عبدالله
ندگی از آنجایش واقعا جدی شد که دیگر نتوانستی از سختیهایش به پدر و مادرت چیزی بگویی
بزرگ شدهام؛ بقدری که دور از چشم تو گریه میکنم مادر...
مدتی است در خلوت با خودم، به اسم «المهیمن» فکر میکنم و بیشک شنیدن آن فایل زیبا در تعریف این اسم الله بر مسیر دل و فکرم بیاثر نبوده.
«المهیمن» از ریشه میمنه به معنی سیطره و قدرت میاد و این یعنی ذات الله متعال سیطره کامل بر هستی دارد.
از شنیدن صدای نفسهای ماهی در عمق و سیاهی دریا تا صدای پای مورچهایی در زیر سنگِ کوهی بالا بلند گرفته و صدای خاموشِ حرفهای ناگفته همه ما... چیزی از او پنهان نمیماند.
معنای المهیمن را در حفاظت این جهان که از سیطره همهجانبهاش سرچشمه میگیرد را هم میتوان دید. و معنای دیگرش را در مصلحتاندیشی بینظیر پروردگار.
الله متعال همچنان که سیطره کامل بر هستی دارد بیوقفه آن را اداره میکند آن هم به مصلحت، بدون دیدن کوچکترین کژی در آن.
از مهمترین باورهای عمیق به این اسم را در مادر سرورمان موسی میتوان دید.
اویی که به آن الهام اعتماد کامل دارد. میداند المهیمن حافظ امانتهاست و از عاقبت آن سوی نیل باخبر است و حتی هدف از این مصلحت را هم برایش میگوید (و جاعلوه من المرسلین) تا نکند شکی به دل راه دهد.
در این ماجرا نقش اسم المهیمن به واضحی دیده میشود.
اراده، دوراندیشی و مصلحت اموری پر خیر برای بندهاش هر چند سخت و به قیمت جگرگوشه به آب سپردن است.
و تویی که باید درس بگیری و عمیقتر المهیمن را بخوانی و مومن باشی به اینکه در پس تمام ناراحتیهای زندگی اراده کاملی جریان دارد که به مصلحت تو آگاه است، هرچند گاهی باید تمام دلخوشیهایت را رها کنی؛ شبیه سپردنش به دریا، اما پر خیرتر به سویت باز خواهد گشت.
به قول آن عزیز هر جای زندگی به بنبست رسیدی مطمئن باش یکی از نامهای او را فراموش کردهایی. از جنس تمام گرههای تاریک، نامی مطابق با آن هست که به آن چنگ بزنی و سلامت به سپیدی صبح برسی.
و شاید این روزها المهیمن...
«المهیمن» از ریشه میمنه به معنی سیطره و قدرت میاد و این یعنی ذات الله متعال سیطره کامل بر هستی دارد.
از شنیدن صدای نفسهای ماهی در عمق و سیاهی دریا تا صدای پای مورچهایی در زیر سنگِ کوهی بالا بلند گرفته و صدای خاموشِ حرفهای ناگفته همه ما... چیزی از او پنهان نمیماند.
معنای المهیمن را در حفاظت این جهان که از سیطره همهجانبهاش سرچشمه میگیرد را هم میتوان دید. و معنای دیگرش را در مصلحتاندیشی بینظیر پروردگار.
الله متعال همچنان که سیطره کامل بر هستی دارد بیوقفه آن را اداره میکند آن هم به مصلحت، بدون دیدن کوچکترین کژی در آن.
از مهمترین باورهای عمیق به این اسم را در مادر سرورمان موسی میتوان دید.
اویی که به آن الهام اعتماد کامل دارد. میداند المهیمن حافظ امانتهاست و از عاقبت آن سوی نیل باخبر است و حتی هدف از این مصلحت را هم برایش میگوید (و جاعلوه من المرسلین) تا نکند شکی به دل راه دهد.
در این ماجرا نقش اسم المهیمن به واضحی دیده میشود.
اراده، دوراندیشی و مصلحت اموری پر خیر برای بندهاش هر چند سخت و به قیمت جگرگوشه به آب سپردن است.
و تویی که باید درس بگیری و عمیقتر المهیمن را بخوانی و مومن باشی به اینکه در پس تمام ناراحتیهای زندگی اراده کاملی جریان دارد که به مصلحت تو آگاه است، هرچند گاهی باید تمام دلخوشیهایت را رها کنی؛ شبیه سپردنش به دریا، اما پر خیرتر به سویت باز خواهد گشت.
