و کسی چه میدانست چقدر دشوار است
پسزدن دست نامرئی و نامهربانِ اندوه
بر قلب اویی که
اشکها
عادت به گشودن آغوش مژههایش کردهاند
و بعد از تقلایی سخت
در گفتنِ ناگفتهها
هر شب
روی انگشتان سردش
جان میدهند.
🖊ورده
پسزدن دست نامرئی و نامهربانِ اندوه
بر قلب اویی که
اشکها
عادت به گشودن آغوش مژههایش کردهاند
و بعد از تقلایی سخت
در گفتنِ ناگفتهها
هر شب
روی انگشتان سردش
جان میدهند.
🖊ورده
او هم مثل همهی جوانهای دیگر در آن سالهای دور در اوج شور جوانی، رویاهایی زیبا برای آینده و زندگیاش چیده بود. از همان خیالهایی که میبافیم و میاندازیم در گردن زمان. چند روزی مانده بود به خدمت سربازی برای اینکه روزهای باقیمانده اتلاف نشود و پولی هم پسانداز کرده باشد در کارگاهی مشغول به کار شد.
دست تقدیر بر آن بود، روزی در حین کار دست راستش زیر تیغ دستگاه رفت. بعد از به هوش آمدن در بیمارستان و باز کردن پانسمانهای دستش دید انگشتان دست راستش قطع شده است، حسی شبیه فرود آمدن تبری کشنده بر قلبش؛ انگار دست آرزوهایش کوتاه شده باشد.
روزها طول کشید تا بتواند اتفاق پیش آمده را هضم کند. اما دیگر گوشهگیر شده بود و رمقی برای حضور در جمع دوستان و عزیزانش نداشت. کنج خانه را برای سوگواری غم پیش آمده انتخاب کرد. برای رساندن روز به شب و گذراندن ساعتهای طولانی و سنگین از اندوه، به دل کتابها پناه برد. افتادن در مسیری که خودش از مقصد بینظیری که برایش رقم خورده، بیآگاه بود.
آرامش گمشدهی قلب یخزدهاش با کلام وحی و کتابهای دینی گرم شد. عطش و علاقهایی که همچون مهمانی ناخوانده اما، عزیز به قلبش آمده و درد و فغانش را از یاد برده بود. انگار مصیبت دستانش را گرفت و به جایی برد که به جای قدم برداشتن، پرواز کند.
دیری نگذشت کنج تاریک اتاق را رها و به محراب و مسجد رو کرد. شاگرد ناامید و ناچار آن روزها، امروز معلم شده و شاگردان زیادی از او ورای علم، صبر و ایمان میآموزند.
تا به امروز ایمان بند محکمیست که او را سکنا داده و دوباره به زندگی گرهاش زده.
و امروز او همسری خوش خلق، پدری مهربان و معلمی متدین و دلسوز است و برای همهیِ ما الگویی نورین و نظر کرده.
چه معامله پر سودی، برای محکم بودن پایت در مسیر دستت را در عوض بدهی، گرفتنهای خدا بیمعاوضه نیست.
آنجاست که باید خیالت راحت باشد
عسی ان تکرهوا شئیا وهو خیر لکم.
دست تقدیر بر آن بود، روزی در حین کار دست راستش زیر تیغ دستگاه رفت. بعد از به هوش آمدن در بیمارستان و باز کردن پانسمانهای دستش دید انگشتان دست راستش قطع شده است، حسی شبیه فرود آمدن تبری کشنده بر قلبش؛ انگار دست آرزوهایش کوتاه شده باشد.
روزها طول کشید تا بتواند اتفاق پیش آمده را هضم کند. اما دیگر گوشهگیر شده بود و رمقی برای حضور در جمع دوستان و عزیزانش نداشت. کنج خانه را برای سوگواری غم پیش آمده انتخاب کرد. برای رساندن روز به شب و گذراندن ساعتهای طولانی و سنگین از اندوه، به دل کتابها پناه برد. افتادن در مسیری که خودش از مقصد بینظیری که برایش رقم خورده، بیآگاه بود.
