وردة حمراء🥀
1.53K subscribers
390 photos
27 videos
6 files
28 links
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Download Telegram
Channel created
بسم الله الرحمن الرحیم 🌸
پاییزانه 🍂

خورشید پشت ابرهای تیره ی آسمان خاکستری نگاه سنگینش را بر زمین دوخته نمی دانم دلگیر روزای بلند است که دیگر سوز گرمایش زندگی بخش نیست،  هر روز برگی لانه ی خود را رها کرده و صورت نازش  زیر قدم ها زخمی میشود با این خش خش شان چه نمایش رأفت و قدرتی است که از بی کاشانه گیشان ترانه های پر احساس برای قلبهای عاشق می سرویند .

پاییز باشد و بوی ماه مهر چ دلتنگ صدای زنگ مدرسه ام ، کتاب های جلد شده و دفترهای رنگی ، لقمه های پنیر وگردوٍ مادر ، نشستن با دوست جانی بر نیمکت های چوبیه  نسل ها خاطره .

انتظار وا کردن بقچه یه لباس های گرم تا شده  رو تاقچه و یا سراغ گرفتن از چتر رنگین کمانیه غبار خورده یه انباری که کنار ترشی های مادر جا خوش کرده،  کیسه های پر از نارنگی وترنج وانار دست های خسته پدر  همه حکایت از پاییز میکنند.  باد خزان با بوی خاک باران خورده یکی پس از دیگری کوچه های شهر را هر صبحگاه با هم در می نوردن این پیک وزان هم شعار آزادی سر میدهد .

در این شبهای طولانی خاطرات دستِ خیالم را به پاییزشبانِ  کودکیم می کشاند  ان دم های که سرم را به اغوش گرم وپر از عشق مادر بزرگم می سپاردم که با دستان لرزان و چین خورده اش بافت گیسوان طلایم را با نوازهایش از هم وا میکرد و نگاه پر از مهرش را از پشت عینک های ذربینیه بزرگش در چشمانم قاب میکرد ، قصه گرگ وبره و لالایی های سوزناکش هنوز به اتمام نرسیده چشمانم را خواب به یغما میبرد و شب بعد با حوصله تر از دیشب گفتنشان را برایم از سر میگرفت .

نمیدانم پاییز چه پیوند عمیقی با شعر واحساس بسته که شبهای پاییز پای قلمم بیشتر از پیش می لغزد تا انچه از بهار به یاد دارد را لای دفتر خاطراتم  به یادگارخشک کند . قطره های اشک گره خورده در مهتاب را به دست مژگانم می سپارد تا بر صخره گونه هایم ابشار ندامت را خروشاند.

این پاییز برایت شعری ندارم بسرویم جز این گفته سعدی که ورد زبانم شده است :

عهد ما باتو نه عهدی که تغییر بپذیرد
بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش


🖊ورده احمر
https://t.me/vardeahmar
إنَّ الله يراكَ ؛ فتأدَّب !.

خداوند تو را می بیند، پس مؤدب باش.
وقتی ترس و رجا با هم عجیبن میشوند  شبیه نقش رعد وبرق  که بر تاریکی وسکوت آسمانِ شب  بی رحمانه سیلی میزند و آسمان بی وقفه وارام اشک میریزد ،مرا یاد چشمان پاک و معصوم طفل  سوری می اندازد  که با سکوتش فریاد میزند ....
این افکار که دیگر در چشمانم جا خوش کرده ‌و با  شکستن جدایی بین مژگانم ،دودِ آتیشِ قلبم بر گونه هایم نقش می بندد ....
دنیایی از واژگان که برای بیانشان باید حنجره ی هم به عاریت بگیرم بی رحمانه برای قاب شدن بر لبانم با هم در نبردن اما در اخر شرم سکوت همه آنها را به کِز نشستن در چشمانم وا میدارد .

امشب من و آسمان با هم میباریم  ولی ای کاش باران منم سبب رویدن امید وایمانی نو برای بهار قلبم باشد...
🖊ورده احمر

https://t.me/vardeahmar
و من چ دلتنگ چشمایه تو ام ....
غروب های هر پنج شنبه دلتنگیه اشنایی باز چنگ میزند بر سینه ی قلبم و او را از هر وقت دیگری تپنده تر میکند  ،ُمهر سکوتی عجیب بر زبانم حاکم شده ،چشمانم را می بندم و خودم را به دستِ خیال می سپارم صدای  کشان کشان پا های من با نفس نفس هایش عجین میشود مرا به دنج ترین خلوت ذهنم می برد تا دمی یار را به تماشا بنشینم ، مشامم را از عطر مسک تنشان سیراب کنم و تمام حرفهای عالم را در چشمانم بریزم و عمیقانه در چشمانش گره بزنم تا دلتنگیه قلبم را در نبودش حس کند اما نمی خوام بر این سکوت پر از فریاد جامه ی سخن بپوشانم چرا که واژه ها عاجزن از معنا کردنش ...
کدام حرف غربت این روزها را می رساند ...
کدام حرف دلتنگی های این روزها را معنا میکند ...
کدام حرف توان ادای دِینِ چشمهای را می دهد که مدام اشک در ان خیمه زده ...

