اشتباه نکن آزادی به معنای رهایی نیست.
دارند واژهها را بسیار بد برایمان معنا میکنند.
دارند واژهها را بسیار بد برایمان معنا میکنند.
پیروزی وسیعتر از آنچه بود که میپنداشتیم، آنطور که گاهی ممکن است حتی بدون کشیدن یک شمشیر و ریختن قطره خونی روی دهد؛
مثل پیروزی یاران موسی علیه السلام که با آسودگی شکست دشمن را با غرق شدنشان نظاره کردند. راهی در بیراهی باز شد و سپاهی به یکباره در ناتوانی مطلقشان نیست گشت.
یا شاید پیروزی برای قومی در میانه راه باشد؛ نصف راه دست خالی برگشتن(صلح حدیبیه) اما، از دور ندای فتح القریب آمد و مژده روشنایی فرداها را آورد.
و حتی شاید پیروزی بدون ماندن و نفس کشیدن حتی یک نفر باشد. فکرش را بکن، پیروزی را با خودت ببری و چیزی از تو باقی نماند. ماجرای اصحاب الاخدود را که به یاد داری کسی از آنها نماند و باز پیروزی آنها فوز الکبیر خوانده شد.
و تو نمیدانی رنگ هر پیروزی چگونه است، اما باز باید بجنگی و پیروزی خواهد آمد...
ورده
#غزه
#یادآوری
مثل پیروزی یاران موسی علیه السلام که با آسودگی شکست دشمن را با غرق شدنشان نظاره کردند. راهی در بیراهی باز شد و سپاهی به یکباره در ناتوانی مطلقشان نیست گشت.
یا شاید پیروزی برای قومی در میانه راه باشد؛ نصف راه دست خالی برگشتن(صلح حدیبیه) اما، از دور ندای فتح القریب آمد و مژده روشنایی فرداها را آورد.
و حتی شاید پیروزی بدون ماندن و نفس کشیدن حتی یک نفر باشد. فکرش را بکن، پیروزی را با خودت ببری و چیزی از تو باقی نماند. ماجرای اصحاب الاخدود را که به یاد داری کسی از آنها نماند و باز پیروزی آنها فوز الکبیر خوانده شد.
و تو نمیدانی رنگ هر پیروزی چگونه است، اما باز باید بجنگی و پیروزی خواهد آمد...
ورده
#غزه
#یادآوری
برای بدست آوردن هر خیری حریص باش هرچند از چشمت کوچک باشد، چراکه تو نمیدانی چه چیز سبب نجات میشود.
#یادآوری
#یادآوری
شب که آید با آن تاریکی اغواگرش
ماه با سکوت دلبرانهاش به زمین چشم میدوزد
و نسیمی که خنکی را برای جان تبدارش میآورد
او به رسم هر شب، پشت پنجره به دیدار میآمد
شب برای او وطن بود
اویی که خسته از غربت روز آمده بود...
🖊ورده
ماه با سکوت دلبرانهاش به زمین چشم میدوزد
و نسیمی که خنکی را برای جان تبدارش میآورد
او به رسم هر شب، پشت پنجره به دیدار میآمد
شب برای او وطن بود
اویی که خسته از غربت روز آمده بود...
🖊ورده
و استغفار چارهی آن دلهرههای آنیست
که همچون مهمانی ناخواسته بر قلبت وارد میشود.🤍
که همچون مهمانی ناخواسته بر قلبت وارد میشود.🤍
کاش میشد بوی باران رو هم به اشتراک گذاشت.
بوی باران از دیوار کاهگِلی خانه پدربزرگ...
بوی باران از دیوار کاهگِلی خانه پدربزرگ...
امروز همه از خستگی و دست شوم ناامیدیها بر دامان آرزوهایشان حرف زدند. تاجایی که گاهی از ترسِ خیالیِ دوری و سختی، به مقصد نرسیده، باز میگردند.
دوستِ من به قدمی که بهسوی خدا برداشتهای دلت روشن باشد و با مداومت و سعی و تلاشی که چاشنی اخلاص و اراده آن را زیباتر کرده سایهی سیاه غفلت و ناامیدی را از روی نیتت بردار.
نگران فرداها نباش کافیست تو نایستی و ادامه دهی حتی با پاهای خسته و وسوسههای ناامیدکننده.
دلت را آرام بدار که او یاریگر است و یاری او برای در مسیران نزدیک است.
شک نکن راه روشنتر میشود کافیست مراقب آن شوق شیرین قلبت باشی.
مسیر که پیداست قدمبردار
امروزت را پیش ببر نگران فردا نباش به قول آن دوست: «خودِ راه گویدت چگونه رفتن».
#روزنوشت
دوستِ من به قدمی که بهسوی خدا برداشتهای دلت روشن باشد و با مداومت و سعی و تلاشی که چاشنی اخلاص و اراده آن را زیباتر کرده سایهی سیاه غفلت و ناامیدی را از روی نیتت بردار.
