وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
390 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
...یادش به‌خیر.pdf
1.5 MB
عنوان: یادش به‌خیر… | چگونه از شعائر دین خاطره‌سازی کنیم؟
تهیه شده توسط: مای پروجکت
پروژه‌هایم | My Project
...یادش به‌خیر.pdf
یاد خاطره‌های شیرین من از آن روزهای رمضان، در سن کودکی همیشه در دلم تازه مانده است.
شب‌هایی که کنار پدربزرگ می‌خوابیدم و قسم‌اش می‌دادم برای سحر بیدارم کند.

سفره سحری در خانه ما همیشه در زیرزمین #اتاق‌ـ‌بالای‌ایوان (همانی که همیشه از آن می‌نویسم) پهن میشد.
مادربزرگ زودتر از همه بیدار می‌شد و در دیگ فلزی تخم‌مرغ محلی آبپز می‌کرد که با کره‌ی مخصوصِ بُز‌، طعمی بهشتی میداد و بعد از آن هم داستانِ شب، با وضو گرفتن تک تک خانواده از حوض وسط حیاط‌ پایان می‌یافت.

یکی دو روزی مانده به رمضان، مادربزرگ یک تشت بزرگ خمیر آماده می‌کرد و با آن نان و کلوچه محلی برای سحر و افطار می‌پخت. بوی تنور و نان تازه از تمام کوچه‌های روستا به مشام می‌رسید.
و بماند لذت آن جعبه‌ی‌ بزرگ بامیه‌ و زولبیا که پدربزرگ برایمان از شهر می‌آورد.
سر سفره افطار از تلویزیون رنگی چهارده اینچی که تازه خریده بودیم، پخش زنده عمره را تماشا می‌کردیم و چه کسی از ما خوشبخت‌تر بود؟!

و عید.
مادر ظرفهای نوِ ملامین سبز را که وسطش با گل‌های سرخ تزئین شده بود را سر سفره بلند عید می‌چید و من همیشه آن قاشقی را بر میداشتم که در دسته آن طرح خوشه گندم حک شده بود.
نوشابه‌های شیشه‌ایی، غذای خوش‌طعم مادربزرگ، عیدی دادن‌های عموها و پدر و صدای پیچیده تکبیر مردان از بلندگوی مسجد در روستا.
تصویر برگشتن پدر بزرگ از مسجد که به محض ورود چندین بار پشت سر هم میگفت: مبارکه، مبارکه، مبارکه... و این صدا هیچ وقت فراموشم نمی‌شود.

یاد و خاطره چقدر عجیب است، خوش می‌نشیند گوشه دل و جانت و هر زمانی که وقتش بشود دوباره زنده می‌شود. وقتی آنقدر قوی است این تداعی، چرا و هزاران بار چرا برای شریعت و دین نباشد؟!

#خاطرات
سحر با خود نشان عجیبی از امید دارد
استغفار آن همچون ابریست
که ترنم شبنم را مهمان سجاده‌ات میکند
و دعا‌های ناگفته را به قاموس اجابت فرا می‌خواند
ایمانت در سکون سحر لباسی نو می‌پوشد؛
همچون شکوفه‌های بهار
همانقدر سفید و دلکش
و در نهایت تو را با آسودگی به مهمانی فجر می‌برد.

