واجارگاهی
145 subscribers
99 photos
10 videos
2 files
142 links
Download Telegram
Forwarded from کانال نشر شب چله خانه شعر امروز (واجارگاهی)
http://telegram.me/nashrshabecheleh
پوست اندازی سایه ها
نقد کتاب شعر دوته
توسط دکتر علی تسلیمی
https://t.me/vajargahi
رفته بودم به خواب رنگ ها
و هنوز هم رنگ پریده باقی مانده بودم
خاطرت نیست
هلهله ی فراموشی در چشمانم
آینه ها را می شکست
و من با همین شکسته ها
تقاطع تنهایی را وسعت می دادم
رفته بودم از رنگ پریشی اندوه
طاقتی را تماشا نمایم
کمی به صورت یک خداحافظ آبی بزنم
وسط بعدظهری کسل
ترک نمایم شرح نگاهی را

همین کلمات مثلاً ابری
که طاقت باریدن ندارند
در بیداری یک خداحافظ
به آغازشان رعشه می زنند
و تا به خود می آیند
درون این اتاق مه آلود
گم می شوند
من از پایان
تنها متوقف شدن را به یاد داشتم
و هرچه به بدرقه فکر می کردم
اتفاقی در من نمی افتاد
باید سراغ پرنده هایم بروم
و شبیه خودم بودن را پرواز بدهم
این سقوط که دهانم را باز نگه می دارد
نمایش عجیبی را صحنه پردازی می کند
خودم را ذره ذره می خورم
از دستهایم شروع می کنم
انگشت کوچکم را با دندان کندم
و بعد انگشت دوم و بعد انگشت وسط
به کَل انگشت که رسیدم
خیابان خونی شده بود
و من شناسنامه ام رنگین بود
از خوردن سیر شدم
جای زخمم را بستم
از خواب پریدم.
واجارگاهی
#واجارگاهی
#vajargahi
https://t.me/vajargahi
دفتر شعر " دوته " جعفر محمدی واجارگاهی
انتشارات شب چله ۱۴۰۲


" خالی ام
خالی تر از پنجره‌های تاریک
که زنی
زیستنش را گورستان کرده
و تنها دوته می بافد در اندوه
خالی از همهمه های خیابانی خیس
که تو را در تو حل کرده ."

( پشت جلد )
این دفتر شعر غیر معمول ۱۶۲ شعر سپید سورئال دارد .
پیش از دفتر شعر " دوته " واجارگاهی گاهی ۹ دفتر شعر را بر بساط نشر نشانده بود .
واجارگاهی شوق و اشتیاق زایدالوصفی به رسیدن به حوزه های ناشناخته و کشف نشده و در طلب ناممكن است .
واجارگاهی ذوق ویژه ای در گزينش واژگان بومی گیلانی دارد .
شاعر مثل نیما واژگان بومی را در آغوش واژگان سره ی فارسی قرار می دهد :"
* کوچه ای بن بستم
که " آجارش "
با حلب های کهنه‌ میخکوب است ...
*"آجارش : استخوان های بالای بدن که از لاغری نمایان است ...

بی فایده بود
امانی در " دوته ای " که پریشان نمی ماند ، نیست
هنوز به سایه ها عادت داشت
و نشان از ابری
که محالش بارانی ست و شب را
ناله زده تا سپیده نیست ."

*دوته : معنی بافتن یا بافته شدن می دهد ، در این جا معنی موی بافته شده است ...

( ص ، ۱۹ )

