وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
390 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
کسی از ویرانه تاریک درونش خبر نداشت.
آفتاب مدتها بود از پشت پنجره تار زده‌اش قهر کرده و شمعدانی‌هایش در فراق ماه دق کرده بودند.
مانده بود که نور چگونه راه این کلبه را باز یابد؛ شاید با شکفتن مقداری امید...
موجیم که آسودگی ما عدم ماست.
از پشت پنجره اتاق گرمت، فرودآمدن دانه‌های برف را تماشا میکنی.
تویی که استکان گرم چایی طعم‌دار شده با هل و دارچین را درستانت گرفته‌ایی.
این قابی‌ست شاعرانه برای شاعری که تن شعرهایش را رنج لرزانده.
اما هیچ به شاعر گرفتار در تازیانه سرد تگرک‌های وحشی فکرکرده‌ای! آنکه پنجره خیال و کلمات را از ترس سرما و غم نان تخته گرفته.

مثل مرد گاری‌چی. مادر گفت: در جوانی شاعر بوده. رنج زورش زیاد بوده و ساکتش کرده. طبع خیس شاعر رنجور سالها بود که خشکیده بود...
مانده در تگرک که شعرش نمی‌آید....
وقتی که چادر سیاه شب، آسمان را پوشاند و سکوت و تاریکی بر فضای خانه پاشیده می‌شود.
باز لجاجتش برای خوابیدن را از سر میگیرد. برای سنگین‌شدن چشمانش قصه می‌گویم و امشب قصه نور و تاریکی...
دخترکم
می‌دانی شاید شب سیاه و ساکت باشد و این سکون برای توی پرشور در تمنای بازی دشوار است، اما شب در درونش همیشه نوید روشنایی دارد.
یادت باشد اصل تاریکی و نور در قلب آدمی معنا میشود، نه خاموشی چراغِ اتاق.
تاریکی‌های زندگی در روز هم دامن آدمی را رها نمی‌کنند، مثل سختی رنج‌های پنهان که در قاموس اجابتی محبوس‌اند و نور قلبت را کم‌جان میکنند.
شبیه گیر‌کردن گوشه دامن سفید گل‌گلی تو در پیچ آهنی کنار سُرسُره که از بازی جا می‌مانی.
دامنت تا همیشه لای پیچ نمی‌ماند و دست مهربان عزیزی تو را از بندش رها میکند.
رنج تاریک دنیا هم همین است؛ دست دعا، نجاتت می‌دهد.
ناامیدی پیچِ سرسره‌ی لرزان دنیاست. دست شیطان را با دعا از دامنت بردار.

#دعا
ورده
باید مخملین آرزو‌هایت را از دل خارها پس بگیری، بهترین کفش‌هایت را بپوش.
{ وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْدَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ وَلَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا وَأَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذَابِ }
تعاریف بسیاری شنیده و خوانده بودم اما، هیچکدام شبیه آن حرف نبود که دعا را چیزی شبیه بذر توصیف کرده بود.
بذری که جوانه می‌زند و باید چون باغبانی صبور منتظر بمانی تا وقت مناسب، در خاک امن و حاصلخیز توکل به آرامی رشد کند.
استغفار و حسن‌ظن سبب میشود نور اجابت زودتر بتابد و اشک‌های نیمه‌شب بارانیست که سیرابش میکند.
و امان از آفت ناامیدی که سبب می‌شود قلبت، زمینی بی‌حاصل بماند و بذرت را موریانه غفلت بخورد.
گفتی باغبانِ باغ دعا باید صبور باشد و مطمئن. و بداند سرنوشت دانه‌هایی که جوانه نزدند نابودی نیست. کبوتر سفید اجابت، آن را با خود به سرزمین رویا و ابدیت برده است؛ آنجا شکوفه‌های سفید و زیبا می‌شوند. آنقدر زیبا که تو آرزو خواهی کرد کاش همه‌ی دعاهایت چنین سرنوشتی می‌داشتند.
#دعا
وردة حمراء🥀
تعاریف بسیاری شنیده و خوانده بودم اما، هیچکدام شبیه آن حرف نبود که دعا را چیزی شبیه بذر توصیف کرده بود. بذری که جوانه می‌زند و باید چون باغبانی صبور منتظر بمانی تا وقت مناسب، در خاک امن و حاصلخیز توکل به آرامی رشد کند. استغفار و حسن‌ظن سبب میشود نور اجابت…
ابی سعید رضی الله عنه از پیامبر صلی الله علیه وسلم:
هر مسلمانی که دعایی بکند_ به شرطی که گناه نکرده باشد و صله‌ی رحم را قطع نکرده باشد_ حتما خداوند یکی از این سه تا را به او عطا خواهد کرد، یا دعایش در این دنیا قبول میشود، یا اینکه الله تعالی آن را برای آخرتش ذخیره میکند، و یا اینکه بدیی را به سبب دعایش از او دور میکند
گفتند: پس بیشتر دعا میکنیم
پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمودند: فضل و بخشش خداوند از دعای شما بیشتر است.