آری این سکوت تا بی نهایت است ای جان جانان
حس گرمیه قطره اشکی برگونه ام رشته ی افکارم را پاره میکند ..

بی اختیار صلواتی دیگر بر زبانم جاری میشود تا که تسکینی بر این قلب بی قرار باشد..

🍃اللهم صل علی محمد و علی ال محمد 🍃

ورد احمر
https://t.me/vardeahmar
ناز دختر عمه....

فدای آن ذاتی بشم که همچین محبوبانی دارد..

اوین جانم چقدر دلم چنین سجده‌ای می‌طلبه با قلبی صاف و پاک ...
چه بر این سجاده نجوا میکنه...
تو که نه خواسته‌ای داری که لجوجانه طلبش کنی و نه خطای که بابتش عفوی بطلبی، نه پشیمانی بابت آنچه گذشت و نه مشوش آنی که نیامده.
جانِ‌عمه لذت ببر بر این بالین امن، که سیاهی نفس ودنیا ما را فرا گرفته و آن را مهجور کرده‌ایم ...
ورده

https://t.me/vardeahmar
چه بسیارند لحظاتی که در وادی عمرم، که دلم نه قدم زدن زیر باران را می خواهد نه نوشیدن چای در پشت پنجره بخار کرده نه بوییدن عطر گل یاس
وحتی نه سیر کردن ماهی که دل تاریکی اسمان شب را در می نوردد
ان دقائق ،غربتی که ته مانده شبهای تنهایست چنگ می زند بر استین عمرم
با صدای بغض کرده نجوا می کند به کجا چنین شتابان!
مگر نمی بینی دیگر طفل درونت از بافتن زلف های طلایی عروسکش شاد نیست

ودیگر دستهای خیال توان برداشتن قلمی که حبر ان شرم دارد روی بوم سفید روحت قطره های باران بکشد را ندارد .💧

چه می کنی با لاله های نو رسیده قلبت تو که به انها وعده داده بودی بعد چیدن تا ابد لای دفتر نگاهت خواهند بود 🥀

من بد گمانم یا توم دیگر صدای ارام اب در ناودون افکارت را نمی شنوی که اشک را در حباب هایش محو و شوق را تا بی نهایت وجودت می دواند.
صبر کن و از پنجره قلبت باری دیگر این روح خسته را بنگر توم طاقچه ی غبار گرفته اش را می بینی اما باز هم هر روز شمعدونی ها را اب می دهد.

نمی دانم با این همه عجله کدام مقصد را می پیمایی اما بدان روزی قدم هایت زیر کول بار روح زانو می زند پس مارا در یاب.......



🖌ورده🌸
https://t.me/vardeahmar
امروز غروب که در افکارم غوطه ور شده بودم
و هربار خیالِ دلم بر شاخه ی کز میکرد و به روزهای سخت در راه فکر میکردم
صدای پیامک گوشیم آمد پیامی از یک دوست چشمانم را نمناک و لبخند را به لبانم هدیه کرد.

~
(قال رسول الله ﷺ:
إذا أحـببت أحداً فـأَخبُره ليعلم ؛
وكررهـا ليطمئنْ🤍'

پیامبر ﷺ فرمودند:
اگر شخصی را دوست داشتی، به او بگو تا بفهمد و برایش تکرار کن تا قلبش آرام شود.

احبک فی الله یا صدیقی )

بودنت را سپاس ام نهی ..

https://t.me/vardeahmar
یارب من تو را یا شافی یافته ام...


اللهم صل علی محمد و علی ال محمد 🤍
وقتی فارغ از هر همّ وغمی اخرین کلام دل شبم
بسمک اللهم اموت واحیاء ست
انگار روح وقلبم را به تو میسپارم ودیگر هیچ همّ وغمی نیست...
اسوده بخواب ....
ورده احمر
https://t.me/vardeahmar
آن شبها فراموش نشدنین ...
یک شهر چراغ
یک اتاق غربت

باری دیگر آن شب ها ارزویم نیست ...

