وردة حمراء🥀
1.51K subscribers
390 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
خواهش‌های دلخواهی که دست از سرمان بر نمی‌دارد و هیچ زنجیری توان بندکردن پایشان را ندارد؛ مگر حس حضور و مراقبت تو.
هر چند گاهی پایِ بندگیم لغزیده و تاوانش در شبی قیرفام و سرد یقه‌ غفلتم را می‌گیرد.
ودر آن حال مضطرب و گریان چون کودکی گم‌شده در شلوغی شهری غریب در تمنای پیدا شدنم.
و این ترس که نکند در چاه تاریکِ عقوبت گناه فراموش شوم که مسیر هیچ کاروانی به آن نیفتد و مرا به صحنِ طاهران بعد توبه نخوانی.

اما، من منتظر خواهم ماند و
امیدوارم به باریکه‌ایی از نور که این پهنه سیاهی را از قلبم بشکافد و نشان تو را تا ابد در آن بند کند.
رهایم نکن حتی اگر قرار است بارها سیلی تنبیه را به صورت نفسم بچشانی...
راضیم اگر انتهای کارزار رضایت تو باشد خدای من...
نیایشی شبانه
🖊ورده
همه‌ی ما نیمه‌‌ای پنهان در درونمان داریم که کسی از آن باخبر نیست؛ خصوصاً اگر این نیمه ضعفی را در خود حمل کند‌ و به قیمت دیگر به چشم دیگران نیامدن باشد.
می‌توان گفت: همان لجاجت و بی‌راهه رفتن‌های نفس است که معمولاً در خلوت همچون ماری کمین‌کرده و آماده نیش‌زدن، سر در می‌آورد.
اصلاح و رسیدگی به این وجه درونی از آنجایی بسیار حائز اهمیت است که میزان سنجش تقوای آدمی بوده و قرار است در مورد آن بازخواست شویم و دیگر اینکه با گذشت زمان این تاریکی قابل کنترل و پنهان‌کردن نخواهد بود.
فکرش را بکن آن نور بیرونی که در چشم همگان است و تو را با آن می‌ستایند و همیشه در پی زینت دادنش هستی، قیامتت را روشن نکند فقط بخاطر اثر سیاهی‌های پنهان شده خلوتت که اصلاحشان را فراموش کرده‌ایی...
ما را همین تنهایی‌هایمان می‌سازد و بی‌شک فردایم را نیز...

#روزنوشت
وردة حمراء🥀
همه‌ی ما نیمه‌‌ای پنهان در درونمان داریم که کسی از آن باخبر نیست؛ خصوصاً اگر این نیمه ضعفی را در خود حمل کند‌ و به قیمت دیگر به چشم دیگران نیامدن باشد. می‌توان گفت: همان لجاجت و بی‌راهه رفتن‌های نفس است که معمولاً در خلوت همچون ماری کمین‌کرده و آماده نیش‌زدن،…
سورة الأنعام(3)
وَهُوَ اللَّهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَفِي الْأَرْضِ ۖ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَجَهْرَكُمْ وَيَعْلَمُ مَا تَكْسِبُونَ.

و اوست خدا در آسمانها و در زمين. نهان شما و آشكارتان را مى داند و عملكردتان را [نيز] مى داند.
باز نیمه‌شب و بی‌خوابی که مهمان ناخوانده‌ام شده و این وسط صدای خروپف مادربزرگ فضای اتاق را پر کرده است.
پرده را کمی کنار زده و دو دستم را زیر چانه گذاشته و آرنج‌هایم را بر سنگ سرد جلوی پنجره ستون میکنم.
سوز سرما راحت از مرز پنجره آهنی قدیمی گذشته و به صورتم می‌رسد.
همه جا تاریکی و فقط انتهایِ مناره مسجد، روشنی‌بخشِ این قاب است.
امشب ستاره‌ها، روشن و درخشان همچون اکلیلی ریخته شده از دامن سفید عروس، فضای آسمان را پر کرده‌اند و من محو این زیبایی بکر شده‌ام.
نگاهم را از آسمان گرفته و در فضای نیمه تاریک حیاط می‌چرخانم، نرسیده به درِ کوچکِ منتهی به کوچه فرعی روی یک تصویر آشنا در ناخودآگاهم قفل می‌شود.
جایی که تانکر‌های‌ آجری و بشکه‌های‌ آبی نفت را که با آمدن گاز بازنشست شده‌اند، می‌بینم.
لبخند همراه با ذوقِ تداعیِ خاطرات بر چهره‌ام می‌نشیند.
آن روزها را به یادم می‌آورم که صبحش پدربزرگ چند سکه را در دستان کوچکم می‌گذاشت و من با خوشی غیر قابل وصف به بقالی می‌رفتم.
معمولاً لواشک، آدامس دایناسور و مینوی آیدین می‌خریدم.
نصف هر کدامشان را خورده و نصف دیگر را در شکاف تنه‌درختی که ستون تانکرها شده بود تا چفت دیوار شود، برای فرداها ذخیره می‌‌کردم.
آنجا امن‌ترین کنج خانه برای قایم‌کردن خوراکی‌های نصف‌شده‌ی من بود که دست کسی به آن نمی‌رسید؛ خصوصاً برادرم.
دوباره به آسمان چشم می‌دوزم و به این فکر میکنم، آن تمرین ذخیره‌کردن برای فردا شاید نشانی بود در بچگی زیر تانکر نفت که برای امشب گذاشتم.