آرامش گمشدهی قلب یخزدهاش با کلام وحی و کتابهای دینی گرم شد. عطش و علاقهایی که همچون مهمانی ناخوانده اما، عزیز به قلبش آمده و درد و فغانش را از یاد برده بود. انگار مصیبت دستانش را گرفت و به جایی برد که به جای قدم برداشتن، پرواز کند.
دیری نگذشت کنج تاریک اتاق را رها و به محراب و مسجد رو کرد. شاگرد ناامید و ناچار آن روزها، امروز معلم شده و شاگردان زیادی از او ورای علم، صبر و ایمان میآموزند.
تا به امروز ایمان بند محکمیست که او را سکنا داده و دوباره به زندگی گرهاش زده.
و امروز او همسری خوش خلق، پدری مهربان و معلمی متدین و دلسوز است و برای همهیِ ما الگویی نورین و نظر کرده.
چه معامله پر سودی، برای محکم بودن پایت در مسیر دستت را در عوض بدهی، گرفتنهای خدا بیمعاوضه نیست.
آنجاست که باید خیالت راحت باشد
عسی ان تکرهوا شئیا وهو خیر لکم.
و این از نهایت لطف توست، که هر بار نشانههایت از راه میرسند و منِ خسته را به مسیر باز میگردانی بارها و بارها و بارها...
وردة حمراء🥀
و این از نهایت لطف توست، که هر بار نشانههایت از راه میرسند و منِ خسته را به مسیر باز میگردانی بارها و بارها و بارها...
حسی شبیه تابیدن اولین پرتوهای گرم و زندگیبخش آفتاب بر شکوفههای یخزده شب که غمِ فردا را داشتند.
«معانی در کلمات نیست
در سکوتی است که بین آنها است.
کلمات دانستهها را در بر میگیرند
اما کیست، جز سکوت،
که سهم ما را از اسرار نادانسته ادا کند؟»
◽️کَتلین رِین
در سکوتی است که بین آنها است.
کلمات دانستهها را در بر میگیرند
اما کیست، جز سکوت،
که سهم ما را از اسرار نادانسته ادا کند؟»
◽️کَتلین رِین
دلبری میکنند گلهای قالی برای نورِ چراغِ شب، حال که چشمهای آفتاب را دور دیدهاند...
أحمد العربي
{ إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ }
سورة التوبة
أحمد العربي
سورة التوبة
أحمد العربي
در آن دشتِ دور دستِ غریب، چیزی شبیه او نبود.
آغوشِ تنومند و ساکتش، تنهای خستهی رهگذران بسیاری را به خود فشرده بود و مرگ و زندگیهای زیادی پیش از آمدن به دیدار او رفته بودند.
سلامِ شرمگینِ اولین جوانهی نقرهفام بعد از شکفتن با آفتاب، تا غمِ دلکندنِ آخرین برگِ بیجان زرد با شاخه.
صدایِ اولین جوجهی گنجشکِ مادر و آخرین
کوچِِ بیبازگشتِ پرستوهای پیر...
آمد و رفتِ سریع دانهی برف در ظهر سرد زمستان...
شبها نشستن پایِ نگاههای شرمین ماه
و قبول پادرمیانی بین برگ و باد...
او شاهدِ همهی اینها بود.
او با همهی اینها، ساکت بود و آرام و غریب. ریشه دواندن در خاک آسان نبود
او را پیر فرزانه دشت میخواندند؛
آن تک درختِ ساکتِ اسیر.
آغوشِ تنومند و ساکتش، تنهای خستهی رهگذران بسیاری را به خود فشرده بود و مرگ و زندگیهای زیادی پیش از آمدن به دیدار او رفته بودند.
سلامِ شرمگینِ اولین جوانهی نقرهفام بعد از شکفتن با آفتاب، تا غمِ دلکندنِ آخرین برگِ بیجان زرد با شاخه.
صدایِ اولین جوجهی گنجشکِ مادر و آخرین
کوچِِ بیبازگشتِ پرستوهای پیر...
آمد و رفتِ سریع دانهی برف در ظهر سرد زمستان...
شبها نشستن پایِ نگاههای شرمین ماه
و قبول پادرمیانی بین برگ و باد...
