وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
390 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
مسیر زندگی برای همه دشوار است و برای مومن و خوب زیستنش دشوارتر.
تو به خود مراقبتی نیاز داری. دائم نیاز داری به تفکر و تدبر‌های عمیق و توجه حکیمانه به دوربینی‌های زندگی، به فردا، به فرداها و جاده‌ای که تو را به سرزمین ابدی خواهد رساند.
و به صبر گرفتن‌، عادت به نشنیدن‌ها، نگفتن‌ها و گذشتن‌ها...
راستش حق‌داری گاهی که عجول و درمانده می‌شویی انگار مسیرت مه‌آلود است، اما یادت باشد تو عابری رها شده در برهوت بیابان نیستی، تو مسافر مسیری هستی روشن، اما ناهموار و پر پیچ و خم، طولانی و پوشیده با خار و خاشاک...
کافیست مشعلت را محکم بگیری تا گم نشوی.
می‌دانم گاهی ترس و نگرانی و خستگی بر وجودت چیره می‌شود، در پاهای تاول‌زده و زانو‌های زخمیت نایی نمی‌ماند.
آتش در دست گرفتن تاوان دارد،
اما این عذاب درونش نور است.
قصه‌ی مسیر طولانیست.
سخن کوتاه کنم
تو نگاهت به مقصد باشد؛ آن‌ سرمنزلِ ابدی و سبز...بهشتی که در وصفش به قول هوشنگ ابتهاج پای سخن لنگ و دست واژه کوتاه.

#روزنوشت
#خودنصیحتی
وردة حمراء🥀
سعيد الخطيب
قرآن ای راحت قلب و شفای جان...🌱
این روزها شب و روز مرتب مهمان داریم؛ فامیل، آشنا و همسایه از همه قشر و همه سن.
با هر آمد و رفت و نشستنی در جمع‌شان بیشتر غم بر قلبم خیمه زده و سکوتی ظاهری و هیاهویی درونی تصاحبم میکند.
مسئله‌ایی حیاتی که بیشتر از قبل متوجه‌اش شده‌ام، دوری و چه بسا بی‌اهمیتی و در مواردی حتی دین‌ستیزی است که در میان جامعه جا خوش کرده.
مصیبتی سیاه و بسیار کشنده جان امت را تنیده.
این سرطان مهلک در حال پیشرفت و هر روز ایمان بسیاری را می‌گیرد.
راستش حالا اهمیت دعای بیشتر و همیشگی بابت ثبات قلب بر ایمان را بهتر درک میکنم.
حال که مرض در حال شیوع است، اهمیت مراقبه چندین برابر می‌شود.
بی‌وقفه برای قلبت بخواه که از این مسیر رو برنگرداند و در انجام هر آنچه جا پایش را محکم میکند کوتاهی نکن.

#روزنوشت
ابرهای سیاه و بارانی با نغمه امید و نویدبخش خود به آسمان باز خواهند گشت.
باران بر این زمین خشک و پرملال باریدن خواهد گرفت و بوی خاک باران خورده می‌پیچد در این حوالی.
دوباره زمین سبز و گل‌های سرخ و زرد در باغ پا می‌گذارند.
و دخترک خنده‌کنان برای تاب‌بازی خواهد آمد.
دوباره سبز خواهیم شد...
ما مسئول تلاشیم نه نتیجه.
مسیر نعمت، از نعمت‌ها نه از نقمت‌ها می‌گذرد.
رسیدن بی‌هزینه نیست.
بهایش را بپرداز، نباید از رفتن جا بمانی...
سخت می‌گذشت؛ همچون ثانیه‌های آخر مانده به اذان، برای یک تشنهٔ روزه‌دار، در حالی که دلش به شادی حین افطار خوش بود.
قایقش را ساخته
و به دریای زمردی زده
و زمین
در پیشوازش یاقوت می‌ریزد
آسمان
شیدای اوست
بارقه‌های نور می‌بارد
و دور خواهد شد از این خاک غریب
اویی که عازم ساحل خدا شده

🖊ورده
{ إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِي كِتَابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلَا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ وَقَاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ }

