وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
390 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
مگر می‌شود با چیزی غیر ایمان سختی‌ها را دوام آورد...
هرگز...
در سلام اولین روزهای بهار
و دیدن رخ تازه‌ترین شکوفه گیلاس
به پیشواز پرستو‌های مهاجر می‌آیم
آمدنم یکی شد
باجاری‌شدنِ آخرین دانه‌ی برف
برصورت سبزه‌ی نو‌رسیده
آنجا همان نقطه تلاقی مرگ و حیات است
کمی بعد
باران هم برای بدرقه دوست قدیمیش می‌آید
و
من و آفتاب به تماشای این بوم زندگی نشسته‌ایم...

🖊ورده
{ وَيُنَجِّي اللَّهُ الَّذِينَ اتَّقَوْا بِمَفَازَتِهِمْ لَا يَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ }
وردة حمراء🥀
Photo
هر چند وقت باری پدر نزدیک غروب پیشنهاد می‌دهد با هم به قبرستان روستا برویم و من همیشه به گرمی استقبال میکنم.
به محض رسیدن سکوتی عجیب بر لبانم دوخته‌ می‌شود آنجا برایم چیزی شبیه خلأ است که من انگار از خودم دور میشوم.
پدر شمرده شمرده برایم حرف می‌زند.
قبرها را معرفی میکند خصوصا قدیمی‌ها را.
دیروز گفت: ورده دشت و‌ کوه‌های اطراف را ببین این مردانی که امروز بی‌صدا و بی‌خبر شده‌اند وجب به وجب این اطراف را برای دنیا پیموده‌اند و امروز هیچ خبری از این حوالی ندارد چه پر رمز و راز است مرگ و بی جواب فقط به پدر گوش میدهم.

با برادرزاده‌ی کوچکم کنار قبر پدر‌بزرگ نشستیم و با دقت به دعاهای من گوش میداد. آنجا که گفتم یارب زیر این قبر گلستانی از باغ‌های بهشت باشد گفت: خوشبحال پدر بزرگ نگاه اینجا چه سرسبز است.
حرفش شبیه پتکی بر وجودم فرود آمد...
عزیزِ عمه کاش بدانی سرسبزی زمینِ دنیا و سرسبزی آخرت چقدر فرق دارند. در اینجا تو بذر خوشی و شادی می‌کاری و تازه بعد از مرگ چشمت به سرزمینت می‌افتد. و خوشبحال آنی که قبل رفتن بذرهایش را کاشته و الان در سایه‌ساری امن، میان آن همه سرسبزی قدم میزند.

#روزنوشت
سبز ماندن در بین ویرانی ریشه میخواهد.
و می‌گفت: دیدن حال درخت توت حیاط برایم تداعی بهشتِ بعد دنیاست.
دیروز سرما و سختی با یخ‌زده‌گی شاخه‌هایش
و امروز، شکوفه‌پوش است و نسیم بر پروبالش دست می‌کشد.
همان آسودگیِ بعد رنج.

#بهشت
ورده
هم‌نشینی با افراد مسن شیرینِ سخن که سردوگرم روزگار، چشیده‌اند برایم بسیار لذت‌بخش است.
مادربزرگ‌هایم گره بقچه تجربیات خود را به وقتش کاربلدانه وا میکنند و منی که مشتاق شنیدنم.
چند روز پیش که دور هم جمع بودیم و حرف از اوضاع نامناسب زندگی یکی از زنهای فامیل به میان آمد، نکات قابل تاملی را ذکر کردند.
مادربزرگ پدریم زنی آرام و باوقار است.
او میگفت: یکی‌‌به‌دو کردن با مرد حرمتها را میشکند. مقایسه‌کردنش با دیگران و طعنه‌زدن سبب می‌شود زخم‌زمانش نیشت بزند. زنِ وراج مرد را خسته می‌کند و متانت، زن را در نگاه مرد بزرگ می‌کند.
من همیشه از بچگی تاثیر این سکوت‌های بجا را در زندگی او دیده‌ام.

مادربزرگ مادریم اما اینگونه نصیحت میکند که زن باید خوش‌خُلق باشد و در نهایت محبت و عشق با همسرش تا کند که روتلخی مرد را دور میکند.
در خدمت‌کردن مطیع باشد و قبل آمدن مردش خانه را آب‌وجارو کند و زیر غذایش را خاموش کرده‌باشد و با چای تازه‌دم به پیشوازش برود.
می‌گوید زن زورِ اضافه میزند هر چه باشد مرد در خانه قدرتمند‌تر است کاری نکن خوردت کند که بر این کار تواناست. این قدرت را نباید سبب کام تلخی خانه‌‌ات کنی به آن پروبال بده و خودت در جوار آن آسوده باش و خانمی کن.

این حرفها همیشه شایسته‌ی یادآوریست خصوصاً برای نسل بی‌صبرِ فراموشکار امروز.

