در وادی خیال
200 subscribers
19 photos
82 videos
8 files
367 links
Download Telegram
#سکوت_جهنمی

وقتی‌که جامعه با مصائب و مشکلاتِ بسیار سخت و دشوار دست و پنجه نرم می‌کند و با مسائل لاینحل روبرو می‌شود،ناامید از حلِ مسائل،به سکوت پناه می‌برد.آن هم نه هر سکوتی. بلکه پناه می‌برد به "سکوتِ‌جهنمی‌".تا سکوتی‌ انفعالی و سکوتی سرد،سراسرِ  جامعه را فرا بگیرد‌.سکوتی که اغلب ناشی از روی ترس است‌.
سکوتی مبتذل،سکوتی که حتی، مبتذل‌تر از سکوت‌، در برابرِ‌ ستم‌ و بی‌عدالتی‌ست‌.
جامعه به گونه‌ای اخته می‌شود که نه تنها در برابر ظلم‌ و ستم و انواع و اقسام تبعیضات سکوتِ اختیار می‌کند،بلکه حتی در برابر فرهیختگی نیز سکوت می‌کند‌ و در برابرِ تولیدات فرهنگی هم از خود عکس‌العمل نشان نمی‌دهد‌.
کتاب‌ها،نشریات،مقالات‌و مطالبِ‌ فرهنگی، ادبی، تاریخی،فلسفی و...... اغلب خوانده نمی‌شود و در اندک مواردی هم که خوانده می‌شود،موردِ نقد و بررسی انتقادی قرار نمی‌گیرد‌.تا در این سکوت‌ جهنمی اعضای جامعه از مقام انسانی خود سقوط کنند و بیشتر به نقشِ‌دیوار بمانند‌ تا به‌نقشِ‌انسان،
تا تفاوتی معنادار بین نقشِ آنان و نقشِ دیوار ملاحظه نشود؛

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

این در حالیست‌که؛

تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

البته به گفته‌ی سعدی؛

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

و بیشتر از آن؛

من از مُفصّل این نکته مُجملی گفتم
تو خود حدیث مفصل، بخوان از این مجمل

#روزبه_یقینی

https://t.me/VadiKhial
1
نقد تطبیقی"آدم دیگرِ حافظ" و "ابر‌انسان" نیچه


با مروی کوتاه در کتاب‌های"چنین گفت زرتشت"، "فراسوی نیک و بد"،"طلوع ابر انسان"می‌توان دریافت،،چرا نیچه از ارادتمندان حافظ شده و چکامه‌ای هم در مدح او سروده است؛

به حافظ؛پرسشِ یک آبنوش

"آن می‌خانه‌ که تو از بهرِ خویش بنا کرده‌ای‏
گُنجا‌تر از هر خانه‌اىست،
می‌اى که تو در آن پرورده‌ای
همه‌‌‌ عالم آن را دَرکشیدن نتواند
آن پرنده‌اى که نام‌اش،روزگارى ققنوس بود،
در خانه میهمانِ تو ست"

اغلب نوابغِ خاص‌،در دورانِ حیاتِ خود، تنهایی را تجربه می‌کنند.این تجربه‌ی دردناک،توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی و آستانه‌ی تحملِ درد را،در آنان بالا می‌برد‌.توانِ بالای تحملِ درد و بالا بودنِ آستانه‌ی تحمل،به آنان کمک می‌کند،تا در مواجهه با موقعیت‌های دشوار بتوانند،آرامش خود را حفظ و راهکارهایی برای خروج از بحرانِ‌هستی ارائه‌ کنند‌. اما بالا بودنِ آستانه‌ی‌تحملِ آنان، به معنای‌نامحدود بودن توانمندی آنان نیست‌.تا در مواردی قربانی نبوغِِ خود شوند‌.چرا نوابغ‌خاص،دچار تنهایی مفرط‌می‌شوند؟علت اولیه تنهایی آنان را باید در نابهنگام بودن آنان جستجوگر بود‌.نیچه در کتابِ"فراسوی نیک و بد"نوابغِ خاص را،"‌؛پيش‌رس به دنيا آمدگان"می‌نامد و می‌نویسد؛
"زمانِ ما پيش‌رس بدنيا آمدگان هنوز فرا نرسيده است. فقط پس فردا از آن من است.چرا‌که عده‌ای پس از مرگ متولد مي‌شوند."پیش‌رس آمدگی باعث می‌شود،تا اغلب مردم،چیزی از گفتارها و نوشتار‌های نوابغِ خاص درنیابند.حافظ یکی از آن نوابغِ خاص است که قربانی،نابهنگام بودن و پیش‌رس آمدگی خود شده است؛

"هرکو نکند فهمی زین کِلکِ خیال‌انگیز"

نیچه،نامید از مردمِ زمانه‌ی خود در "فراسوی نیک و بد"برای سوگواری از برای فیلسوفان می‌نویسد؛ "هر چه مي‌گذرد بر من بيشتر چنين می‌نمايد؛فيلسوف در مقام انسانی كه ناگزير از آن فردا و پس فرداست،خود را همواره با امروز خويش در ستيز يافته است و می‌بايد؛بيابد؛دشمن او همواره آرمان امروز بوده است".
حافظ در این باره،حتی ناامیدتر از نیچه است.تا سخن گفتن با مردم‌ِ زمانه‌ی خود را بیهوده و بی‌حاصل بداند، آنان را با حماقت‌هایشان تنها رها بسازد؛

با مدعی مگویید اسرارِ عشق و مستی
تا بی‌خبر بمیرد از دردِ خود‌پرستی

"ابرانسان"در کانونِ فلسفه‌ی نیچه‌،یکی از بنیادی‌ترین آموزه‌های فلسفی اوست‌.او در مقام یکی از عمیق‌ترین فیلسوفان تاریخ و متفکری ژرف و آگاه به زمانه‌ی خود و تاریخ، معناباختگی زندگی را در دورانِ حیاتِ خود و جامعه‌ای که در آن تنفس می‌کرد، به خوبی دریافته بود.تا با خلقِ "ابرانسان" در فلسفه‌ی خود،معنایی تازه به زیست‌ جهانِ آیندگان ببخشد‌.او هم چون حافظ معتقد بود،،"ابر‌انسان"و جامعه در یک کنش متقابل نمادین قرار دارند و یکی بدون دیگری امکان حضور و وجود نخواهد داشت‌؛

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

نیچه چون حافظ برای تحقق "ابرانسان"در پی خلق معنایی تازه بود.تا با اراده‌ی سرشار و آفرینش‌گر خود،عالم و آدمی دیگر بسازد‌.
او چون حافظ فهمیده بود؛فاصله‌ی زمانی بعیدی،تا فهمیده شدنِ حرفِ تازه وجود دارد‌.گذر از "شتر" به "شیر" و از "شیر" به "کودک" زمان‌بر و مستلزمِ؛گذر از کودکی به بلوغ،گذر از خُردی به كلان و گذر از فرومایگی و میانمایگی به فرامایگی‌ و گذر از زمان و مردمان زمانه‌ی امروز است،تا وقت و زمانه‌‌ی فهمیده شدنِ فیلسوف فرا برسد. بله برخی پيش از مرگ متولد می‌شوند و پس از مرگ و گذشت قرون شناخته می‌شوند؛

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندانِ جهان خواهد شد

#روزبه_یقینی@VadiKhial
شرح "دماوندیه دوم" ملک‌الشعرا بهار

به قلم روزبه‌یقینی

ملک‌الشعرا‌ بهار به گفته‌ی پرویز ناتل‌خانلری،ادیب و نویسنده‌ی بزرگ ایرانی،آخرین ادیب برجسته‌ی ایرانی‌ است‌.خانلری، بهار را،به درستی‌ آخرین ادیب برجسته‌ی ایرانی نامیده بود.البته خود ِبهار هم به سبک هنرمندان بزرگ،هنرمندانی چون حافظ که گاهی اوقات،فروتنی را کنار می‌گذارند و از خود تعریف و تمجید می‌‌کنند؛

کس چو حافظ نگشاد از رُخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

بهار هم ،در قصیده‌ی حبسیه بر بزرگی تاکید ورزیده بود‌.او قصیده‌ی حبسیه را،در سیاهچالِ رضاخانی سرود،تا شاید دیکتاتور اندکی آگاه‌ و دانا شود و برجسته‌ترین ادیب ایرانیِ را،از سیاهچال نموری که لانه‌ی حشراتِ موزی شده بود خلاص نماید‌.تنها جرم بهار در آن دوران،دفاع از آزادی دفاع از مشروطه و نقدِ استبداد بود‌.او برای خلاصی از سیاهچالِ رضاخانی، از یک حقیقت تاریخی پرده‌برداری می‌کند‌. حقیقتی که امروز، برای اهل ادب و تاریخ، امری مسلم و تاریخی محسوب می‌شود.بهار در این قصیده تاکید می‌کند؛ چهار‌قله‌ی بزرگ ادب فارسی،چنان اوج و ارتفاعی گرفته‌اند که نزدیکی به آنان برای دیگران تبدیل به امرِ ناممکن گردیده است‌؛

