وردة حمراء🥀
1.53K subscribers
390 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
وقتی ترس و رجا با هم عجیبن میشوند  شبیه نقش رعد وبرق  که بر تاریکی وسکوت آسمانِ شب  بی رحمانه سیلی میزند و آسمان بی وقفه وارام اشک میریزد ،مرا یاد چشمان پاک و معصوم طفل  سوری می اندازد  که با سکوتش فریاد میزند ....
این افکار که دیگر در چشمانم جا خوش کرده ‌و با  شکستن جدایی بین مژگانم ،دودِ آتیشِ قلبم بر گونه هایم نقش می بندد ....
دنیایی از واژگان که برای بیانشان باید حنجره ی هم به عاریت بگیرم بی رحمانه برای قاب شدن بر لبانم با هم در نبردن اما در اخر شرم سکوت همه آنها را به کِز نشستن در چشمانم وا میدارد .

امشب من و آسمان با هم میباریم  ولی ای کاش باران منم سبب رویدن امید وایمانی نو برای بهار قلبم باشد...
🖊ورده احمر

https://t.me/vardeahmar
و من چ دلتنگ چشمایه تو ام ....
غروب های هر پنج شنبه دلتنگیه اشنایی باز چنگ میزند بر سینه ی قلبم و او را از هر وقت دیگری تپنده تر میکند  ،ُمهر سکوتی عجیب بر زبانم حاکم شده ،چشمانم را می بندم و خودم را به دستِ خیال می سپارم صدای  کشان کشان پا های من با نفس نفس هایش عجین میشود مرا به دنج ترین خلوت ذهنم می برد تا دمی یار را به تماشا بنشینم ، مشامم را از عطر مسک تنشان سیراب کنم و تمام حرفهای عالم را در چشمانم بریزم و عمیقانه در چشمانش گره بزنم تا دلتنگیه قلبم را در نبودش حس کند اما نمی خوام بر این سکوت پر از فریاد جامه ی سخن بپوشانم چرا که واژه ها عاجزن از معنا کردنش ...
کدام حرف غربت این روزها را می رساند ...
کدام حرف دلتنگی های این روزها را معنا میکند ...
کدام حرف توان ادای دِینِ چشمهای را می دهد که مدام اشک در ان خیمه زده ...

آری این سکوت تا بی نهایت است ای جان جانان
حس گرمیه قطره اشکی برگونه ام رشته ی افکارم را پاره میکند ..

بی اختیار صلواتی دیگر بر زبانم جاری میشود تا که تسکینی بر این قلب بی قرار باشد..

🍃اللهم صل علی محمد و علی ال محمد 🍃

ورد احمر
https://t.me/vardeahmar
ناز دختر عمه....

فدای آن ذاتی بشم که همچین محبوبانی دارد..

اوین جانم چقدر دلم چنین سجده‌ای می‌طلبه با قلبی صاف و پاک ...
چه بر این سجاده نجوا میکنه...
تو که نه خواسته‌ای داری که لجوجانه طلبش کنی و نه خطای که بابتش عفوی بطلبی، نه پشیمانی بابت آنچه گذشت و نه مشوش آنی که نیامده.
جانِ‌عمه لذت ببر بر این بالین امن، که سیاهی نفس ودنیا ما را فرا گرفته و آن را مهجور کرده‌ایم ...
ورده

https://t.me/vardeahmar
چه بسیارند لحظاتی که در وادی عمرم، که دلم نه قدم زدن زیر باران را می خواهد نه نوشیدن چای در پشت پنجره بخار کرده نه بوییدن عطر گل یاس
وحتی نه سیر کردن ماهی که دل تاریکی اسمان شب را در می نوردد
ان دقائق ،غربتی که ته مانده شبهای تنهایست چنگ می زند بر استین عمرم
با صدای بغض کرده نجوا می کند به کجا چنین شتابان!
مگر نمی بینی دیگر طفل درونت از بافتن زلف های طلایی عروسکش شاد نیست

ودیگر دستهای خیال توان برداشتن قلمی که حبر ان شرم دارد روی بوم سفید روحت قطره های باران بکشد را ندارد .💧

چه می کنی با لاله های نو رسیده قلبت تو که به انها وعده داده بودی بعد چیدن تا ابد لای دفتر نگاهت خواهند بود 🥀

من بد گمانم یا توم دیگر صدای ارام اب در ناودون افکارت را نمی شنوی که اشک را در حباب هایش محو و شوق را تا بی نهایت وجودت می دواند.
صبر کن و از پنجره قلبت باری دیگر این روح خسته را بنگر توم طاقچه ی غبار گرفته اش را می بینی اما باز هم هر روز شمعدونی ها را اب می دهد.

نمی دانم با این همه عجله کدام مقصد را می پیمایی اما بدان روزی قدم هایت زیر کول بار روح زانو می زند پس مارا در یاب.......