به قول آن عزیز هر جای زندگی به بنبست رسیدی مطمئن باش یکی از نامهای او را فراموش کردهایی. از جنس تمام گرههای تاریک، نامی مطابق با آن هست که به آن چنگ بزنی و سلامت به سپیدی صبح برسی.
و شاید این روزها المهیمن...
اللهاکبر اللهاکبر
الحمدلله🤲
ارزش نور را چه کسی بهتر از آن درک میکند که طعم تاریکی را چشیده؟!
الحمدلله🤲
ارزش نور را چه کسی بهتر از آن درک میکند که طعم تاریکی را چشیده؟!
نَفس هم همانند جسم عورت دارد و بهترین لباس برای عورتِ نَفس، تقواست. وقتی تقوا در دل کم شود، عورتِ نَفس آشکار میشود؛ همانند رودخانهای که زمانی که آب آن کم میشود حفرهها و سنگهایش که قبلا پنهان بودند، ظاهر میشوند.
این سکوت
طلسم کدامین دیدار است
یا
رعشهی سوزانده
بعدِ کدامین شعر
کلید قفلِ نامهربان کلامت چیست!
بخوان
تا نکند آفت بزند
سبزینه قلب ما را
بخوان
تا نکند جان دهد
پرنده خیال
در فراق نغمهی تو
🖊ورده
طلسم کدامین دیدار است
یا
رعشهی سوزانده
بعدِ کدامین شعر
کلید قفلِ نامهربان کلامت چیست!
بخوان
تا نکند آفت بزند
سبزینه قلب ما را
بخوان
تا نکند جان دهد
پرنده خیال
در فراق نغمهی تو
🖊ورده
یلدا کم بود
کریسمس هم به اعیاد مسلمان زادهها اضافه شده...
...حَتَّى لَوْ سَلَكُوا جُحْرَ ضَبٍّ لَسَلَكْتُمُوه
الله المستعان
کریسمس هم به اعیاد مسلمان زادهها اضافه شده...
...حَتَّى لَوْ سَلَكُوا جُحْرَ ضَبٍّ لَسَلَكْتُمُوه
الله المستعان
با هم بسیار صمیمی بودند تا جایی که پدرش را برای خرید آورده بود؛ خلاف اکثر دخترها که با مادرها برای خرید لباس میآیند.
دو عبای مشکی را از میان رگالها انتخاب کرد، یکی ساده و دیگری کارشده با مروارید براق مشکی. نظر پدر بر عبای ساده بود و میگفت: مودبتر و محجبتر است و برای دانشگاه مناسبتر.
دختر در انتخابش شک داشت و انگار چشمش مرواریدی را هم گرفته بود.
پدر با شوخی گفت: خود دانی انتخاب با توست چیزی توان پنهان کردن زیباییهای تو را ندارد، تو زیباییِ لباس را میبینی و نگاههای دیگر زیباتر شدن تو با آن را. کاش هفتهایی مرد بودی تا میدانستی حتی برق یک لباس چقدر در جلب نگاه موثر است.
از آن روز و بعد شنیدن حرفِ آن پدر مهربان مدام این جمله در ذهنم تکرار میشود، جملهایی که در خود تفاوت دیدگاه زن و مرد را معنا میکند.
ما چقدر از جنس این پدرها برای دخترانمان کم داریم؛ حس ناکافی بودن را از دید دخترش بشوید و با همراهی و حمایتش قلبش را قرص کرده و با شوخیهای پدرانه او را از تیر نگاهها حفظ کند.
از این پدرها کم داریم؛ قند و پند را باهم از جیب دلشان بیرون بیاورند...
#پدرانه
دو عبای مشکی را از میان رگالها انتخاب کرد، یکی ساده و دیگری کارشده با مروارید براق مشکی. نظر پدر بر عبای ساده بود و میگفت: مودبتر و محجبتر است و برای دانشگاه مناسبتر.
دختر در انتخابش شک داشت و انگار چشمش مرواریدی را هم گرفته بود.
پدر با شوخی گفت: خود دانی انتخاب با توست چیزی توان پنهان کردن زیباییهای تو را ندارد، تو زیباییِ لباس را میبینی و نگاههای دیگر زیباتر شدن تو با آن را. کاش هفتهایی مرد بودی تا میدانستی حتی برق یک لباس چقدر در جلب نگاه موثر است.
