{ إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِي كِتَابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلَا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ وَقَاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ }
سورة التوبة
سورة التوبة
یازدهسال داشتم. آن سال بازار بازی با کارتهای کوچیک که عکس بازیکن فوتبال و ماشین...داشت، گرم بود.
ظهرهای گرم اکثر بچهها زیر سایه کمجان دیوارها مشغول بازی بودند.
من هم هر روز از قید خوراکیهای خوشمزه بقالی پیرمرد روستا میگذشتم و تمام پولم را کارت میخریدم. دسترنج این گذشتنها نصف نایلون کارت شده بود که برایم شبیه یک سرمایه بود.
روزهای تابستان معمولاً کارگر داشتیم، آن روز صبح که مادرم برای کارگرها تخممرغ آبپز کرده بود و روی سماور گذاشته بود تا وقت صبحانه سرد نشوند.
من هم گرم بازی بودم و کارتهایم را هر صبح شمارش میکردم، اصلا حواسم به اطراف نبود.
مادر یکدفعه با دادی بلند داخل شد و با سرعت به سمت سماور که روی چیزی شبیه گنجه گوشه اتاق گذاشته بود، رفت.
تا برگشتم دیدم کل اتاق پر از دود شده و سماور بالا کشیده و من از این بیخبری خودم ماتم برده بود.
مادر که کارتها را در دستم دید و دانست دلیل این غفلتم چه بوده، با دو دست گرفت و یکجا در سطل جلوی شیر سماور که پر از اب بود فرو برد و با خشم گفت: تا اینبار حواست جمع شود خانه را آتش ببرد تو را خواب میبرد.
من فقط نگاهم روی کارتهای خیس شده مانده بود، حسی شبیه غرق شدن تمام دلخوشی و رویای یک آدم جلوی چشمانش. کل آن روزم در سکوت و شبیه انسانی که همه چیزش را از دست داده بودم.
من بعد از آن ماجرا در نبود کسی در اتاق بارها و بارها سماور و بخاری را چک میکردم در حدی که بو میکشیدم اتاق را که نکند چشمانم اشتباه کند.
درس تجربه اینطور است. سیلی محکم و ناگهان میزند زیر گوشِ اشتباهاتت و هوشیارت میکند. مهم نیست برای کارت بازی باشد یا یک اشتباه بزرگسالی، تجربه مادرِ دلسوزیست که گاهی برسرت خشم میگیرد، ولی در نهایت تو حواست برای بعدهای زندگی جمع میشود و این اگرچه دردناک، ولی خوب است؛ اتاق را دیگر سیاهی نمیگیرد.
#خاطرات
ظهرهای گرم اکثر بچهها زیر سایه کمجان دیوارها مشغول بازی بودند.
من هم هر روز از قید خوراکیهای خوشمزه بقالی پیرمرد روستا میگذشتم و تمام پولم را کارت میخریدم. دسترنج این گذشتنها نصف نایلون کارت شده بود که برایم شبیه یک سرمایه بود.
روزهای تابستان معمولاً کارگر داشتیم، آن روز صبح که مادرم برای کارگرها تخممرغ آبپز کرده بود و روی سماور گذاشته بود تا وقت صبحانه سرد نشوند.
من هم گرم بازی بودم و کارتهایم را هر صبح شمارش میکردم، اصلا حواسم به اطراف نبود.
مادر یکدفعه با دادی بلند داخل شد و با سرعت به سمت سماور که روی چیزی شبیه گنجه گوشه اتاق گذاشته بود، رفت.
تا برگشتم دیدم کل اتاق پر از دود شده و سماور بالا کشیده و من از این بیخبری خودم ماتم برده بود.
مادر که کارتها را در دستم دید و دانست دلیل این غفلتم چه بوده، با دو دست گرفت و یکجا در سطل جلوی شیر سماور که پر از اب بود فرو برد و با خشم گفت: تا اینبار حواست جمع شود خانه را آتش ببرد تو را خواب میبرد.
من فقط نگاهم روی کارتهای خیس شده مانده بود، حسی شبیه غرق شدن تمام دلخوشی و رویای یک آدم جلوی چشمانش. کل آن روزم در سکوت و شبیه انسانی که همه چیزش را از دست داده بودم.
