وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
390 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
و امروز سالروز قتل و عام کوردان هلبچه است. که زیر فرمان انسان ستیزان غرب، توسط رژیم شیطان صفت بعث شیمیایی شده و آن فاجعه انسانی را تا ابد بر پیشانی خود ثبت کردند.
اما آنچه قلبم را به درد آورده ملت کوردِ از تاریخ و همه‌چیز خود بی‌خبر است که این روزها هیچ حرمت دین اجدادی خودش را پایمال کرده و در مبارکترین روزهای خداوندی افسار گسیختانه کمر همت به نافرمانی بسته، چگونه در سالروز کشتار نزدیک به ۵۰۰۰ نفر و مصدومیت ۱۰۰۰۰ کورد بی‌گناه، به نام غیرت و جشن ناکوردانه‌اش در حال رقص است و در روز عزای برادر، صدای دهل و نایش گوش عالم را کر کرده‌.
گریه کنیم برای این حماقت یا بخندیم...

«وَ أعْرِض عَنِ الْجاهِلینَ» اعراف ۱۹۹


#تلخند
پیامی فرستاد با عکس و بغض که خواهر در مسجدالنبی نشسته‌ام...
و قلبم پر اشک‌تر به سویش پر کشید.
گفتم: دعا کن...
لطفاً دعا کن برای تک‌تک غم‌های این امت
و خواستم که اسمم را آن حوالی بیاورد
که کبوترهای حرم آشنا شن...
عزیزمن چه خوب است که یکی از ما آنجاست. سلام ما را هم برسان و بگو مشتاق دیداریم.
۱۷ رمضان
شنیدن صدای اذان صبح برای همه نیست، جز آنانی که واقعاً مشتاق دیدارند.
و به قول او شاید دلیل سبک‌بالی روح در هوای فجر اینست عاری از نَفَس دورویان است.
چند روزی بود گرفتار دندان درد شدیدی شده بودم. دندان عقلی که چن سالیست نه کامل تشریف فرما می‌شود نه اینکه ساکت و نجیب سر جایش بنشیند.
به حدی دردش تمام لثه‌ام را درگیر کرده‌بود که غیر سوپ و فرنی نمی‌توانستم چیزی بخورم و علاوه بر حرف زدن، خواب را هم مشکل کرده بود.
طبق عادت همیشه که در مقابل خوردن مسکن و دارو مقاومت میکنم و از دکتر رفتن گریزانم، فقط مرتب دعا می‌کردم که خدا شفایم دهد تا این روزهای رمضان بخیر بگذرد تا ان شاءالله بعداً فکری به حالش بکنم.
دیشب یکی از دوستانم درخواست کرد که به جایش برای ختم مسجدی که در آن فعالیت می‌کند بروم و تاکید کرد که بیشتر از روال همیشه تلاوت بکنم چون ختم‌شان عقب است و افراد آنجا بیشترشان توان تلاوت ندارند. قول ندادم چراکه با این درد شدید اصلا توان تلاوت نداشتم.
فردای آن روز هر ثانیه که به ساعت موعد مسجد نزدیک‌تر می‌شد من مردد‌تر بودم که چه کنم! و از طرفی این درخواست، سنگینی عجیبی به قلبم داده بود. بلاخره نتوانستم بی‌خیال شوم. آماده شده و رفتم.
دعا کردم خدا برایم آسان کند؛ این تنها امید و چاره من بود. چاره‌ای که بارها جواب داده‌بود. در دلم گفتم حتی اگر تلاوتی هم نکنم، همین که حلقه این تلاوت پاره نشود کافی‌ست.

