وردة حمراء🥀
1.52K subscribers
390 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
وردة حمراء🥀
دیشب خوابت را دیدم !!! مقابل همین ضریح ... اما غمی در تو موج میزد در حصاری غریبانه تقلا میکردی ... شاید تو هم مرا نگاه میکردی ... انگار نورِ پای بُراق آن حوالی میان هاله‌ی از دود هنوز هویدا بود ... خاکش هنوز به امید آن امامت نبی است که نفس میکشید و شنیدن…
الان که داشتم فیلم‌های شهید سنوار را نگاه میکردم که زیر آوار افتاده است، یکدفعه انگار شوکی بهم وارد شد.
یک سال از جنگ میگذرد و من چرا الان یاد آن خواب افتادم.
یک سال‌ونیم قبل من این پست را در کانال گذاشتم، که شبش خواب عجیبی دیدم.

خواب دیدم نزدیک مسجد الاقصی بودم.
جنگ عجیبی بود .
همه جا به معنای واقعی ویران شده بود، تا چشم کار میکرد حتی یک بنای سالم هم پیدا نمی‌شد.
صدای بال مگس هم شنیده نمی‌شد.
من پشت دیواری خودم را قایم کرده بودم و سربازان یهودی را می‌دیدم تفنگ بدست در منطقه پخش شده بودند.
اما مسجد الاقصی تنهای بنای سالم بود در کل منطقه.

گنبد مسجد انگار روح داشت شبیه انیمیشن‌ها. من پشت دیوار از سوراخی فقط او را نگاه میکردم و کامل حس میکردم او نیز من را نگاه میکند‌.
غمی عجیبی بر گنبد خیمه زده بود که با تمام وجود در خواب حسش میکردم.

یادمه صبحش با دلتنگی عجیبی بیدار شدم و سر سفره صبحانه برا خانواده تعریف کردم. و گفتم جنگ شده بود همه جا ویرانی...
عجیبه الان این خواب را به یاد آوردم.
بعد از جنایت غزه
فکرش را بکن کراوات زده‌ها بیان از حقوق زنان و کودکان یا حیوانات حرف بزنند...
از الان بوی تعفن میاد.
آزادی بیان که هیچ، کلا به زباله‌دان تاریخ پیوست، موندم با چی میخواد
تجزیه بشه...
فمنیسم هم سر تیتر جوک‌های نسل بعد خواهد شد بجای ملا نصرالدین...
#تلخند
کنار سجاده نشسته‌ام
مادربزرگ در حال وضوست
هنوز نوای پر امیدِ اذان در آبادی طنین‌انداز نشده...
گفتم آبادی!
اینجا
به سوز سرمای بیرون، از صورت یخ زده درخت مو حیاط میتوان پی‌ برد...
و مهمان غیر منتظره امشب!
سر زده آمده
بقچه وا کرده
و همه جا را سفید پوش کرده

برف
خواهرم
هیچ وقت اجازه نده این تفکر که مادر بودنت مانع پیشرفت، خلوت و (جدیداً می‌شنویم) دینداری و عبادت است، در زندگی تو بارز شود.
اگر تا دیروز شیاطین انس و جن و جنبش‌های نااجتماعی این ذهنیت را در قلب زنان کاشتند که ازدواج و خانه‌داری و فرزندپروری از موانع شکوفایی استعداد زن است، با کمال تأسف امروز نیز زنان مومنه، شیطان، مکارانه این فتنه‌ بره‌نما را به خوردشان می‌دهد.

خواهر مومنم تلاشت بابت صبرانه‌ها و تربیت فرزندان امت را جدا و کمتر از حفظ قرآن، کلاس و درس و عبادت نافله قبل از مادر شدنت ندان.
اجازه نده آن تبلیغ‌های شومی که اجتماع ما را به فساد کشاند و زنان را از چرخ زندگی انداخت، با همان مضمون اما، تزئین شده با اکلیل دین تو را فریب دهد.
به خودت بیا،
با دستمال اخلاص دستی به روی نیتت بکش و برای آینده این امت بذ‌رها را شکوفا کن.
نگذار پروفایلِ دختر نقابی با کتاب‌های عربی جلو دستش این تعارضِ درونی را در تو به وجود آورد.
باورکن طالب که باشی از مجازی گردی و مهمانی‌های غیر‌ضروری کم شود و عادت به ساده زیستی کنیم وقت هم برای درس و حفظ خواهد ماند.
نه از اینجا مانده و نه از آنجا رانده می‌شویی‌.
میدانم منی که مادر نیستم حرفهای گنده زدن راحت است اما، مطمئنم بدونِ رنجِ این روزها آسودگی پایان به ارمغان نخواهد آمد.