او شاهدِ همهی اینها بود.
او با همهی اینها، ساکت بود و آرام و غریب. ریشه دواندن در خاک آسان نبود
او را پیر فرزانه دشت میخواندند؛
آن تک درختِ ساکتِ اسیر.
عشق را در نگاه مادربزرگم میتوان دید. روزهایی که با دلتنگی از پنجره کوچک اتاقش به قبرستان انتهای روستا، آنجا که همراهِ پنجاه سالهاش در آغوش سرد خاک آرمیده، چشم میدوزد.
مصحفم را باز میکنم.
سوره مومنون مهمان امشب میشود.
همان آیه اول تاکید میکند و قلبت را به انتهای مسیرت مطمئن، که مومنان رستگارند. صفات رستگاری را یکییکی در زیباترین تعبیرات و با قافیههای بینظیر شمارش میکند.
میخوانم؛ همانانی که بر نماز محافظت دارند، البته در نهایت خشوع.
کسانی که عادت گفتاری نادرست را ترک کردهاند و نعمت سخنگفتن را با بیهودهگویی تلف نمیکنند.
رستگاران امانت رزق دیگران (زکات) که در مالشان افتاده را به صاحبانش برمیگردانند.
و خود را از گرفتاری در آتش شهوت دور میکنند، آن هم از راه نیک و درست و حلالش.
بگذار برایت بگویم از دیگر صفات رستگاران که رعایت امانت و عهد است و از پیمانشکنی دورند.
بعد از معرفی و ترغیب جهت حریصشدن برای تجلی این صفات در جسم و جانمان، حال مژده و نتیجه آن رستگاری را نوید میدهد. اینکه رستگاران وراثانند و ارثشان را به زودی خواهند گرفت.
ارث مومن فردوس است و آنچه فردوس را خواستنیتر میکند جاودان بودن آن است.
#باقرآن
سوره مومنون مهمان امشب میشود.
همان آیه اول تاکید میکند و قلبت را به انتهای مسیرت مطمئن، که مومنان رستگارند. صفات رستگاری را یکییکی در زیباترین تعبیرات و با قافیههای بینظیر شمارش میکند.
میخوانم؛ همانانی که بر نماز محافظت دارند، البته در نهایت خشوع.
کسانی که عادت گفتاری نادرست را ترک کردهاند و نعمت سخنگفتن را با بیهودهگویی تلف نمیکنند.
رستگاران امانت رزق دیگران (زکات) که در مالشان افتاده را به صاحبانش برمیگردانند.
و خود را از گرفتاری در آتش شهوت دور میکنند، آن هم از راه نیک و درست و حلالش.
بگذار برایت بگویم از دیگر صفات رستگاران که رعایت امانت و عهد است و از پیمانشکنی دورند.
بعد از معرفی و ترغیب جهت حریصشدن برای تجلی این صفات در جسم و جانمان، حال مژده و نتیجه آن رستگاری را نوید میدهد. اینکه رستگاران وراثانند و ارثشان را به زودی خواهند گرفت.
ارث مومن فردوس است و آنچه فردوس را خواستنیتر میکند جاودان بودن آن است.
#باقرآن
ببین عزیزِ من شما هر چقدر هم در کارت ماهر و کارکشته باشی. یا نه آدمی دقیق و مسئولیتپذیر که عادت داری با برنامهریزی پیش میروی.
فراموش نکن پروردگار که اذن ندهد هیچ فعلی در هستی صورت نمیپذیرد.
پس چنان با اطمینان قولهایت را برای بعد و فرداها ردیف نکن؛ در حالی که لفظ مهم و حیاتی انشاءالله را میان کلامت فراموش میکنی.
همیشه فکر میکنم یکی از اصلیترین دلایلِ بیبرکتی در زمان این دوران و چوب بزرگی که لای چرخِ کار همه گیر کرده؛ متکی تنها به نفس خود شدن برای روزمرگیهاست. در حالی برگِ زرد عمرْ تمام شده هم بدون اراده او نمیریزد. حتی، اگر در معرض هزاران بوران و تگرگ باشد. دیگر بماند کار و بار مایی که هم مسئولیت دارد و هم سرنوشتساز است.
