این مسئلهای است که احتمالاً بسیاری از شما عزیزان با آن مواجه شدهاید، ولی شاید تاکنون به صورت علمی و البته با مقدار مناسبی چای به آن فکر نکرده باشید. اگر شخصی را که هیچ علاقهای به او نداریم، ببینیم که مثلاً ساعت هفت صبح چه صبحانهای خورده، برای ما اهمیت دارد؟ احتمالاً خیر. کافی است همان شخص تبدیل شود به فردی که طرفدارش هستیم. در نهایت ممکن است به مرحلهای برسیم که بدانیم او در فلان کنسرت، در فلان شهر خارجه، فلان حرکت دست را انجام داده است. مغز انسان وقتی چیزی را مهم تلقی میکند، توجه بیشتری به آن اختصاص میدهد. قبل از اینکه آن سلبریتی برای ما مهم شود، اطلاعات مربوط به او صرفاً اطلاعات هستند. بعد از اینکه به او علاقهمند میشویم، همان اطلاعات تبدیل به چیز های #مهم میشوند. مثلاً یک پیراهن ساده، اگر شخص مورد علاقهمان آن را پوشیده باشد، ممکن است به یک موضوع قابل بررسی تبدیل شود. در واقع علاقه باعث میشود توجه ما نسبت به آن فرد افزایش پیدا کند و اطلاعات مربوط به او را بیشتر ببینیم، بیشتر به خاطر بسپاریم و بیشتر دربارهشان فکر کنیم. مغز گاهی تعریف خودش از «اطلاعات به درد بخور» را کمی بیش از حد گسترده در نظر میگیرد. برای همین ممکن است ساعتها درباره اینکه یک آیدول در یک لایو چه نوشیدنیای دستش بوده تحقیق کنیم، در حالی که اگر فردا از ما بپرسند قیمت نان چقدر شده، هیچ اطلاعی نداریم. این قسمت را میتوان به موضوع دیگری نیز مرتبط دانست. هرچه بیشتر درباره یک نفر اطلاعات جمع میکنیم، احساس میکنیم او را بهتر میشناسیم، حتی اگر آن شخص ما را نشناسد. سلبریتیها معمولاً بخشهایی از زندگی خود را با مردم به اشتراک میگذارند. مصاحبه میکنند، عکس منتشر میکنند، درباره علایقشان حرف میزنند، از تجربههایشان میگویند و گاهی حتی درباره مسائل شخصیتر صحبت میکنند. ما نیز این اطلاعات را به مرور جمع میکنیم. بعد از مدتی ممکن است احساس کنیم دیگر این آدم را میشناسیم. البته از نظر فنی، احتمالاً نمیشناسیم. ما فقط مقدار زیادی اطلاعات درباره او داریم؛ این دو موضوع یکی نیستند. ممکن است بدانیم شخصی چه غذایی دوست دارد، چه موسیقیای گوش میدهد، چه فیلمی را چند سال پیش معرفی کرده و چه رنگی را بیشتر میپوشد، ولی هنوز از شخصیت واقعی او در زندگی روزمره اطلاعات بسیار کمی داشته باشیم. چون آنچه ما میبینیم، معمولاً بخشی از تصویری است که او یا تیم رسانهای او به دیگران نشان میدهند. البته این به معنی دروغ بودن آن تصویر نیست فقط به این معنی است که تصویر کامل نیست. اما مغز انسان علاقه زیادی به کامل کردن چیزهای ناقص دارد. اگر چند قطعه از اطلاعات یک نفر را داشته باشیم، ممکن است بقیه شخصیت او را خودمان در ذهنمان تکمیل کنیم. مثلاً اگر ببینیم یک سلبریتی با طرفدارانش مهربان بوده، ممکن است در ذهنمان نتیجه بگیریم که او در تمام شرایط آدم بسیار مهربانی است. و اگر یک بار حرف عجیبی زده باشد، ممکن است تمام شخصیتش را زیر سؤال ببریم. در حالی که انسانها معمولاً بسیار پیچیدهتر از چند ویدیو و عکس هستند. وقتی از کسی خوشمان میآید، احتمال دارد ویژگیهای مثبت او بیشتر در ذهنمان برجسته شوند. این موضوع را میتوان با چیزی شبیه اثر هالهای توضیح داد. یعنی یک ویژگی مثبت میتواند باعث شود ویژگیهای دیگر فرد را نیز مثبتتر ارزیابی کنیم. مثلاً اگر کسی را بسیار بااستعداد بدانیم، ممکن است ناخودآگاه تصور کنیم حتماً آدم بسیار باهوشی هم هست، حتماً تصمیمهای خوبی میگیرد، حتماً سلیقه خوبی دارد و احتمالاً حتی اگر درباره انتخاب یک خوراکی نیز نظر بدهد، آن خوراکی باید ارزش بررسی داشته باشد. در صورتی که این ارتباطها لزوماً منطقی نیستند. ممکن است یک نفر ووکالیست بسیار خوبی باشد ولی در انتخاب شام افتضاح باشد. این دو موضوع هیچ ارتباط علمی مشخصی با یکدیگر ندارند. مغز ما همیشه هم علاقهای به رعایت این موضوع ندارد. از طرف دیگر، مسئله توجه انتخابی نیز وجود دارد. یعنی از بین حجم بسیار زیادی از اطلاعات، بیشتر متوجه چیزهایی میشویم که برایمان اهمیت دارند. برای مثال اگر یک گروه موسیقی را دوست نداشته باشیم، ممکن است صدها خبر درباره آن منتشر شود و ما حتی متوجه آنها نشویم. ولی وقتی طرفدارشان میشویم، احساس میکنیم این گروه همهجا حضور دارد. در سوشیال مدیا میبینیمشان. در پیشنهادهای اسپاتیفای میبینیمشان. در یوتیوب میبینیمشان. دوستانمان دربارهشان حرف میزنند. آنها همیشه آنجا بودهاند، فقط حالا ما بیشتر متوجهشان میشویم. این اتفاق را در زندگی روزمره نیز زیاد میبینیم. مثلاً تا وقتی به یک مدل کفش خاص علاقه نداریم، ممکن است اصلاً متوجه وجودش نشویم. همین که تصمیم بگیریم آن کفش را بخریم، متوجه میشویم نصف مردم شهر همان را پوشیدهاند. چون چشم ما تصمیم گرفته آن را ببیند.