وارد شدم. همه منتظر بودند و سبحان الله تنها خانمی که برایشان تلاوت می‌کرد تأخیر کرده بود و دندان من هم در دهانم مرتب جیغ میزد.
مصحف را باز کردم ختمشان در احسن القصص قران بود؛ سوره یوسف...
سعی کردم حواسم را از درد دور کنم و حواسم برود پی داستانِ این سوره پر درس و عبرت. پس شروع کردم...
نصف جزی تلاوت کردم و یک آن به خودم آمدم و دیدم که من اصلا هیچ دردی ندارم. دندان‌های بالا و پایینم را روی هم گذاشتم مطلقا دردی احساس نمی‌کردم. انگار باورم نمیشد زبانم را برای اطمینان چرخاندم روی دندانم، چندین بار لمس کرد اما نه، واقعاً لثه‌ام دردی نداشت و این از برکت قرآن بود.
انگار نیروی مضاعف به من تزریق شد، دهانی که قبل رفتن به سختی باز میشد الان سختترین مخرج‌ها را به خوبی پر میکرد و من از این اتفاق شگفت‌زده شده بودم.


میخواهم بگویم کاری که برای خدا انجام دهیم با وجود سختی و گاهی درماندگی‌مان و حتی نبودن توان و نیرو، اگر خالصانه بخواهیم و قدممان را محکم برداریم آسانی و گشایش حتما می‌رسد، و گاهی از جایی که به گمانت هم نرسد.
کمترینش شفای دندانی که برای حفظ ختم مسجدی تلاش کرده بود، دیگر بماند کسی که عمرش را برای این راه گذاشته...

#روزنوشت
دیدن این شتاب، عجیب غم‌انگیز است برای منِ جا مانده
رمضان لطفاً کمی آهسته‌تر قدم بردار...
رمضان است و باران...
عصر پنجشنبه‌ایی که با صلوات به استقبال قدر میرود.
چه ضیافتی...
اللهی شکر
مادر زیبا، تویی که به زیبای نامت زیبایی
من به روشنی آن چشمان به خون نشسته‌ات ایمان دارم در روزی که دستان پسرت را گرفته‌ایی و با هم در باغ‌های بهشت قدم می‌زنید؛ روزی که دیگر نه حزنی داری و نه اشک اندوه می‌ریزی.
لطفاً برای آن رسیدن صبور باش که نزدیک است.
﴿أَوَلَم يَرَوا أَنّا جَعَلنا حَرَمًا آمِنًا وَيُتَخَطَّفُ النّاسُ مِن حَولِهِم أَفَبِالباطِلِ يُؤمِنونَ وَبِنِعمَةِ اللَّهِ يَكفُرونَ﴾
وردة حمراء🥀
Voice message
آسمانِ صافِ بعد از باران
همان خنکی دلچسپش
برایم شبیه حال و هوای کسی است بعد از دعا که گرمای ایمان، قلبش را لمس کرده.
و او در خلوتی تاریک و بی‌صدا با چشمانی نم‌دار آمرزش طلبیده.
و اینک آسودگی و روشنی وجودش را گرفته.
اللَّهُمَّ إِنَّكَ عَفُوٌّ تُحِبُّ الْعَفْوَ فَاعْفُ عَنَّا
عبدالله محمد
خلوت خود
تنهایی که قرار است تو را به جمع‌های پر خیر ببرد در آن باغ‌های همیشه سبز...
پا به ۷۹ سالگی گذاشته بود.
پیری با بی‌رحمی به جسم وجانش رو کرده بود.
در این سن و با وجود توانی که بیشتر ناتوانی بود نان‌آور خانه بود.
با پرایدِ نقره‌ایی که خسته‌تر از خودش بود اسباب رزق اهل و عیال بود.
در جواب مسافرانی که میگفتند پدر جان دیگر باید بازنشست شوید میگفت: من پدرم.
بچه‌هایی معلول داشت. بچه‌هایی که به مانند پدر سر و ریش سفید کرده بودند.
مادر پیرِ خانه، از آنها نگهداری میکرد و پدر خسته‌تر کوچه‌‌های خیابان‌های شهر را به دنبال مسافر بود تا بچه‌هایش شکمشان سیر و جایشان گرم باشد.
مادربزرگم همیشه میگوید بچه‌ها هرچند هم بزرگ باشند برای تو بچه‌اند و تو حس میکنی هنوز حواسشان جمع نیست و باید بالا سرشان باشی.
و من با یادآوری این حرف آن پیرمرد خسته‌ی تاکسی را بیشتر درک میکنم او کماکان پدر است و باید حواسش جمع بچه‌هایش باشد بچه‌هایی که بزرگ‌‌شده‌اند اما همچنان چشم به راه پدرند با دست پر به خانه برگردد با آنکه خستگی از خود و پرایدش داد میزند‌.