از پس سعدی و حافظ کز جلال معنوی
پایهٔ ایوانشان بر تارک کیوان بود

حال این بهار است که پس از هفت‌قرن، پای در عرصه‌ی شعروادب پارسی گذاشته،تا پس از هفت‌قرن شاعری متولد شود که سرآمد،شاعرانِ پس از حافظ باشد؛

هفتصد سال است کایران شاعری چون من ندید
وین سخن ورد زبان مردم ایران بود

تا اغلب شاعرانِ بزرگِ پس از حافظ در بهترین حالت،شاگرد بهار محسوب شوند؛

آن اساتید دگر هستند شاگرد بهار
گر«‌امامی‌» گر«‌همام‌» ار «‌سیف‌» گر«‌سلمان‌» بود

ملک‌الشعرای بهار را می‌توان؛پس از فردوسی،ایران‌دوست‌ترین شاعرِ ایرانی نامید‌.سراسر آثار او مملو از ابیات میهنی و ابیاتی‌ست که در آنها،او گلایه‌ها از تجاوزات بیگانگان و شکوه و شکایت از خیانت‌ِ خیانتکارانِ داخلی داشته است.از مشهورترین قصایدِ بهار، قصیده‌ی دماوندیه دوم است‌.او در این قصیده با استفاده از آرایه تشبیه،بلند‌پایگان و فرامایگان ایرانی را به کوه دماوند تشبیه می‌کند.به کوهی که یکی از زیباترین و عالی‌ترین، نمادهای طبیعی، طبیعتِ ایران است،تا هر شاعر ایرانی را اغوا کند.تا غرور و بزرگی ایرانیان را به دماوند تشبیه و یا با این قله‌ی بلند به گفتگو بنشیند‌.
دماوند کوهی بلند و زیباست که می‌تواند؛نمادِ ابهت،بلندی،بزرگی و غرور ایرانیان باشد‌. بلندایی که دیدن بلندی آن مقدور همگان نمی‌شود‌.کوهی بلند و آنقدر مرتفع که برای دیدنِ قله‌ی آن باید،از مرزِ بلندِ ابرهای سر به فلک کشیده عبور کرد‌؛

ای دیو سپید پای در بند
ای گنبد گیتی ای دماوند

از سیم به سر، یکی کله‌خود
ز آهن به میان یکی کمربند

تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر چهر دلبند

قله‌ی بلندی که برای رها ماندن از دست دون‌مایگان،تا توانسته ارتفاع گرفته است؛

تا وارهی از دم ستوران
وین مردم نحس دیو مانند

با شیر سپهر بسته پیمان
با اختر سعد کرده پیوند

بهار با مشاهده‌ی آنچه که بر ایران و ایرانیان رفته،تا درد و رنج‌ تبدیل به بخش جدایی‌ناپذیر پیکره‌ی آن شود.از دماوند که نمادِ‌ فرامایگی، بلند‌پایگی و میهن‌ دوستی ایرانی‌ست،طلب یاری برای نجات ایران کند؛

چون گشت زمین ز جور گردون
سرد و سیه و خموش و آوند

بنواخت ز خشم بر فلک مشت
آن مشت، تویی تو ای دماوند

تو مشت درشت روزگاری
از گردش قرن‌ها پس افکند

ای مشت زمین بر آسمان شو
بر ری بنواز ضربتی چند

بهار پس از آن‌که دماوند را به مشت زمین تشبیه می‌کند،از این تشبیه نادم و پشیمان می‌شود و دماوند را به قلب افسرده‌ی ایرانیان تشبیه می‌کند؛

نی‌ نی تو نه مشت روزگاری
ای کوه نیَم ز گفته خرسند

تو قلب فسردهٔ زمینی
از درد ورم نموده یک‌ چند

قله‌ی دماوند دهانه‌ی یک آتش‌فشانِ خاموش است‌.بهار با تشبیه وضعیت دشوار ایران به آتش‌فشان خاموش، خواهان فعال شدنِ این آتش‌ فشان خاموش می‌شود،تا آتش خود را بیشتر از این‌ها در خود، فرو ننشاند و فعال شود و دشمنان ایران و خائنان به وطن را در آتش خود بسوزاند؛

تا درد و ورم فرو نشیند
کافور بر آن ضماد کردند

شو منفجر ای دل زمانه
وان آتش خود نهفته مپسند

بهار فرامایگانِ ایرانی را دعوت به عمل و دعوت به اجتناب از سکوت می‌کند؛

خامش منشین سخن همی گوی
افسرده مباش خوش همی خند

از آنان می‌خواهد،در برابر ستم سکوت نکنند‌.چرا که سکوت باعث خواهد شد تا آنها با آتشی‌که در دل نهان دارند خود بسوزند.و از ایرانیان می‌خواهد؛ چون زال از پری که سیمرغ در اختیارش قرار داده بود، استفاده کنند؛

پنهان مکن آتش درون را
زین سوخته‌جان شنو یکی پند

گر آتش دل نهفته داری
سوزد جانت، به جانت سوگند

بر ژرف دهانت سخت بندی
بر بسته سپهر زال پرفَند
بهار در ابیات بعدی حماسه‌سرایی می‌کند و تاکید می‌کند که تا پای جان، شجانه برای نجات ایران تلاش خواهد کرد و میهن را از دستِ مستبدان، میانمایگان،فرومایگان و سفلگان بی‌خرد آزاد خواهد ساخت؛

من بند دهانت برگشایم
ور بگشایند بندم از بند

از آتش دل برون فرستم
برقی که بسوزد آن دهان‌بند

من این کنم و بود که آید
نزدیک تو این عمل خوشایند

آزاد شوی و بر خروشی
مانندهٔ دیو جسته از بند

هرّای تو افکند زلازل
از نیشابور تا نهاوند

وز برق تنوره‌ات بتابد
ز البرز اشعه تا به الوند

ای مادر سرسپید بشنو
این پند سیاه بخت فرزند

برکش ز سر این سپید معجر
بنشین به یکی کبود اورند

بگرای چو اژدهای گَرزه
‌بخروش چو شرزه شیر ارغند

ترکیبی ساز بی مماثل
معجونی ساز بی‌همانند

از نار و سعیر و گاز و گوگرد
از دود و حمیم و صخره و گند

از آتش آه خلق مظلوم
و از شعلهٔ کیفر خداوند

ابری بفرست بر سر ری
بارانش ز هول و بیم و آفند

بشکن در دوزخ و برون ریز
بادافره کفر کافری چند

زانگونه که بر مدینهٔ عاد
صرصر شرر عدم پراکند

چونان که بشارسان «‌پمپی‌»‌
وُلکان‌ اجل معلق افکند

بفکن ز پی این اساس تزویر
بگسل ز هم این نژاد و پیوند

برکن ز بن این بنا که باید
از ریشه بنای ظلم برکند

زین بیخردانِ سفله بستان
دادِ دلِ مردم خردمند

به ضرس یقین می‌توان گفت؛ملک‌الشعرای بهار، پس از فردوسی،ایران دوست‌ترین شاعرِ ایرانی‌ست.هم‌چناکه می‌توان مدعی شد،او آخرین ادیب برجسته‌ی زبانِ شکرین فارسی است‌.

#روزبه_یقینی

https://t.me/VadiKhial
Audio
‏فایل صوتی از طرف روزبه یقینی
در وادی خیال
‏فایل صوتی از طرف روزبه یقینی
در خیالم با خیالت عشق‌بازی می‌کنم
در میانِ  عاشقانت، یکه‌تازی  می‌کنم

من‌که‌رسوایِ‌جهانم،کیِ‌هراسم از عدوست
می‌زنم در قلبِ‌ میدان،تا که سربازی کنم

مخلصِ خاصه رفیقم،تا بگویم ای شفیق
سر در این میدان ببازم،با تو انبازی کنم

می‌زنم بر سیمِ آخر،مستِ مستانم چنان
تا که‌ با مستانِ‌چَشمت،نغمه‌پردازی‌ کنم

می‌‌سرایم صدقصیده،بس‌غزل دربندِعشق
تا که با هر واژگانم، با تو پروازی کنم

زیرچَشمی می‌کنم دزدیده چَشمت را نگاه
تا شوی راضی زِ من،با دیده دم‌سازی کنم

آرزو دارم در این مجلس، بمانم روزوشب
سر به سر بگذارمت من،با تو طنازی کنم

#روزبه_یقینی
2
مروری کوتاه در غزلِ شماره‌ی۲۷۹ دیوانِ حافظ

به قلم روزبه‌یقینی

خوشا شیراز و وضعِ بی‌مثالش
خداوندا نگه دار از زَوالش

ز رکن آباد ما صد لوحش الله
که عمرِ خضر می‌بخشد زلالش

میانِ جعفرآباد و مُصَلّا
عبیرآمیز می‌آید شِمالش

به شیراز آی و فیضِ روحِ قدسی
بجوی از مردمِ صاحب کمالش

که نامِ قند مصری برد آنجا؟
که شیرینان ندادند اِنفِعالش

صبا زان لولیِ شنگولِ سرمست
چه داری آگهی؟ چون است حالش؟

گر آن شیرین پسر خونم بریزد
دلا چون شیرِ مادر کن حلالش

مکن از خواب بیدارم خدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر
نکردی شُکرِ ایامِ وصالش؟

