وهمان
163 subscribers
2.13K photos
366 videos
21 files
208 links
وهمان

وهومن یا وهمن ( وهمان)
فرشته ای که بر حضرت زردتشت وارد شد و به او
گفتار نیک کردار نیک و پندار نیک را آموخت .
ارتباط با من @Hosein_suori
Download Telegram
یا رب بلا بگردان به حق شاه مردان
به حق شاه مردان یا رب بلا از (مردم) بگردان
#آمین
3🙏2
هر آن چیز که از اوج خود افتاده باشد ،
به شکوه خود باز میگردد .
❤‍🔥3👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همه به دنبال آزادی و رهایی هستن
اما آزادی واقعی از فهم و خرد میاد
افکار و ذهن های ما توسط تفکرات پوچ به تباهی رفته
و تا زمانی که اگاهی و خرد بر ذهن این گنجشک راه پیدا نکنه ، هیچ وقت متوجه فرق بین پنجره ای که شیشه داره
و پنجره ای که بازه نمیشه
این فیلم ، این کلیپ رازهای زیادی در خودش جا داده
شیشه همون افکار پوچیه که جلوی وصل شدن ما به حقیقت رو میگیره
شیشه دنیای واقعی رو به یه دنیال خیالی تبدیل کرده
دنیایی که فقط برای رنج ساخته شده
ببینید لذتت ببرین و فکر کنید.
2
من با این عشقی که به من دارند
غریبم
هیچ نشانی از عشق در این جعمیت نمیبینم
کسی که عاشق من است از عملش باران ستاره می بارد
زمین مست می گردد
دریا به خروش می شود
از عمق سنگ شهد حیات جاری می گردد
نور وجودش هرگز غروب نمی کند
به هر جایی که می رود شادی حجابش می گردد
خود سبب گردش خورشید و ماه می شود
سخنش دُر و نفسش قدوسی می گردد
در نهایت آنکه عاشق من است
خود من می شود
پس من با این عشق پوشالی کاملآ غریبم
2👏1
پروردگارا ...
همانا تویی برپاکننده ی حق و حقیقت
تویی دانا به هر راز و توانا بر هر عملی
عشقت و مهرت همچنان در کار است
و تمام این سرزمین را در برگرفته
ظلمت و ظلم را ریشه کن
و حق و حقیقت را پایدار ‌کن
آمین .
🙏21
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طغیان کن

گر چه خردمندان تاریکی را حقیقت می پندارند
اما آنها آن شب خوش را
به سادگی نپذیرفته اند
طغیان کن
طغیان کن
علیه مرگ روشنایی

1🔥1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دموکراسی بدترین شکل حکومت
چرا ؟
افلاطون فیلسوف و دانشمند یونانی توضیح میده
با دقت گوش کنید
برای آگاهی لطفا شیر کنید .
1👍1
وهمان
دموکراسی بدترین شکل حکومت چرا ؟ افلاطون فیلسوف و دانشمند یونانی توضیح میده با دقت گوش کنید برای آگاهی لطفا شیر کنید .
داستان پادشاهِ بازارِ آینه‌ها

گویند روزی در شهری که همه‌جا از آینه ساخته شده بود، مردمان گرد هم آمدند و گفتند:

«دیگر هیچ پیر و دانایی بر ما فرمان نراند. از امروز هر چه بیشتر بخواهیم، همان حقیقت است.»

بازار از فریادها پر شد. هر کس نوایی سر داد و هر کس خویش را داناتر از دیگری دید. یکی زر می‌خواست، دیگری قدرت، سومی آوازه، و چهارمی آزادی بی‌مرز.

در همان شهر، پیر درویشی خاموش بر لب جوی نشسته بود. کودکی از او پرسید:

«ای پیر، چرا تو سخنی نمی‌گویی؟ مگر آزادی بد است؟»

پیر تبسمی کرد و گفت:

«آزادی، پرنده‌ای آسمانی است؛ اما اگر چشم نداشته باشد، به آتش می‌زند، نه به آسمان.»

کودک گفت:
«پس چرا مردم این‌چنین شادمان‌اند؟»

پیر پاسخ داد:
«آدمی تا صدای نفس خویش را از ندای حقیقت نشناسد، هر بانگی را آواز خدا می‌پندارد.»