نگران فرداها نباش کافیست تو نایستی و ادامه دهی حتی با پاهای خسته و وسوسههای ناامیدکننده.
دلت را آرام بدار که او یاریگر است و یاری او برای در مسیران نزدیک است.
شک نکن راه روشنتر میشود کافیست مراقب آن شوق شیرین قلبت باشی.
مسیر که پیداست قدمبردار
امروزت را پیش ببر نگران فردا نباش به قول آن دوست: «خودِ راه گویدت چگونه رفتن».
#روزنوشت
در سلام اولین روزهای بهار
و دیدن رخ تازهترین شکوفه گیلاس
به پیشواز پرستوهای مهاجر میآیم
آمدنم یکی شد
باجاریشدنِ آخرین دانهی برف
برصورت سبزهی نورسیده
آنجا همان نقطه تلاقی مرگ و حیات است
کمی بعد
باران هم برای بدرقه دوست قدیمیش میآید
و
من و آفتاب به تماشای این بوم زندگی نشستهایم...
🖊ورده
و دیدن رخ تازهترین شکوفه گیلاس
به پیشواز پرستوهای مهاجر میآیم
آمدنم یکی شد
باجاریشدنِ آخرین دانهی برف
برصورت سبزهی نورسیده
آنجا همان نقطه تلاقی مرگ و حیات است
کمی بعد
باران هم برای بدرقه دوست قدیمیش میآید
و
من و آفتاب به تماشای این بوم زندگی نشستهایم...
🖊ورده
وردة حمراء🥀
Photo
هر چند وقت باری پدر نزدیک غروب پیشنهاد میدهد با هم به قبرستان روستا برویم و من همیشه به گرمی استقبال میکنم.
به محض رسیدن سکوتی عجیب بر لبانم دوخته میشود آنجا برایم چیزی شبیه خلأ است که من انگار از خودم دور میشوم.
پدر شمرده شمرده برایم حرف میزند.
قبرها را معرفی میکند خصوصا قدیمیها را.
دیروز گفت: ورده دشت و کوههای اطراف را ببین این مردانی که امروز بیصدا و بیخبر شدهاند وجب به وجب این اطراف را برای دنیا پیمودهاند و امروز هیچ خبری از این حوالی ندارد چه پر رمز و راز است مرگ و بی جواب فقط به پدر گوش میدهم.
با برادرزادهی کوچکم کنار قبر پدربزرگ نشستیم و با دقت به دعاهای من گوش میداد. آنجا که گفتم یارب زیر این قبر گلستانی از باغهای بهشت باشد گفت: خوشبحال پدر بزرگ نگاه اینجا چه سرسبز است.
حرفش شبیه پتکی بر وجودم فرود آمد...
عزیزِ عمه کاش بدانی سرسبزی زمینِ دنیا و سرسبزی آخرت چقدر فرق دارند. در اینجا تو بذر خوشی و شادی میکاری و تازه بعد از مرگ چشمت به سرزمینت میافتد. و خوشبحال آنی که قبل رفتن بذرهایش را کاشته و الان در سایهساری امن، میان آن همه سرسبزی قدم میزند.
#روزنوشت
به محض رسیدن سکوتی عجیب بر لبانم دوخته میشود آنجا برایم چیزی شبیه خلأ است که من انگار از خودم دور میشوم.
پدر شمرده شمرده برایم حرف میزند.
قبرها را معرفی میکند خصوصا قدیمیها را.
دیروز گفت: ورده دشت و کوههای اطراف را ببین این مردانی که امروز بیصدا و بیخبر شدهاند وجب به وجب این اطراف را برای دنیا پیمودهاند و امروز هیچ خبری از این حوالی ندارد چه پر رمز و راز است مرگ و بی جواب فقط به پدر گوش میدهم.
با برادرزادهی کوچکم کنار قبر پدربزرگ نشستیم و با دقت به دعاهای من گوش میداد. آنجا که گفتم یارب زیر این قبر گلستانی از باغهای بهشت باشد گفت: خوشبحال پدر بزرگ نگاه اینجا چه سرسبز است.
حرفش شبیه پتکی بر وجودم فرود آمد...
عزیزِ عمه کاش بدانی سرسبزی زمینِ دنیا و سرسبزی آخرت چقدر فرق دارند. در اینجا تو بذر خوشی و شادی میکاری و تازه بعد از مرگ چشمت به سرزمینت میافتد. و خوشبحال آنی که قبل رفتن بذرهایش را کاشته و الان در سایهساری امن، میان آن همه سرسبزی قدم میزند.
#روزنوشت
و میگفت: دیدن حال درخت توت حیاط برایم تداعی بهشتِ بعد دنیاست.
دیروز سرما و سختی با یخزدهگی شاخههایش
و امروز، شکوفهپوش است و نسیم بر پروبالش دست میکشد.
همان آسودگیِ بعد رنج.
#بهشت
ورده
دیروز سرما و سختی با یخزدهگی شاخههایش
و امروز، شکوفهپوش است و نسیم بر پروبالش دست میکشد.