تو چه میدانی شاید آن خستگی از تکان دادنِ گهواره، که سبب شد از نماز شب جا بمانی تو را سلامت به‌ بهشت رساند.
تو چه میدانی....

ورده
حال که غزل‌هایم قهر کرده‌اند
سکوتم را بپذیر...
راست گفته‌اند: هیچ زنجیری به درون آدمی نمی‌رسد؛ درونی که معنای واقعی آزادیِ در بندگی را یافته است.
می‌بینی این آزادی چنان کرده برای یک هدف مشترک، چه مسیر‌ها که نساخته‌اند.
راه‌ها متفاوت، اما مقصد همان دشت سبزینگیست.

از روی بغل دستی کپی‌کردن که هنر نیست، تو هم نشان خودت را بگذار.
یکی بر فراز آسمان با بالنِ سفید
دیگری حین بویدن پوستِ سوخته خود در آتش
آن یکی در لمسِ آخرین بغلِ مادر
یکی‌ نشسته روی مبلِ نارنجی با آخرین تیر و کتابچه اذکار در جیبش
و امروز او پدال گاز کامیونش رمز شد تا اجلِ آن حسرت دیرینه شود.
و هزاران پایان با شکوهِ ناشناخته دیگر...

راستش در این مسیر شلوغِ شجاعت، پرچمی می‌بینم که هر کدام به دست دیگری می‌دهد تا هر کجا نفسش یاری کرد بدود و به خط پایان نزدیکش کند.
من ایمان دارم که این پرچم بر فراز قله نشسته و نسیم آزادی بر چهره‌اش خواهد وزید.

🖊ورده
بی‌گمان نمیشود خدا را با نادانی و جهل عبادت نمود پس؛
«اقرأ»
وردة حمراء🥀
Photo
گوربه‌های قبل این سوءتفاهم بود ://
وردة حمراء🥀
Photo
هر روز این وقت‌ِ عصر برای دیدنشان می‌آیم پشت پنجره؛ دو پیرزن محله‌یمان را می‌گویم.

حاج‌خانم سالهاست همسرش فوت شده و بچه‌هایش را با یتیمی بزرگ کرده است همراه با دختری سرراهی که پیدا کرده بود.
خاله فاطمه دو سال پیش همسرش فوت شد و در خانه کلنگیش تنها زندگی میکند! دعوا بر سر ارث و میراث به جایی کشیده که پسرانش در این دو سال یکبار هم به او سر نزده‌اند.
رنج او از تنهایی را میتوان از بودنِ همیشه‌گی‌اش در پشت پنجره کوچک آبی اتاقش فهمید.

امروز تمام حواسم را جمعِ پوششان کردم.
لباس محلی زیبای زنان کُرد.
لباسی کاملا پوشیده با چارقدهای بزرگ که کامل از بالا تا پایین اندام زن را می‌پوشاند.
آن دو سنجاق قلاب مانند که بالای روسری می‌زنند تا عقب نرفته و کامل چفت شود.
پوششی نشان بر اصالت؛ اصالتی فراموش شده!

حین صبحت کردن با هم تسبیح مشکی و سفیدشان را بدون وقفه می‌چرخانند، و آن سنجاق ته‌گرد که برای شمارش است و هر بار به دل یکی از مهره‌ها می‌نشیند تا دورِ صدتایی به اتمام برسد.

هر روز با هم حرف میزنند .. درباره چه؟! نمیدانم ..
گاهی محو عابران شده!
و هست لحظه‌هایی هم که سکوت حکم فرماست. کنار هم نشسته، اما خیالشان در هزارتوی ذهنشان محصور شده است.

راستش گاهی دلم کنارشان نشستن و کنکاش خاطراتشان را میخواهد.

هر باردیدنشان پیری خودم را یادآور می‌شود.
چه کسی همسایه من در غروب‌های تنهایی خواهد شد؟!