من بعد از آن ماجرا در نبود کسی در اتاق بارها و بارها سماور و بخاری را چک میکردم در حدی که بو میکشیدم اتاق را که نکند چشمانم اشتباه کند.
درس تجربه اینطور است. سیلی محکم و ناگهان میزند زیر گوشِ اشتباهاتت و هوشیارت میکند. مهم نیست برای کارت بازی باشد یا یک اشتباه بزرگسالی، تجربه مادرِ دلسوزیست که گاهی برسرت خشم میگیرد، ولی در نهایت تو حواست برای بعدهای زندگی جمع میشود و این اگرچه دردناک، ولی خوب است؛ اتاق را دیگر سیاهی نمیگیرد.
#خاطرات
به قدری در دوران ما دیدهشدن اوج گرفته، که برایش هر دری را میکوبند.
فراموش کردن اعتقاد و لهکردن شخصیت، بازی کردن با ظاهر و آبروی خود از هیچ چیزی دریغ نمیکنند.
این مسئله چنان حاد شده که بعضیها بدنامی را به گمنامی ترجیح میدهند.
فقط در چشم باشند دیگر بهایش مهم نیست.
#روزنوشت
فراموش کردن اعتقاد و لهکردن شخصیت، بازی کردن با ظاهر و آبروی خود از هیچ چیزی دریغ نمیکنند.
این مسئله چنان حاد شده که بعضیها بدنامی را به گمنامی ترجیح میدهند.
فقط در چشم باشند دیگر بهایش مهم نیست.
#روزنوشت
هر بار که مرگ پدربزرگم را به یاد میآورم، دنیایی از دلتنگی، حسرت و نارضایتی از خودم وجودم را میگیرد. دروغ نگفتهاند که ما فقط بعد از مرگ قدر ازدسترفته را میدانیم.
همیشه بابت بیشتر با او بودن و پای حرفهای شیرین نشستنش خودم را سرزنش میکنم.
گاها در تاریکی شب فکر میکنم کاش شبهای بیشتر کنارش میخوابیدم و یا نهارهای بیشتری پیشش میماندم تا از لقمههایی که از سهم غذای خودش برایم میگرفت لذت میبردم.
دلم برای آغوش پُر محبتش پَر میکشد که همیشه سرم را بو میکشید و میگفت: بچه بوی میوه بهشت میدهد، البته نماز خوانش.
حسرت، بعد از تمام شدن فرصت همیشه سر وقت آدمی میآید و با زبان نیشدارش کامت را تلخ میکند.
هر بار خودم را برای بودن دیگر عزیزانم دلداری میدهم که قدرشان را بدانم که نکند باز حسرت آنها نیز شبهای عمرم را تاریکتر کند.
و اما تلخی بعضی حسرتها بهقدری شدید است که سیاهیاش برای همیشه وجودت را میگیرد؛ نه عذابش میرود و نه فرصت جبران پیش میآید.
حسرت کاستی و کمبود توشهی قیامت را میگویم. یادآوری غفلتهای دنیا، بیهوده گذراندن ثانیههای ارزشمند عمر و جبران نشدن حرفهای ناثواب و هزاران نوع حسرت دیگر... تا جایی که نام روز حسرت را بر قیامت گذاشتهاند.
حسرت خداحافظی عزیزی تا این حد جانکاه است، حسرت خسران و خوشی ابدی چگونه است؟
همیشه بابت بیشتر با او بودن و پای حرفهای شیرین نشستنش خودم را سرزنش میکنم.
گاها در تاریکی شب فکر میکنم کاش شبهای بیشتر کنارش میخوابیدم و یا نهارهای بیشتری پیشش میماندم تا از لقمههایی که از سهم غذای خودش برایم میگرفت لذت میبردم.
دلم برای آغوش پُر محبتش پَر میکشد که همیشه سرم را بو میکشید و میگفت: بچه بوی میوه بهشت میدهد، البته نماز خوانش.
حسرت، بعد از تمام شدن فرصت همیشه سر وقت آدمی میآید و با زبان نیشدارش کامت را تلخ میکند.