🔥2💘1
از طرف دیگر، علاقه ممکن است باعث شود اطلاعات بیشتری را به خاطر بسپاریم. اگر یک فرد ناشناس در مصاحبهای جملهای بگوید، چند ساعت بعد فراموشش میکنیم، ولی اگر همان جمله را کسی بگوید که دوستش داریم، ممکن است ماهها بعد هم آن را به یاد داشته باشیم. حتی ممکن است دقیقاً ندانیم چرا آن جمله را یادمان مانده است، فقط یادمان هست، زیرا مغز انسان برای بعضی اطلاعات فضای ذخیرهسازی ویژهای در نظر گرفته است. البته برای کد ورودی که دو دقیقه پیش لازم داشتیم، چنین امکاناتی موجود نیست. این علاقه همچنین میتواند باعث ایجاد نوعی رابطه یکطرفه شود که در روانشناسی و مطالعات رسانهای به آن رابطه پاراسوشیال گفته میشود. در این حالت، فرد احساس آشنایی یا نزدیکی با یک شخصیت رسانهای پیدا میکند، در حالی که آن رابطه از طرف مقابل به همان شکل وجود ندارد. مثلاً ممکن است ما از دیدن یک سلبریتی در ویدیوهای مختلف احساس کنیم شخصیتش را میشناسیم و با شوخیهایش آشنا هستیم یا میدانیم چه چیزهایی دوست دارد و حتی ممکن است حدس بزنیم اگر فلان اتفاق برایش بیفتد، چه واکنشی نشان میدهد. ولی او احتمالاً از وجود ما اطلاع ندارد. و این مسئله عادی است. مغز انسان برای برقراری ارتباط ساخته شده است و وقتی بارها چهره، صدا و رفتار یک نفر را میبیند، میتواند احساس آشنایی ایجاد کند. بنابراین اگر یک روز دیدید برای سلبریتیای که هرگز شما را ندیده ناراحت شدید، لازم نیست نتیجه بگیرید که اتفاق بسیار عجیبی افتاده است، مغز شما صرفاً به اطلاعات و تصویرهایی که بارها دریافت کرده واکنش نشان داده است. البته باید یک مرز مهم را هم در نظر گرفت. علاقه داشتن به یک سلبریتی، شناختن هنرش، دنبال کردن اخبارش و خوشحال شدن از موفقیتش میتواند کاملاً طبیعی باشد. اما اگر به جایی برسیم که تصور کنیم چون درباره یک نفر اطلاعات زیادی داریم، پس مالک زندگی او هستیم، دیگر موضوع کمی متفاوت میشود زیرا سلبریتی بودن به معنی از بین رفتن حریم شخصی نیست و طرفدار بودن نیز به معنی داشتن حق دخالت در تمام تصمیمهای یک انسان دیگر نمیباشد. شما میتوانید یک نفر را بسیار دوست داشته باشید و همچنان بپذیرید که او یک انسان مستقل است، ممکن است اشتباه کند، ممکن است عقیدهای داشته باشد که ما دوست نداریم، ممکن است لباس عجیبی بپوشد، ممکن است آهنگی منتشر کند که به نظر ما خوب نباشد، ممکن است در یک مصاحبه حرفی بزند که با نظر ما متفاوت باشد، و ممکن است یک روز بفهمیم شخصی که فکر میکردیم بسیار بینقص است، در واقع فقط یک انسان معمولی با نقاط قوت و ضعف خودش بوده است. این مسئله از ارزش علاقه ما کم نمیکند، اتفاقاً علاقه سالم دقیقاً همین است. اینکه کسی را دوست داشته باشیم، بدون اینکه مجبور باشیم او را کامل و بینقص تصور کنیم. در نهایت اگر بخواهیم تمام این صحبتها را در چند جمله خلاصه کنیم، باید عرض کنم؛ وقتی از یک سلبریتی خوشمان میآید، مغزمان به اطلاعات مربوط به او اهمیت بیشتری میدهد. توجه ما بیشتر میشود. اطلاعات بیشتری میبینیم. اطلاعات بیشتری به خاطر میسپاریم. بین اطلاعات مختلف ارتباط برقرار میکنیم. و به مرور ممکن است احساس کنیم او را بهتر از قبل میشناسیم. به همین دلیل است که ناگهان یک عکس ساده، یک مصاحبه قدیمی، یک لباس، یک غذای معمولی، یک جمله کوتاه یا حتی یک حرکت کوچک دست میتواند برایمان جالب باشد. و انسانها معمولاً به چیزهایی که به آنها اهمیت میدهند، بیشتر توجه میکنند. پس اگر یک روز دیدید ساعت یک و نیم شب در حال بررسی مصاحبهای هستید که مربوط به چهار سال پیش است و میخواهید بدانید چرا فلان سلبریتی در آن روز فلان رنگ لباس را پوشیده بود، نگران نباشید. احتمالاً هنوز اتفاق خاصی نیفتاده است. فقط مغزتان تصمیم گرفته این موضوع را #کاربردی تشخیص دهد. البته اینکه چرا ما سه ساعت درباره آن تحقیق کردهایم و هنوز تکالیفمان را انجام ندادهایم، مسئله دیگری است که به امید خداوند در فرصت مناسب بررسی خواهد شد. آرزومندم تمامی شما عزیزان فندومهایی آرام، سلبریتیهایی خوشحال و کامنتهایی بدون فنوار داشته باشید. در هر صورت. مراقب خودتان و سلبریتیهای مورد علاقهتان باشید. البته آنها از شما مراقبت نمیکنند. چون احتمالاً اصلاً شما را نمیشناسند. ولی اشکالی ندارد. زندگی همین است.