 ادبیات و بویژه ادبیاتِ آوانگارد،همواره‌ آینه‌ای تمام نمای دورانی‌اند که در آن دوران نوشته و یا سروده شده‌اند‌.تا بتوانند،یک منبع تاریخی دست اول برای فهم تاریخ باشند‌.در واقع ادبیات آوانگارد راوی حوادث و شارحِ اتفاقات زمانه‌ی خود است‌. در این میان حافظ،یکی.از بهترین‌شاهدان وراویانِ‌ تاریخ است،تا در جای‌جایِ دیوانش بتوان، تاریخ‌ خوانی و تاریخ‌فهمی کرد‌.او در غزل شماره‌ی ۲۷۹،از دورانی سخن می‌گوید که شیراز‌ کانونِ شعرو‌ادب و مرکز یک نوع سکولاریسم ابتدایی منطبق بر ظرفیت زمان و مکان بوده و توانسته بزرگ‌ترین شاعر ایرانی پس از فردوسی را در قدوقواره‌ مولانا،(سعدی) تولید و به تاریخ عرضه کند‌.حافظ در این غزل، ضمنِ توضیحِ وضعیت طبیعت شیراز،طبیعتی زیبا که آب چشمه‌ی جوشان رکناباد به آن زیبایی و آبادانی دوچندان بخشیده،از وضعیت سیاسی و اجتماعی شیراز آن دوران و حکمرانی دولت لیبرالِ بواسحاقی نیز سخن می‌گوید.او در بیت مقطع و بیتی که تخلصِ شعری خود را در آن قرار داده؛

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر
نکردی شُکرِ ایامِ وصالش

از حسرتی که بر وی تحمیل شده، سخن می‌گوید. از حسرت از دست رفتنِ دولتِ مستعجل شیخ‌ابواسحاق آل‌اینجو.او به همین نکته ،در غزلِ شماره‌ی ۲۰۷ دیوانش نیز اشاره کرده است؛

راستی خاتمِ فیروزهٔ بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولتِ مُستَعجِل بود

حافظ با شرح وقایع و وضعیتِ، دورانِ سلطنتِ پادشاهانِ زمانه‌ی خود،همواره گزارشگر رویدادها و حوادت‌تاریخِ زمانه‌ی خود بوده است‌.تا در این غزل از دوران سلطنت شیخ ابواسحاق ستایش کند؛

یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود
دیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثرِ صحبتِ پاک
بر زبان بود مرا آن‌چه تو را در دل بود

دل چو از پیرِ خِرَد نَقلِ مَعانی می‌کرد
عشق می‌گفت به شرح آن‌چه بر او مشکل بود

حافظ دورانِ سلطنت شاه‌شجاع را به دو بخش تقسیم می‌کند؛

الف-او با شرحِ دورانِ دولتِ حد شرعی امیرمبارز،دورانی که حکومت بر مردم و بویژه بر روشنفکرانی چون حافظ سخت می‌گرفته،در غزل شماره‌ی ۲۸۳ وضعیت آن دوران را چنین توصیف می‌کند؛

شد آن که اهلِ نظر بر کناره می‌رفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

به صوتِ چنگ بگوییم آن حکایت‌ها
که از نهفتنِ آن دیگِ سینه می‌زد جوش

اما با به روی کارآمدنِ شاه‌شجاع،او را ستایش و دولت وی را دولتی متعدل و منصف و علاقه‌مند به شعر و ادب توصیف می‌کند؛

سحر ز هاتفِ غیبم رسید مژده به گوش
که دورِ شاه‌شجاع است، مِی دلیر بنوش

شرابِ خانگیِ ترسِ محتسب‌خورده
به رویِ یار بنوشیم و بانگِ نوشانوش

ب-اما در ادامه منتقد شاه‌شجاع می‌شود‌.
چرا که شاه‌شجاع انتظارات او را برآورده نمی‌کند و حمایت‌های لازم را از حافظ در برابر حاسدان و دشمنان‌اش نمی‌کند،تا حافظ گلایه کند؛

سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را، به مُلکی دیگر اندازیم

 
حافظ غزل ۲۷۹ را پس از کشته شدنِ شیخ‌ابواسحاق سروده است.تا در بیت مطلع دوران خوش دولت بو‌اسحاقی را شرح بدهد و در بیت مقطع و بیت ماقبلِ بیت مقطع، از حسرتی که از فقدان دولت مستعجل در دلش مانده سخن بگوید؛

مکن از خواب بیدارم خدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر
نکردی شُکرِ ایامِ وصالش؟

حافظ هیچ‌یک از ابیاتش را برای ارضا احساس شاعرانه‌اش نسروده است‌.چرا؟چون؛

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

خواجه شیرازی؛لسان‌الغیب نیست‌.‌بلکه دقیقا عکس آن؛لسان‌ال‌تاریخ است، لسان‌ال‌فلسفه است،لسان‌ال‌تفکر انتقادی.تا تاریخ و فلسفه و تفکر انتقادی را به هنرمندانه‌ترین وجه ممکن بسراید‌.
حافظ شاعری‌ست که هرگز کیفیت را قربانی کمیت نکرده،تا به لفظ اندک و معنی بسیار،تاریخ و فلسفه را به ما بیاموزد.غزل شماره‌ی ۲۷۹ دیوانِ حافظ، شرح تاریخِ دورانِ طلایی دولت بواسحاقی و شرح حسرتی‌ست که با رفتن این دولت بر دل حافظ نشسته است‌.او یک تاریخ‌نگارِ قهار است،تا تاریخ را جز به جز در غزل‌هایش شرح و تاویل و تفسیر ‌کند‌.به همین علل است که،پس از او هیچ‌شاعری نتوانست به او نزدیک شود‌.
چون او،پایهٔ ایوانِ دیوانش را بر تارک کیوان نهاده بود و خودش بهتر از هر مفسری آگاه به این حقیقت مسلم بود؛

صبح‌دم از عرش می‌آمد خروشی، عقل گفت
«قُدسیان گویی که شعرِ حافظ از بَر می‌کنند»

 https://t.me/VadiKhial
#ادبیات زبان‌فارسی_و نقدِ میانمایگی و فرومایگی

ادبیاتِ زبان فارسی،همان‌مقدار که با فرامایگی و بلند‌پایگی رابطه‌ی خوبی دارد و برای فرامایگان و بلند‌پایگان عزت‌واحترام قائل است‌،با میانمایگی‌ و فرومایگیِ زاویه و ارتباط بسیار بدی دارد.
تا جایی‌که میانمایگان و فرومایگان‌ توسط دوقله‌ی بلندِ ادبیات زبانِ فارسی(مولانا و سعدی) با واژگانی‌سخیف مورد بی‌احترامی قرار می‌گیرند. البته شاعرانِ پاک‌زبانی چون فردوسی و حافظ،در مقابله با میانمایگی و فرومایگی سعی داشته‌اند،از حداکثر قدرت هنری خود بهره بگیرند،تا زبان‌اشان آلوده،با واژگانِ سخیف نگردد.فردوسی در داستانِ
"مرداس تازی و فرزند ناخلفش‌ ضحاک"، ضحاک‌ را فرومایه می‌خواند؛

فرومایه ضحاک بیدادگر
بدین چاره بگرفت جای پدر

ضحاک با همدستی اهریمن،پدر را به قتل می.رساند؛

به خون پدر گشت همداستان
ز دانا شنیدم من این داستان

استاد توسی در بیت بعدی،تاکید می‌کند،فرزند هرچقدر هم که بد‌طینت باشد،هرگز به خون پدر دلیر نمی‌شود و پدر را به قتل نمی‌رساند؛

که فرزند بد گر شود نرّه شیر
به خون پدر هم نباشد دلیر

مگر آن‌که داستان چیز دیگری باشد و او بداند؛ کسی را که تا امروز پدر می‌پنداشته،در واقع پدر وی نبوده و او فرزند یک رابطه‌ی نامشروع است. و مادر، تنها آگاهِ این ماجراست!؛