ورده
با وجود سختیش، اما گاهی نجاتت فقط در پذیرفتن است.
وردة حمراء🥀
با وجود سختیش، اما گاهی نجاتت فقط در پذیرفتن است.
زیاد به این موضوع فکر میکنم
در مقابل بیشتر پیشامد‌های زندگی چاره‌ایی جز پذیرش نیست.
همیشه فکر میکنم برای انسان‌های دیگر، شاید صرفاً به اجبار پذیرفتن
و در نهایت با اجرای انواع راهکارهای روانشناسی، خود را با آن وفق دادن است.
ولی حساب مومن چیز دیگریست.
او مومن است به قضا‌وقدر الهی، پس پذیرش او باید با رضایت همراه باشد.
اعتماد او به برنامه‌ریزی زندگی یا بهتر بگویم به حکمت‌های خداوند پیمودن مسیر پذیرشش را آسانتر میکند.
چراغ همیشه روشن کلام پروردگار او را یاری می‌دهد، اینکه خیر است در چیزی که حتی آن را خوش نداریم.
و مومن باید حریص خیر‌ها باشد، خصوصاً برای خیرهای زایده از سختی...
شناخت و باور به ذات پروردگار اینکه علم او همه احوال ما را دربرگرفته، عادل و در عین حال لطیف‌ است و بنده‌هایش را دوست دارد. و هر چیزی برای واقع شدن از فیلتر اراده و تدبیر او رد شده، قلب مومن را آسوده میکند. حتی اگر این صبر طولانی باشد و فرسایشی، اما به پاداش صبرانه آن دلخوش و به شکرانه انتهای مسیر دلگرم است.
و میان این دو بسیار فرق است؛ پذیرش از روی ناچاری یا از روی رضایت.
آری باور همیشه جداکننده‌ی مسیر است.
نمیدونم وقت مناسبیه یا اینجا جاش هست اینو بگم یا نه
اما مجبورم بگم
الان در نبش هر کوچه یه مرکز فعالیت فمنیستی وجود داره.
کافیه یه بار برای اطمینان و امتحان به آرایشگاه‌ زنانه محله‌تون سر بزنید تا به عمق فاجعه پی ببرید.
که این سالن‌های نازیبایی چطور زنان را به سمت یاغی‌گری و بی‌بندوباری و از طرفی نافرمانی و رهایی از بردگی مردان به تعریف آنها سوق می‌دهد.
بنظرم بزرگترین حقی که مردان امروز برای نجات زندگیشون دارن اینکه حتما مانع رفتن همسرانشان به همچین مکان‌های مسمومی بشن.

و زنانی که میخوان آرامش روان و زندگی‌شون مختل نشه از کوچه‌ایی که آرایشگاه توشه حتی رد نشن.
محافظت از نگاه، نور بصیرت را به قلب می‌آورد.
تقویم را زیاد نگاه نمی‌کنم ولی صدای آخرین نفس‌های سال را می‌شنوم.
سالی که تا اینجای عمرِ کوچک‌من، پر فراز و نشیب و شاید پر چالش‌ترین سال زندگی شده.

تنگناهایی که دستانم را ساعتها برای دعا نگه‌داشت، «بله» و «نه» هایی که با دل خون گفتم و تاثیرشان ابدی شد.
زیستن در روزهای که به خیالِ خیالم هم نمی‌رسید و خون‌ِجگر شدن برای شنیدن حرفهایی که در بی‌خوابی‌های شبانه از چشمهایم چکید و هزاران داستان بی‌انتهای دیگر...

خودم را در این لحظات آخر سال که با ثانیه‌های آرامِ رمضان گره خورده می‌بینم؛ حسم شبیه آدمیست که روزها در جنگلی بی‌انتها دویده و شبهای سخت و سردی را در کوهستان گذرانده و حال به کلبه‌ای امن رسیده و کنار آتش نشسته و یخ دستانش کم‌کم باز می‌شود و خستگی پا‌های تاول زده‌اش در حال در رفتن است...
چه خوب است کلبه‌ای امن، وسط این جنگل پر از ترس و رنج...

#روزنوشت
{ أَوَلَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلَى وَهُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِيمُ }

سورة يس
همیشه عمیق‌شدن در معنا‌ها همانقدر که برایم جذاب است، ترسناک نیز هست‌.
گاهی در مفهوم واقعی بعضی‌ واژه‌ها گم میشوم و ترس عجیبی به نسبت اینکه مبادا درک نادرستی از تعابیر دارم و این سبب خسرانی بزرگ در زندگیم شود را با خود حمل میکنم.
بارها از خودم پرسیده‌ام کجا رضایت به قدرالهی است و کدامین بی‌ارادگی آدمی، کجا معنای عمیق صبر است و کجا قبول ظلم.
یا نکند حسن‌ظن و‌امیدواری به پروردگار سببی شود که معنای غفلت و سهل‌انگاری را در ذهنم کمرنگ کند‌.
و صدها چرا‌ی دیگر که همیشه در ذهنم می‌پیچد.
در این میان که ترس و افسوس از ندانم‌های خودم را بدوش میکشم به دعا فکر میکنم به توفیق دعا.
و به خودم می‌گویم هر روز بیشتر باید بخوانمش و بگویم:
خدایا... تو میدانی آنچه من نمیدانم و من نمیدانم آنچه تو میدانی پس با حکمتت زندگی‌ام را سرو سامان بده و از جانب خود به من بصیرتی ببخش تا مسیر بندگیم را بی‌خطا‌تر بپیمایم. آمین...

