمانبرداری همیشگی میخواند در آن تنگا که قرار میگرد، سخنی جگرسوز و دور از شخصیت همیشگیاش را به زبان میآورد:
أَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلَىٰ جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا وَكُنتُ نَسْيًا مَّنسِيًّا
آن گاه درد زايمان او را به پناه تنه [درخت ] خرما كشاند. گفت: اى كاش پيش از اين مرده بودم و فراموش شده از ياد رفته.
آدمی به این فکر میکند مریم عابده مگر در آن ثانیهها یعنی یکجاشدن رنج و درد طاقتفرسای زایمان در تنهایی با حزن روبروشدن با مردم حالش چگونه بوده که همچین آرزویی میکند و نهایت عجز یک انسان را به تصویر میکشد نه تنها مرگ، فراموش شدن را هم تمنا میکند.
اما ادامه آیات بعد از این حال مریم، قابل تأملتر است؛ آنجایی که پروردگار بدون سرزنش مریم او را دلداری میدهد و میخواهد ذهن او را از این خیالات دردآور با یادآوری نعمتهای اطرافش دور کند.
نَادَاهَا مِن تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِي قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا.
آن گاه از فرودستش ندایش داد که اندوهگین مباش.پروردگارت زیر پایت چشمه ی آبی پدید آورده.
هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُطَبًا جَنِيًّا
و تنه ی خرما را به سوی خودت تکان بده تا برایت خرمای تازه بریزد.
بعد از خواندن این آیات از سورهی مریم
همیشه با خودم میگویم انسان هرچقدر هم به خداوند نزدیک باشد باز لحظههای ناامیدی در زندگی سراغش میآید و اینکه در این مواقع پروردگار ما را درس میدهد که چگونه حزن را از قلبها دور کنیم با همدردی نه با سرزنش حتی اگر کلامی دور از حق گفته باشد که گاهی ضربهی اندوه، عمارت وجود را بد ویران میکند...
#روزنوشت
#باقرآن
یکی از صحنههای که همیشه من را عمیق به فکر میبرد؛ لحظهی به دنیا آمدن عیسی علیهالسلام است.
مریم علیهالسلام همان زنی که قرآن او را از قانتین؛ یعنی فرمانبرداری همیشگی میخواند در آن تنگا که قرار میگرد، سخنی جگرسوز و دور از شخصیت همیشگیاش را به زبان میآورد:
أَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلَىٰ جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا وَكُنتُ نَسْيًا مَّنسِيًّا
آن گاه درد زايمان او را به پناه تنه [درخت ] خرما كشاند. گفت: اى كاش پيش از اين مرده بودم و فراموش شده از ياد رفته.
آدمی به این فکر میکند مریم عابده مگر در آن ثانیهها یعنی یکجاشدن رنج و درد طاقتفرسای زایمان در تنهایی با حزن روبروشدن با مردم حالش چگونه بوده که همچین آرزویی میکند و نهایت عجز یک انسان را به تصویر میکشد نه تنها مرگ، فراموش شدن را هم تمنا میکند.
اما ادامه آیات بعد از این حال مریم، قابل تأملتر است؛ آنجایی که پروردگار بدون سرزنش مریم او را دلداری میدهد و میخواهد ذهن او را از این خیالات دردآور با یادآوری نعمتهای اطرافش دور کند.
نَادَاهَا مِن تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِي قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا.
آن گاه از فرودستش ندایش داد که اندوهگین مباش.پروردگارت زیر پایت چشمه ی آبی پدید آورده.
هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُطَبًا جَنِيًّا
و تنه ی خرما را به سوی خودت تکان بده تا برایت خرمای تازه بریزد.
بعد از خواندن این آیات از سورهی مریم
همیشه با خودم میگویم انسان هرچقدر هم به خداوند نزدیک باشد باز لحظههای ناامیدی در زندگی سراغش میآید و اینکه در این مواقع پروردگار ما را درس میدهد که چگونه حزن را از قلبها دور کنیم با همدردی نه با سرزنش حتی اگر کلامی دور از حق گفته باشد که گاهی ضربهی اندوه، عمارت وجود را بد ویران میکند...
#روزنوشت
#باقرآن
دلگیر این ثانیهها نباش.
این تاریکی همیشگی نیست، دوباره آبینگی آسمان پیدا میشود.
تو جلوی ایوان پر از گلهای دلربا و رنگین میایستی و پرستوهای مستِ پرواز را تماشا میکنی که در آخرین پرتوهای غروب گم میشوند.
روزی که چشمهایت از خنده برق میزنند.
۱۴۰۴/۰۲/۲۳
این تاریکی همیشگی نیست، دوباره آبینگی آسمان پیدا میشود.