🖌ورده🌸
https://t.me/vardeahmar
امروز غروب که در افکارم غوطه ور شده بودم
و هربار خیالِ دلم بر شاخه ی کز میکرد و به روزهای سخت در راه فکر میکردم
صدای پیامک گوشیم آمد پیامی از یک دوست چشمانم را نمناک و لبخند را به لبانم هدیه کرد.

~
(قال رسول الله ﷺ:
إذا أحـببت أحداً فـأَخبُره ليعلم ؛
وكررهـا ليطمئنْ🤍'

پیامبر ﷺ فرمودند:
اگر شخصی را دوست داشتی، به او بگو تا بفهمد و برایش تکرار کن تا قلبش آرام شود.

احبک فی الله یا صدیقی )

بودنت را سپاس ام نهی ..

https://t.me/vardeahmar
یارب من تو را یا شافی یافته ام...


اللهم صل علی محمد و علی ال محمد 🤍
وقتی فارغ از هر همّ وغمی اخرین کلام دل شبم
بسمک اللهم اموت واحیاء ست
انگار روح وقلبم را به تو میسپارم ودیگر هیچ همّ وغمی نیست...
اسوده بخواب ....
ورده احمر
https://t.me/vardeahmar
آن شبها فراموش نشدنین ...
یک شهر چراغ
یک اتاق غربت

باری دیگر آن شب ها ارزویم نیست ...

#ارومیه بیمارستان امید
سردی آن دست ها از خاطرم نمی رود که سرما را تا مغز استخوانم دواند و چه یخبندانی در قلبم به پا کرد...
من همیشه خاطرات تیر گونه از این دستها داشتم دستای که اولین قدم هایم را به کمکش برداشتم دست های که اولین لقمه ها را با آن تناول کردم دستهای که نوازش گر درد های آنیم بود وشانه گر موهای پریشان در بادم ...

گرم شو زندگی ببخش قلب بی قرارم را که بی تو زمهریر این دل به تاراج می برد روح زنانه ام را ....

مادر فدای دستهای سرد این روز هایت شم

ورده
یکی از آداب و رسوم مسلمانان اندلس این بود که جلوی هر خانه‌ای که در آن دختری بود که کتاب خدا را حفظ داشت، چراغی روشن می‌کردند.

#زیبای‌ناب
نزدیک تر از خود به جان ...
وردة حمراء🥀
Photo
گاهی بر شاخه های زمستانه روحت برفی سخت سنگینی میکند
و خواستار نسیمی بهارانه ست تا خستگیت را آرام بتکاند
نمیدانم امروز‌ خستگی روحم تکانیده شد یا انبوهی از کولاک و بوران سخت تر قلبم را در یخبندانی سخت به یغما برد.

امروز که طی قراری از پیش تعیین شده با یکی از دوستانم به خانه سالمندان سری زدیم . برف شهر را سفید پوش کرده و سوز سرما نای دستانم را گرفته بود گام هایم با هم در نبرد بودند .
حسی عجیب قلبم را قاب کرده بود بلاخره رسیدیم . دری بزرگ را باز کردم سالنی بی روح که انگار همانند درختان حیاط از شور زندگی جدا شده بود و چند صندلی گوشه آن که بهم دهن کجی میکردند ، سراغ نگاهم را گرفتم که مادر بزرگی پیر ونحیف و خنده رو با تسبیحی آبی  در گردن به سمتم آمد اغوشی گرم به رویم گشود بی درنگ دستانم را که از سردی هوا در جیبم کز کرده بود را دور گردنش حلقه کردم صورتم را بوسه باران کرد و با صدای آرام حرفی در گوشم زمزمه کرد که لبخندی گرم مهمان لب هایم شد گفت : ( من توم خوش گرک ) یعنی دوست دارم  از صفای قلبش که بی انکه من رو بشناسه بغل وبوس وحرفای لبریز از محبتش رو نثارم میکنه جا خوردم .
وارد خوابگاهشون که شدم دلتنگی وبغضی عجیب بر قلبم چنگ می انداخت چشمانم در چشمانی گره خورد که انتظار در انها بیداد میکرد ، یکی یکی دستانم که دیگر کمی گُر گرفته در دستانشان قفل کردم هنوزم دستانم بوی گل های رو پیرهنشان را میدهد .
وردة حمراء🥀
گاهی بر شاخه های زمستانه روحت برفی سخت سنگینی میکند و خواستار نسیمی بهارانه ست تا خستگیت را آرام بتکاند نمیدانم امروز‌ خستگی روحم تکانیده شد یا انبوهی از کولاک و بوران سخت تر قلبم را در یخبندانی سخت به یغما برد. امروز که طی قراری از پیش تعیین شده با یکی…
مادرانی در انتظار بچه هاشون دختری در انتظار پدر خواهری در انتظار برادر انتظار و انتظار و انتظار.... تازه فهمیدم اون مادر پیری که در سالن به استقبالمون اومد کسی رو نداره منتظر کسی نیست شاید هم واسه اینه هر کس از راه رسیده رو همه کس خود میپنداره.
زنهای رو دیدم که تمام دنیایشان در تختی دو متری خلاصه میشد یعنی اون تخت‌ها برای حس کودکانه درون یه زن ،بی قراری های شبانه که توام با اشک و آهه برای بی نهایت مهر مادرانه و بی شمار عاشقانه های یک زن کافی بود ...
بیشتر از همه حب زنی صالحه که روی تختش دراز کشیده بود بر دلم افتاد دستان چروکیده اش گویایه گذر عمری بود که تماشا کرده بود نزدیکتر که شدم آیه ی از کلام حق قلبم را نوازش کرد که اینبار نظاره گرش بودم خاله حمیرا مصداق بارز این آیه بود :