شعر واجارگاهی مانند همه ی شعرهای شاملووار ، ضرب آهنگ کلامی امروزین دارد .ترکیب کلام و وقف ها و تاکیدهای جمله از الگوهای منظمی پیروی می کند که به هماهنگی و قسمی درونی می رسد .اگر این گونه همسازی و هماهنگی بر واژه ها تحمیل شود ، کلامی بی روح  به دست می آيد،  اما در سروده های واجارگاهی این موزیک و هماهنگی از درون خود سخن می بالد .تاکیدها و وقفه ها و زیر و بم جمله ها از معنای سخن حاصل می شود ، یعنی از کیفیت و فشار عاطفه و معانی پشت واژه ها به دست می آید که موج و حرکتی به سخن شاعر داده است که بیشترین تاثیر را بر خواننده می گذارد .
واجارگاهی گوشه ی چشمی به عرفان دارد ، یعنی به درون گرایش پیدا می کند و یله و آزاد است و مانند کبوتر مولانا رو به سوی جانب بی جانبی دارد و در حال و هوای گرگ و میشی پرواز می کند و به عرفان آبی نزدیک می شود :" دست بر دار نبودند / تو را چیده بودند / و قرار نبود شرح ات / پنجره ای را باز کند / چند واژه ی حل نشده / می توانست تو را در من حل کند / چشمانت را از سقوط پس بگیرد / و به اندوهی که / غمت را سگ دو زده / سلامی بگوید / اشتباهی با واژه هایی ور رفتم / که بیداری را نفهمید / اشتباهی خودم را تشیع کردم / در نام های چند رنگ / حواسم نبود / این خیسی را گیج مانده ام / حواسم نبود / تو را چیده بودند / در بلوغ نام های نارس / و " دوته هایت " را تعارف کرده بودند به باد / من در این آغاز / رنگ پریده ماندم / از این همه ادامه / که تو را می مکید بی شرح ."

( صص ، ۴۰ و ۴۱ )

واجارگاهی مردی کوهستانی است که در نسیم سحر جنگل و قله ها تنفس می کند و از چشمه های زلال آب می نوشد ، واجارگاهی،  عاشق جنگل ، کوه ، درختان ، دریا ، باران ، پروانه ، لحن خاک ، ابر ، مرداب ، لمه ( سقف چوبی ) ، موج ، علف ، پرنده و اجاق روشن و کله های روستایی است :"

پرنده ی من ، صدای باد را می شنوی ؟ / اتفاقی می افتد / اتاقی که در تنم پهن است / به جنگل تبدیل می شود / تو زیبا بودی که جنگل در من می زیست / آمده بودم افسردگی درخت را / از لب پنجره بر دارم / پنجره ای برگشت رو به دیوار
و این جنگل بود ، همچنان پرنده اش را صدا می زد ."

( ص ، ۴۵ )
شاعر برای این که تنهایی را تاب بیاورد ، و واقعیت های سخت و سمج را کنار بزند به جنگل و دریا و ستاره و ماه و عشق پناه می برد و می خواهد روزنه ای به دنیای کهن ، به جهان آب و آیینه باز کند ولی نمی تواند .
او زندگی را بی ارزش و بی قدر می داند و با چنان آهنگی در این عرصه پیشروی می کند که دست شوپنهاور و کامو را از پشت می بندد و جهان را پوچ و لبریز از خستگی و درهم شکستگی می داند :" دشوار یعنی / همین اندازه که
آدمی می فهمد
عشق هست ، تنهایی هست
و دوره می کند خودش را

دوره کرده در من
رنج را کجای آغاز زیسته ای
که عشق ، ماهیتش سکوت مانده .دور شده در من
پرندگانی که نامت را سقوط می کنند
کدام رفتن را نشانم می دهند
که این گونه
مرده ام را در تو زندگی می کنم‌
شبیه تنهایی که دست بردار نیست
برمی گردم به تو ."

( ص ، ۸۲ )

شاعر در متن رویدادها زندگی می کند و هبوط خویش را تماشا می کند و به زبان تصویر و رمز و نماد ، حدیث این زندگی مرگبار را بازگو می کند .
جهان نگری شاعر در این اشعار متبلور نشده است ولی شاعر پوئتیک " شعر تجسمی " خود را در متن عرضه می کند و از دريچه ی عواطف و انديشه های خود به هستی و نیستی می نگرد و گوشه های تاریک شعر و زبان را جلوه گر می کند .
شعر واجارگاهی،  بیان تمام واقعیت ها نیست ، بلکه عطیه ی سخن مند " هستی " ( بودن ، وجود ) است و این داوری را می توان در چند شعر شاعر به وضوح دید که به قول هولدرلین و نصرت رحمانی و فروغ  " آن چه می ماند شعر و ارمغان شعر است و تنها صداست که می ماند ، مورد یک :" هر از گاهی که آغاز کبوتر / از شعر جدا می ماند / برهنه بر پاره های ابر / شکسته در ساقه های رنج / چون شلتوکی رها در باد / تشنه / تشنه / خونابه ی شعر را / بالا می آورم / که غروب / در آغاز رنگ / به بال پروانه‌ ای پرواز بدهد ."