💘4
در شروع عرض ادب و احترام خدمت صاحبان اکانتهای فوق العاده زیبا و اکانت های معمولی. این موضوع به هیچ عنوان به این معنا نیست که هرکس اکانتش را زیبا میکند اطلاعاتی ندارد. چه بسا شخصی هم اطلاعات بسیار زیادی داشته باشد و هم اکانتش به اندازه یک قصر سلطنتی تزئین شده باشد. مساله، اولویت دادن به ظاهر در برابر محتواست. انسان اصولاً موجودی است که دوست دارد دیده شود. از همان دوران کودکی، آدمها به شکلهای مختلف سعی میکنند خودشان را نشان دهند. یکی لباس خاص میپوشد، یکی مدل مو عوض میکند، یکی اتاقش را تزئین میکند و یکی هم عکس پروفایلش را طوری انتخاب میکند که اگر کسی برای اولین بار وارد اکانتش شد، بفهمد با یک شخصیت بسیار پیچیده و اهل موسیقی و فیلم طرف است. فضای مجازی این میل را بسیار راحتتر کرده. در دنیای واقعی، برای شناختن یک نفر باید با او صحبت کنید. باید مدتی با او وقت بگذرانید، بفهمید چه چیزهایی دوست دارد و متوجه شوید آیا هنگام بحث کردن اصلا حرف حسابی برای گفتن دارد یا خیر. اما در اینترنت، اولین چیزی که میبینیم ظاهر اکانت است. بنابراین ظاهر اکانت تبدیل میشود به یک جور معرفی کوتاه از شخصیت. این مسئله باعث میشود بعضیها احساس کنند اگر صفحهشان زیبا باشد، دیگران تصور بهتری از آنها خواهند داشت. و راستش را بخواهید، مغز انسان هم در این زمینه چندان بیتقصیر نیست. ما معمولاً اطلاعات اولیه را خیلی سریع پردازش میکنیم و از روی چیزهای کوچک، درباره یک فرد برداشت کلی میسازیم. یعنی ممکن است کسی فقط به خاطر یک عکس پروفایل، نوع نوشتن بیو یا حتی استفاده خاص از ایموجیها، در ذهن ما آدم جالب، باحال، جدی، هنری یا عجیب تلقی شود. در نتیجه، ظاهر اکانت میتواند تبدیل شود به یک ابزار برای ساختن تصویری که شخص دوست دارد دیگران از او داشته باشند. البته زیبا کردن اکانت، نتیجهاش فوراً دیده میشود. شما یک عکس میگذارید، ظاهر صفحه عوض میشود. یک استیکر میفرستید و صفحه چت بامزهتر میشود. ولی مطالعه کردن درباره تاریخ، یاد گرفتن یک موضوع علمی یا فهمیدن اینکه چرا جامعه اینگونه رفتار میکند، معمولاً چنین نتیجه فوریای ندارد چون هیچکس بعد از خواندن سه صفحه کتاب نمیآید به شما بگوید وای چه اطلاعاتی داری. ولی اگر عکس پروفایل را عوض کنید، ممکن است ظرف پنج دقیقه چند نفر متوجه شوند. پس طبیعی است که چیزی که بازخورد سریعتری میدهد، برای بعضی افراد جذابتر باشد. همچنین فضای مجازی خودش آدمها را به سمت نمایش دادن سوق میدهد. در بسیاری از شبکه های اجتماعی، چیزی که بیشتر دیده میشود چیزی است که سریعتر توجه میگیرد نه چیزی که ارزشمند تر است. عکس جذاب، میم، ظاهر متفاوت و چیزهای چشمگیر خیلی سریعتر از یک مطلب طولانی علمی توجه آدم را میگیرند. بنابراین کمکم ذهن انسان یاد میگیرد چیزی که ظاهر خوبی دارد، ارزش بیشتری برای نشان دادن دارد. پس ممکن است یک اکانت، از نظر ظاهری بسیار مرتب و زیبا باشد ولی اگر چند دقیقه با صاحبش صحبت کنیم، بفهمیم اطلاعاتش درباره موضوع مورد بحث در حد همان استیکر گربه هوش مصنوعی است که در صفحه چت میفرستد. البته که این موضوع یک طرف دیگری هم دارد. اطلاعات داشتن الزاماً به معنی کتاب خواندن مداوم و حفظ کردن اسم تمام پادشاهان تاریخ نیست. ممکن است فردی درباره موسیقی اطلاعات زیادی داشته باشد، یکی درباره سینما، یکی درباره ورزش، یکی درباره هنر، یکی درباره فناوری و یکی هم اطلاعاتی درباره زندگی کروکودیل ها داشته باشد. در کل مساله این است که آیا ظاهر، جای محتوا را گرفته یا نه. و متاسفانه بله. (به همین دلیل است که آلبوم های فیزیکی خوانندگان بیشتر عکس است تا محتوای موسیقایی) اگر یک نفر اکانت زیبایی دارد و در کنارش چیزهایی هم یاد میگیرد، چه بهتر. اما اگر تمام انرژی صرف این شود که اکانتش چه شکلی به نظر میرسد و هیچ تلاشی برای شناخت دنیای اطراف نشود، آن وقت شاید بهتر باشد انسان گاهی از تنظیم کردن فاصله بین دو کلمه نیز دست بردارد و یک چیز جدید یاد بگیرد چون در نهایت، اکانت شما ممکن است بسیار زیبا باشد؛ اما شخصیت واقعی شما چیزی نیست که با یک تزئین ساخته شود. البته بعضی تزئینات و استیکر ها نیز چنان زیبا هستند که بنده شخصاً در این قسمت از بحث دچار تردید شدهام. در کل زیبا کردن اکانت هیچ ایرادی ندارد. انسان حق دارد محیط مجازی خودش را همانطور که دوست دارد مرتب کند. چه بسا همین علاقه به زیبایی، نشاندهنده خلاقیت و سلیقه فرد باشد. فقط بهتر است در کنار زیبایی، چیزی هم برای گفتن داشته باشیم.