از آن روز و بعد شنیدن حرفِ آن پدر مهربان مدام این جمله در ذهنم تکرار میشود، جملهایی که در خود تفاوت دیدگاه زن و مرد را معنا میکند.
ما چقدر از جنس این پدرها برای دخترانمان کم داریم؛ حس ناکافی بودن را از دید دخترش بشوید و با همراهی و حمایتش قلبش را قرص کرده و با شوخیهای پدرانه او را از تیر نگاهها حفظ کند.
از این پدرها کم داریم؛ قند و پند را باهم از جیب دلشان بیرون بیاورند...
#پدرانه
دیشب در مسیر برگشت، گذرمان به قبرستانِ یکی از روستاهای اطراف افتاد. ماشینها هر دو طرف جاده پارک شدهبودند و نورهای کمجان گوشی در انتهای تاریک، میان قبرها دیده میشد.
مشخص بود مشغول به خاکسپردن جنازهایی هستند که بیشک عزیز یک خانواده است.
ساعت از نیمه شب گذشته بود، با دیدن این صحنهها با خودم گفتم خوب ببین، آدم بعد از مرگ، جسمش آنقدر نا خواستنی میشود که حتی عزیزهایش منتظر طلوع نمیمانند، در نیمه شبی تاریک و سوزناک تن بیجانش را به آغوش زمین سرد میسپارند.
آدم چقدر باید شقی و بدبخت باشد که به فکر این منزل نباشد و بینور به سمت این تاریکی حتمی بیاید.
حال فکرش را بکن بخاطر همین دیگران، که تحمل ساعتی ماندن کنارت را ندارند، بینور بمانی! نور ایمانت را محکمتر بگیر شبِ تاریک و قبر تاریکتر در انتظار است.
#مرگ
#روزنوشت
مشخص بود مشغول به خاکسپردن جنازهایی هستند که بیشک عزیز یک خانواده است.
ساعت از نیمه شب گذشته بود، با دیدن این صحنهها با خودم گفتم خوب ببین، آدم بعد از مرگ، جسمش آنقدر نا خواستنی میشود که حتی عزیزهایش منتظر طلوع نمیمانند، در نیمه شبی تاریک و سوزناک تن بیجانش را به آغوش زمین سرد میسپارند.
آدم چقدر باید شقی و بدبخت باشد که به فکر این منزل نباشد و بینور به سمت این تاریکی حتمی بیاید.
حال فکرش را بکن بخاطر همین دیگران، که تحمل ساعتی ماندن کنارت را ندارند، بینور بمانی! نور ایمانت را محکمتر بگیر شبِ تاریک و قبر تاریکتر در انتظار است.
#مرگ
#روزنوشت
أحمد النفيس
﴿وَمِن آياتِهِ خَلقُ السَّماواتِ وَالأَرضِ وَاختِلافُ أَلسِنَتِكُم وَأَلوانِكُم إِنَّ في ذلِكَ لَآياتٍ لِلعالِمينَ﴾
خواهشهای دلخواهی که دست از سرمان بر نمیدارد و هیچ زنجیری توان بندکردن پایشان را ندارد؛ مگر حس حضور و مراقبت تو.
هر چند گاهی پایِ بندگیم لغزیده و تاوانش در شبی قیرفام و سرد یقه غفلتم را میگیرد.
ودر آن حال مضطرب و گریان چون کودکی گمشده در شلوغی شهری غریب در تمنای پیدا شدنم.
و این ترس که نکند در چاه تاریکِ عقوبت گناه فراموش شوم که مسیر هیچ کاروانی به آن نیفتد و مرا به صحنِ طاهران بعد توبه نخوانی.
اما، من منتظر خواهم ماند و
امیدوارم به باریکهایی از نور که این پهنه سیاهی را از قلبم بشکافد و نشان تو را تا ابد در آن بند کند.
رهایم نکن حتی اگر قرار است بارها سیلی تنبیه را به صورت نفسم بچشانی...
راضیم اگر انتهای کارزار رضایت تو باشد خدای من...
نیایشی شبانه
🖊ورده
هر چند گاهی پایِ بندگیم لغزیده و تاوانش در شبی قیرفام و سرد یقه غفلتم را میگیرد.
ودر آن حال مضطرب و گریان چون کودکی گمشده در شلوغی شهری غریب در تمنای پیدا شدنم.