ورده
در مقابل روشنی آفتاب، چاره‌ایی جز رفتن ندارد ابرِ سیاه...
رمضان توبه‌های زیادی به خود دیده، به اندازه آدم‌هایی که در خفای تاریخ پنهانند.
بسیاری شوق بندگی و عبادات در قلب‌شان زنده شد و تا آخر دیگر مسافر این مسیر شدند. من نیز از همان مسافرین رمضانم؛
آن رمضان با ر‌وزهای بلندِ فراموش نشدنی در گرمای تابستان که شور و شوقی در وجودم به پا شد.
اولین اشک همراه استغفار سحر
دعاهای طولانی حین افطار
و زیباترین هدیه‌ی جا مانده آن روزها؛ حجابم

اوایلش شبیه سرگشتگی بود در مسیری ناآشنا و‌ مه‌آلود. دنیایی از تردید و ترس برای ادامه‌ی راه در تنهایی آن روزها، که نکند تحمل زخم‌زبان و نگاه‌ها را نکنم. نکند در وسط این راهه تازه، جا بمانم. که اگر بمانم، بعداً با شرمندگی نرسیدن و خدای نکرده برگشتن، چه کنم؟!

سالها گذشت و رمضان‌ها تکرار شد و دانستم هدایت امن‌ترین مسیر است که گم‌شدنی در آن نیست. حتی اگر بارها لغزیدم، ایستادم و خستگی بر جانم خیمه زد باز آن روشنی تاریک نشد.
انگار رمضان هر سال بقچه‌ایی از توفیقِ هدایت با خودش می‌آورد.
چه خوشبخت است نظر کرده‌ایی که هدیه این رمضان قسمتش شود و آن را تا پایان در زیباترین کنج قلبش نگه‌دارد.
و بماند. بماند بر این راهِ روشنِ مستقیمِ سعادت...
والهی من نیز...

#رمضان
از رسول الله ﷺ پرسیده شد ڪه:

«أَيُّ الصَّائِمِينَ أَعْظَمُ أَجْرًا؟ قَالَ: «أَكْثَرُهُمْ لِلَّهِ ذِكْرًا»
«ڪدامیڪ از روزه‌داران پاداش بیشتری دارند؟ فرمودند: ڪسانی ڪه بیشتر الله را ذڪر می‌ڪنند.

تلف‌کردن حتی یک ثانیه‌ی این روزها خسران است.
ذکر‌هایت را محکم‌تر بگیر
نگذار عطر و طراوتشان آنی کمرنگ شود...
صلوات اندوخته‌ایی لازم برای کوله‌یِ رمضانت است تا میتوانی از این غنیمت برگیر...

اللهم صل علی محمد و علی آل محمد🤍
و امروز سالروز قتل و عام کوردان هلبچه است. که زیر فرمان انسان ستیزان غرب، توسط رژیم شیطان صفت بعث شیمیایی شده و آن فاجعه انسانی را تا ابد بر پیشانی خود ثبت کردند.
اما آنچه قلبم را به درد آورده ملت کوردِ از تاریخ و همه‌چیز خود بی‌خبر است که این روزها هیچ حرمت دین اجدادی خودش را پایمال کرده و در مبارکترین روزهای خداوندی افسار گسیختانه کمر همت به نافرمانی بسته، چگونه در سالروز کشتار نزدیک به ۵۰۰۰ نفر و مصدومیت ۱۰۰۰۰ کورد بی‌گناه، به نام غیرت و جشن ناکوردانه‌اش در حال رقص است و در روز عزای برادر، صدای دهل و نایش گوش عالم را کر کرده‌.
گریه کنیم برای این حماقت یا بخندیم...

«وَ أعْرِض عَنِ الْجاهِلینَ» اعراف ۱۹۹


#تلخند
پیامی فرستاد با عکس و بغض که خواهر در مسجدالنبی نشسته‌ام...
و قلبم پر اشک‌تر به سویش پر کشید.
گفتم: دعا کن...
لطفاً دعا کن برای تک‌تک غم‌های این امت
و خواستم که اسمم را آن حوالی بیاورد
که کبوترهای حرم آشنا شن...
عزیزمن چه خوب است که یکی از ما آنجاست. سلام ما را هم برسان و بگو مشتاق دیداریم.
۱۷ رمضان