💘2
این موضوع از نظر من کمی #اعصابخردکن میباشد. زیرا بنده متوجه شدم بعضی از انسانها وقتی یک چیزی را میبینند که خوششان میآید تصمیم میگیرند همان چیز را کپی کنند و با اعتمادبهنفس کامل به عنوان اثر خودشان ارائه دهند. بنده در این لحظه فقط یک سوال دارم. عزیز من، خب چرا؟ اصلاً ابتدا باید عرض کنم که کپی کردن همیشه هم از روی بدجنسی نیست. گاهی آدم چیزی را میبیند و واقعاً خوشش میآید. سبک کسی را دوست دارد، ایدهای به ذهنش نمیرسد، تازهکار است یا هنوز نمیداند چطور باید از چیزی الهام بگیرد بدون اینکه خودش را به عنوان نسخه دوم همان شخص معرفی کند. این قابل درک است. انسان بالاخره انسان است. همه ما یک زمانی به چیزی نگاه کردهایم و خواستم همانجور باشیم. بنده خودم هم انسانم متأسفانه. ولی یک تفاوت بسیار کوچکی وجود دارد که اتفاقاً اصلاً کوچک نیست. الهام گرفتن یعنی چیزی را ببینی، از آن خوشت بیاید و بعد از خودت چیزی بسازی. کپی کردن یعنی چیزی را ببینی، خوشت بیاید و بعد آن را دست آورد خودت معرفی کنی. و این دو با اینکه فقط چند کلمه با هم فاصله دارند، از نظر اخلاقی تقریباً اندازه فاصله زمین تا ماه میباشند. گرچه شخصاً هنوز به ماه نرفتهام که دقیقاً اندازه بگیرم، ولی به نظر میرسد زیاد باشد. گاهی دلیل کپی کردن این است که فرد میخواهد سریع نتیجه بگیرد. ساختن یک چیز جدید سخت است. باید فکر کنی، امتحان کنی، خراب کنی، دوباره بسازی، بعضی وقتها هم سه ساعت به صفحه خیره شوی و در نهایت چیزی تحویل بدهی که خودت هم نمیدانی دقیقاً چیست. ولی کپی کردن بسیار راحتتر است. چیزی از قبل وجود دارد، پس زحمت اصلی را شخص دیگری کشیده و شما فقط زحمت انتخاب گزینه «کپی» را متحمل میشوید. واقعاً فشار زیادی است. امیدوارم کسی در این مسیر آسیب ندیده باشد. یک دلیل دیگر هم میتواند این باشد که بعضیها تصور میکنند اگر چیزی را کمی تغییر دهند، دیگر کپی محسوب نمیشود. مثلاً ویدیو را دانلود میکنند و یک فیلتر سیاه و سفید روی آن میاندازند. نمیدانم این فیلتر قرار است دقیقاً چه نقشی در پرونده داشته باشد ولی به هر حال اضافه شده است. اگر یک نفر ایدهای را از شما بگیرد و با آن یک چیز کاملاً جدید بسازد، اتفاقاً میتواند جالب باشد. چون ایدهها قرار نیست محدود باشند. هنر، نوشته، طراحی و میمها از چیزهایی که قبلاً دیدهایم تأثیر میگیرند. هیچکس از خلأ به دنیا نمیآید احتمالاً قبلش چیزی دیده، شنیده، تجربه کرده یا از یک چیز خیلی بیربط الهام گرفته است. مثلاً ممکن است یک نفر از صدای کتری ایده بگیرد و موسیقی بسازد. چیزی که باعث ارزش یک اثر میشود، فکر، زمان، تجربه، آزمون و خطا و همان لحظههایی که صاحب اثر نمیدانسته اصلاً دارد چه کار میکند ولی باز هم ادامه داده است. شما آن نتیجه را برمیدارید و بدون اجازه یا ذکر منبع منتشر میکنید، پس بخشی از زحمتی را که برای ساخته شدنش کشیده شده هم نادیده گرفتهاید. البته یک نکته ناجالب دیگر هم وجود دارد. گاهی آدم وقتی اثر خودش کپی میشود، اول عصبانی میشود، بعد ناراحت میشود، بعد شروع میکند به بررسی کردن که نکند من زیادی حساس شدهام؟🤔 خیر عزیز من. اگر یک نفر چیزی را از شما برداشته و به نام خودش منتشر کرده، ناراحت شدن شما عجیب نیست. شما لازم نیست برای اینکه آدم خوبی باشید، از تمام حقوق خودتان بگذرید. مهربانی با بیتفاوتی نسبت به بیاحترامی فرق دارد. بنده قصد ندارم کسی را محاکمه کنم، ما امروز فقط یک گفتوگوی کاملاً دوستانه داریم. هیچ اسمی هم نمیبریم👎👎 اصلاً چه نیازی است؟ اگر کسی مصداق را پیدا کرد، فقط خودش میداند و من. کاش قبل از کپی کردن چیزی، یک لحظه به این فکر کنید که اگر قرار بود خودتان آن را بسازید، چه چیزی از خودتان به آن اضافه میکردید.
چون شاید بتوانید همان ایده را بگیرید و بهترش کنید، شاید حتی چیز متفاوتی بسازید، یا بفهمید که اصلاً ایده اصلی برای شما نبوده و سراغ چیز دیگری بروید. و البته ممکن است چیزی که ساختهاید در ابتدا افتضاح باشد. خب اشکالی ندارد. حداقل افتضاح خودتان است و از یک شاهکار کپی شده ارزشمندتر است. قرار نیست همه ما یک چیز را با یک خط و یک جمله و یک ایده تحویل دهیم. اگر قرار بود همه شبیه هم باشند، اصلاً نیازی به این همه آدم نبود. یک نفر کافی بود. آن هم احتمالاً خودش بعد از مدتی خسته میشد. پس لطفاً الهام بگیرید، تأثیر بگیرید، ایده بگیرید حتی اگر خواستید، از سنگ هم الهام بگیرید، من مخالفتی ندارم. فقط چیزی را که شخص دیگری ساخته، برندارید و طوری رفتار نکنید که انگار از آسمان مستقیماً در فایل های شما نازل شده است. و اگر واقعاً چیزی را کپی کردید، حداقل یک عذرخواهی کوچک به صاحب اصلی داشته باشید و سپس کپی را پاک کنید. بالاخره آن بنده خدا هم یک زمانی صرف کرده.