#روزنوشت
و همین کافیست پیامبر در شأن تو فرمود:
«اگر بنا بود کسی جز خدا را خلیل خود سازم، بی‌تردید، ابوبکر را برمی‌گزیدم.»
خانه‌ها، جعبه‌ی اسرارند.
و او در تاریکی دل شب، کنار سجاده‌ی پهن شده‌ی گوشه‌ی اتاق، که رگه‌ی نورِ کم‌جان کوچه از شیشه‌ی مات پنجره بر آن می‌تابید می‌نشست.
دستانش را که لرز و سردی در آن رسوخ کرده‌بود بالا می‌برد.
قفل سکوت ناگفته‌هایش شکسته و بدون ترس و قضاوت اشک‌هایش بر آن بالین امن می‌چکید.
او هر شب بیصدا به دیدار می‌آمد.
چه خوشبخت بود اویی که سجاده‌اش از آسمان می‌درخشید‌ وقتی که همه‌جا را تاریکی گرفته بود.
او گمنام زمین و محبوب آسمان بود؛ همان خوشبختی واقعی...

ورده
آرامش را مهمان قلبت کن با قرآن🤍
پروردگار مهربانم...
ای خداوندی که نگفته مرا می‌شنوی
قلبم با ترس‌های بی‌امانش امانتت
آسودگیی که از حب بی‌بدیل تو سرچشمه بگیرد را همچون نوری روشن بر دالان‌های تاریکش بپاشان.
چنان توکلی به من ببخش که به غیر تو رو نکنم که به دیگری پناه بردن، خود ویرانیست.
قدم‌های سستم را قوت ببخش و عمل‌های کوچکم را نیتی بزرگ بپوشان و اخلاص را زینتش کن تا شاید در قاموس اجابت، پذیرفته شوند.
دنیا با آن نگاه و دعوت فریبایش را در دلم عزیز نکن که رهایی از این باتلاق رنگین بزرگ برای من کوچک سخت است، مرا رسم رهگذری بیاموز.
یاربی
به من ازجانب خود نور بصیرتی ببخش تا در این تاریکی‌ها گم نشوم و کجیِ بیراهه‌ها را ببینم، قبل از آنکه من را به وادی سرگشتگی بکشانند و طعم تلخ سقوط را بچشم.
ای پروردگار هادی
هر آنچه من را به سوی تو رهنمود میکند نزدیک کن و چون آمدم من را به خودم باز نگردان که آنجا مقصد خوشبختیست.
آمین...

🖊ورده
#مناجات‌
شب تاریک و بی‌صدا و بلند است. قبل از آنکه بیاید و خیمه زند تو چراغت را روشن کن با اذکار شامگاهی.
بی‌نور به دلِ تاریکی زدن خطاست...
سوز سرما که کم میشود و آفتاب زورش می‌رسد که گرما‌بخش زمین باشد، غروب‌ها به پشت‌بام می‌آیم.
راستش بلندی‌اش را دوست‌دارم؛ چون می‌توانم تا چشمم کار می‌کند پهنه‌ی آبی آسمان را ببینم که بلندی کوه‌های اطراف آن را چاک میزند.
صدای گنجشک و کبوترها با خنکی نسیم گره می‌خورد و وجودم را نوازش می‌دهند.
یا‌کریم‌ها دو به دو روی داربست‌های بلند با ناز و حجبی عجیب، زیر آخرین تقلای پرتو‌های آفتاب می‌نشینند و من تمام این صحنه‌ها را هر روز با شوق تماشا میکنم.

همیشه رو به غروب می‌ایستم و در چشمانش که دارند بسته میشود زل میزنم، خورشید برایم تجلی قدرت پروردگار است.
هر روز در وداع با غروب من سلامش از این قاب را به یاد می‌آورم سلامی که در خود به معنای خداحافظی و اتمام است، همان بسته‌شدنِ دروازه‌ی یک روز از عمر که با همه‌ی ثانیه‌هایش از دست من و ما می‌روند.

#روزنوشت
نامَت بِمانَد تا أَبَد، أَی جَانِ ما روشَن زِ تو مُحَمَّدﷺ
بازی واقعی🤍
کودکانه‌های سالم...
عزیز من قلبت امانت باارزشی‌ست
مبادا با چشم بد داشتن به دیگری آن را برای خودت کلبه‌الحزان کنی.
نعمت‌ها در خود حامل ابتلان؛ پس هر آنچه در ظاهر می‌بینی را سنجشی برای خوشبختی باطنی دیگری ندان.
هر صبح و شام با خودت از نو تکرار کن
هر چه دارند و داریم از جانب خداوند است و به هر کس که بخواهد می‌بخشد
(اللهم ما أمسى بي من نعمة أو بأحد من خلقك فمنك وحدك ...).

حسادت درونت را بُکش شاید این همان هاله‌ی سیاهیست که مانع ورود نعمت‌ها به زندگیت شده و از همه مهمتر عامل ناآرامی درونت.

#یادآوری
سرگشته و حیران بود شبیه آن کبوتر کوچکی که در غروبی بارانی بال‌هایش خسته و راه آشیانه‌اش را گم کرده‌ بود.
او تقوای قلب را پلیسِ درون می‌خواند.