کاش تو باشی تا با هم از بهشت بگوییم...
و برای هم وصیت کنیم همچون فاطمه و اسماء ...
سکوت همیشه به معنای غم یا دلخوری نیست، گاهی فقط نظاره‌گرِ جدال درونتی که میانِ من‌های درونت صلح رقم بخورد
و تو این وسط مجالی برای حرف‌زدن نمی‌یابی.
هر بار در این شرایط نامه‌رسانی از غیب تو را یادم می‌آورد،
و لب‌های خشکِ بهم دوخته‌ام را مهمانی لبخندی گرم و امیدبخش کرده و شوق مومنانه زیستن را در من زنده میکند.
بیهوده نیست که سخن نیکو صدقه است.

ورده
خوشحالی مجری‌های اینترنشنال
انگار باباشون رئیس‌جمهور شده
خاک تو سرتون
یگانه‌ کَفّارهٔ برخی از گناهان، اندوه است.
راست گفتی
طلایی‌ترین روزها‌ی زندگی همیشه آنی نیست که در جمعِ دوستان گل گفتی و شنیدی و خنده‌های از ته دل سر دادی.
باورکن بهترین روزهای آدمی سخت‌ترین و بغرنج ترین آنهاست؛ همان تنهایی و خستگی‌های دور از انتظار که سبب شد تو از قبل خود نیکو‌تر شویی، همچون کربنی تحت فشار.
سختی را به قیمت الماس شدن باید به جان خرید، خصوصا در این دوران کمیابی الماس.

آری عزیز من
پایان، ارزش مسیر را نمایان میکند
این سختی‌ها را مدارا کن‌.
أرِح قَلبی🤍
ر آن مدرسه‌ی مثل بهشت ما، در آن روستای افتاده در دامنه‌ی تک‌کوهِ بلند، زمستانها هم عجیب زیبا بود. ما در کلاس بخاری نفتی داشتیم. وقتی پیچش را زیاد می‌کردیم از شدت داغ شدن بدنه‌اش قرمز می‌شد و یکی دوبار هم آتش گرفت حتی. عادت داشتیم زنگ‌های تفریح زمستان حسابی در آن حیاطِ وسیع و باغ بزرگ برف بازی و سرسره بازی کنیم و وقتی زنگ کلاس را می‌زدند همگی خیس آب سمت بخاری می‌دویدیم. چند نفری به نوبت دور بخاری حلقه می‌زدیم و مانتوهایمان را در نزدیکترین حالت به بدنه بخاری می‌گرفتیم و بی‌حرکت می‌ایستادیم. وقتی لباس شروع به بخار می‌کرد، یعنی در حال خشک شدن بودیم و حس آرامش می‌گرفتیم که مثلا کارمان راه افتاده.
من هم از آن روزهای سرد زمستانی پر برف و پناه بردن به بخاری‌های نفتی کنج کلاس خاطره دارم؛ خاطره‌ای تلخ که دلم از تداعی‌اش فرار می‌کند.
کلاس اول بودم و برای اولین بار پدربزرگم یک کاپشن زیبای خزدارِ مشکی با خال‌های قهوه‌ایی
جایزه به من داده بود و این ارزشمندتراش کرده بود برایم. آنقدر عزیز دلم بود که جز آن چیزی از درس و...حالی‌ام نبود. بعد از بازی دویدم سمت بخاری، باید خشک می‌شدم ولی قضیه این بود که در این قصد خشک شدن، من تنها متقاضی نبودم. در گیرودار رقابت برای نزدیک شدن به بخاری در یک لحظه آستینم چسپید به بدنه داغ و منفور بخاری و ...

دلم می‌خواست از شدت غصه بمیرم ولی راهی نبود و باید غم سوختن لباس نو ومحبوبم و ادامه‌ی سال را با آن لباس سوخته باهم در قلب کوچکم حمل می‌کردم. حالا هم هربار کاپشن می‌خرم برایم تداعی می‌شود و آن غمِ کوچک، بر منِ بزرگ سنگینی می‌کند.
کاش بعضی از خاطرات می‌مردند و هیچوقت زنده نمی‌شدند.
خلقت خار هم کمتر از شکوفه‌ نیست
مگر نه؟!
سبحان الله چه با ظرافت طراحی شده!!
خار بودن همین است زیبا هم باشی محبوب نیستی.