چون شاید بتوانید همان ایده را بگیرید و بهترش کنید، شاید حتی چیز متفاوتی بسازید، یا بفهمید که اصلاً ایده اصلی برای شما نبوده و سراغ چیز دیگری بروید. و البته ممکن است چیزی که ساختهاید در ابتدا افتضاح باشد. خب اشکالی ندارد. حداقل افتضاح خودتان است و از یک شاهکار کپی شده ارزشمندتر است. قرار نیست همه ما یک چیز را با یک خط و یک جمله و یک ایده تحویل دهیم. اگر قرار بود همه شبیه هم باشند، اصلاً نیازی به این همه آدم نبود. یک نفر کافی بود. آن هم احتمالاً خودش بعد از مدتی خسته میشد. پس لطفاً الهام بگیرید، تأثیر بگیرید، ایده بگیرید حتی اگر خواستید، از سنگ هم الهام بگیرید، من مخالفتی ندارم. فقط چیزی را که شخص دیگری ساخته، برندارید و طوری رفتار نکنید که انگار از آسمان مستقیماً در فایل های شما نازل شده است. و اگر واقعاً چیزی را کپی کردید، حداقل یک عذرخواهی کوچک به صاحب اصلی داشته باشید و سپس کپی را پاک کنید. بالاخره آن بنده خدا هم یک زمانی صرف کرده.
🔥2💘1
pick me
در این پست از هوش مصنوعی دیپسیک کمک گرفته شده.
اگر کسی مدام تأکید کند که مثل بقیه دخترا نیست، آرایش نمیکند، با پسرا راحتتر است، دخترای دیگر خیلی پلاستیکیاند و این تفاوتها را برای جلب توجه و تأیید دیگران مطرح کند، آن موقع پیک می قابل استفاده است. بدی این افراد این است که برای انتخاب شدن، دیگران را پایین میآورند و خودشان را بالاتر نشان میدهند. (دریغ از جنسیت)beige flag
این افراد صرفا رفتار غیر قابل توضیح و بیضرر دارند. یکی که همیشه قبل از خواب، سه بار آلارمش را برای ساعتهای مختلف تنظیم میکند، هر روز همان آلارم اول را هم خاموش میکند و دوباره میخوابد. یا کسی که وقتی میخواهد فیلم ببیند، چهل دقیقه دنبال فیلم میگردد و آخرش همان فیلمی را میگذارد که قبلاً دیده.gaslighting:
یک مثال میزنم. یک نفر عمداً اتفاقی را که افتاده انکار میکند و مرتب به طرف مقابل تحمیل میکند که او در حال خیالاتی شدن است. کمکم طرف مقابل به حافظه و برداشت خودش شک کند.love bombing:
یعنی یک نفر در مدت کوتاهی مقدار خیلی زیادی توجه و محبت نشان بدهد، به شکلی که میتواند بخشی از یک الگوی ناسالم یا کنترلگرانه باشد. مثلاً هنوز چند روز نیست که با کسی آشنا شدهای و طرف مدام تو را تحسین میکند و حرف های غیرواقعی میگوید. هر روز حجم زیادی پیام و تعریف میفرستد و خیلی سریع توقع صمیمیت و تعهد پیدا میکند.situationship:
رابطهای که از دوستی معمولی بیشتر است ولی هیچکس حاضر نیست مشخص کند دقیقاً چیست. (درد و مرض) هر روز حرف میزنند، به هم وابستهاند، ناراحت میشوند اگر طرف با فرد دیگری صمیمی شود، شاید حتی رفتارشان شبیه زوج ها باشد، ولی اگر یک نفر بپرسد که آیا زوج هستید یا خیر، هر دو به سقف نگاه میکنند. (به اذن خداوند، له بشوید)delulu:
دلولو از delusional میآید؛ یعنی کسی که بیش از حد در خیال خودش سیر میکند و رویا را با واقعیت قاطی کرده. مثلا یک خواننده معروف در یک کنسرت برای چند ثانیه به سمت شما نگاه میکند و حس میکنید بینتان ارتباط خاصی بود. در صورتی که او فقط به جمعیت نگاه میکرد...main character
وقتی کسی خودش را مثل شخصیت اصلی زندگی خودش میبیند. در حالت معمول اصلاً چیز بدی نیست؛ یعنی آدم برای زندگی خودش اهمیت قائل است و منتظر نیست همیشه دیگران تصمیم بگیرند. اگر کسی تصور کند همه آدمهای اطرافش فقط برای نقش داشتن در داستان او وجود دارند، آن موقع قضیه کمی قابل بحث میشود.NPC:
یعنی شخصیتی که بازیکن کنترلش نمیکند. در اینترنت برای آدمهایی استفاده میشود که رفتارشان خیلی تکراری یا انگار از روی یک الگوی ثابت است. هر روز دقیقاً همان جملهها، همان واکنشها، همان رفتار را دارند.aura:
وقتی در اینترنت میگویند کسی aura دارد، منظورشان یک جور حضور، اعتمادبهنفس یا جذابیت خاص است که باعث میشود کاری که انجام میدهد «وایب» خاصی داشته باشد. مثلاً معلمی وارد یک کلاس میشود، خیلی هم حرف نمیزند ولی حضورش جلب توجه میکند. میگویند aura دارد. (واحد اندازهگیری ندارد.)rizz:
توانایی جذب کردن یا تحت تأثیر قرار دادن دیگران، مخصوصاً در موقعیتهای عاشقانه یا اجتماعی. گرچه ممکن است یک نفر ظاهر کاملاً معمولی داشته باشد ولی آنقدر خوب حرف بزند و ارتباط برقرار کند که همه دوست داشته باشند با او صحبت کنند.gatekeeping:
عمداً اطلاعات یا دسترسی به چیزی را از دیگران دریغ کردن تا خودتان یا گروه کوچکتان آن را برای خود نگه دارید.lore:
مثلاً آرتیست مورد علاقه تان را به دیگران معرفی نکنید تا فندوم کوچک و قابل تحمل باقی بماند. بسیار عمل عجیبی است.