روزی را تصور کن جلوی پنجره قصرت ایستاده‌ایی و روزهایی را مرور می‌کنی که دور از چشم همه برای فردایت توشه‌ ذخیره میکردی و از یادآوریشان لبخند می‌زنی.
به این فکر میکنم یادآوری نصف آدامسی تا این حد خوشحال کننده است، خوشی عبادتی که ضامن خوشبختی ابدیت شده چگونه است؟

#اتاق‌ـ‌بالای‌ایوان
#خاطرات
مدتی طعم تلخ چاله‌های زندگی را می‌چشی تا در چاه‌های تاریک و عمیق مسیر گرفتار نشویی...
پس صبور و راضی باش.
فرازِ بهشت
همچنين امام شافعي رحمه الله مي گويد: "من دوست دارم كه همسايگان و خويشاوندان ميت براي اهل ميت تا يك شبانه روز غذا تهيه بكنند.
در مناطق ما خیر.
در مراسم پدر بزرگم من اصلا نرسیدم به مهمان‌ها برسم و چند دیگ بزرگ غذا درست کردیم.
حالا جدا از این غم بزرگ قلبمان استرس پذیرایی از مهمان وجاه و مکان و چیزی کم و کسر نباشد هم قوز بالا قوز شده بود...
پدر و عموهام زود به زود زنگ میزدن
بیست نفر دیگه اضافه کنید
پنجاه نفر دیگه اضافه کنید...
و این لیستی که همش بالا پایین می‌رفت.
واقعاً روز سختی بود
غمش به کنار کار و پذایریش سخت‌تر
و الان چهره اون مهمانهای که انتظار پذیرایی بهتر و روش پخت غذا می‌دادند هم جلو چشمه...
با دوری از فرمایشات دین غیر از سختی چیزی عایدمان نشده...
مسیر زندگی برای همه دشوار است و برای مومن و خوب زیستنش دشوارتر.
تو به خود مراقبتی نیاز داری. دائم نیاز داری به تفکر و تدبر‌های عمیق و توجه حکیمانه به دوربینی‌های زندگی، به فردا، به فرداها و جاده‌ای که تو را به سرزمین ابدی خواهد رساند.
و به صبر گرفتن‌، عادت به نشنیدن‌ها، نگفتن‌ها و گذشتن‌ها...
راستش حق‌داری گاهی که عجول و درمانده می‌شویی انگار مسیرت مه‌آلود است، اما یادت باشد تو عابری رها شده در برهوت بیابان نیستی، تو مسافر مسیری هستی روشن، اما ناهموار و پر پیچ و خم، طولانی و پوشیده با خار و خاشاک...
کافیست مشعلت را محکم بگیری تا گم نشوی.
می‌دانم گاهی ترس و نگرانی و خستگی بر وجودت چیره می‌شود، در پاهای تاول‌زده و زانو‌های زخمیت نایی نمی‌ماند.
آتش در دست گرفتن تاوان دارد،
اما این عذاب درونش نور است.
قصه‌ی مسیر طولانیست.
سخن کوتاه کنم
تو نگاهت به مقصد باشد؛ آن‌ سرمنزلِ ابدی و سبز...بهشتی که در وصفش به قول هوشنگ ابتهاج پای سخن لنگ و دست واژه کوتاه.

#روزنوشت
#خودنصیحتی
وردة حمراء🥀
سعيد الخطيب
قرآن ای راحت قلب و شفای جان...🌱
این روزها شب و روز مرتب مهمان داریم؛ فامیل، آشنا و همسایه از همه قشر و همه سن.
با هر آمد و رفت و نشستنی در جمع‌شان بیشتر غم بر قلبم خیمه زده و سکوتی ظاهری و هیاهویی درونی تصاحبم میکند.
مسئله‌ایی حیاتی که بیشتر از قبل متوجه‌اش شده‌ام، دوری و چه بسا بی‌اهمیتی و در مواردی حتی دین‌ستیزی است که در میان جامعه جا خوش کرده.
مصیبتی سیاه و بسیار کشنده جان امت را تنیده.
این سرطان مهلک در حال پیشرفت و هر روز ایمان بسیاری را می‌گیرد.
راستش حالا اهمیت دعای بیشتر و همیشگی بابت ثبات قلب بر ایمان را بهتر درک میکنم.
حال که مرض در حال شیوع است، اهمیت مراقبه چندین برابر می‌شود.
بی‌وقفه برای قلبت بخواه که از این مسیر رو برنگرداند و در انجام هر آنچه جا پایش را محکم میکند کوتاهی نکن.