مگر در نهانش سخن دیگرست
پژوهنده را راز با مادرست

فردوسی برای آن‌که یک فرومایه‌ی‌ را افشا نماید، تمام توانمندی هنری خود را به کار می‌گیرد،تا از واژه‌ی‌ سخیف‌حرامزاده (Bastard) استفاده نکند.به همین علت است که می‌گوید؛
این رازی‌ست که فقط مادر از آن آگاه است‌.
حافظ هم از همین روش استفاده می‌کند و سعی‌می‌کند،درمواجهه‌وتوصیف‌ میانمایگان ضمن برخورد سخت با آنان،زبانش را آلوده به واژگانِ سخیف نکند‌؛

با مدّعی مگویید، اسرارِ عشق و مستی
تا بی‌خبر بمیرد، در دردِ خودپرستی

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

در مقابل، مولانا و سعدی،هیچ اِبایی از بکارگیری سخیف‌ترین و بی‌ادبانه‌ترین واژگان را،در اشعارِ خود ندارند‌.این دو اندیشمند بزرگ ایرانی که سرآمدِ فرامایگان ایرانی نیز هستند.همان‌ مقدار که با فرامایگان مهربان و محترمانه برخورد می‌کنند،در مواجه با میانمایگان بی‌رحم هستند و نامحترمانه رفتار می‌کنند و میانمایگی را تبدیل به امری شرم‌آور می‌‌سازنند‌ و نفرت خود را از میانمایگان اصلا پنهان نمی‌‌سازند.مولوی در دیوانِ شمس، نفرت خود از میانمایگی را، با سخیف‌ترین و شرم‌آورترین واژگانِ ممکن ابراز می‌‌کند،تا میزانِ نفرت خود را از آنان نشان بدهد‌.مولانا برای نشان دادنِ نفرت خود از فرومایگان و میانمایگان،ابیاتی سروده که امکانِ خواندن و یا دکلمه کردنِ آنها در مجامع عمومی بدون سانسور ممکن نمی‌شود؛

آن.....خر کز حاسدی عیسی بود تشویش او
صد.....خر در....او، صد تیز سگ در ریش او

خر صید آهو کی کند؟ خر بوی نافه کی کشد؟
یا بول خر را بو کند یا گه بود تفتیش او

هر جوی آب اندر روَد، آن ماده خر بولی کند
جو را زیان نبود ولی واجب بود تعطیش او

خر ننگ دارد زآن دغل، از حق شنو بل هم اضل
ای چون مخنث غنج او، چون قحبگان تخمیش او

خامش کنم تا حق کند او را سیه روی ابد
من دست در ساقی زنم چون مستم از تجمیش او

خامش کنم تا حق کند او را سیه روی ابد
من دست در ساقی زنم چون مستم از تجمیش او

مولانا با استفاده از همین روش،در داستانِ کنیزک و خرِ خاتون،فرومایگی و میانمایگی را به سُخره می‌کشد.میانمایگانی را تمسخر می‌کند که؛ یک می‌دانند و هزار نمی‌دانند،اما آن یک را مطلق می‌کنند و به خود و دیگران آسیب وارد می‌سازند؛

لقمه اندازه نخورد از حرص خود
در گلو بگرفت لقمه مرگ بد

لقمه اندازه خور ای مرد حریص
گرچه باشد لقمه حلوا و خبیص

سعدی نیز چون مولانا،با میانمایگان بی‌رحمانه برخورد می‌کند و تا می‌تواند به آنان توهین می‌کند. او در باب هفتم گلستان،"در تأثیر تربیت" می‌نویسد؛

"یکی را از وزرا پسری کودن بود. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مر این را تربیتی می‌کن مگر که عاقل شود.روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود. پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی‌باشد و مرا دیوانه کرد"؛

چون بود اصل گوهری قابل
تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نکو نداند کرد
آهنی را که بدگهر باشد

سگ به دریای هفتگانه بشوی
که چو تر شد پلیدتر باشد

خر عیسی گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد

البته سعدی در همه جا، میانمایگان را به سُخره نمی‌کشد و در ابیاتی هم محترمانه به نقدِ آنان می‌پردازد.شیخ‌اجل‌ در باب اول گلستان  و در سیرت پادشاهان می‌نویسد؛

ابر اگر آبِ زندگی بارد
هرگز از شاخِ بید بَر نخوری

با فرومایه روزگار مبر
کز نیِ بوریا شِکَر نخوری

زمینِ شوره سنبل بر نیارد
در او تخم و عمل ضایع مگردان

نکویی با بَدان کردن چنان است
که بَد کردن به جایِ نیک‌مردان
4
حال این پرسش‌ها در مقابل ما قرار می‌گیرند؛
چرا قلل مرتفع ادبیات منظوم و منثور ما این همه با فرومایگی، میانمایگی و فرومایگان و میانمایگان زاویه دارند‌؟
چرا هریک با روش خود،یکی با زبانِ پاکیزه و دیگری با سخیف‌ترین واژگان میانمایگی را به چالش می‌کشد؟
در پاسخ به این پرسش‌ها،شاید بهترین پاسخ آن باشد که بگوییم؛ در هر کشوری‌که فرومایگان و میانمایگان به مقامی رسیده‌اند و مسئولیتی را پذیرفته‌اند،آن‌ کشور را به ویرانی،به انقلاب،به جنگ،به فساد و تباهی کشید‌ه‌اند‌.
تفاوتی هم‌نمی‌کند،گاهی ‌نیز میانمایگان در نقشِ منتقد و مخالف و رهبر اپوزیسیون ظاهر شده‌اند، آنان نیز هزاران هزار را به کشتن داده‌اند و هرگز هم، کاری از به پیش نبرده‌اند‌.
فرومایگان و میانمایگان،چه در مقام حاکم باشند و چه در مقام منتقدِ ،کاری جز ویرانگری نمی‌توانند،انجام دهند و نهایت تلاش‌اشان جز ویرانی کشور و نابود شدنِ‌ِ مردم،نتیجه‌ی دیگر نمی‌دهد.به همین مناسبت است که حافظ میانمایگان را مخاطب قرار می‌دهد و می‌گوید؛

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

پیش از حافظ هم افلاطون گفته بود؛جامعه‌ای آرمانیِ مورد نظر او، هنگامی ممکن می‌شود؛ یا فیلسوفان پادشاه بشوند و یا پادشاهان فیلسوف‌.


#روزبه‌یقینی

https://t.me/VadiKhial
5
#مصدق و منتقدانش_به مناسبت کودتای ۲۸‌مرداد

مصدق بنابر مختصاتِ خاص و ویژه‌اش، منتقدانِ بسیار زیادی دارد‌.منتقدانی‌که هریک، بنابر نگاهِ ایدولوژیک،منافع شخصی،منافع حزبی‌وگروهی، سوگیری‌های سیاسی و تاریخی خود، انتقاداتی‌ به ایده‌ها،آرمان‌ها و رفتارِ سیاسی مصدق داشته و دارند‌.البته انتقاد از مصدق چندان سهل و آسان نیست‌.او در کنارِ گاندی و ماندلا جز سه رهبر بزرگ و کاریزماتیک قرن بیستم و بیست‌ویکم است‌. رهبری‌که در دوران حیات طبیعی و حیات سیاسی‌ خود،در میان مردم خودش،مردم جهان و رهبران بزرگی چون جواهر لعل نهرو از محبوبیت خاص و ویژه‌ای برخوردار بود‌.بویژه نزد مردم مصر که او را نمونه و اسوه‌ای برای خود می‌دانستند،برای ملی کردنِ کانال سوئز‌.
حال اگر بخواهیم به یک فهرست‌بندیِ قرین به حقیقت،از منتقدین مصدق برسیم باید؛یک تفکیکِ معنادار میانِ منتقدین شش‌گانه‌ی مصدق ایجاد نماییم.به عبارتِ دیگر باید بگوییم؛منتقدان او به شش‌دسته تقسیم می‌شوند‌؛

۱-دولت‌هایی که رهبری کودتا را به عهده داشتند.(آمریکا و بریتانیا)
۲-عوامل داخلی کودتا(دربار و گروهای حامی آن).
۳-گروه‌های سیاسی‌_مذهبی‌.(کاشانی و فدائیان اسلام)
۴-حزب توده
۵-گروه‌هایی که معتقد بودند،نباید با غرب بر سرِ ملی شدنِ صنعت نفت مناقشه کرد و اجازه داد،نفت ایران در اختیار شرکت نفت ایران و انگلیس باقی بماند و با همکاری غرب به نوسازی کشور پرداخت‌.(رزم‌آرا)
۶-یاران،همکاران و دوستداران نزدیک مصدق‌.(خلیل ملکی،دکتر صدیقی)

دولت‌های آمریکا و انگلستان،بنابر منافع ملی خود،منتقد مصدق بودند‌.دولت آمریکا در آغاز نهضت ملی،حامی دولت مصدق بود،اما با احساسِ به خطر افتادنِ منافع نفتی خود در عربستان،به تدریج متمایل به مواضع بریتانیا شد، تا با انتقاد از مصدق،تبدیل به شریک انگلستان در کودتا بشود‌.
بریتانیا هم،بنابر منافع حیاتی خود در سرزمین‌های نفتی ایران،از همان اوانِ طرح ملی شدن صنعت نفت ایران،به فکر کودتا و ساقط کردنِ دولتی بود که در صدد اجرایی کردنِ مصوبه‌ی مجلس بود‌. بنابر این توضیحات می‌توان گفت؛نقدِ دولت‌های آمریکا و انگلستان به مصدق انتقادی درست بود‌. چراکه مصدق منافع نفتی آنان را در عربستان و ایران در معرضِ خطر قرار داده بود‌.