همان آسودگیِ بعد رنج.
#بهشت
ورده
همنشینی با افراد مسن شیرینِ سخن که سردوگرم روزگار، چشیدهاند برایم بسیار لذتبخش است.
مادربزرگهایم گره بقچه تجربیات خود را به وقتش کاربلدانه وا میکنند و منی که مشتاق شنیدنم.
چند روز پیش که دور هم جمع بودیم و حرف از اوضاع نامناسب زندگی یکی از زنهای فامیل به میان آمد، نکات قابل تاملی را ذکر کردند.
مادربزرگ پدریم زنی آرام و باوقار است.
او میگفت: یکیبهدو کردن با مرد حرمتها را میشکند. مقایسهکردنش با دیگران و طعنهزدن سبب میشود زخمزمانش نیشت بزند. زنِ وراج مرد را خسته میکند و متانت، زن را در نگاه مرد بزرگ میکند.
من همیشه از بچگی تاثیر این سکوتهای بجا را در زندگی او دیدهام.
مادربزرگ مادریم اما اینگونه نصیحت میکند که زن باید خوشخُلق باشد و در نهایت محبت و عشق با همسرش تا کند که روتلخی مرد را دور میکند.
در خدمتکردن مطیع باشد و قبل آمدن مردش خانه را آبوجارو کند و زیر غذایش را خاموش کردهباشد و با چای تازهدم به پیشوازش برود.
میگوید زن زورِ اضافه میزند هر چه باشد مرد در خانه قدرتمندتر است کاری نکن خوردت کند که بر این کار تواناست. این قدرت را نباید سبب کام تلخی خانهات کنی به آن پروبال بده و خودت در جوار آن آسوده باش و خانمی کن.
این حرفها همیشه شایستهی یادآوریست خصوصاً برای نسل بیصبرِ فراموشکار امروز.
#روزنوشت
مادربزرگهایم گره بقچه تجربیات خود را به وقتش کاربلدانه وا میکنند و منی که مشتاق شنیدنم.
چند روز پیش که دور هم جمع بودیم و حرف از اوضاع نامناسب زندگی یکی از زنهای فامیل به میان آمد، نکات قابل تاملی را ذکر کردند.
مادربزرگ پدریم زنی آرام و باوقار است.
او میگفت: یکیبهدو کردن با مرد حرمتها را میشکند. مقایسهکردنش با دیگران و طعنهزدن سبب میشود زخمزمانش نیشت بزند. زنِ وراج مرد را خسته میکند و متانت، زن را در نگاه مرد بزرگ میکند.
من همیشه از بچگی تاثیر این سکوتهای بجا را در زندگی او دیدهام.
مادربزرگ مادریم اما اینگونه نصیحت میکند که زن باید خوشخُلق باشد و در نهایت محبت و عشق با همسرش تا کند که روتلخی مرد را دور میکند.
در خدمتکردن مطیع باشد و قبل آمدن مردش خانه را آبوجارو کند و زیر غذایش را خاموش کردهباشد و با چای تازهدم به پیشوازش برود.
میگوید زن زورِ اضافه میزند هر چه باشد مرد در خانه قدرتمندتر است کاری نکن خوردت کند که بر این کار تواناست. این قدرت را نباید سبب کام تلخی خانهات کنی به آن پروبال بده و خودت در جوار آن آسوده باش و خانمی کن.
این حرفها همیشه شایستهی یادآوریست خصوصاً برای نسل بیصبرِ فراموشکار امروز.
#روزنوشت
و همین کافیست پیامبر در شأن تو فرمود:
«اگر بنا بود کسی جز خدا را خلیل خود سازم، بیتردید، ابوبکر را برمیگزیدم.»
«اگر بنا بود کسی جز خدا را خلیل خود سازم، بیتردید، ابوبکر را برمیگزیدم.»
و او در تاریکی دل شب، کنار سجادهی پهن شدهی گوشهی اتاق، که رگهی نورِ کمجان کوچه از شیشهی مات پنجره بر آن میتابید مینشست.
دستانش را که لرز و سردی در آن رسوخ کردهبود بالا میبرد.
قفل سکوت ناگفتههایش شکسته و بدون ترس و قضاوت اشکهایش بر آن بالین امن میچکید.
او هر شب بیصدا به دیدار میآمد.
چه خوشبخت بود اویی که سجادهاش از آسمان میدرخشید وقتی که همهجا را تاریکی گرفته بود.
او گمنام زمین و محبوب آسمان بود؛ همان خوشبختی واقعی...
ورده
دستانش را که لرز و سردی در آن رسوخ کردهبود بالا میبرد.
قفل سکوت ناگفتههایش شکسته و بدون ترس و قضاوت اشکهایش بر آن بالین امن میچکید.
او هر شب بیصدا به دیدار میآمد.
چه خوشبخت بود اویی که سجادهاش از آسمان میدرخشید وقتی که همهجا را تاریکی گرفته بود.
او گمنام زمین و محبوب آسمان بود؛ همان خوشبختی واقعی...
ورده