( ص ، ۹۶ )

مورد دوم :" در خیالم / بالا دست گورم ایستاده ام / هنوز خالی است / عمیق است اما صدایم را می پیچاند / - باید قادر باشم بروم / یقینی که تمام مرا راهی کند ."

( ص ، ۹۹ )

در سروده های شاعر ، سطرهایی هست که هم از حس امروزینه خبر می دهد و هم از اکتشاف شاعرانه و هم در آنها انديشه و فلسفه هست و هم فوران و غنای عاطفی ، با آهنگ و سخن امروز که بحرانی را در جهت یابی ما نشان می دهد ، سخن می گوید و از زبان عادی سرپیچی می کند و زبان نخ نما شده ی ادبیات رسمی و فاخر را به کناری می نهد و به سمت ادراک های نوین پیش می تازد  ، چنان که در شعر ( ۵۷ ) می گوید :" این اتاق می تواند / حجمی را گریسته باشد / در شرح دیگری از تو / بی آن که بدانی / چشمانت / کدام پرواز را از اوج گرفته / خیابانی تو را پرت کرده در این اتاق / جایی که غروب نمی تواند از نور ، چشم پوشی کند / کدام تن نیمه جان را می تواند اشاره کند / که قبری در من پهلو می گیرد / قبری که راه می رود / سیگار می کشد / کله و پاچه می خورد / آدامسش را در خیابان پرت می کند / به اشکال مختلفی در می آید / از اتاقی می گوید / که تو / تنهایی ات را در آن گریسته ای / و صدایت نمی تواند / آمده باشد که از اتاق بیرون بیاید /

محصور در هنوز یک فریاد / محصور / در هلهله های بی شرح / با باقیمانده ای از مرگ / محصور. "

( ص ، ۱۰۶ )
واجارگاهی در سروده های خود غالبا گذر سنگین و بی رحم زمان را به توصیف در می آورد و ناتوانی اش را در نگهداری یا لذت بردن از این روزگار تلخ تر از زهر ترسیم می کند.
او احساس می کند که همه راه ها بر او مسدود شده است و از لحظه های شتابان و فرسایشی و دردهای ناسور و ناگفتنی ای حرف می زند که عرصه ی هستی را دربر  گرفته است:" همین که شب / بی تصویر/ قادر است / سايه ای را محو نماید / تنهایی شکل عجیبی می گیرد .- انگشت به دهان بدرقه های خاموش/ هیاهوی بی توقف / تا سر می چرخانی / رفتن فراموش می شود - کجای باور را تماشاچی مانده ام / که دوردست / شمایل دوری را نشان نمی دهد !"

( ص ، ۲۷۴ )

مالرو درباره‌ی جنگ اول جهانی و حوادث ناگوار آن گفته بود که تاریخ مثل تانک از روی بدن ما و نسل ما بی رحمانه می گذرد .من نمی دانم تاریخ بود یا چيزی دیگر که از روی جسم ما گذشت،  اما این را می دانم‌ که در این گذار و عبور وحشتناک،  بهای سنگینی پرداختیم از جمله جان چند تن از شاعران و داستان نویسان مان را :"

می دانستم انحصار زمان
چارچوبش در بعید یک کشف
باقی می ماند
می دانستم
ظهری رد شده در من حاضر است
که قلبم را شکسته بخواهد
می دانستم خدا حافظی بر می گردد
به یک سلام
من اما از جنگ خودم باز می گشتم
و شهید روزگارم بودم ."