عوامل داخلی کودتا هم که در فکر احیای استبداد پیشین بودند،با نخست‌وزیری‌ که‌ در فکر احیای‌ مشروطه،احیای حاکمیت قانون،احیایِ حاکمیت‌ ملی و احیایِ مردمسالاری‌ بود،به سختی زاویه داشتند و اعمال و رفتار او را منطبق با ایدلوژی استبدادی خود نمی‌دیدند،منتقد مصدق بودند. انتقاد این گروه هم به مصدق وارد بود.

گروه‌های مذهبی ،مصدق را یک رهبر سکولار می‌دیدند‌.رهبری که حاضر نبود،حجاب اجباری را به زنان تحمیل کند.از این روی می‌توان گفت نقدِ آنان نیز به مصدق،وارد بود‌.آقای خمینی پس از انقلاب گفت؛"خوب شد که او(مصدق) سیلی خورد، اگر نمی‌خورد به اسلام سیلی می‌زد.

حزب توده هم،مصدق را مانعی،در برابر بخشیدنِ نفت دریای کاسپین به اتحاد شوروی می‌دانست
برای همین منتقد مصدق بود‌.با این نوع نگاه نیز انتقاد به مصدق وارد آورد است‌.

از این چهار گروه که بگذریم،گروه‌هایی که تمامی انتقادات‌اشان به مصدق وارد است‌.
دو گروه آخر(مخالفان ملی شدن صنعت نفت(رزم‌آرا) و یارانِ وفادارِ مصدق(صدیقی و خلیل‌ملکی)نقداشان به مصدق قابل نقد است‌.
منتقدان نئولیبرالِ امروز مصدق به نوعی،ادامه دهنده‌ی راهِ سپهبد رزم‌آرا هستند.نخست‌وزیری که مخالف ملی شدن صنعت نفت ایران و خواهان تصویبِ قرارداد الحاقی نفت،معروف به قرارداد گس–گلشائیان توسط مجلس بود‌. قراردادی که در تاریخ ۲۶ تیر ۱۳۲۸ بین دولت ایران و نمایندگان 
شرکت نفت ایران و انگلیس به عنوان ضمیمه 
قرارداد ۱۹۳۳ امضا شده بود.بر اساس این قرارداد 
شرکت نفت تعدیلاتی در مبالغ پرداختی به ایران را می‌پذیرفت.نام این قرارداد برگرفته از نامِ دو تن از مذاکره کنندگان آن،یعنی سِر نویل گَس از مقامات شرکت نفت ایران و انگلیس و عباسقلی گلشائیان وزیر دارایی وقت ایران گرفته شده بود‌.
رزم‌آرا اغلب با جمله‌ی مشهورش در مجلس‌ (ایرانی، یک لولهنگ نمی‌تواند بسازد!)،شناخته می‌شود‌.جمله‌ای که بیان‌گر یک نوع نگاه به امر توسعه و به امر نوسازی در ایران است‌.این نوع نگاه مختص و خاصِ رزم‌آرا نبود و سابقه‌‌ای پیشین و طولانی داشت و بازگشت می‌کرد به دوران مشروطه‌.در دورانِ مشروطه و بویژه در دورانِ پس از کودتای سوم اسفند۱۲۹۹،روشنفکران و رجال مشروطه به دو بخش تقسیم می‌شدند‌.

الف-روشنفکرانی که توسعه‌ی صنعتی، توسعه‌ی اقتصادی و سازندگی فیزیکی را مقدم بر توسعه‌ سیاسی می‌دانستند‌.شناخته شده‌ترین آنان، محمدعلی‌ فروغی بود.این دسته از روشنفکران و رجال ایرانی معتقد بودند،نوسازی کشور مقدم بر توسعه سیاسی، مقدم بر حفظ قانون اساسی و مقدم بر حفظ مجلس شورای ملی است‌.تا با همین انگیزه به ماده واحده انحلال سلسله‌ی قاجار و تاسیس سلسله‌‌ی
👍3👎1
پهلوی رای مثبت بدهند.
درمقابل‌آنان رجالی‌چون؛مصدق، یحیی‌دولت‌آبادی،
ملک‌الشعرا‌بهار،تقی‌زاده قرار داشتند که‌ معتقد به توسعه‌ی سیاسی،حفظ حاکمیت قانون و حفظ مجلس شورای ملی بودند‌. به همین علل آن‌ها به ماده واحده رای منفی دادند‌.در ادامه و در دورانِ نهضت ملی این دو نگاه دوباره مقابل یک‌دیگر در مجلس شورای ملی صف آرایی کردند‌.اینبار از فروغی خبری نبود،اما مصدق کماکان در صحنه بود،تا این‌بار علاوه بر دفاع از حاکمیت قانون،از استقلال ملی نیز دفاع کند و در مجلس خطاب به رزم‌‌آرای نخست‌وزیر بگوید؛

"خدا شاهد است اگر ما را بکشند.پارچه پارچه بکنند،زیر بار حکومت این جور اشخاص نمی‌رویم. وحدانیت نیت حق خون می‌کنیم،خون می‌کنیم، می‌ریزیم، و کشته می‌شویم (با عصبانیت) اگر شما نظامی هستید من از شما نظامی‌ترم می‌کشم همین‌جا شما را می‌کشم."

دفاع سرسخت‌انه‌ی مصدق از نهضت ملی و جنبش ملی شدنِ صنعت نفت ایران،در برابر نخست‌وزیری که اعتقادی به نهضت ملی و ملی شدنِ صنعت نفت ایران نداشت.باعث شد،تا ادامه دهندگانِ راه‌ِ رزم‌آرا امروز، جامه‌ی نئولیبرالیسم ایرانی بر تن کنند و تبدیل به منتقدانِ سرسختِ مصدق شوند‌.نئولیبرال‌های راست ایرانی،ملی‌شدنِ
صنعت‌نفت ایران را، دولتی شدنِ صنعت‌نفت ایران می‌نامند‌.در نگاهِ آنان‌ نفتی‌که دولتی شد،دولتی بزرگتر و استبدادی‌تر را بر اریکه‌ی قدرت ننشاند.این گروه معتقدند که اقدام مصدق برای ملی کردن و یا به عبارتِ خود آنان دولتی کردنِ صنعت نفت ایران، آسیب‌های جدی به توسعه و سازندگی در ایران وارد آورد‌ه است.البته این نوع تحلیل و یا این نوع انتقاد بر عملکرد مصدق، برآمده از وارونه‌خوانی نئولیبرال‌های ایرانی از تاریخ است‌.(وارونه‌خوانی تاریخ).نئولیبرال‌های ایرانی با وضعیت امروز،دیروز را تحلیل و از مصدق انتقاد می‌کنند‌.امروز و پس از آن‌که کنسرسیوم دوم نفتی،توسط دولت ایران ملغی اعلام شد،می‌شود از ملی‌ساختن، دولتی کردن، خصوص‌سازی و حتی تعاونی کردنِ صنعت نفت ایران داد سخن داد.اما نه در زمانی‌که دوسوم سرزمین‌های نفتی کشور در اشغال بیگانگان است و انگلیسی‌ها در گیت ورودی مناطق اشغالی نوشته‌اند؛"ورود ایرانی و سگ ممنوع".
این حرف‌ها مال امروز است،نه در زمانی‌که شرکت نفت ایران و انگلیس،نه بیلانی از میزانِ تولید نفت به دولت ایران می‌داد و نه حساب و کتابی از میزانِ فروش آن‌. و نه به هیچ‌یک از کارشناسان ایرانی و کارشناسان غیر انگلیسی راهِ ورود به مناطق نفتی می‌داد‌.موضوع دیروز ملی کردن و دولتی کردن صنعت‌نفت ایران نبود.امر مهم در آن دوران، استقلال ملی و بیرون راندن بیگانگان از سرزمین‌های اشغالی بود‌.با توجه به این حقایق مسلم است که می‌توان گفت؛نقدِ نئولیبرال‌ها به عملکرد مصدق،نه مستندِ تاریخی دارد و نه یک استدلال منطقی‌.