روزها گذشت. مردی خوش‌زبان از میان مردم برخاست. او هر روز وعده‌ای شیرین‌تر از دیروز می‌داد. مردم نیز او را بر دوش گرفتند و گفتند:

«این همان نجات‌دهنده است.»

اما چون بر تخت نشست، نخست آینه‌ها را شکست تا کسی چهرهٔ حقیقی او را نبیند. سپس دهان منتقدان را بست و بر شهر سایه‌ای از ترس افتاد.

آن پیر، دوباره کنار جوی نشست. همان کودک، که اینک جوانی اندوهگین شده بود، نزد او آمد و گفت:

«ای پیر، چگونه آزادی به بندگی انجامید؟»

پیر دست بر آب زد. موجی برخاست و تصویر ماه را شکست.

گفت:
«ماه نشکست؛ آب آشفته شد. هرگاه دل مردم از خرد و محبت خالی گردد، آزادی نیز چهرهٔ خویش را از دست می‌دهد. آزادی بی‌حکمت، چون اسبی بی‌لگام است؛ نخست سوار را شاد می‌کند و سرانجام او را به دره می‌افکند.»

جوان پرسید:
«پس چه کسی شایستهٔ راهبری است؟»

پیر گفت:
«آن‌که پیش از فرمان دادن بر دیگران، بر نفس خویش فرمان رانده باشد. آن‌که تاجش از زر نباشد، بلکه از فروتنی باشد. آن‌که مردم را نه به دنبال خود، بلکه به سوی حقیقت بخواند.»

سپس چشمانش را بست و این ابیات را زمزمه کرد:

نه تخت، نه تاج، نه غوغای خلق
رهبر نگردد ز بانگ و ز خلق

دل آن بود کز عشق حق جان گرفت
ز دریای حکمت گهرها گرفت

چو عقل و محبت شوند همنشین
گلستان شود هر زمین، هر جبین

و هر جا که نفس است سلطانِ راه
در آنجا شب آید به جایِ پگاه

پس ای سالک، پیش از آن‌که شهری را آباد کنی، دل خویش را آباد کن؛ زیرا شهری که دل‌هایش بیدار باشند، نه فریب زر می‌خورد و نه اسیر زور می‌شود. و آن‌گاه، پادشاه واقعی، حقیقت خواهد بود؛ نه انسان. .. 
در واقع حکومت واقعی مختص خداوند است و بس ، چون تنها حکومتی است که خود رخسار هفت آینه ی درونی را متجلی می سازد .
پس به امید حکومت عدل الهی در فرجش .
سوری
2🔥1👏1
تاریخ بارها و بارها تنها یک روایت را تکرار کرده
"خردمندانی که برای روشن کردن راه مردم با تاریکی جنگیده اند "

اما اندوه بزرگ این داستان اینجاست
همیشه مردم نور را دشمن و تاریکی را دوست خود می پندارند .
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آیا هدهد شانه به سر دوباره موفق میشود سی مرغ را به بلندای کوه طور برساند ؟
هرآنچه خدا خواست همان می شود
هر آنچه تو خواهی نه آن می شود .