( صص ، ۲۹۱ و ۲۹۲ )

فیض شریفی
سی ام خرداد ماه ۱۴۰۳
چگونه می‌شود باد بیاید
ابرها را از دریا پس بگیرد
و در ادامه ‏ی کوه، دامنه‌ای را بشویَد!
گمانم بود
سایه‌ای که نمی‌تواند پیچیده بماند
تنی به خواب‌رفته است
در سطرهایی که
قرن‌ها پیش
زیستنش
دریا را مجاب کرده، تا کوه بالا بیاید.
این اندوه ادامه دارد
تا خواب‏هایم
در سایه‌ای تعبیر ‌گردد
_سایه‌ای که
شب را در جیب‌هایش قایم کرده
و با مدادی
که درخت را نفس می‌گیرد
زندگی می ‏کند

همین اتفاق می‌تواند
درون یک سنگ
چشمه‌ای را بجوشاند
یا در خیابانی
سوار پرایدی باشد
که راننده‌اش هنوز
سیگار به دست
از خیابان جمهوری سخن می‌گوید

حرف حساب دریا بود با کوه
سایه با سنگ
خیابان با جمهوری
نمی‌دانم!
کسی نمی‌داند ساعت چند
یک صندلی خالی می‌ماند
و در کدام شبکه‏
رام شدن را تبلیغ می‌کنند

در اتاق قدم می‌زد
و مدام
از ابر می‌گذشت
به جمهوری می‌رسید.

واجارگاهی
هار شده بودم
.

فرو رفتن
مجاور  تنهایی
کار دشواری نیست
پشت اتاقی که خالی مانده
پشت صدایی که
جنازه ای را سکوت کرده
پشت همین پشت ها
سوگوار بودن
ریشه می دواند
و به اندازه ی کافی
ابر بودن
خیالی بی خط است
طور عجیبی قایم می شوم
پاپیچ اضطرابی خیس
پای پنجره ای پیر
پاشیده از پریشانی خانه
سوگوار تن بوده ام
در ساعت بیشمار مرگ
باریدن باریدن
و دیدن
از وابستگی هیاهو
روی خط باران
حوصله ی خاموش یک چشم
در چریدنی خیس...
که من کرانه را عرق ریخته ام
در نوش خلوتی غروب
مجاور تنهایی
که بیداری اش
نبودنت را
حواس جمع بوده.
واجارگاهی
#واجارگاهی#تابار
.
هنوز قادر بودم
ابری در دوردست را دست بیاندازم
کاسه ای آب تعارفش کنم
و خیال این همه
درخت خشکیده در خود را
راحت نمایم.
می دانم فردا روز
ابری باران می شود
و من هنوز
کاسه به دست
احساس تشنگی می کنم
می دانم و توانم نیست
اندوه را سر بچرخانم
کلمات را دست و پا بزنم
پا به پای شعر
کمی مدرن شوم

من تلاقی درختان را عبور کرده ام
دیده ام فندق و نارنج و لیمو ...
باران را می رقصند
و شره شره
رقص در رقص
باد در باد
هیاهوی بودن را فریاد می زنند

هنگام عبور
ابری سرش گیج رفت
به زمین افتاد
کاسه ای آب تعارف کردم
نوشید
هیاهوی باران در چمشانش می درخشید.

واجارگاهی
تابار
#تابار
#واجارگاهی
.
درون بدرقه ای که اتفاق نیفتاده
هنوز دارم خداحافظی می کنم.
می دانم چشمانم
طعم پرسه های را مزمزه می کند
که شکل گریستن را مدام تمرین کرده
می دانم
مدیون همان رفتن می مانم
مرا تبدیل می کند به توقف
به ایستادن در مدام یک عبور
حال این همه خداحافظی
روی هم سوار شده اند
تنها یک رفتن را بدرقه کنند
خنده ام می گیرد
پاهایم
بی آنکه تاولی زده باشد
چشمانم
بی آنکه اشک را نیمه تنه رها کرده باشد
هنوز شکل بودنم را ادامه می دهند.