حواسمان جمع باشد.
#روزنوشت
فراموش نکن پروردگار که اذن ندهد هیچ فعلی در هستی صورت نمیپذیرد.
پس چنان با اطمینان قولهایت را برای بعد و فرداها ردیف نکن؛ در حالی که لفظ مهم و حیاتی انشاءالله را میان کلامت فراموش میکنی.
همیشه فکر میکنم یکی از اصلیترین دلایلِ بیبرکتی در زمان این دوران و چوب بزرگی که لای چرخِ کار همه گیر کرده؛ متکی تنها به نفس خود شدن برای روزمرگیهاست. در حالی برگِ زرد عمرْ تمام شده هم بدون اراده او نمیریزد. حتی، اگر در معرض هزاران بوران و تگرگ باشد. دیگر بماند کار و بار مایی که هم مسئولیت دارد و هم سرنوشتساز است.
حواسمان جمع باشد.
#روزنوشت
و خوشا به حال قلبی که از بندِ اما و اگر دنیا رها شده؛ همان قلبِ راضی بیتلاطم...
صف/ ۱۴
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا
كُونُوا أَنْصَارَ اللَّهِ.
ای کسانی که ایمان آوردهاید،
یاران خدا باشید.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا
كُونُوا أَنْصَارَ اللَّهِ.
ای کسانی که ایمان آوردهاید،
یاران خدا باشید.
از مهمترین دستاوردهای ایمان برای شخص امینشدن است.
ایمان باید امنیت ما را در قلب اطرافیانمان تضمین کند؛ بابتِ هر آنچه که دارایشان محسوب میشود.
حال امانتی سپردنی باشد یا حفظِ حرفی راز آلود و یا مهمترینش سخنی در غیابشان.
از امانتهای تعامل ما با اشخاص حفظ شخصیت آنان است؛ در زمانی که حضور ندارند و ما معرفشانیم.
از جمله دلایلی که سبب میشود شخص چنین اقدامی بکند، یعنی حق این دوستی، چه بسا انسانی را پایمال کند، پایین بودن سطح شخصیتی خود نسبت به آن فرد است که حسد درونیش او را میشوراند.
همچنین میتواند خود برتربینی باشد.
با بازگو کردنِ حال دیگران میخواهد این را به مخاطب برساند که همچین رفتاری از من بدور است.
شخصیت هر انسانی دارایِ با ارزش اوست، تاراج هویت دیگران نباشیم؛ آن هم با گوشتْ مرده خوارکردنِ خودمان.
امینِ هم باشیم.
أن یاکل لحم اخیه میتا فکرهتموه...
« حجرات/۱۲ »
#باقرآن
ایمان باید امنیت ما را در قلب اطرافیانمان تضمین کند؛ بابتِ هر آنچه که دارایشان محسوب میشود.
حال امانتی سپردنی باشد یا حفظِ حرفی راز آلود و یا مهمترینش سخنی در غیابشان.
از امانتهای تعامل ما با اشخاص حفظ شخصیت آنان است؛ در زمانی که حضور ندارند و ما معرفشانیم.
از جمله دلایلی که سبب میشود شخص چنین اقدامی بکند، یعنی حق این دوستی، چه بسا انسانی را پایمال کند، پایین بودن سطح شخصیتی خود نسبت به آن فرد است که حسد درونیش او را میشوراند.
همچنین میتواند خود برتربینی باشد.
با بازگو کردنِ حال دیگران میخواهد این را به مخاطب برساند که همچین رفتاری از من بدور است.
شخصیت هر انسانی دارایِ با ارزش اوست، تاراج هویت دیگران نباشیم؛ آن هم با گوشتْ مرده خوارکردنِ خودمان.
امینِ هم باشیم.
أن یاکل لحم اخیه میتا فکرهتموه...
« حجرات/۱۲ »
#باقرآن
هربار که کنارش مینشستم، سرش را به صورتم نزدیک میکرد و میگفت: دخترم در هر شرایطی صادق باش؛
بهرهٔ راستگویی دلِ همیشه آرام است.
#پدربزرگ
بهرهٔ راستگویی دلِ همیشه آرام است.