و اما نقدِ انتقادی نزدیک‌ترین یاران و همراهان مصدق به رهبر و پیشوای‌اشان‌.نمادِ این نوع انتقاد جمله‌ی معروف خلیلی ملکی است‌؛

“من با تصمیمات شما در مورد مسائل مملکت مخالفم و می‌دانم به ‏جای درستی نمی‌رسد، ولی من شما را تا جهنم هم دنبال میکنم!”

این گفته بسیار شبیه به، یکی از مشهورترین ابیات حافظ است‌.حافظ پیش از خلیل ملکی،همراهی با رهبری را که درایت و صداقت‌اش،برای همگان به اثبات رسیده است واجب دانسته‌ بود،حتی اگر این همراهی مخالف با دیدگاه‌های پیرو باشد؛

به مِی سجّاده رنگین کُن گَرَت پیرِ مُغان گوید
که سالِک بی‌خبر نَبْوَد ز راه و رسمِ منزل‌ها

البته این نوع انتقادات از مصدق بیشتر از روی، همدلی و همکاری با وی بود‌ نه از روی دشمنی با او. انتقادات یارانِ مصدق بیشتر در حول و حوش مخالفت با بستن مجلس بود‌.پیروان مصدق در جبهه‌ملی و دولت ملی،تقاظای دولت برای رفراندوم را نه از جهت حقوقی،بلکه به جهت سیاسی به ضرر مصدق و نهضت ملی می‌دانستند و معتقد بودند،نتایج این رفراندوم می‌تواند، بهانه‌‌ی لازم را، در اختیار مخالفان دولت و مخالفان ملی شدن صنعت نفت قرار بدهد‌.
اما استدلال مصدق بر یک واقعیت بیرونی استوار بود تا بگوید؛مجلسی که اکثریت آن توسط دربار و دولت بریتانیا تطمیع شده‌اند تا در میانه‌ی یک نبرد بزرگِ دورانساز، با یک ابرقدرت بزرگ،با‌ آبستراکسیون‌(Obstruction) یا نصاب‌شکنی، دولت را در میانه‌ی یک جنگ دورانساز با یک ابرقدرت تاریخی تضعیف کنند،می‌توان منحل ساخت‌.آن هم با یک کار کاملا قانونی(رفراندوم)و منطبق بر قانون اساسی.این انتقاد به مصدق وارد نیست‌.چون مجلس عملا تبدیل به دست و بازوی بریتانیا شده بود،تا سدی بلند در برابر ملی شدنِ صنعت نفت ایران بسازد‌.به لحاظ حقوقی هم،کار مصدق قانونی بود.چرا‌که بر طبق قانون اساسی، نخست‌وزیر نمی‌توانست،مجلس را منحل کند،اما مردم می‌توانستند و این‌کار را هم انجام دادند‌.
👍3
البته مجلس پیش از کودتا هرگز منحل نشد‌.
دیگر نقد برخی از یاران و همراهان مصدق به او، بازگشت می‌کند،به نحوه‌ی برخوردِ او با پیشنهاد بانک جهانی.برخی از یاران او بر این باور بودند که پذیرش پیشنهاد بانک جهانی توسط مصدق می‌توانست، به طرح ملی شدن صنعت نفت ایران تدوام ببخشد‌.اما مصدق معتقد بود،بانک جهانی در این پیشنهاد، به عنوان نهادی مستقل و بی‌طرف،بین طرفین دعوا‌، عمل نکرده بلکه، به عنوان نماینده بریتانیا ظاهر شده،تا قانون ملی شدن صنعت نفت ایران را ملغی اعلام نماید.
نیکولا گرجستانی،کارمند پُرسابقه‌ی بانک جهانی با نوشتن کتاب "مصدق فرای تاریخ"با توجه به اسناد بانک‌‌جهانی، نشان داده؛حق با مصدق بوده و این بانک بوده است که با این پیشنهاد فقط می‌خواسته از منافع بریتانیا در سرزمین‌های نفتی ایران دفاع کند. بانک حتی حاضر نشده بود، پیشنهاد مصدق،مبنی بر شرکت دادنِ کارشناسان آمریکایی در صنعت نفت ایران را بپذیرد‌.اسناد بانک جهانی نشان می‌دهد، در این مورد هم حق با مصدق بوده و انتقاد برخی از دوستداران او به وی در این مورد وارد نبوده است‌.

https://t.me/VadiKhial
#روزبه_یقینی
👍3👎1
#مصدق و منتقدانش_به مناسبت کودتای ۲۸‌مرداد

به قلم روزبه‌یقینی

مصدق بنابر مختصاتِ خاص و ویژه‌اش، منتقدانِ بسیار زیادی دارد‌.منتقدانی‌که هریک، بنابر نگاهِ ایدولوژیک،منافع شخصی،منافع حزبی‌وگروهی، سوگیری‌های سیاسی و تاریخی خود، انتقاداتی‌ به ایده‌ها،آرمان‌ها و رفتارِ سیاسی مصدق داشته و دارند‌.البته انتقاد از مصدق چندان سهل و آسان نیست‌.او در کنارِ گاندی و ماندلا جز سه رهبر بزرگ و کاریزماتیک قرن بیستم و بیست‌ویکم است‌. رهبری‌که در دوران حیات طبیعی و حیات سیاسی‌ خود،در میان مردم خودش،مردم جهان و رهبران بزرگی چون جواهر لعل نهرو از محبوبیت خاص و ویژه‌ای برخوردار بود‌.بویژه نزد مردم مصر که او را نمونه و اسوه‌ای برای خود می‌دانستند،برای ملی کردنِ کانال سوئز‌.
حال اگر بخواهیم به یک فهرست‌بندیِ قرین به حقیقت،از منتقدین مصدق برسیم باید؛یک تفکیکِ معنادار میانِ منتقدین شش‌گانه‌ی مصدق ایجاد نماییم.به عبارتِ دیگر باید بگوییم؛منتقدان او به شش‌دسته تقسیم می‌شوند‌؛

۱-دولت‌هایی که رهبری کودتا را به عهده داشتند.(آمریکا و بریتانیا)
۲-عوامل داخلی کودتا(دربار و گرو‌ه‌های حامی آن).
۳-گروه‌های سیاسی‌_مذهبی‌.(کاشانی و فدائیان اسلام)
۴-حزب توده
۵-گروه‌هایی که معتقد بودند،نباید با غرب بر سرِ ملی شدنِ صنعت نفت مناقشه کرد و اجازه داد،نفت ایران در اختیار شرکت نفت ایران و انگلیس باقی بماند و با همکاری غرب به نوسازی کشور پرداخت‌.(رزم‌آرا)
۶-یاران،همکاران و دوستداران نزدیک مصدق‌.(خلیل ملکی،دکتر صدیقی)

دولت‌های آمریکا و انگلستان،بنابر منافع ملی خود،منتقد مصدق بودند‌.دولت آمریکا در آغاز نهضت ملی،حامی دولت مصدق بود،اما با احساسِ به خطر افتادنِ منافع نفتی خود در عربستان،به تدریج متمایل به مواضع بریتانیا شد، تا با انتقاد از مصدق،تبدیل به شریک انگلستان در کودتا شود‌.
بریتانیا هم،بنابر منافع حیاتی خود در سرزمین‌های نفتی ایران،از همان اوانِ طرح ملی شدن صنعت نفت ایران،به فکر کودتا و ساقط ساختنِ دولتی بود که در صدد اجرایی  کردنِ مصوبه‌ی مجلس بود‌. بنابر این توضیحات می‌توان گفت؛نقدِ دولت‌های آمریکا و انگلستان به مصدق انتقادی درست بود‌. چراکه مصدق منافع نفتی آنان را در عربستان و ایران در معرضِ خطر قرار داده بود‌.

عوامل داخلی کودتا هم که در فکر احیای استبداد پیشین بودند،با نخست‌وزیری‌ که‌ در فکر احیای‌ مشروطه،احیای حاکمیت قانون،احیایِ حاکمیت‌ ملی و احیایِ مردمسالاری‌ بود،به سختی زاویه داشتند و اعمال و رفتار او را منطبق با ایدلوژی استبدادی خود نمی‌دیدند،منتقد مصدق بودند. انتقاد این گروه هم به مصدق درست و وارد بود.

گروه‌های مذهبی ،مصدق را یک رهبر سکولار می‌دیدند‌.رهبری که حاضر نبود،حجاب اجباری را به زنان تحمیل نماید.از این روی می‌توان گفت نقدِ آنان نیز به مصدق،وارد بود‌.آقای خمینی پس از انقلاب گفت؛"خوب شد که او(مصدق) سیلی خورد، اگر نمی‌خورد به اسلام سیلی می‌زد.

حزب توده هم،مصدق را مانعی،در برابر بخشیدنِ نفت دریای کاسپین به اتحاد شوروی می‌دانست.
برای همین منتقد مصدق بود‌.با این نوع نگاه نیز انتقاد به مصدق وارد است‌.چرا که او مانعی بلند در سر راه منافع کمینترن بود‌.