تو جلوی ایوان پر از گلهای دلربا و رنگین میایستی و پرستوهای مستِ پرواز را تماشا میکنی که در آخرین پرتوهای غروب گم میشوند.
روزی که چشمهایت از خنده برق میزنند.
۱۴۰۴/۰۲/۲۳
حضور پروردگارت را حس میکنی؟!
اویی که هر سخنت را قبل گفتن میشنود.
و هر فعلت را قبل انجامشدن میبیند.
او مسیر قدمهایت را نرفته میداند و رویاهای نزیستهات را میسنجد.
اویی که از بغضهای قلبت پیش از تَرکردن چشمانت باخبر است.
و از تمام گفته و نگفتههای درونت آگاه است...
همان رنجی که میکشی
فریادی که پشت سکوتهایت حبس کردهای...
تمام تو را ...
او را در هر ثانیهی عمرت جستوجو کن، خدایی بودن لذتبخش است.
اویی که هر سخنت را قبل گفتن میشنود.
و هر فعلت را قبل انجامشدن میبیند.
او مسیر قدمهایت را نرفته میداند و رویاهای نزیستهات را میسنجد.
اویی که از بغضهای قلبت پیش از تَرکردن چشمانت باخبر است.
و از تمام گفته و نگفتههای درونت آگاه است...
همان رنجی که میکشی
فریادی که پشت سکوتهایت حبس کردهای...
تمام تو را ...
او را در هر ثانیهی عمرت جستوجو کن، خدایی بودن لذتبخش است.
وردة حمراء🥀
Photo
غریبه است. آنقدر غریبه که من حتی نامش را هم نمیدانم ولی انگار هزاران سال است که میشناسمش؛ از قدیم..
هر جمعهای که به این روستا میآیم در اول صف هنوز که مسجد خالیست در گوشهی راست آن نشسته است.
ساعتی که بماند به نماز ظهر بلندگو را روشن میکند. دستان لرزانش را از تلویزیون مسجد زنان میبینم که بالا میبرد. صدایی که محبت واقعی، را از تک تک واژههای سادهای که آن را به عشق پیامبر بیان میکند میتوان حس کرد؛ خصوصا آن جانی که از عمق جانش برمیخیزد و آخر نام ایشان میچسپاند.
آخرین نفر از مسجد بیرون میرود، قدمهای آرام و زانوهای خستهاش بارِ آن پشت خمیده را میکشد و با هر قدمی که یک یاالله با آن همراه است کوچههای روستا را به سمت خانه طی میکند.
میدانی، پیری میآید. کمرِ خم، زانوهای خسته، صدای لرزان و چشمان کمسو و تنهایی...ولی آشنایی با بالا رفتن سن، دل آدم را ترک نمیکند. چه کسی میتواند قلبی که با خدا و پیامبرش آشناست را غریبه کند؟!
شاید بپرسی فایدهاش در چیست؟! آشنایی از پیری و مرگ نجاتت نمیدهد ولی عاقبت بخیرت میکند. به خودت میآیی و میبینی دل و جسمت وابسته مسجد و یاد خداست؛ همان شاهراه خوشبختی.
و این پایان نیکوست؛ راه روشن را بیابی و دیگران را هم دعوت کنی، حتی با پشت خمیده و صدای لرزان.
#روزنوشت
هر جمعهای که به این روستا میآیم در اول صف هنوز که مسجد خالیست در گوشهی راست آن نشسته است.
ساعتی که بماند به نماز ظهر بلندگو را روشن میکند. دستان لرزانش را از تلویزیون مسجد زنان میبینم که بالا میبرد. صدایی که محبت واقعی، را از تک تک واژههای سادهای که آن را به عشق پیامبر بیان میکند میتوان حس کرد؛ خصوصا آن جانی که از عمق جانش برمیخیزد و آخر نام ایشان میچسپاند.
آخرین نفر از مسجد بیرون میرود، قدمهای آرام و زانوهای خستهاش بارِ آن پشت خمیده را میکشد و با هر قدمی که یک یاالله با آن همراه است کوچههای روستا را به سمت خانه طی میکند.
میدانی، پیری میآید. کمرِ خم، زانوهای خسته، صدای لرزان و چشمان کمسو و تنهایی...ولی آشنایی با بالا رفتن سن، دل آدم را ترک نمیکند. چه کسی میتواند قلبی که با خدا و پیامبرش آشناست را غریبه کند؟!
شاید بپرسی فایدهاش در چیست؟! آشنایی از پیری و مرگ نجاتت نمیدهد ولی عاقبت بخیرت میکند. به خودت میآیی و میبینی دل و جسمت وابسته مسجد و یاد خداست؛ همان شاهراه خوشبختی.
و این پایان نیکوست؛ راه روشن را بیابی و دیگران را هم دعوت کنی، حتی با پشت خمیده و صدای لرزان.
#روزنوشت