هر بار خودم را برای بودن دیگر عزیزانم دلداری میدهم که قدرشان را بدانم که نکند باز حسرت آنها نیز شبهای عمرم را تاریکتر کند.
و اما تلخی بعضی حسرتها بهقدری شدید است که سیاهیاش برای همیشه وجودت را میگیرد؛ نه عذابش میرود و نه فرصت جبران پیش میآید.
حسرت کاستی و کمبود توشهی قیامت را میگویم. یادآوری غفلتهای دنیا، بیهوده گذراندن ثانیههای ارزشمند عمر و جبران نشدن حرفهای ناثواب و هزاران نوع حسرت دیگر... تا جایی که نام روز حسرت را بر قیامت گذاشتهاند.
حسرت خداحافظی عزیزی تا این حد جانکاه است، حسرت خسران و خوشی ابدی چگونه است؟
کسی از ویرانه تاریک درونش خبر نداشت.
آفتاب مدتها بود از پشت پنجره تار زدهاش قهر کرده و شمعدانیهایش در فراق ماه دق کرده بودند.
مانده بود که نور چگونه راه این کلبه را باز یابد؛ شاید با شکفتن مقداری امید...
آفتاب مدتها بود از پشت پنجره تار زدهاش قهر کرده و شمعدانیهایش در فراق ماه دق کرده بودند.
مانده بود که نور چگونه راه این کلبه را باز یابد؛ شاید با شکفتن مقداری امید...
از پشت پنجره اتاق گرمت، فرودآمدن دانههای برف را تماشا میکنی.
تویی که استکان گرم چایی طعمدار شده با هل و دارچین را درستانت گرفتهایی.
این قابیست شاعرانه برای شاعری که تن شعرهایش را رنج لرزانده.
اما هیچ به شاعر گرفتار در تازیانه سرد تگرکهای وحشی فکرکردهای! آنکه پنجره خیال و کلمات را از ترس سرما و غم نان تخته گرفته.
مثل مرد گاریچی. مادر گفت: در جوانی شاعر بوده. رنج زورش زیاد بوده و ساکتش کرده. طبع خیس شاعر رنجور سالها بود که خشکیده بود...
مانده در تگرک که شعرش نمیآید....
تویی که استکان گرم چایی طعمدار شده با هل و دارچین را درستانت گرفتهایی.
این قابیست شاعرانه برای شاعری که تن شعرهایش را رنج لرزانده.
اما هیچ به شاعر گرفتار در تازیانه سرد تگرکهای وحشی فکرکردهای! آنکه پنجره خیال و کلمات را از ترس سرما و غم نان تخته گرفته.
مثل مرد گاریچی. مادر گفت: در جوانی شاعر بوده. رنج زورش زیاد بوده و ساکتش کرده. طبع خیس شاعر رنجور سالها بود که خشکیده بود...
مانده در تگرک که شعرش نمیآید....
وقتی که چادر سیاه شب، آسمان را پوشاند و سکوت و تاریکی بر فضای خانه پاشیده میشود.
باز لجاجتش برای خوابیدن را از سر میگیرد. برای سنگینشدن چشمانش قصه میگویم و امشب قصه نور و تاریکی...
دخترکم
میدانی شاید شب سیاه و ساکت باشد و این سکون برای توی پرشور در تمنای بازی دشوار است، اما شب در درونش همیشه نوید روشنایی دارد.
یادت باشد اصل تاریکی و نور در قلب آدمی معنا میشود، نه خاموشی چراغِ اتاق.
تاریکیهای زندگی در روز هم دامن آدمی را رها نمیکنند، مثل سختی رنجهای پنهان که در قاموس اجابتی محبوساند و نور قلبت را کمجان میکنند.
شبیه گیرکردن گوشه دامن سفید گلگلی تو در پیچ آهنی کنار سُرسُره که از بازی جا میمانی.
دامنت تا همیشه لای پیچ نمیماند و دست مهربان عزیزی تو را از بندش رها میکند.
رنج تاریک دنیا هم همین است؛ دست دعا، نجاتت میدهد.