#وحدت_وجود
#سیمرغ_عطار
#وهومن
1🔥1
۳..۵..۱۴۰۵
طوفان سرخ

در باغی که هر برگش ذکری از حضرت دوست می‌گفت، پروانه‌ای به تب عشق گرفتار آمده بود. نه تبِ جسم، که تبِ جان؛ آتشی که از دیدار شمع برخاسته و سراسر وجودش را روشن و بی‌قرار کرده بود.
شمع، آن پیرِ شب‌نشین، هر لحظه با شعله‌ای لرزان به سویی خم می‌شد. گویی دلش تاب دیدن رنج پروانه را نداشت. می‌سوخت تا راهی به سوی نور بگشاید، اما می‌دانست که عشق، بی‌سوختن، عشق نیست.
در آن سوی باغ، گل سرخ سر بر گریبان برده بود. عطرش خاموش شده و لبخندش رنگ باخته بود. دوری پروانه، جان گل را بیمار کرده بود؛ زیرا در عالم عشق، جدایی یک تن، اندوه همهٔ هستی است.
اما راز این اندوه نه در گل بود و نه در پروانه.
در ژرفای خاک، ریشه‌ای پیچ‌وتاب می‌خورد. خاک، نالهٔ او را در سینه پنهان کرده بود؛ ناله‌ای که هنوز به گوش هیچ‌کس نرسیده بود.
باغبان، آن پیر دانا، به باغ درآمد. چون گل را پژمرده دید، دست محبت بر چهرهٔ او کشید و گفت:
«ای گل، امروز چرا زبانت خاموش است؟ مگر نه آنکه هر سحر با خنده، خدا را سپاس می‌گفتی؟»
گل خاموش ماند.
باغبان بیل بر زمین نهاد تا علت را در خاک بجوید. هنوز بیل به ژرفا نرسیده بود که بانگی از دل زمین برخاست؛ بانگی که دل باغبان را لرزاند و بیل از دستش بر خاک افتاد.
ریشه ندا داد:
«مرا مجروح دیده‌اید، اما درد مرا ندیده‌اید. هر شکوفه‌ای که پژمرده می‌شود، نخست زخمش بر ریشه نشسته است. آنکه ریشه را فراموش کند، باغ را نیز از یاد برده است.»
باغبان سر به زیر افکند و دانست که هر آشوبی که بر شاخه پدیدار می‌شود، از رازی نهفته در عمق جان آغاز گشته است.
ناگاه نسیمی به طوفان بدل شد و آوازی از ناپیدا برخاست:
«من همان طوفان سرخم؛ اما نه طوفان خشم، بلکه طوفان بیداری. از ریشه آغاز می‌کنم تا شاخه به حقیقت برسد. هر چه دروغ است فرو می‌ریزد و آنچه از عشق است، استوارتر می‌شود. آنان که به ریشهٔ حق پیوسته‌اند، از هیچ طوفانی نمی‌هراسند و آنان که بر برگِ غرور نشسته‌اند، با نخستین باد فرو خواهند افتاد.»
باغبان لبخند زد و گفت:
«راز باغ را دریافتم؛ درمان گل در رنگ گل نیست، درمانش در شفای ریشه است. هر که ریشهٔ جان را به آب عشق بسپارد، بهار، خود راه خانه‌اش را پیدا خواهد کرد.»
و آن روز، باغ دانست که همهٔ طوفان‌ها برای ویرانی نمی‌آیند؛ برخی می‌آیند تا ریشه‌ها را از خواب غفلت بیدار کنند و درخت را به آسمان نزدیک‌تر سازند.


#آمین
سوری .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرا باده دهید، سخت مست مستم

نشان از خویش دهید ، باده پرستم

مرا باده دهید ، کفر است ننوشم

خیال باطلی است ، خود می پرستم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یکی را نه او خواندی و نه غیر او
(وحدت وجود)
#شمس_تبریز
خواب دیدم
که ما را بریدند و به کارخانه ی چوب بری بردند
آنکه عاشق بود پنجره شد
و آنکه بی رحم بود چوبه ی دار
اما از من دری ساختن برای گذشتن .

اما چرا در؟
سال‌ها بود که طویله‌ای بزرگ به وسعت زمین رها شده بود.
آن‌قدر آلودگی در آن انباشته شده بود که هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن نداشت.
هر روز عده‌ای می‌آمدند، مشتی خاک برمی‌داشتند،
اندکی می‌روبیدند و خسته بازمی‌گشتند؛
اما طویله همچنان آلوده بود.

روزی صوفی ای از آنجا گذشت.

مردم گفتند:
«اگر اهل حقیقتی، این طویله را پاک کن.»

صوفی نه بیلی برداشت و نه جارویی.

تنها به دوردست نگریست؛ جایی که رودخانه‌ای زلال و خاموش جاری بود.

لبخندی زد و مسیر آب را به سوی طویله گشود.

آب آمد.

نه با خشم، بلکه با آرامش.

از میان همه آلودگی‌ها گذشت و آنچه سال‌ها انباشته شده بود، بی‌هیاهو با خود برد.

مردم حیرت‌زده پرسیدند:
«چگونه در یک روز ، کاری را انجام دادی که ما سال‌ها از انجامش ناتوان بودیم؟»

صوفی گفت:

«شما با آلودگی می‌جنگیدید، من فقط جریان را عوض کردم.

پاکی، حاصل جنگیدن با تاریکی نیست
بلکه حاصل جاری شدن نور است .
2🔥1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برو ای فقیه دانا ، به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی ، ما و عاشقی و مستی
#سعدی
1
هرگاه خواستی بدانی در مسیر درستی قرار داری یا نه، تنها یک سؤال از خود بپرس:

«آیا می‌دانی که هیچ نمی‌دانی؟»


اگر پاسخ تو آری باشد، هنوز در حال آموختنی و در مسیر رشدی.

