ناتمام
149 subscribers
9 photos
1 video
1 file
10 links
نوشته‌های‌ گاه‌وبی‌گاه "مهدی کریمی" در دایره‌ی روانکاوی
@mahdikarimiii

اینستاگرام:
https://www.instagram.com/mahd.karimii?igsh=M2k4cGh2am04dWVh&utm_source=qr
Download Telegram
0013
Shams Langeroudi
ماجرای مرا پایانی نبود
اگر عطر تو از صندلی برنمی‌خاست،
دستم را نمی‌گرفت،
و به خیابانم نمی‌برد.
12
Forwarded from کتابخانه
Violenzan | Stephen King
@bookhapdf
4
این یک داستان زیباست. بسیار زیبا، اما استادانه نیست.
نویسنده داستان‌سرایی را از کلاس‌های داستان‌نویسی فرا گرفته، نه از بدن زن.
گویی در این سن‌وسالی که من دارم زیبایی کفایت نمی‌کند، و «تبحر» است که جواب‌گو است.
8
داستان استادانه می‌خواهید بفرمایید «یوسا»

چیزی داره این داستان که تو ناگهان متوجه میشی روح نویسنده ذوب شده و اونجا، لابه‌لای خط‌ها، جا مونده.
7
همه‌ی این‌ها به بهانه‌ی بانگِ بدرودِ صدای ماندگار «بهروز رضوی» عزیز 🖤
6
در روانکاویِ لکان پیش از آنکه عدد ۱ پا به‌ وجود بگذارد، لازم است امکانِ وجودِ عدد ۳ فراهم باشد. این مهم تنها و تنها به لطف حضور 'صفر' رخ می‌دهد. شما می‌توانید خودتان را آن عدد ۱ در نظر بگیرید تا قضیه را بهتر درک کنید...

در این فضا برای حضورِ عدد ۲ شرط دیگری لازم نیست، و کلا ۲ به‌طور خودکار در این نظم تعبیه شده است. شما می‌توانید همسر یا معشوق‌تان را عدد ۲ در نظر بگیرید تا ناکام‌کنندگیِ گفتمانِ روانکاوی را بهتر درک کنید...


در میان فراوانیِ بی‌حدِ جلوه‌های عدد ۲، باید فضایی را به صحبت از لطفِ 'صفر' اختصاص دهیم، که شخصا در تدارک آن هستم... درصورتی که علاقه‌مندید به من اطلاع دهید.

مهدی کریمی
10
مادامی که از لطفِ صفر سخن می‌گوییم، باید بدانیم که با دو «۱» متفاوت سروکار داریم.

نخستین «۱» هرگز دقیقاً ۱ نیست؛ همواره اندکی کم‌تر یا اندکی بیش‌تر است.

و اما دیگری اصرار دارد که دقیقا «۱» است.

اولی را 'سوژه' می‌نامیم و دومی را 'ایگو'
7
در ادامه‌ی صحبت از «لطف صفر» می‌توان به یکی از پارادوکس‌های افسردگی اشاره کرد:

آن‌جا که جهانِ سوژه نه از فرطِ فقدان، که از فرطِ حضور تهی می‌شود.

ما در حضورِ وفادار چیزی که از دست نمی‌رود ملول و افسرده‌ایم.
6
آن‌چه عشق را ممکن می‌کند، شکست‌اش را نیز از پیش تضمین کرده است.

اما کیست که فکر نکند جاده به دره‌اش می‌ارزد.


#ناتمام
_مهدی کریمی

...............................................................

https://t.me/unphinished
14
من می‌گویم:

«دیشب رویایی دیده‌ام.»

و روانکاو می‌شنود:

«دیشب رویایی من را دیده است.»

«رویایی در من خیره مانده.»


#ناتمام
_مهدی کریمی

..................................................................


https://t.me/unphinished
14
رویا در خواب چشم باز می‌کند،

به آن‌چه در روز پنهان بود خیره می‌شود،

بی‌آنکه کلامی بگوید.


#ناتمام
_مهدی کریمی

..................................................................

https://t.me/unphinished
6
آن‌جا كه از دلدار خود دلزده‌ايم،
صداى گام‌هاى فریبی تازه را مى‌شنويم.

آن‌جا كه ملال قديم را
در شوخیِ چشمان يارِ نو
نمى‌بينيم.

#ناتمام
_مهدی کریمی

...…............................................................

https://t.me/unphinished
11
این کتابیه که در طول خوندنش

همسرم بهم گفت:

تو به‌فکر این زندگی نیستی!

…..........................................................


https://t.me/unphinished
24
این کارت‌پستال قدیمی رو هفته‌ی پیش از یک حراجی آنلاین خریدم و امروز به دستم رسید.

پشت‌اش نوشته شده:

شیراز - تابستان ۱۳۵۴
عکس: محمد حسین مهینی
از مجموعه کار و زندگی

..............................................................

https://t.me/unphinished
21
Audio
#داستان_کوتاه

_زنانِ آسیب‌پذیر
_جان آپدایک

#ناتمام

................................................................

https://t.me/unphinished
23
داستان‌کوتاه در خوانشِ اول داستانِ خود را به ما نمی‌گوید، و از این بابت چندان هم کوتاه نیست.

جاذبه‌ی حادثه و هیجان سرانجام قصه، در خوانش اول اجازه نمی‌دهد تا انگیزه‌های شخصیت‌ها، احساس‌های عمیق‌ترِ درگیر و قضاوت‌های تعیین‌کننده‌شان را دریابیم. مواردی که نویسنده - به واسطه‌ی ارتباط شخصی خودش با روایت - آن دسترسی را ندارد که روشن‌تر از آنها حرف بزند، اما - به حکم هنر - می‌بایست به نوعی نشانه‌هایی را برای خواننده در داستان گنجانده باشد.

#ناتمام

.................................................................

https://t.me/unphinished
14
Audio
#داستان_کوتاه

_فلامینگو
_الیزابت کمپر فرنچ

#ناتمام

...............................................................

https://t.me/unphinished
16
دختر داستان این‌هفته، آخر هم نام‌اش را به ما نگفت. چرا که کسی آن‌جا نبود تا او را به نام صدا کند.

اما به ما گفت که آن‌چه سرانجام او را نجات داد نه نام، که جرأت داشتنِ چیزی بیشتر از مادرش بود. با اینکه مادر او را با دردهایش تصاحب کرده بود، یک فلامینگوی گچیِ مسافر کافی بود تا او را به خانه‌ای دیگر و سرزمینی دیگر برساند.
دختر بی‌نام به ما گفت که قدرشناسی، نترسیدن از ارتفاع، و کمی شانس برایش کافی بوده است.

ضمن اینکه خط آخر داستان در مورد خودِ اوست نه مادرش _ حداقل من دوست دارم این‌طور فکر کنم.

#ناتمام

.................................................................

https://t.me/unphinished
23