سورة آل عمران
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ191
بر بالینش آرمیده و ذکر حق از لبانش جاری میشود .نام زیبایش که مثل عاشقانه های نبی صلی الله علیه وسلم برای یار جانیش بود که حمیرا صدایشان میکرد خاله حمیرا دیگر حمیرای کی بود...
وردة حمراء🥀
مادرانی در انتظار بچه هاشون دختری در انتظار پدر خواهری در انتظار برادر انتظار و انتظار و انتظار.... تازه فهمیدم اون مادر پیری که در سالن به استقبالمون اومد کسی رو نداره منتظر کسی نیست شاید هم واسه اینه هر کس از راه رسیده رو همه کس خود میپنداره. زنهای رو…
هر تخت انجا دنیای یک نفر بود دنیای خاله فرنگیس تنها که فقط در دیدن دخترش جیران آفتابی میشد و یا ویلچر خاله مرجان که با صدای النگوهای شیشه ایش موسیقی غریبی را می نواخت تخت خاله حمیرا انگار گوشه ای از حرم بود و چشمان سیاهش کعبه دل ، بیشتر از همه خاله زیبا ذهنم را مشغول کرد که چهره ی غبار گرفته از جنس غم و بی نهایت دلتنگی که تختش را محاصره کرده بود و تنها خواسته اش ازم دعا برای باز خانه رفتنش ....
وردة حمراء🥀
هر تخت انجا دنیای یک نفر بود دنیای خاله فرنگیس تنها که فقط در دیدن دخترش جیران آفتابی میشد و یا ویلچر خاله مرجان که با صدای النگوهای شیشه ایش موسیقی غریبی را می نواخت تخت خاله حمیرا انگار گوشه ای از حرم بود و چشمان سیاهش کعبه دل ، بیشتر از همه خاله زیبا ذهنم…
دستانم عاجز است که انچه امروز چشمان من شاهد ان بود را بازگو کند تراکمی از رنگ های رو رفته و نخ نما در چشمم دنیای از معانی گم شده در ذهنم و جهانی از چراهای بی پاسخ و باید های تحمیلی در قلبم تلنبار شده .
امروز به خانه برگشتنم با هر روز دیگری فرق داشت سرما که بی رحمانه بر صورتم سیلی میزد و دنیای از افکار که بر ذهنم هجوم اورده بود ومدام تمام صحنه ها در ذهنم مرور میشد . گام هایم که ان اشتیاق و شنگولی و سرخوشی حین رفتن را از دست داده بودند، کفش هایم که مدام با برف های آبشده کوچه ها در ستیز بود و داشت جور پاهای خسته ام را به جان می‌خرید . تصویر این روزای مریضی مادرم در چشمانم شکل گرفت و دعا کردم به تعبیر قرآن ( قرة العین ) برایش باشم .
هنوز هم نمی دانم کی به خانه رسیدم به جای نماز همیشگیم پناه بردم در این لحظه تنها یک چیز قلب بی قرارم را سکنا میداد الله اکبر دیدار با دوست آغاز شد ...


ورده احمر

#خاطرات سالمندان رفتن امروز...
https://t.me/vardeahmar
موفقیت غالباً نتیجه‌ی انباشت تلاش‌های ناموفق است و اتفاق نمی‌افتد تا اینکه بارها به خاطر اشتباه و شکست، صورت ما از خجالت سرخ شود.
غروب های جمعه برای قلبی دلگیر است که سهم‌ خود را از این ساعات استجابت نگرفته باشد ...

خواسته های لجوجانه

اشک های آغشته به جوهر ندامت

استغفار که میان لب ها جا خوش کرده
میان سجده های طولانی

جلا میدهد جمعه های دلگیر را ....

ساعات اجابت را دریافتی ؟

با صلواتی عطر آگین به عرش ببر خواسته هایت را

اللهم صل علی محمد و علی ال محمد🌸

ورده

https://t.me/vardeahmar
گاهی در قاموس دلت هلهله ی بپاست در آن دم محبتی از یار به مانند ابری بر آسمان قلبت تیرگی میکند و بارانی از شوق بر آتشین کویر خشک وبی جان قلبت باریدن می گیرد و خوشی جانکاه در روحت رسوخ میکند ...
آری امشب هم به تماشای ماه بیا ...
ورده