یعنی داستان و پیشینهای که پشت یک شخص، شخصیت، دنیا یا اتفاق وجود دارد. مثلاً دوستتان را از دوران دبستان میشناسید و یک روز میفهمید در هفت سالگی یک تجربه ترسناک داشته که هیچوقت تعریف نکرده.headcanon:
چیزی که یک مخاطب درباره شخصیت یا داستان تصور میکند و در اثر اصلی گفته نشده.parasocial
وقتی یک نفر با یک آدم معروف احساس نزدیکی میکند، در حالی که رابطه واقعی و دوطرفهای بین آنها وجود ندارد. مثلاً یک خواننده را سالها دنبال میکنید و از حرفها و زندگی هنریاش چیزهای زیادی میدانید ولی او شما را شخصاً نمیشناسد.aesthetic:
سبک و ظاهر و وایب بصری مشخصی که مجموعهای از عناصر با هم میسازند. مثلاً رنگ ها، لباس ها، دکور، عکس ها، فونت ها، نوع ادیت و... .touch grass:
کمی از اینترنت فاصله بگیر و برو با دنیای واقعی ارتباط برقرار کن. فردی چهار ساعت درباره یک دعوای اینترنتی بحث کرده و هنوز هم ادامه میدهد. عزیزم گوشی را کنار بگذار. با طبیعت ارتباط بگیر.
در این پست از هوش مصنوعی دیپسیک کمک گرفته شده.
💘3
فکر میکنم دیگر خوابم نخواهد برد به همین دلیل شروع به نوشتن میکنم. #شبزندهدار
ظهر شما بخیر. مسأله امروز درباره #زیباییشناسی است. اگر بگویید فلان آدم زیباست، فلان لباس قشنگ است، فلان چهره جذاب است و از شما بپرسیم چرا؟ احتمالاً پاسخ خب قشنگه دیگه را خواهید داد. من از این استدلال عمیق علمی تشکر میکنم و اجازه بدهید برویم سراغ اینکه «قشنگه دیگه» از کجا آمده است. ما با یک معیار جهانی و ثابت برای زیبایی به دنیا نمیآییم. انسان از بدو تولد یک دفترچهی ۳۶۵ صفحهای دریافت نمیکند که در صفحهی اول نوشته باشد چهرهی متقارن زیباست، پوست فلان رنگ زیباست، بینی باید فلان اندازه باشد و لطفاً در صورت امکان تا اطلاع ثانوی جوان بمانید. چنین دفترچهای وجود ندارد. با این حال، انسانها در هر دوره و هر جامعه برای زیبایی معیار ساختهاند و بعد از مدتی چنان به آن عادت کردهاند که فراموش کردهاند این معیار را خودشان ساختهاند. البته این به این معنی نیست که زیبایی کاملاً خیالی و بیقاعده است. بعضی ویژگیهای ظاهری در بسیاری از جوامع میتوانند جذابیت بیشتری پیدا کنند؛ مثلاً نشانههایی از سلامت یا جوانی در بسیاری از فرهنگها مورد توجه بودهاند. اما اینکه دقیقاً چه چیزی جوان، سالم، مرتب، ظریف، باوقار یا جذاب حساب شود، بهشدت تحت تأثیر فرهنگ و زمان قرار دارد. یعنی بدن انسان یک چیز است، اما صفاتی که جامعه روی بدن میگذارد چیز دیگری است. مثلاً فرض کنید در یک جامعه خاص پوست روشن نشانهی اشرافیت باشد. شاید چون افراد طبقات بالاتر کمتر در فضای باز کار میکردهاند و در نتیجه پوستشان کمتر آفتاب میگرفته. حالا چند نسل میگذرد، این ارتباط اجتماعی کمکم تبدیل میشود به یک تصور زیباییشناختی. بعد مردم میگویند پوست روشن زیباتر است. بعد صنعت زیبایی میآید و برایش محصول میسازد. بعد تبلیغات آن را بیشتر میکنند. سپس نسل بعدی از کودکی همین تصاویر را میبیند. و نهایتاً یک نفر در سال ۱۴۰۵ معتقد است پوست روشن قشنگتر است و دلیلش را نمیداند. زیبایی میتواند با طبقه اجتماعی ارتباط پیدا کند. میتواند با جنسیت ارتباط پیدا کند. میتواند با سن ارتباط پیدا کند. میتواند با قدرت و حتی با کار ارتباط پیدا کند. مثلاً در بعضی جوامع، دستهای نرم میتوانستند نشانهی طبقهی مرفه باشند، چون نشان میدادند فرد مجبور نبوده کار فیزیکی سنگین انجام دهد. بنابراین چیزی که امروز ممکن است صرفاً دست لطیف به نظر برسد، زمانی میتوانسته یک علامت اجتماعی باشد.