از این چهار گروه که بگذریم،گروه‌هایی که تمامی  انتقادات‌اشان به مصدق وارد است‌.
دو گروه آخر(مخالفان ملی شدن صنعت نفت(رزم‌آرا) و یارانِ وفادارِ مصدق(صدیقی و خلیل‌ملکی)نقداشان به مصدق قابل نقد است‌.
منتقدان نئولیبرالِ امروز مصدق به نوعی،ادامه دهنده‌ی راهِ سپهبد رزم‌آرا هستند.نخست‌وزیری که مخالف ملی شدن صنعت نفت ایران و خواهان تصویبِ قرارداد الحاقی نفت،معروف به قرارداد گس–گلشائیان توسط مجلس بود‌. قراردادی که در تاریخ ۲۶ تیر ۱۳۲۸ بین دولت ایران و نمایندگان 
شرکت نفت ایران و انگلیس به عنوان ضمیمه 
قرارداد ۱۹۳۳ امضا شده بود.بر اساس این قرارداد 
شرکت نفت تعدیلاتی در مبالغ پرداختی به ایران را می‌پذیرفت.نام این قرارداد برگرفته از نامِ دو تن از مذاکره کنندگان آن،یعنی سِر نویل گَس از مقامات شرکت نفت ایران و انگلیس و عباسقلی گلشائیان وزیر دارایی وقت ایران بود‌.
رزم‌آرا اغلب با جمله‌ی مشهورش در مجلس‌ (ایرانی، یک لولهنگ نمی‌تواند بسازد!)،شناخته می‌شود‌.جمله‌ای که بیان‌گر یک نوع نگاه به امر توسعه و به امر نوسازی در ایران است‌.این نوع نگاه مختص و خاصِ رزم‌آرا نبود و سابقه‌‌ای پیشین و طولانی داشت و بازگشت می‌کرد به دوران مشروطه‌.در دورانِ مشروطه و بویژه در دورانِ پس از کودتای سوم اسفند۱۲۹۹.در آن دوران روشنفکران و رجال مشروطه به دو بخش تقسیم می‌شدند‌.
👍3👎1
الف-روشنفکرانی که توسعه‌ی صنعتی، توسعه‌ی اقتصادی و سازندگی فیزیکی را مقدم بر توسعه‌ سیاسی می‌دانستند‌.شناخته شده‌ترین آنان، محمدعلی‌ فروغی بود.این دسته از روشنفکران و رجال ایرانی معتقد بودند،نوسازی کشور مقدم بر توسعه سیاسی، مقدم بر حفظ قانون اساسی و مقدم بر حفظ مجلس شورای ملی است‌.با این نگاه بود که به ماده‌ واحده انحلال سلسله‌ی قاجار و تاسیس سلسله‌ی پهلوی رای مثبت بدهند.
درمقابل‌آنان رجالی‌چون؛مصدق، یحیی‌دولت‌آبادی،
ملک‌الشعرا‌بهار،تقی‌زاده قرار داشتند که‌ معتقد به توسعه‌ی سیاسی،حفظ حاکمیت قانون و حفظ مجلس شورای ملی بودند‌. به همین علل آن‌ها به ماده واحده رای منفی دادند‌.در ادامه و در دورانِ نهضت ملی این دو نگاه دوباره مقابل یک‌دیگر در مجلس شورای ملی صف آرایی کردند‌.اینبار از فروغی خبری نبود،اما مصدق کماکان در صحنه بود،تا این‌بار علاوه بر دفاع از حاکمیت قانون،از استقلال ملی نیز دفاع کند و در مجلس خطاب به رزم‌‌آرای نخست‌وزیر بگوید؛

"خدا شاهد است اگر ما را بکشند.پارچه پارچه بکنند،زیر بار حکومت این جور اشخاص نمی‌رویم. وحدانیت نیت حق خون می‌کنیم،خون می‌کنیم، می‌ریزیم، و کشته می‌شویم (با عصبانیت) اگر شما نظامی هستید من از شما نظامی‌ترم می‌کشم همین‌جا شما را می‌کشم."

دفاع سرسخت‌انه‌ی مصدق از نهضت ملی و جنبش ملی شدنِ صنعت نفت ایران،در برابر نخست‌وزیری که اعتقادی به نهضت ملی و ملی شدنِ صنعت نفت ایران نداشت.باعث شد،تا ادامه دهندگانِ راه‌ِ رزم‌آرا امروز، جامه‌ی نئولیبرالیسم ایرانی بر تن کنند و تبدیل به منتقدانِ سرسختِ مصدق شوند‌.نئولیبرال‌های راست ایرانی،ملی‌شدنِ
صنعت‌نفت ایران را، دولتی شدنِ صنعت‌نفت ایران می‌نامند‌.در نگاهِ آنان‌ نفتی‌که دولتی شد،دولتی بزرگتر و استبدادی‌تر را بر اریکه‌ی قدرت  ننشاند.این گروه معتقدند که اقدام مصدق برای ملی کردن و یا به عبارتِ خود آنان دولتی کردنِ صنعت نفت ایران، آسیب‌های جدی به توسعه و سازندگی در ایران وارد آورد‌ه است.البته این نوع تحلیل و یا این نوع انتقاد بر عملکرد مصدق، برآمده از وارونه‌خوانی نئولیبرال‌های ایرانی از تاریخ است‌.(وارونه‌خوانی تاریخ).نئولیبرال‌های ایرانی با وضعیت امروز،دیروز را تحلیل و از مصدق انتقاد می‌کنند‌.امروز و پس از آن‌که کنسرسیوم دوم نفتی،توسط دولت ایران ملغی اعلام شد،می‌شود از ملی‌ساختن، دولتی کردن، خصوص‌سازی و حتی تعاونی کردنِ صنعت نفت ایران داد سخن داد.اما نه در زمانی‌که دوسوم سرزمین‌های نفتی کشور در اشغال بیگانگان است و انگلیسی‌ها در گیت ورودی مناطق اشغالی نوشته‌اند؛"ورود ایرانی و سگ ممنوع".
این حرف‌ها مال امروز است،نه در زمانی‌که شرکت نفت ایران و انگلیس،نه بیلانی از میزانِ تولید نفت به دولت ایران می‌داد و نه حساب و کتابی از میزانِ فروش آن‌. و نه به هیچ‌یک از کارشناسان ایرانی و کارشناسان غیر انگلیسی راهِ ورود به مناطق نفتی می‌داد‌.موضوع دیروز ملی کردن و دولتی کردن صنعت‌نفت ایران نبود.امر مهم در آن دوران، استقلال ملی و بیرون راندن بیگانگان از سرزمین‌های اشغالی بود‌.با توجه به این حقایق مسلم است که می‌توان گفت؛نقدِ نئولیبرال‌ها به عملکرد مصدق،نه مستندِ تاریخی دارد و نه یک استدلال منطقی‌.

و اما نقدِ انتقادی نزدیک‌ترین یاران و همراهان مصدق به رهبر و پیشوای‌اشان‌.نمادِ این نوع انتقاد جمله‌ی معروف خلیلی ملکی است‌؛

“من با تصمیمات شما در مورد مسائل مملکت مخالفم و می‌دانم به ‏جای درستی نمی‌رسد، ولی من شما را تا جهنم هم دنبال میکنم!”

این گفته بسیار شبیه به، یکی از مشهورترین ابیات حافظ است‌.حافظ پیش از خلیل ملکی،همراهی با رهبری را که درایت و صداقت‌اش،برای همگان به اثبات رسیده است واجب دانسته‌ بود،حتی اگر این همراهی مخالف با دیدگاه‌های پیرو باشد؛

به مِی سجّاده رنگین کُن گَرَت پیرِ مُغان گوید
که سالِک بی‌خبر نَبْوَد ز راه و رسمِ منزل‌ها

البته این نوع انتقادات از مصدق بیشتر از روی، همدلی و همکاری با وی بود‌ نه از روی دشمنی با او. انتقادات یارانِ مصدق بیشتر در حول و حوش مخالفت با بستن مجلس بود‌.پیروان مصدق در جبهه‌ملی و دولت ملی،تقاظای دولت برای رفراندوم را نه از جهت حقوقی،بلکه به جهت سیاسی به ضرر مصدق و نهضت ملی می‌دانستند و معتقد بودند،نتایج این رفراندوم می‌تواند، بهانه‌‌ی لازم را، در اختیار مخالفان دولت و مخالفان ملی شدن صنعت نفت قرار بدهد‌.
اما استدلال مصدق بر یک واقعیت بیرونی استوار بود تا بگوید؛مجلسی که اکثریت آن توسط دربار و دولت بریتانیا تطمیع شده‌اند تا در میانه‌ی یک نبرد بزرگِ دورانساز، با یک ابرقدرت بزرگ،با‌ آبستراکسیون‌(Obstruction) یا نصاب‌شکنی، دولت را در میانه‌ی یک جنگ دورانساز با یک ابرقدرت تاریخی تضعیف کنند،می‌توان منحل ساخت‌.آن هم با یک کار کاملا  قانونی(رفراندوم)و منطبق بر قانون اساسی.این انتقاد به مصدق وارد نیست‌.
👍4👎1
به لحاظ حقوقی هم،کار مصدق قانونی بود.چرا‌که بر طبق قانون اساسی، نخست‌وزیر نمی‌توانست، مجلس را منحل کند،اما مردم می‌توانستند و این‌کار را هم انجام دادند‌.البته مجلس پیش از کودتا هرگز منحل نشد‌.