و این ترس که نکند در چاه تاریکِ عقوبت گناه فراموش شوم که مسیر هیچ کاروانی به آن نیفتد و مرا به صحنِ طاهران بعد توبه نخوانی.
اما، من منتظر خواهم ماند و
امیدوارم به باریکهایی از نور که این پهنه سیاهی را از قلبم بشکافد و نشان تو را تا ابد در آن بند کند.
رهایم نکن حتی اگر قرار است بارها سیلی تنبیه را به صورت نفسم بچشانی...
راضیم اگر انتهای کارزار رضایت تو باشد خدای من...
نیایشی شبانه
🖊ورده
همهی ما نیمهای پنهان در درونمان داریم که کسی از آن باخبر نیست؛ خصوصاً اگر این نیمه ضعفی را در خود حمل کند و به قیمت دیگر به چشم دیگران نیامدن باشد.
میتوان گفت: همان لجاجت و بیراهه رفتنهای نفس است که معمولاً در خلوت همچون ماری کمینکرده و آماده نیشزدن، سر در میآورد.
اصلاح و رسیدگی به این وجه درونی از آنجایی بسیار حائز اهمیت است که میزان سنجش تقوای آدمی بوده و قرار است در مورد آن بازخواست شویم و دیگر اینکه با گذشت زمان این تاریکی قابل کنترل و پنهانکردن نخواهد بود.
فکرش را بکن آن نور بیرونی که در چشم همگان است و تو را با آن میستایند و همیشه در پی زینت دادنش هستی، قیامتت را روشن نکند فقط بخاطر اثر سیاهیهای پنهان شده خلوتت که اصلاحشان را فراموش کردهایی...
ما را همین تنهاییهایمان میسازد و بیشک فردایم را نیز...
#روزنوشت
میتوان گفت: همان لجاجت و بیراهه رفتنهای نفس است که معمولاً در خلوت همچون ماری کمینکرده و آماده نیشزدن، سر در میآورد.
اصلاح و رسیدگی به این وجه درونی از آنجایی بسیار حائز اهمیت است که میزان سنجش تقوای آدمی بوده و قرار است در مورد آن بازخواست شویم و دیگر اینکه با گذشت زمان این تاریکی قابل کنترل و پنهانکردن نخواهد بود.
فکرش را بکن آن نور بیرونی که در چشم همگان است و تو را با آن میستایند و همیشه در پی زینت دادنش هستی، قیامتت را روشن نکند فقط بخاطر اثر سیاهیهای پنهان شده خلوتت که اصلاحشان را فراموش کردهایی...
ما را همین تنهاییهایمان میسازد و بیشک فردایم را نیز...
#روزنوشت
وردة حمراء🥀
همهی ما نیمهای پنهان در درونمان داریم که کسی از آن باخبر نیست؛ خصوصاً اگر این نیمه ضعفی را در خود حمل کند و به قیمت دیگر به چشم دیگران نیامدن باشد. میتوان گفت: همان لجاجت و بیراهه رفتنهای نفس است که معمولاً در خلوت همچون ماری کمینکرده و آماده نیشزدن،…
سورة الأنعام(3)
وَهُوَ اللَّهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَفِي الْأَرْضِ ۖ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَجَهْرَكُمْ وَيَعْلَمُ مَا تَكْسِبُونَ.
و اوست خدا در آسمانها و در زمين. نهان شما و آشكارتان را مى داند و عملكردتان را [نيز] مى داند.
وَهُوَ اللَّهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَفِي الْأَرْضِ ۖ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَجَهْرَكُمْ وَيَعْلَمُ مَا تَكْسِبُونَ.
و اوست خدا در آسمانها و در زمين. نهان شما و آشكارتان را مى داند و عملكردتان را [نيز] مى داند.
باز نیمهشب و بیخوابی که مهمان ناخواندهام شده و این وسط صدای خروپف مادربزرگ فضای اتاق را پر کرده است.
پرده را کمی کنار زده و دو دستم را زیر چانه گذاشته و آرنجهایم را بر سنگ سرد جلوی پنجره ستون میکنم.
سوز سرما راحت از مرز پنجره آهنی قدیمی گذشته و به صورتم میرسد.
همه جا تاریکی و فقط انتهایِ مناره مسجد، روشنیبخشِ این قاب است.
امشب ستارهها، روشن و درخشان همچون اکلیلی ریخته شده از دامن سفید عروس، فضای آسمان را پر کردهاند و من محو این زیبایی بکر شدهام.