مسند امام احمد
فرشته معصوم سرزمینم.
چشمان تو غروبگاه خورشید کدامین سرزمین بی‌مهری بود که دیگر طلوعی به خود ندید.
شکوفه‌های نوشکفته قلبت را تیغ تیز شهوت حیوان صفتانی پرپر کرد که آدمی مانده با کدامین انصاف آن را به خود بقبولاند.
درد زخم کدامین سنگ یا نیروی کدامین طناب آنقدر قدرتمند است که بتواند تاوان اشک‌های تو را پس بگیرد.
گوش وجدان شیطان سیرتان را مگر چه پرده‌ایی گرفته بود که فریاد و گریه‌های ملتمسانه تو را نشنیدند و تمنای چشمان کودکانه‌ات را پس زدند.
دیگر دست شاعران و خوش قلمان چگونه از مهر و آغوش گرم و پراعتماد پدران بنویسد، که بغل پدر برای تو شبیه آن جلادی شد که کرسی را از زیر پایِ اعدامیِ بی‌گناه کنار می‌زند.
فرشته‌ی آسمانی آسوده برو این سرزمین توان تیمار زخم‌های قلب کوچک تو را نداشت. برو به سرزمین زیبایی‌ها که کسی به پاکی خنده‌هایت چشم ندارد.
و تن پاک همچون لاله‌ات را هیچ خاری زخمی نمیکند.
آنجا پر از آبرنگ‌های رنگیست که دنیایی زیبا نقاشی کنی در حالی که دستکش‌ِ ابریشمی بهشتیت را بدست کرده‌ایی، حتی بهتر از آنی که آرزو کردی مادر برایت بیاورد.

ورده
#نیان
و کسی چه می‌دانست چقدر دشوار است
پس‌زدن دست نامرئی و نامهربانِ اندوه
بر قلب اویی که
اشک‌ها
عادت به گشودن آغوش مژه‌هایش کرده‌اند
و بعد از تقلایی سخت
در گفتنِ ناگفته‌ها
هر شب
روی انگشتان سردش
جان می‌دهند.

🖊ورده
او هم مثل همه‌ی جوان‌های دیگر در آن سالهای دور در اوج شور جوانی، رویاهایی زیبا برای آینده و زندگی‌اش چیده بود. از همان خیال‌هایی که می‌بافیم و می‌اندازیم در گردن زمان. چند روزی مانده بود به خدمت سربازی برای اینکه روزهای باقی‌مانده اتلاف نشود و پولی هم پس‌انداز کرده باشد در کارگاهی مشغول به کار شد.
دست تقدیر بر آن بود، روزی در حین کار دست راستش زیر تیغ دستگاه رفت. بعد از به هوش آمدن در بیمارستان و باز کردن پانسمان‌های دستش دید انگشتان دست راستش قطع شده است، حسی شبیه فرود آمدن تبری کشنده بر قلبش؛ انگار دست آرزوهایش کوتاه شده باشد.