دیگر نقد برخی از یاران و همراهان مصدق به او، بازگشت می‌کند،به نحوه‌ی برخوردِ او با پیشنهاد بانک جهانی.برخی از یاران او بر این باور بودند که پذیرش پیشنهاد بانک جهانی توسط مصدق می‌توانست، به طرح ملی شدن صنعت نفت ایران تدوام ببخشد‌.اما مصدق معتقد بود،بانک جهانی در این پیشنهاد، به عنوان نهادی مستقل و بی‌طرف،بین طرفین دعوا‌، عمل نکرده بلکه، به عنوان نماینده بریتانیا ظاهر شده،تا قانون ملی شدن صنعت نفت ایران را ملغی اعلام نماید.
نیکولا گرجستانی،کارمند پُرسابقه‌ی بانک جهانی با نوشتن کتاب "مصدق فرای تاریخ"با توجه به اسناد بانک‌‌جهانی، نشان داد؛حق با مصدق بوده و این بانک بوده است که با این پیشنهاد،فقط در پی دفاع از منافع بریتانیا در سرزمین‌های نفتی ایران بوده‌.بانک حتی حاضر نشده بود،پیشنهاد مصدق،مبنی بر شرکت دادنِ کارشناسان آمریکایی در صنعت نفت ایران را بپذیرد‌.اسناد بانک جهانی نشان می‌دهد، در این مورد هم حق با مصدق بوده و انتقاد برخی از دوستداران او به وی در این مورد وارد نبوده است‌.

https://t.me/VadiKhial
👍3👎1
چرا بزرگان ما،همواره از ما شاکی و گلایه‌مند بوده‌اند؟

من بعید می‌دانم،هیچ ملت دیگری در جهان به اندازه‌ی ما شاکی داشته باشد‌.آن‌هم شاکیانی فرامایه و بلند‌پایه!
شاکیان بلند‌پایه‌ای که از هر فرصتی بهره جسته‌اند،تا خُلقایت بدِ ما را در مقابلِ ما قرار بدهند و از ما گلایه‌مند باشند‌!وقتی‌که جمال‌زاده برای نخستین‌بار در بهمن‌ماه ۱۳۴۲،دعوتِ طاهر رخشنده، مدیر "مجله‌ی مسائل ایران"را پذیرفت،
تا دربارهٔ خلقیات ایرانیان امروز، سلسله مقالاتی را منتشر کند.او نوشتار بلندی را در اختیارِ طاهر رخشنده قرار داد.نوشتاری که در هشت شمارهٔ پیاپی در "مجله‌ی مسائل ایران"به چاپ رسید.این مقاله بعدها و در سال ۱۳۴۵ تحت عنوانِ "خلقیات ما ایرانیان "به صورتِ کتاب منتشر شد‌.پس از انتشارِ کتاب، متولیانِ امر تازه متوجه شدند، جمال‌زاده چه هنرمندانه خلقیات آنان را در مقابل آنها قرار داده و چه استادانه خلقیات آنان را به نثر کشیده است‌.بدین جهت بسیار شاکی شدند و به جای آن‌که خلقیات خود را اصلاح کنند، بدونِ توجه به اندرزهای نظامی؛

آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آیینه شکستن خطاست

زدند دک‌‌وپوز جمال‌زاده را خُرد کردند و در سال ۱۳۴۶ کتاب را جمع‌آوری و گذرنامهٔ ایرانی او و همسرش را تا دوسال توقیف کردند.بی‌خبر از آن‌که پیش از جمال‌زاده این ملک‌الشعرا بهار بود که از خالقیاتِ بد ما ایرانیان سخن رانده بود و آزادانه آنها را منتشر ساخته بود‌؛

ای مردم ایران همگی تند زبانید
خوش‌نطق و بیانید

هنگام سخن گفتن برنده سنانید
بگسسته عنانید

در وقت عمل کُند و دگر هیچ ندانید
از بس که جفنگید از بس که جبانید

بهار بر خلافِ باورمندان به تئوری توطئه که می‌پندارند،باعث و بانی تمامی مشکلات و معضلات امروز ما بیگانگان هستند،خودِ ما را گناهکار و مقصر در مشکلات و معضلاتِ بی‌شمارامان می‌داند؛

این دود سیه فام که از بام وطن خاست
از ماست که بر ماست

وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست
از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم
با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست
از ماست که بر ماست

چرا ملک‌الشعرای بهار،از مردم ایران این مقدار شاکی و گلایه‌مند است‌؟و آنان را گناهکار و مقصر اصلیِ مشکلات و معضلاتِ عدیده‌اشان می‌داند؟چون‌ غالبِ مردم ایران،گویندگانِ بسیار خوبی هستند،اما در مقابل، شنوندگانی بسیار بسیار بد‌ به شمار می‌آیند‌.کافی‌ست با یک ایرانی وارد گفتگو بشویم،محال است‌که بتوانیم،در مقابل یک ساعت روده‌درازی او،پنج‌دقیقه سخن بگوییم.
همچنین محال است در این‌پنج دقیقه او پابرهنه در میان سخنان شما ندود‌.
این عارضه باعث می‌شود،تا آنان تکرارِ مکرر پیش‌فرض‌های ذهنی خود باشند و حرفِ تاز‌ه‌ای نشنوند و چیزی تازه‌ای‌هم نبینند.
سعدی در باب چهارم گلستان و در فواید خاموشی،ما را دعوت به خاموشی و ندویدن
در میان حرف دیگران می‌کند؛

سخن را سر است اى خردمند و بُن
میاور سخن در میانِ سخُن

خداوندِ تدبیر و فرهنگ و هوش
نگوید سخن، تا نبیند خموش

دیگر خُلق بد ما ایرانیان، فراموش ساختنِ واژه‌ی "نمی‌دانم"است‌.با حذف این واژه از فرهنگِ لغات ما،ما ایرانیان همگی،همه چیز‌دان‌و همه فن حریف شده‌ایم.این در حالی‌ست که بزرگان و دانایان ما،از هر فرصتی بهره‌برده‌اند تا بگویند ما نمی‌دانیم؛

دل گرچه درین بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست و بسی موی شکافت

گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت

ابوسعید ابوالخیر

مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

‌این دو خُلق بد(حرافی و حذف کلمه‌ی "نمی‌دانم"از دایره‌ی لغات زبان فارسی)،باعث شده، تا ملک‌الشعرا بهار ما را گناهکار و مقصر اصلی‌ تمامی مشکلات‌ ومعضلات‌امان بداند.
ما ایرانیان در ادعا کردن کم نمی‌آوریم و مدعی‌ترین،مدعیانِ دو عالمیم‌.تا هرگاه از  ما پرسیده شود؛چرا با این همه ادعا و "من آنم که رستم بود پهلوان"،چرا با این همه معضل و مشکل روبروایید؟بالافاصله پاسخ می‌دهیم،نسل‌‌های پیشین ما مرتکب اشتباه شده‌اند‌.نسل‌های پس از انقلاب،دهه‌ هشتادی‌ها و نودی‌ها و نسل z دیگر بیدار شده‌اند و می‌دانند چه می‌خواهند!!
اما واقع ماجرا این است که همین نسل هم خواب است و فقط، توهم بیداری دارد؛

گوییم که بیدار شدیم‌! این چه خیالست‌؟
بیداری ما چیست‌؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست
از ماست که بر ماست

از شیمی و جغرافی و تاریخ‌، نفوریم
از فلسفه دوریم

وز قال وان قلت‌، بهر مدرسه غوغاست
از ماست که بر ماست

گویند بهار از دل و جان عاشق غربیست
یا کافر حربی است

ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست
از ماست که بر ماست
4
ما ایرانیان تا زمانی‌که دست از حرافی‌های بی‌مایه برنداریم و کلمه‌ی‌"نمی‌دانم"را به فرهنگ لغت فارسی برنگردانیم،این درب تا ابد بر روی همین پاشنه خواهد چرخید‌.بویژه امروز که گوگل‌سرچ و هوش‌مصنوعی از ما ایرانیان همه چیز‌دان ساخته تا با واژه‌ی"نمی‌دانم"بیش از پیش بیگانه‌تر بشویم‌.

#روزبه_یقینی

https://t.me/VadiKhial
4