نگاهم را از آسمان گرفته و در فضای نیمه تاریک حیاط میچرخانم، نرسیده به درِ کوچکِ منتهی به کوچه فرعی روی یک تصویر آشنا در ناخودآگاهم قفل میشود.
جایی که تانکرهای آجری و بشکههای آبی نفت را که با آمدن گاز بازنشست شدهاند، میبینم.
لبخند همراه با ذوقِ تداعیِ خاطرات بر چهرهام مینشیند.
آن روزها را به یادم میآورم که صبحش پدربزرگ چند سکه را در دستان کوچکم میگذاشت و من با خوشی غیر قابل وصف به بقالی میرفتم.
معمولاً لواشک، آدامس دایناسور و مینوی آیدین میخریدم.
نصف هر کدامشان را خورده و نصف دیگر را در شکاف تنهدرختی که ستون تانکرها شده بود تا چفت دیوار شود، برای فرداها ذخیره میکردم.
آنجا امنترین کنج خانه برای قایمکردن خوراکیهای نصفشدهی من بود که دست کسی به آن نمیرسید؛ خصوصاً برادرم.
دوباره به آسمان چشم میدوزم و به این فکر میکنم، آن تمرین ذخیرهکردن برای فردا شاید نشانی بود در بچگی زیر تانکر نفت که برای امشب گذاشتم.
روزی را تصور کن جلوی پنجره قصرت ایستادهایی و روزهایی را مرور میکنی که دور از چشم همه برای فردایت توشه ذخیره میکردی و از یادآوریشان لبخند میزنی.
به این فکر میکنم یادآوری نصف آدامسی تا این حد خوشحال کننده است، خوشی عبادتی که ضامن خوشبختی ابدیت شده چگونه است؟
#اتاقـبالایایوان
#خاطرات
پرده را کمی کنار زده و دو دستم را زیر چانه گذاشته و آرنجهایم را بر سنگ سرد جلوی پنجره ستون میکنم.
سوز سرما راحت از مرز پنجره آهنی قدیمی گذشته و به صورتم میرسد.
همه جا تاریکی و فقط انتهایِ مناره مسجد، روشنیبخشِ این قاب است.
امشب ستارهها، روشن و درخشان همچون اکلیلی ریخته شده از دامن سفید عروس، فضای آسمان را پر کردهاند و من محو این زیبایی بکر شدهام.
نگاهم را از آسمان گرفته و در فضای نیمه تاریک حیاط میچرخانم، نرسیده به درِ کوچکِ منتهی به کوچه فرعی روی یک تصویر آشنا در ناخودآگاهم قفل میشود.
جایی که تانکرهای آجری و بشکههای آبی نفت را که با آمدن گاز بازنشست شدهاند، میبینم.
لبخند همراه با ذوقِ تداعیِ خاطرات بر چهرهام مینشیند.
آن روزها را به یادم میآورم که صبحش پدربزرگ چند سکه را در دستان کوچکم میگذاشت و من با خوشی غیر قابل وصف به بقالی میرفتم.
معمولاً لواشک، آدامس دایناسور و مینوی آیدین میخریدم.
نصف هر کدامشان را خورده و نصف دیگر را در شکاف تنهدرختی که ستون تانکرها شده بود تا چفت دیوار شود، برای فرداها ذخیره میکردم.
آنجا امنترین کنج خانه برای قایمکردن خوراکیهای نصفشدهی من بود که دست کسی به آن نمیرسید؛ خصوصاً برادرم.
دوباره به آسمان چشم میدوزم و به این فکر میکنم، آن تمرین ذخیرهکردن برای فردا شاید نشانی بود در بچگی زیر تانکر نفت که برای امشب گذاشتم.
روزی را تصور کن جلوی پنجره قصرت ایستادهایی و روزهایی را مرور میکنی که دور از چشم همه برای فردایت توشه ذخیره میکردی و از یادآوریشان لبخند میزنی.
به این فکر میکنم یادآوری نصف آدامسی تا این حد خوشحال کننده است، خوشی عبادتی که ضامن خوشبختی ابدیت شده چگونه است؟
#اتاقـبالایایوان
#خاطرات
مدتی طعم تلخ چالههای زندگی را میچشی تا در چاههای تاریک و عمیق مسیر گرفتار نشویی...
پس صبور و راضی باش.
پس صبور و راضی باش.