این یعنی مردم جایگاه اجتماعی را از روی ظاهر میخواندند. یک لباس ممکن است در یک جامعه نشانهی وقار باشد و در جامعهای دیگر عجیب به نظر برسد. یک مدل مو ممکن است در یک دوره نماد نجابت باشد و چند دهه بعد قدیمی و خندهدار تلقی شود. یک فرم بدن ممکن است در یک دوره ایدهآل باشد و در دورهای دیگر کاملاً از مد بیفتد. بدن کاملا همان بدن است و نگاه جامعه است که تغییر کرده. مد دقیقاً یکی از بهترین مثالها برای فهمیدن ساختگی بودن بخشی از استانداردهای زیبایی است. چون مد دائماً در حال تغییر است. اگر زیبایی کاملاً یک حقیقت ثابت و طبیعی بود، لازم نبود هر چند سال یکبار انسانها تصمیم بگیرند که از این به بعد فلان فرم زیباست و آن یکی نیست. یک دهه ابرو باید نازک باشد. بعد ابرو باید ضخیم باشد. بعد طبیعی باشد. بعد لیفت شود. (بنده نمیدانم لیفت ابرو چه چیزیست) دوستان، ما حتی برای طبیعی بودن هم استاندارد ساختهایم. این یک مسترپیس است. در واقع یکی از نکات مهم روانشناسی اجتماعی این است که انسانها بهشدت تحت تأثیر یادگیری اجتماعی قرار دارند. ما فقط از چیزی که دائماً میبینیم هم یاد میگیریم. اگر از کودکی یک نوع چهره، بدن، لباس یا سبک زندگی را بارها و بارها در نقش افراد محبوب، موفق و تحسین شده ببینیم، احتمال دارد آن ویژگیها در ذهن ما با مطلوبیت ارتباط پیدا کنند. رسانه میتواند در ساختن تصور ما از زیبایی هم نقش داشته باشد. وقتی یک ویژگی دائماً همراه با موفقیت، محبوبیت، عشق، ثروت و قهرمان بودن نمایش داده میشود، ذهن انسان به سادگی میتواند بین این چیزها ارتباط برقرار کند. چون استاندارد زیبایی وقتی ناجالب میشود که از یک ترجیح زیبایی شناختی تبدیل شود به معیار ارزش انسانی. اینکه من مدل موی آندرکات را دوست دارم یک ترجیح شخصی است. اما اگر جامعه به جایی برسد که من را قضاوت کند و من را بخاطر نداشتن مدل بودی باب، نامرتب، غیر جذاب یا بی ارزش خطاب کند دیگر فقط بحث سلیقه نیست. بلکه یک هنجار اجتماعی ساخته شده است. برای زنده نگه داشتن هنجار اجتماعی لازم نیست کسی با چوب بالای سر شما بایستد تا شما ابرویتان را مطابق استاندارد سال ۱۴۰۵ تنظیم کنید. خود مردم این کار را انجام میدهند. همدیگر را نگاه میکنند. مقایسه میکنند. نظر میدهند. مسخره میکنند. تعریف میکنند. لایک میکنند. و در نهایت خود فرد هم شروع میکند به کنترل خودش.
این یعنی مردم جایگاه اجتماعی را از روی ظاهر میخواندند. یک لباس ممکن است در یک جامعه نشانهی وقار باشد و در جامعهای دیگر عجیب به نظر برسد. یک مدل مو ممکن است در یک دوره نماد نجابت باشد و چند دهه بعد قدیمی و خندهدار تلقی شود. یک فرم بدن ممکن است در یک دوره ایدهآل باشد و در دورهای دیگر کاملاً از مد بیفتد. بدن کاملا همان بدن است و نگاه جامعه است که تغییر کرده. مد دقیقاً یکی از بهترین مثالها برای فهمیدن ساختگی بودن بخشی از استانداردهای زیبایی است. چون مد دائماً در حال تغییر است. اگر زیبایی کاملاً یک حقیقت ثابت و طبیعی بود، لازم نبود هر چند سال یکبار انسانها تصمیم بگیرند که از این به بعد فلان فرم زیباست و آن یکی نیست. یک دهه ابرو باید نازک باشد. بعد ابرو باید ضخیم باشد. بعد طبیعی باشد. بعد لیفت شود. (بنده نمیدانم لیفت ابرو چه چیزیست) دوستان، ما حتی برای طبیعی بودن هم استاندارد ساختهایم. این یک مسترپیس است. در واقع یکی از نکات مهم روانشناسی اجتماعی این است که انسانها بهشدت تحت تأثیر یادگیری اجتماعی قرار دارند. ما فقط از چیزی که دائماً میبینیم هم یاد میگیریم. اگر از کودکی یک نوع چهره، بدن، لباس یا سبک زندگی را بارها و بارها در نقش افراد محبوب، موفق و تحسین شده ببینیم، احتمال دارد آن ویژگیها در ذهن ما با مطلوبیت ارتباط پیدا کنند. رسانه میتواند در ساختن تصور ما از زیبایی هم نقش داشته باشد. وقتی یک ویژگی دائماً همراه با موفقیت، محبوبیت، عشق، ثروت و قهرمان بودن نمایش داده میشود، ذهن انسان به سادگی میتواند بین این چیزها ارتباط برقرار کند. چون استاندارد زیبایی وقتی ناجالب میشود که از یک ترجیح زیبایی شناختی تبدیل شود به معیار ارزش انسانی. اینکه من مدل موی آندرکات را دوست دارم یک ترجیح شخصی است. اما اگر جامعه به جایی برسد که من را قضاوت کند و من را بخاطر نداشتن مدل بودی باب، نامرتب، غیر جذاب یا بی ارزش خطاب کند دیگر فقط بحث سلیقه نیست. بلکه یک هنجار اجتماعی ساخته شده است. برای زنده نگه داشتن هنجار اجتماعی لازم نیست کسی با چوب بالای سر شما بایستد تا شما ابرویتان را مطابق استاندارد سال ۱۴۰۵ تنظیم کنید. خود مردم این کار را انجام میدهند. همدیگر را نگاه میکنند. مقایسه میکنند. نظر میدهند. مسخره میکنند. تعریف میکنند. لایک میکنند. و در نهایت خود فرد هم شروع میکند به کنترل خودش.
💘3👍1
یعنی جامعه یک استاندارد میسازد، سپس افراد آن استاندارد را درونی میکنند و بعد خود افراد جامعه آن استاندارد را زنده نگه میدارند. ممکن است هیچکس به شما نگفته باشد تو باید این شکلی باشی، ولی از کودکی آنقدر تصاویر خاص دیدهای که خودت به این نتیجه رسیدهای که باید این شکلی باشی. بعد فکر میکنی این انتخاب کاملاً شخصی بوده. (مثل تاثیر عروسک های باربی) در حالی که انتخاب شخصی و تأثیر اجتماعی میتوانند همزمان وجود داشته باشند. دوستان عزیز و گل من، اینکه فرهنگ روی سلیقهی ما اثر میگذارد، به این معنا نیست که تمام سلیقهی ما دروغ است یا ما هیچ انتخابی نداریم. انسانها واقعاً سلیقهی شخصی دارند. اما سلیقهی شخصی از گوز ساخته نمیشود. ما از چیزهایی خوشمان میآید که دیدهایم. از چیزهایی که با آنها خاطره داریم. از چیزهایی که در گروه اجتماعی ما ارزشمند بودهاند. از چیزهایی که بارها تحسین شدهاند. حال اگر زیبایی تا این حد تحت تأثیر فرهنگ است، پس آیا میتوان گفت هیچ چیز به نام زیبایی واقعی وجود ندارد؟ نه.