روزها طول کشید تا بتواند اتفاق پیش آمده را هضم کند. اما دیگر گوشه‌گیر شده بود و رمقی برای حضور در جمع دوستان و عزیزانش نداشت. کنج خانه را برای سوگواری غم پیش آمده انتخاب کرد. برای رساندن روز به شب و گذراندن ساعت‌های طولانی و سنگین از اندوه، به دل کتاب‌ها پناه برد. افتادن در مسیری که خودش از مقصد بی‌نظیری که برایش رقم خورده، بی‌آگاه بود.
آرامش گمشده‌ی قلب یخ‌زده‌اش با کلام وحی و کتابهای دینی گرم شد. عطش و علاقه‌ایی که همچون مهمانی ناخوانده اما، عزیز به قلبش آمده و درد و فغانش را از یاد برده بود. انگار مصیبت دستانش را گرفت و به جایی برد که به جای قدم برداشتن، پرواز کند.

دیری نگذشت کنج تاریک اتاق را رها و به محراب و مسجد رو کرد. شاگرد ناامید و ناچار آن روزها، امروز معلم شده و شاگردان زیادی از او ورای علم، صبر و ایمان می‌آموزند.
تا به امروز ایمان بند محکمی‌ست که او را سکنا داده و دوباره به زندگی گره‌اش زده‌.
و امروز او همسری خوش خلق، پدری مهربان و معلمی متدین و دلسوز است و برای همه‌یِ ما الگویی نورین و نظر کرده.



چه معامله پر سودی، برای محکم بودن پایت در مسیر دستت را در عوض بدهی، گرفتن‌های خدا بی‌معاوضه نیست.

آنجاست که باید خیالت راحت باشد
عسی ان تکرهوا شئیا و‌هو خیر لکم.
و این از نهایت لطف توست، که هر بار نشانه‌‌هایت از راه می‌رسند و منِ خسته را به مسیر باز میگردانی بارها و بارها و بارها...
وردة حمراء🥀
و این از نهایت لطف توست، که هر بار نشانه‌‌هایت از راه می‌رسند و منِ خسته را به مسیر باز میگردانی بارها و بارها و بارها...
حسی شبیه تابیدن اولین پرتو‌های گرم و زندگی‌بخش آفتاب بر شکوفه‌های یخ‌زده شب که غمِ فردا را داشتند.
«معانی در کلمات نیست
در سکوتی است که بین آنها است.
کلمات دانسته‌ها را در بر می‌گیرند
اما کیست، جز سکوت،
که سهم ما را از اسرار نادانسته ادا کند؟»
◽️کَتلین رِین
دلبری میکنند گل‌های قالی برای نورِ چراغِ شب، حال که چشم‌های آفتاب را دور دیده‌اند...
أحمد العربي
{ إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ }

سورة التوبة

أحمد العربي
در آن دشتِ دور دستِ غریب، چیزی شبیه او نبود.
آغوشِ تنومند و ساکتش، تن‌های خسته‌ی رهگذران بسیاری را به خود فشرده بود و مرگ و زندگی‌های زیادی پیش از آمدن به دیدار او رفته بودند.
سلامِ شرمگینِ اولین جوانه‌ی نقره‌فام بعد از شکفتن با آفتاب، تا غمِ دل‌کندنِ آخرین برگِ بی‌جان زرد با شاخه.

صدایِ اولین جوجه‌‌ی گنجشکِ مادر و آخرین
کوچِِ بی‌بازگشتِ پرستو‌های پیر...
آمد و رفتِ سریع دانه‌ی برف در ظهر سرد زمستان...
شبها نشستن پایِ نگاه‌های شرمین ماه
و قبول پادرمیانی بین برگ و باد...
او شاهدِ همه‌ی اینها بود.


او با همه‌ی اینها، ساکت بود و آرام و غریب. ریشه دواندن در خاک آسان نبود
او را پیر فرزانه دشت میخواندند؛
آن تک درختِ ساکتِ اسیر.
احرص علی ما ینفعک...