گاهی تفسیرهای یک بدرقه بی فایده می ماند
باید پنجره را از جا دربیاوری
کمی آجر زیر پایش بریزی
و تا چشم کار می کند
باران را به ناگهان برسانی
مشخص می شود
حوالی این جنازه
مرگ طرف تورا می گیرد
و یک روز که آسمان
توهم هیچ ابری را
به باران راه نمی دهد
و حرف های بی بدرقه ی من
از تصادف کلمات
دیگر
قادر به پرسه های یقین نیست
برخواهم گشت
و انکار خودم را به پنجره واگذار می کنم.
واجارگاهی.تابار
#تابار
#واجارگاهی
.
از عفونت ابر بازگشته بودم
و چه قدر این مه
میزان تنهایی اش فراوان است
هنوز پرنده های جا مانده از پرواز
دست خالی
پناه می برند به کلمات
اما شعرهای من
تنها سر پرندگان را می برید
و کلمات
حس غریبی از خون داشت
طوری که تنهایی
مداخله ی غم انگیزی می کرد
و این همه وسوسه ی بی علاج
تنها به مه می زد
و من هنوز
چشمانم را کشف نکرده بودم
و این خود خوری های بی چشم
اگر منقلب می شد
می توانست
سهمی خیسی از چشمانم باشد.

پا به پای مه
تظاهر به مجاورت چشمانی می کردم
بوسه را سرخ می نوشیدند
طوری که خون
جرعه ی آغوش را در خاک می افکند

حالا ابرهای بیشماری
شکل باران را تعریف می کنند
و پرنده های بسیاری
چاقو به دست می گیرند و خودزنی می کنند
مجبورم به خودم شلیک کنم
و شمایل خاموش مه را
از خواب بی باوری بیدار کنم
_بیداری حرف های پنهانی داشت
تودار بود
مجبورم می کرد
شهید یک کوهستان دور باشم
دست هایت خالی بود اما
بوسه ای که خون می نوشید
آغوش را اینگونه برایم تعریف می گیرد.
واجارگاهی.تابار
#واجارگاهی
#تابار
#vajargahi
T.me/vajargahi
The owner of this channel has been inactive for the last 1 month. If they remain inactive for the next 8 days, they may lose their account and admin rights in this channel. The contents of the channel will remain accessible for all users.
در من
همیشه بارش برفی
نادیده گرفته می شد
روزی که مرگ
حلق آویز می ماند
پاهایم را زیر برف کشاندم
بارها این کار را تکرار کرده ام
و از همانجا
جنون برفی را رقصیده ام
شاید سکوتی که همپای رفتن است
سرشار زندگی گردد.

پدر همیشه به اولین برف سلام می گفت
بعد اشک می ریخت
مثل کودکی که نمی فهمد
گوله های برف را به آسمان پرتاب می کرد
گمانم ماه
سرانجام به زمین خواهد افتاد.
_پاهایم را زیر برف کشیدم
از بهت نگاهی
به زمستان می رسیدم
که اشک را تسلیم نمی شد.

گاهی زندگی
ثبت وقایع معنا می گیرد
گاهی شکافی میان چند غم
گاهی…
پاهایم را برداشتم
انگار
کسی از سکوت ایستادن شاکی ست
تمنایی در مفهوم برف می گریست
پیش از آنکه
جهانی مرثیه بخواند
اندوهی سرد چال می شد
و آغوش
التهاب نشستن در بیهودگی
پیش از آنکه
پدر لابه لای برف ناپدید شود.
واجارگاهی
http://T.me/vajargahi
محو شده ام در جنبش تن

گویی ارواح 

تجسم بودن را رگ زده اند

و خون 

از بستری نامعلوم پمپاژ می شود 

نجات دهندگان خاک 

خطر را احساس کرده اند 

 گریه از آبستن چشم ها راهی می شد

و هر چه که بود 

در پیوندی غلط پناه می جست.


در عصری دور 

محو شده گان خاک  خموشی  برگزیده اند 

ناگهان با ارواح تن برخاسته می شوند

از خموشی دیدار

 کوبیده های دفن 

با کنایه ی خاک.

هرآنچه مطلق معناست

شکاف بودن را وانمود می کرد

                         در انزجار تن.


جنون 

مجال هیچ 

جنون

مجال رفتن

پنجه می رقصاند 

بی صدا

زوزه می کشید 

گویی 

سیالیِ بودن

در کالبدش جا نمی شد 

گویی 

دوار بودن

دور بیهوده ای بود از ازل

واجارگاهی