#روزنوشت
نفس کشیدن در این ثانیه‌ها چیزی نیست که همیشه میسر شود. باغیست که سالی یک بار درش گشوده میشود. این شبها وقت چیدن ثمریست که کل سال شکوفه بوده.
سجاده‌ات را پهن کن، قرآنت را بیاور و همچون کودکی ضعیف و ناتوان در سجده‌ای طولانی با نهایت تضرع و پافشاری سهمت از عفو وعافیتی که گسترده شده در این مبارک شبها بگیر.
این گوشه‌ی خلوت، همان باغ سرسبز توست مبادا بی‌ثمر بمانی مبادا...
با صدای داداشم
🤍
ماه‌مان را به نیکوترین شیوه بدرقه کنیم‌
و کوله‌ش را با صلوات در شب جمعه بر سرورمان صلی الله علیه و سلم پر کنیم.

اللهم صل علی محمد و علی آل محمد 🤍
بهار از راه رسیده و بقچه سبزفام خود را روی تن زمین باز کرده است و چون منطقه‌ی ما منبع گیاهان خوشمزه بهاریست، امروز بعد از عصر به گندم‌زارهای اطراف رفتم.
در اولین قطعه‌ی زمین مقداری گیاه کندم‌ و با خودم گفتم زمین‌های بالایی گندمش خوشرنگ‌تر و بیشتر قد کشیده است، اگر آنجا بروم زودتر کوله‌ام را پر می‌کنم.
مسیر را با صلوات‌های آخرین جمعه رمضان غمگینانه با سبزه‌ها زمزمه می‌کردیم. شاید نیم ساعتی در چند زمین بالایی دور خودم چرخیدم، دریغ از حتی یک سبزی.
راه بازگشت را ناامیدانه با پاهای خسته برگشتم تا به همان گندم‌زار اول رسیدم.
خوب که دیدم، متوجه شدم اینجا پر است از همان گیاهی که من آن مسیر طولانی را برایش رفتم. ده دقیقه نکشید که پلاستیک سفیدم را تا نصفه پر کردم، اما دیر شده بود برای افطار و باید باز می‌گشتم.
میان گندم‌زار ایستادم و به زمین‌ها نگاه میکردم با خودم فکر کردم حال امروزم چقدر شبیه زندگیمان است؛ با چشم دوختن به دورها، خبرها و فرصت‌های نزدیک را جا می‌گذاریم.

همین است که ارزش آنچه در اختیارمان هست را نمی‌دانیم. نعمت‌ها از راه می‌رسند و ما کم می‌شماریم. چشم پرطمع و ظاهربین‌مان دنبال دوردست‌ هاست، همانی که با روی فریبنده‌اش ما را از آنچه که داریم غافل کرده و به سمت خود می‌خواند.
درحالی که آنچه ما دنبالش می‌گردیم همین‌ جا کنار ماست و نمی‌بینیم.
زمانی برمیگردیم که پاهایمان خسته و کوله‌‌بارمان خالیست و بدتر از همه دیگر زمانی هم نداریم.

#روزنوشت
حساسیت و مراقبه‌های یک زن را بعد خانه‌تکانی از خانه‌اش دیده‌ای؟!
مراقبت ما بعدِ رمضان از کلبه دل، باید چیزی شبیه این باشد.

قلب صیقل داده‌ات حیف است باز زنگار گناه تاریکش کند.