سورة التوبة
یازده‌سال داشتم. آن سال بازار بازی با کارتهای کوچیک که عکس بازیکن فوتبال و ماشین...داشت، گرم بود.
ظهرهای گرم اکثر بچه‌ها زیر سایه کم‌جان دیوارها مشغول بازی بودند.
من هم هر روز از قید خوراکی‌های خوشمزه بقالی پیر‌مرد روستا می‌گذشتم و تمام پولم را کارت می‌خریدم. دست‌رنج این گذشتن‌ها نصف نایلون کارت شده بود که برایم شبیه یک سرمایه بود.
روز‌های تابستان معمولاً کارگر داشتیم، آن روز صبح که مادرم برای کارگرها تخم‌مرغ آبپز کرده بود و روی سماور گذاشته بود تا وقت صبحانه سرد نشوند.
من هم گرم بازی بودم و کارت‌هایم را هر صبح شمارش میکردم، اصلا حواسم به اطراف نبود.
مادر یکدفعه با دادی بلند داخل شد و با سرعت به سمت سماور که روی چیزی شبیه گنجه گوشه اتاق گذاشته بود، رفت.
تا برگشتم دیدم کل اتاق پر از دود شده و سماور بالا کشیده و من از این بیخبری خودم ماتم برده بود.
مادر که کارت‌ها را در دستم دید و دانست دلیل این غفلتم چه بوده، با دو دست گرفت و یکجا در سطل جلوی شیر سماور که پر از اب بود فرو برد و با خشم گفت: تا اینبار حواست جمع شود خانه را آتش ببرد تو را خواب می‌برد.
من فقط نگاهم روی کارت‌های خیس شده مانده بود، حسی شبیه غرق شدن تمام دلخوشی و رویای یک آدم جلوی چشمانش. کل آن روزم در سکوت و شبیه انسانی که همه چیزش را از دست داده بودم.
من بعد از آن ماجرا در نبود کسی در اتاق بارها و بارها سماور و بخاری را چک میکردم در حدی که بو میکشیدم اتاق را که نکند چشمانم اشتباه کند.
درس تجربه اینطور است. سیلی محکم و ناگهان میزند زیر گوشِ اشتباهاتت و هوشیارت می‌کند. مهم نیست برای کارت بازی باشد یا یک اشتباه بزرگسالی، تجربه مادر‌ِ دلسوزی‌ست که گاهی برسرت خشم می‌گیرد، ولی در نهایت تو حواست برای بعدهای زندگی جمع می‌شود و این اگرچه دردناک، ولی خوب است؛ اتاق را دیگر سیاهی نمی‌گیرد.
#خاطرات
به قدری در دوران ما دیده‌‌شدن اوج گرفته، که برایش هر دری را می‌کوبند.
فراموش کردن اعتقاد و له‌‌کردن شخصیت، بازی کردن با ظاهر و آبروی خود از هیچ چیزی دریغ نمی‌کنند.
این مسئله چنان حاد شده که بعضی‌ها بدنامی را به گمنامی ترجیح می‌دهند‌.
فقط در چشم باشند دیگر بهایش مهم نیست.

#روزنوشت
زخم بعضی‌ حرف‌ها تا ابد تازه‌ست و دوایش فقط مداراست.
هر بار که مرگ پدربزرگم را به یاد می‌آورم، دنیایی از دلتنگی، حسرت و نارضایتی از خودم وجودم را می‌گیرد. دروغ نگفته‌اند که ما فقط بعد از مرگ قدر ازدست‌رفته را می‌دانیم.

همیشه بابت بیشتر با او بودن و پای حرف‌های شیرین نشستنش خودم را سرزنش میکنم.
گاها در تاریکی شب فکر میکنم کاش شبهای بیشتر کنارش می‌خوابیدم و یا نهارهای بیشتری پیشش می‌ماندم تا از لقمه‌هایی که از سهم غذای خودش برایم می‌گرفت لذت می‌بردم.
دلم برای آغوش پُر محبتش پَر می‌کشد که همیشه سرم را بو می‌کشید و میگفت: بچه بوی میوه بهشت می‌دهد، البته نماز خوانش.
حسرت، بعد از تمام شدن فرصت همیشه سر وقت آدمی می‌آید و با زبان نیش‌دارش کامت را تلخ می‌کند.
هر بار خودم را برای بودن دیگر عزیزانم دلداری می‌‌دهم که قدرشان را بدانم که نکند باز حسرت آنها نیز شب‌های عمرم را تاریک‌تر کند‌.
و اما تلخی بعضی حسرت‌ها به‌قدری شدید است که سیاهی‌اش برای همیشه وجودت را می‌گیرد؛ نه عذابش می‌رود و نه فرصت جبران پیش می‌آید.
حسرت کاستی و کمبود توشه‌ی قیامت را می‌گویم. یادآوری غفلت‌های دنیا، بیهوده گذراندن ثانیه‌های ارزشمند عمر و جبران نشدن حرفهای‌ ناثواب و هزاران نوع حسرت دیگر... تا جایی که نام روز حسرت را بر قیامت گذاشته‌اند.
حسرت خداحافظی عزیزی تا این حد جانکاه است، حسرت خسران و خوشی ابدی چگونه است؟
ستاره، آویز دنباله‌دارِ کیف شب است؟
کسی از ویرانه تاریک درونش خبر نداشت.
آفتاب مدتها بود از پشت پنجره تار زده‌اش قهر کرده و شمعدانی‌هایش در فراق ماه دق کرده بودند.
مانده بود که نور چگونه راه این کلبه را باز یابد؛ شاید با شکفتن مقداری امید...