#روزنوشت
ابرهای سیاه و بارانی با نغمه امید و نویدبخش خود به آسمان باز خواهند گشت.
باران بر این زمین خشک و پرملال باریدن خواهد گرفت و بوی خاک باران خورده می‌پیچد در این حوالی.
دوباره زمین سبز و گل‌های سرخ و زرد در باغ پا می‌گذارند.
و دخترک خنده‌کنان برای تاب‌بازی خواهد آمد.
دوباره سبز خواهیم شد...
ما مسئول تلاشیم نه نتیجه.
مسیر نعمت، از نعمت‌ها نه از نقمت‌ها می‌گذرد.
رسیدن بی‌هزینه نیست.
بهایش را بپرداز، نباید از رفتن جا بمانی...
سخت می‌گذشت؛ همچون ثانیه‌های آخر مانده به اذان، برای یک تشنهٔ روزه‌دار، در حالی که دلش به شادی حین افطار خوش بود.
قایقش را ساخته
و به دریای زمردی زده
و زمین
در پیشوازش یاقوت می‌ریزد
آسمان
شیدای اوست
بارقه‌های نور می‌بارد
و دور خواهد شد از این خاک غریب
اویی که عازم ساحل خدا شده

🖊ورده
{ إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِي كِتَابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلَا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ وَقَاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ }

سورة التوبة
یازده‌سال داشتم. آن سال بازار بازی با کارتهای کوچیک که عکس بازیکن فوتبال و ماشین...داشت، گرم بود.
ظهرهای گرم اکثر بچه‌ها زیر سایه کم‌جان دیوارها مشغول بازی بودند.
من هم هر روز از قید خوراکی‌های خوشمزه بقالی پیر‌مرد روستا می‌گذشتم و تمام پولم را کارت می‌خریدم. دست‌رنج این گذشتن‌ها نصف نایلون کارت شده بود که برایم شبیه یک سرمایه بود.
روز‌های تابستان معمولاً کارگر داشتیم، آن روز صبح که مادرم برای کارگرها تخم‌مرغ آبپز کرده بود و روی سماور گذاشته بود تا وقت صبحانه سرد نشوند.
من هم گرم بازی بودم و کارت‌هایم را هر صبح شمارش میکردم، اصلا حواسم به اطراف نبود.
مادر یکدفعه با دادی بلند داخل شد و با سرعت به سمت سماور که روی چیزی شبیه گنجه گوشه اتاق گذاشته بود، رفت.
تا برگشتم دیدم کل اتاق پر از دود شده و سماور بالا کشیده و من از این بیخبری خودم ماتم برده بود.
مادر که کارت‌ها را در دستم دید و دانست دلیل این غفلتم چه بوده، با دو دست گرفت و یکجا در سطل جلوی شیر سماور که پر از اب بود فرو برد و با خشم گفت: تا اینبار حواست جمع شود خانه را آتش ببرد تو را خواب می‌برد.
من فقط نگاهم روی کارت‌های خیس شده مانده بود، حسی شبیه غرق شدن تمام دلخوشی و رویای یک آدم جلوی چشمانش. کل آن روزم در سکوت و شبیه انسانی که همه چیزش را از دست داده بودم.
من بعد از آن ماجرا در نبود کسی در اتاق بارها و بارها سماور و بخاری را چک میکردم در حدی که بو میکشیدم اتاق را که نکند چشمانم اشتباه کند.
درس تجربه اینطور است. سیلی محکم و ناگهان میزند زیر گوشِ اشتباهاتت و هوشیارت می‌کند. مهم نیست برای کارت بازی باشد یا یک اشتباه بزرگسالی، تجربه مادر‌ِ دلسوزی‌ست که گاهی برسرت خشم می‌گیرد، ولی در نهایت تو حواست برای بعدهای زندگی جمع می‌شود و این اگرچه دردناک، ولی خوب است؛ اتاق را دیگر سیاهی نمی‌گیرد.
#خاطرات
به قدری در دوران ما دیده‌‌شدن اوج گرفته، که برایش هر دری را می‌کوبند.
فراموش کردن اعتقاد و له‌‌کردن شخصیت، بازی کردن با ظاهر و آبروی خود از هیچ چیزی دریغ نمی‌کنند.
این مسئله چنان حاد شده که بعضی‌ها بدنامی را به گمنامی ترجیح می‌دهند‌.
فقط در چشم باشند دیگر بهایش مهم نیست.

#روزنوشت