اما اگر پاسخ تو نه باشد، شاید بیش از آنکه حقیقت را یافته باشی، اسیر یقین خود شده‌ای.

زیرا آغاز حکمت، نه در دانستن، بلکه در آگاهی از نادانی خویش است .

من فقط یک چیز می‌دانم، و آن این است که هیچ نمی‌دانم.
“سقراط”
🙏1
Channel photo updated
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روح تو در داخل بدنت نیست
این بدن توست که داخل روحته
و این روح به عظمت کیهانه

«هر که از خویش بگذرد، به خویش رسد؛ و هر که در پیِ خویش رود، خدا را خواهد یافت.»

#وحدت_وجود
🕊1
وهمان
روح تو در داخل بدنت نیست این بدن توست که داخل روحته و این روح به عظمت کیهانه «هر که از خویش بگذرد، به خویش رسد؛ و هر که در پیِ خویش رود، خدا را خواهد یافت.» #وحدت_وجود
حکایت مزرعهٔ وجود

گویند درویشی سالیان دراز از شهری به شهری و از خانقاهی به خانقاهی می‌رفت.
هر کس راهی پیش پای او می‌نهاد؛ یکی زر را حقیقت می‌خواند، دیگری دانش را، و آن دیگری شهرت را.
درویش همه را آزمود، اما هرچه بیشتر می‌رفت، مقصد دورتر می‌شد.
شبی خسته ، کنار مزرعه‌ای نشست پیرمردی را دید که دانه‌ای در خاک می‌نشاند و زیر لب می‌گفت:
«هر بذری که به خاک تن ندهد، آسمان را نخواهد دید.»

درویش نزدیک شد و گفت: «ای پیر، سال‌هاست حقیقت را می‌جویم، اما هر دری که گشودم، مرا به دری دیگر رساند.»
پیر نگاهی به او کرد و خاموش ماند. آن سکوت، از هزار سخن رساتر بود.
درویش سر به زیر افکند و با خود زمزمه کرد:
«آه، ما از هرچه گذشتیم، یافتیم که از خود گذشته‌ایم. دنیا را دنبال کردیم، باز یافتیم که به دنبال مابقیِ خودیم. پس اندکی به اندیشه شدیم؛ اکنون این راهِ حقیقت را از کدام مزرعهٔ وجود آغاز کنیم؟»
پیر لبخندی زد و گفت:
«اکنون نخستین قدم را برداشتی؛ زیرا کسی که این پرسش را از جان خویش بپرسد، دیگر اسیرِ خواب دنیا نیست.»

آنگاه مشتی خاک برگرفت و بر کف دست درویش ریخت و گفت:
«این خاک را بنگر. همه گمان می‌کنند پایان دانه است؛ حال آنکه آغاز خوشه است. آدمی نیز تا در خاک فروتنی کاشته نشود، به بارِ معرفت نخواهد نشست.»
درویش اشک ریخت و گفت: «پس این همه سال، جهان را می‌گشتم و از مزرعهٔ دل خویش غافل بودم.»
پیر گفت: «آری. بیشتر مردم در مزرعهٔ دیگران بذر می‌کارند و هنگام برداشت، دستشان تهی است. مزرعه‌ای که باید آباد شود، درون توست.»
در همان دم، باد وزید. خوشه‌ها به سجده درآمدند و گویی همه با یک زبان می‌گفتند:
«هر که از خویش بگذرد، به خویش رسد؛ و هر که در پیِ خویش رود، خدا را خواهد یافت.»

چون سپیده سر زد، از پیر اثری نبود.
درویش دانست که پیر، کشاورز خاک نبود؛ کشاورز جان بود.
از آن پس، هر جا از او می‌پرسیدند: «حقیقت را در کجا یافتی؟»
تبسمی می‌کرد و می‌گفت:
«حقیقت را نه در بازار یافتم، نه در کتاب، نه در سفرهای دور. روزی که فهمیدم از هرچه گذشته‌ام، از خود گذشته‌ام، نخستین بذر در مزرعهٔ وجودم کاشته شد. از همان روز دانستم که خدا، کشاورز دل‌های بیدار است.»
#سوری
🕊2