ناامیدی پیچِ سرسرهی لرزان دنیاست. دست شیطان را با دعا از دامنت بردار.
#دعا
ورده
باز لجاجتش برای خوابیدن را از سر میگیرد. برای سنگینشدن چشمانش قصه میگویم و امشب قصه نور و تاریکی...
دخترکم
میدانی شاید شب سیاه و ساکت باشد و این سکون برای توی پرشور در تمنای بازی دشوار است، اما شب در درونش همیشه نوید روشنایی دارد.
یادت باشد اصل تاریکی و نور در قلب آدمی معنا میشود، نه خاموشی چراغِ اتاق.
تاریکیهای زندگی در روز هم دامن آدمی را رها نمیکنند، مثل سختی رنجهای پنهان که در قاموس اجابتی محبوساند و نور قلبت را کمجان میکنند.
شبیه گیرکردن گوشه دامن سفید گلگلی تو در پیچ آهنی کنار سُرسُره که از بازی جا میمانی.
دامنت تا همیشه لای پیچ نمیماند و دست مهربان عزیزی تو را از بندش رها میکند.
رنج تاریک دنیا هم همین است؛ دست دعا، نجاتت میدهد.
ناامیدی پیچِ سرسرهی لرزان دنیاست. دست شیطان را با دعا از دامنت بردار.
#دعا
ورده
باید مخملین آرزوهایت را از دل خارها پس بگیری، بهترین کفشهایت را بپوش.
تعاریف بسیاری شنیده و خوانده بودم اما، هیچکدام شبیه آن حرف نبود که دعا را چیزی شبیه بذر توصیف کرده بود.
بذری که جوانه میزند و باید چون باغبانی صبور منتظر بمانی تا وقت مناسب، در خاک امن و حاصلخیز توکل به آرامی رشد کند.
استغفار و حسنظن سبب میشود نور اجابت زودتر بتابد و اشکهای نیمهشب بارانیست که سیرابش میکند.
و امان از آفت ناامیدی که سبب میشود قلبت، زمینی بیحاصل بماند و بذرت را موریانه غفلت بخورد.
گفتی باغبانِ باغ دعا باید صبور باشد و مطمئن. و بداند سرنوشت دانههایی که جوانه نزدند نابودی نیست. کبوتر سفید اجابت، آن را با خود به سرزمین رویا و ابدیت برده است؛ آنجا شکوفههای سفید و زیبا میشوند. آنقدر زیبا که تو آرزو خواهی کرد کاش همهی دعاهایت چنین سرنوشتی میداشتند.
#دعا
بذری که جوانه میزند و باید چون باغبانی صبور منتظر بمانی تا وقت مناسب، در خاک امن و حاصلخیز توکل به آرامی رشد کند.
استغفار و حسنظن سبب میشود نور اجابت زودتر بتابد و اشکهای نیمهشب بارانیست که سیرابش میکند.
و امان از آفت ناامیدی که سبب میشود قلبت، زمینی بیحاصل بماند و بذرت را موریانه غفلت بخورد.
گفتی باغبانِ باغ دعا باید صبور باشد و مطمئن. و بداند سرنوشت دانههایی که جوانه نزدند نابودی نیست. کبوتر سفید اجابت، آن را با خود به سرزمین رویا و ابدیت برده است؛ آنجا شکوفههای سفید و زیبا میشوند. آنقدر زیبا که تو آرزو خواهی کرد کاش همهی دعاهایت چنین سرنوشتی میداشتند.
#دعا
وردة حمراء🥀
تعاریف بسیاری شنیده و خوانده بودم اما، هیچکدام شبیه آن حرف نبود که دعا را چیزی شبیه بذر توصیف کرده بود. بذری که جوانه میزند و باید چون باغبانی صبور منتظر بمانی تا وقت مناسب، در خاک امن و حاصلخیز توکل به آرامی رشد کند. استغفار و حسنظن سبب میشود نور اجابت…
ابی سعید رضی الله عنه از پیامبر صلی الله علیه وسلم:
هر مسلمانی که دعایی بکند_ به شرطی که گناه نکرده باشد و صلهی رحم را قطع نکرده باشد_ حتما خداوند یکی از این سه تا را به او عطا خواهد کرد، یا دعایش در این دنیا قبول میشود، یا اینکه الله تعالی آن را برای آخرتش ذخیره میکند، و یا اینکه بدیی را به سبب دعایش از او دور میکند
گفتند: پس بیشتر دعا میکنیم
پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمودند: فضل و بخشش خداوند از دعای شما بیشتر است.