#ارومیه بیمارستان امید
سردی آن دست ها از خاطرم نمی رود که سرما را تا مغز استخوانم دواند و چه یخبندانی در قلبم به پا کرد...
من همیشه خاطرات تیر گونه از این دستها داشتم دستای که اولین قدم هایم را به کمکش برداشتم دست های که اولین لقمه ها را با آن تناول کردم دستهای که نوازش گر درد های آنیم بود وشانه گر موهای پریشان در بادم ...

گرم شو زندگی ببخش قلب بی قرارم را که بی تو زمهریر این دل به تاراج می برد روح زنانه ام را ....

مادر فدای دستهای سرد این روز هایت شم

ورده
یکی از آداب و رسوم مسلمانان اندلس این بود که جلوی هر خانه‌ای که در آن دختری بود که کتاب خدا را حفظ داشت، چراغی روشن می‌کردند.

#زیبای‌ناب
نزدیک تر از خود به جان ...
وردة حمراء🥀
Photo
گاهی بر شاخه های زمستانه روحت برفی سخت سنگینی میکند
و خواستار نسیمی بهارانه ست تا خستگیت را آرام بتکاند
نمیدانم امروز‌ خستگی روحم تکانیده شد یا انبوهی از کولاک و بوران سخت تر قلبم را در یخبندانی سخت به یغما برد.

امروز که طی قراری از پیش تعیین شده با یکی از دوستانم به خانه سالمندان سری زدیم . برف شهر را سفید پوش کرده و سوز سرما نای دستانم را گرفته بود گام هایم با هم در نبرد بودند .
حسی عجیب قلبم را قاب کرده بود بلاخره رسیدیم . دری بزرگ را باز کردم سالنی بی روح که انگار همانند درختان حیاط از شور زندگی جدا شده بود و چند صندلی گوشه آن که بهم دهن کجی میکردند ، سراغ نگاهم را گرفتم که مادر بزرگی پیر ونحیف و خنده رو با تسبیحی آبی  در گردن به سمتم آمد اغوشی گرم به رویم گشود بی درنگ دستانم را که از سردی هوا در جیبم کز کرده بود را دور گردنش حلقه کردم صورتم را بوسه باران کرد و با صدای آرام حرفی در گوشم زمزمه کرد که لبخندی گرم مهمان لب هایم شد گفت : ( من توم خوش گرک ) یعنی دوست دارم  از صفای قلبش که بی انکه من رو بشناسه بغل وبوس وحرفای لبریز از محبتش رو نثارم میکنه جا خوردم .
وارد خوابگاهشون که شدم دلتنگی وبغضی عجیب بر قلبم چنگ می انداخت چشمانم در چشمانی گره خورد که انتظار در انها بیداد میکرد ، یکی یکی دستانم که دیگر کمی گُر گرفته در دستانشان قفل کردم هنوزم دستانم بوی گل های رو پیرهنشان را میدهد .
وردة حمراء🥀
گاهی بر شاخه های زمستانه روحت برفی سخت سنگینی میکند و خواستار نسیمی بهارانه ست تا خستگیت را آرام بتکاند نمیدانم امروز‌ خستگی روحم تکانیده شد یا انبوهی از کولاک و بوران سخت تر قلبم را در یخبندانی سخت به یغما برد. امروز که طی قراری از پیش تعیین شده با یکی…
مادرانی در انتظار بچه هاشون دختری در انتظار پدر خواهری در انتظار برادر انتظار و انتظار و انتظار.... تازه فهمیدم اون مادر پیری که در سالن به استقبالمون اومد کسی رو نداره منتظر کسی نیست شاید هم واسه اینه هر کس از راه رسیده رو همه کس خود میپنداره.
زنهای رو دیدم که تمام دنیایشان در تختی دو متری خلاصه میشد یعنی اون تخت‌ها برای حس کودکانه درون یه زن ،بی قراری های شبانه که توام با اشک و آهه برای بی نهایت مهر مادرانه و بی شمار عاشقانه های یک زن کافی بود ...
بیشتر از همه حب زنی صالحه که روی تختش دراز کشیده بود بر دلم افتاد دستان چروکیده اش گویایه گذر عمری بود که تماشا کرده بود نزدیکتر که شدم آیه ی از کلام حق قلبم را نوازش کرد که اینبار نظاره گرش بودم خاله حمیرا مصداق بارز این آیه بود :

سورة آل عمران
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ191
بر بالینش آرمیده و ذکر حق از لبانش جاری میشود .نام زیبایش که مثل عاشقانه های نبی صلی الله علیه وسلم برای یار جانیش بود که حمیرا صدایشان میکرد خاله حمیرا دیگر حمیرای کی بود...