بعضی ویژگیها میتوانند در بسیاری از فرهنگها جذابیت پیدا کنند، اما معنای دقیق آن ویژگیها و شدت اهمیتشان میتواند تغییر کند. مثلاً نشانههای سلامت و جوانی ممکن است در بسیاری از جوامع مورد توجه باشند، اما اینکه جامعه چگونه این نشانهها را تعریف کند و تا کجا آن را به استاندارد تبدیل کند، مسئلهای فرهنگی است. انسان پیچیدهتر از این حرف هاست. ما موجوداتی هستیم که یک بخش از مغزمان دنبال نشانههای زیستی میگردد، بخش دیگری تحت تأثیر تجربه و حافظه است، بخش دیگری تحت تأثیر گروه اجتماعی قرار دارد و بعد همهی اینها را با چند عکس اینستاگرامی قاطی میکنیم و اسمش را میگذاریم سلیقه شخصی. یک موضوع دیگر هم وجود دارند، نه به این معنی که پشت هر استاندارد زیبایی یک توطئهی مخفی وجود دارد ها. معمولاً چنین چیزی نیست. اما وقتی یک استاندارد ایجاد میشود، بازار میتواند از آن استفاده کند. اگر مردم باور کنند پوست باید بینقص باشد، محصولی برای بینقص کردن آن فروخته میشود. اگر مو باید همیشه خاص باشد، محصول مو فروخته میشود. اگر بدن باید تغییر کند، برنامه، لباس، لوازم، خدمات و صدها محصول دیگر وارد میشوند. یعنی صنعت استانداردی را که از قبل وجود دارد تقویت و تجاری میکند. و این مهم است چون اگر بخواهیم همه چیز را گردن یک صنعت بیندازیم، تاریخ، خانواده، طبقه، رسانه و فرهنگ را حذف کردهایم. در نتیجه وقتی به یک استاندارد زیبایی فکر میکنیم، بهتر است چند سؤال بپرسیم، این استاندارد از چه زمانی رایج شد؟ در چه جامعهای؟ چه کسانی آن را ترویج کردند؟ چه گروهی از آن سود برد؟ چه ویژگیهایی را ارزشمند و چه ویژگیهایی را نامطلوب معرفی کرد؟ چه کسانی به دلیل این استاندارد مورد قضاوت قرار گرفتند؟ فعلاً بدانیم که زیبایی چیزی بسیار پیچیدهتر از قشنگه دیگه است. زیبایی میتواند ترکیبی از زیستشناسی، تجربه، فرهنگ، تاریخ، قدرت، اقتصاد، رسانه و سلیقه شخصی باشد. یادتان نرود که سلایق شما همیشه قابل احترام و tea هستند.
بعضی ویژگیها میتوانند در بسیاری از فرهنگها جذابیت پیدا کنند، اما معنای دقیق آن ویژگیها و شدت اهمیتشان میتواند تغییر کند. مثلاً نشانههای سلامت و جوانی ممکن است در بسیاری از جوامع مورد توجه باشند، اما اینکه جامعه چگونه این نشانهها را تعریف کند و تا کجا آن را به استاندارد تبدیل کند، مسئلهای فرهنگی است. انسان پیچیدهتر از این حرف هاست. ما موجوداتی هستیم که یک بخش از مغزمان دنبال نشانههای زیستی میگردد، بخش دیگری تحت تأثیر تجربه و حافظه است، بخش دیگری تحت تأثیر گروه اجتماعی قرار دارد و بعد همهی اینها را با چند عکس اینستاگرامی قاطی میکنیم و اسمش را میگذاریم سلیقه شخصی. یک موضوع دیگر هم وجود دارند، نه به این معنی که پشت هر استاندارد زیبایی یک توطئهی مخفی وجود دارد ها. معمولاً چنین چیزی نیست. اما وقتی یک استاندارد ایجاد میشود، بازار میتواند از آن استفاده کند. اگر مردم باور کنند پوست باید بینقص باشد، محصولی برای بینقص کردن آن فروخته میشود. اگر مو باید همیشه خاص باشد، محصول مو فروخته میشود. اگر بدن باید تغییر کند، برنامه، لباس، لوازم، خدمات و صدها محصول دیگر وارد میشوند. یعنی صنعت استانداردی را که از قبل وجود دارد تقویت و تجاری میکند. و این مهم است چون اگر بخواهیم همه چیز را گردن یک صنعت بیندازیم، تاریخ، خانواده، طبقه، رسانه و فرهنگ را حذف کردهایم. در نتیجه وقتی به یک استاندارد زیبایی فکر میکنیم، بهتر است چند سؤال بپرسیم، این استاندارد از چه زمانی رایج شد؟ در چه جامعهای؟ چه کسانی آن را ترویج کردند؟ چه گروهی از آن سود برد؟ چه ویژگیهایی را ارزشمند و چه ویژگیهایی را نامطلوب معرفی کرد؟ چه کسانی به دلیل این استاندارد مورد قضاوت قرار گرفتند؟ فعلاً بدانیم که زیبایی چیزی بسیار پیچیدهتر از قشنگه دیگه است. زیبایی میتواند ترکیبی از زیستشناسی، تجربه، فرهنگ، تاریخ، قدرت، اقتصاد، رسانه و سلیقه شخصی باشد. یادتان نرود که سلایق شما همیشه قابل احترام و tea هستند.
💘4