مسند امام احمد
هر مسلمانی که دعایی بکند_ به شرطی که گناه نکرده باشد و صلهی رحم را قطع نکرده باشد_ حتما خداوند یکی از این سه تا را به او عطا خواهد کرد، یا دعایش در این دنیا قبول میشود، یا اینکه الله تعالی آن را برای آخرتش ذخیره میکند، و یا اینکه بدیی را به سبب دعایش از او دور میکند
گفتند: پس بیشتر دعا میکنیم
پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمودند: فضل و بخشش خداوند از دعای شما بیشتر است.
مسند امام احمد
فرشته معصوم سرزمینم.
چشمان تو غروبگاه خورشید کدامین سرزمین بیمهری بود که دیگر طلوعی به خود ندید.
شکوفههای نوشکفته قلبت را تیغ تیز شهوت حیوان صفتانی پرپر کرد که آدمی مانده با کدامین انصاف آن را به خود بقبولاند.
درد زخم کدامین سنگ یا نیروی کدامین طناب آنقدر قدرتمند است که بتواند تاوان اشکهای تو را پس بگیرد.
گوش وجدان شیطان سیرتان را مگر چه پردهایی گرفته بود که فریاد و گریههای ملتمسانه تو را نشنیدند و تمنای چشمان کودکانهات را پس زدند.
دیگر دست شاعران و خوش قلمان چگونه از مهر و آغوش گرم و پراعتماد پدران بنویسد، که بغل پدر برای تو شبیه آن جلادی شد که کرسی را از زیر پایِ اعدامیِ بیگناه کنار میزند.
فرشتهی آسمانی آسوده برو این سرزمین توان تیمار زخمهای قلب کوچک تو را نداشت. برو به سرزمین زیباییها که کسی به پاکی خندههایت چشم ندارد.
و تن پاک همچون لالهات را هیچ خاری زخمی نمیکند.
آنجا پر از آبرنگهای رنگیست که دنیایی زیبا نقاشی کنی در حالی که دستکشِ ابریشمی بهشتیت را بدست کردهایی، حتی بهتر از آنی که آرزو کردی مادر برایت بیاورد.
ورده
#نیان
چشمان تو غروبگاه خورشید کدامین سرزمین بیمهری بود که دیگر طلوعی به خود ندید.
شکوفههای نوشکفته قلبت را تیغ تیز شهوت حیوان صفتانی پرپر کرد که آدمی مانده با کدامین انصاف آن را به خود بقبولاند.
درد زخم کدامین سنگ یا نیروی کدامین طناب آنقدر قدرتمند است که بتواند تاوان اشکهای تو را پس بگیرد.
گوش وجدان شیطان سیرتان را مگر چه پردهایی گرفته بود که فریاد و گریههای ملتمسانه تو را نشنیدند و تمنای چشمان کودکانهات را پس زدند.
دیگر دست شاعران و خوش قلمان چگونه از مهر و آغوش گرم و پراعتماد پدران بنویسد، که بغل پدر برای تو شبیه آن جلادی شد که کرسی را از زیر پایِ اعدامیِ بیگناه کنار میزند.
فرشتهی آسمانی آسوده برو این سرزمین توان تیمار زخمهای قلب کوچک تو را نداشت. برو به سرزمین زیباییها که کسی به پاکی خندههایت چشم ندارد.
و تن پاک همچون لالهات را هیچ خاری زخمی نمیکند.
آنجا پر از آبرنگهای رنگیست که دنیایی زیبا نقاشی کنی در حالی که دستکشِ ابریشمی بهشتیت را بدست کردهایی، حتی بهتر از آنی که آرزو کردی مادر برایت بیاورد.
ورده
#نیان