#پدربزرگ
فاجعهی اندلس نتیجهی سرگرمشدن جوامع و امتها به خوردن وخوراک و سرگرمی بود.
📓از کتاب فریاد آشنا
📓از کتاب فریاد آشنا
چیزی به نماز ظهر نمانده بود.
و چون از صبح زود بیدار بودم، چشمم سنگینی عجیبی میکرد. و نمیدانم عاقبت چطور چشمانِ خستهام مغلوب آن خوابِ شیرین شد.
در خواب از پنجره اتاقم مثل همیشه به زیبایی آسمان خیره مانده بودم که آبی چشمنوازش یک آن تاریک و سیاه شد.
سراسیمه به سمت پذیرایی رفتم تا از پنجره بزرگ آن هم آسمان را ببینم، اما همه جا تاریک شده بود. صدای مادر را شنیدم که گفت: خورشید گرفته دنیا تاریک شده است.
با دیدن تغییر کونی آن لحظه و آسمانی که در روز تاریک شده بود؛ بیاختیار و با صدای بلند گریه میکردم و جملهایی گفتم که تمام امروز را در فکرش بودم: « دیگر توبهها پذیرفته نمیشود.»
آن لحظه در خواب حس درماندگی و حسرت عجیبی وجودم را گرفته بود.
حس ناکافی بودنِ اعمالم، دستِ شوم گناهانی که انگار دامنم را گرفته بود و هزاران ای کاش که یکدفعه بر قلبم سرازیر شد.
برایم چیزی شبیه زنگ آخر بود؛ به وقت نوشتن یک امتحان مهم که من هنوز دلم نمیخواست برگهام را تحویل دهم...
با صدای در و تپش قلب شدید از خواب پریدم. آن لحظه برایم یک زندگی دوباره بود. یا همان وقت اضافه حین امتحان که تو با سرعت هر چه داری را باید روی برگه بیاوری...
به سوی نماز رفتم و قلبم با انکه ترسیده بود، اما خوشحال بود که آن سیاهی خواب، تاریکی اخرم نبود.
واقعا چه نزدیک است تاریکی دنیا و ما چه دور میپنداریم، اگر خواب نمیبود چی؟!
#روزنوشت
ورده
و چون از صبح زود بیدار بودم، چشمم سنگینی عجیبی میکرد. و نمیدانم عاقبت چطور چشمانِ خستهام مغلوب آن خوابِ شیرین شد.
در خواب از پنجره اتاقم مثل همیشه به زیبایی آسمان خیره مانده بودم که آبی چشمنوازش یک آن تاریک و سیاه شد.
سراسیمه به سمت پذیرایی رفتم تا از پنجره بزرگ آن هم آسمان را ببینم، اما همه جا تاریک شده بود. صدای مادر را شنیدم که گفت: خورشید گرفته دنیا تاریک شده است.
با دیدن تغییر کونی آن لحظه و آسمانی که در روز تاریک شده بود؛ بیاختیار و با صدای بلند گریه میکردم و جملهایی گفتم که تمام امروز را در فکرش بودم: « دیگر توبهها پذیرفته نمیشود.»
آن لحظه در خواب حس درماندگی و حسرت عجیبی وجودم را گرفته بود.
حس ناکافی بودنِ اعمالم، دستِ شوم گناهانی که انگار دامنم را گرفته بود و هزاران ای کاش که یکدفعه بر قلبم سرازیر شد.
برایم چیزی شبیه زنگ آخر بود؛ به وقت نوشتن یک امتحان مهم که من هنوز دلم نمیخواست برگهام را تحویل دهم...
با صدای در و تپش قلب شدید از خواب پریدم. آن لحظه برایم یک زندگی دوباره بود. یا همان وقت اضافه حین امتحان که تو با سرعت هر چه داری را باید روی برگه بیاوری...
به سوی نماز رفتم و قلبم با انکه ترسیده بود، اما خوشحال بود که آن سیاهی خواب، تاریکی اخرم نبود.
واقعا چه نزدیک است تاریکی دنیا و ما چه دور میپنداریم، اگر خواب نمیبود چی؟!
#روزنوشت
ورده