اما عزیزم من قوی تر نشدم، هنوز کابوس اون روز هارو میبینم و از خواب میپرم، قلبم شکسته و مثل یک کودک شیرخواره اشکم دم مشکمه حتی نمیدونم تو کی هستی که عزیزم خطابت میکنم فقط دارم با یک شخص مهربون خیالی درد و دل میکنم
هر لحظه بیشتر به این پی میبرم که دارم به سمت تاریکیای میرم که یه زمانی کلی تلاش کردم ازش دور بشم.
میدونی، یه وقتایی با خودم فکر میکنم شاید قراره تا همیشه همینطوری باشم. شاید این تاریکی بخش جدا ناپذیر منه. شاید کلا آدم تاریکیام.
احتمالا قراره تا همیشه در مقابل هر اتفاقی فقط درد و رنجش رو با پوست و جونم حس کنم.
تصورم راجع به زندگی کلا منفی شده. احساس میکنم هیچ راه نجاتی در کار نیست، و فقط باید تحمل کرد.
احتمالا قراره تا همیشه در مقابل هر اتفاقی فقط درد و رنجش رو با پوست و جونم حس کنم.
تصورم راجع به زندگی کلا منفی شده. احساس میکنم هیچ راه نجاتی در کار نیست، و فقط باید تحمل کرد.
واقعا تحملم کم شده. یعنی به پنجاه که میرسم جوش میارم و دلم میخواد خودم رو از زندگی خلاص کنم. همش بخاطر تحملهای کوچولو کوچولو و بیجا بوده. بعد از طرفی میگم حیفِ تا اینجا اومدی و بذار یکم بیشتر زندگی کنی شاید همه چیز درست شد.
اگه این دفعه این چیزی که به مو رسیده پاره بشه، دیگه فکر نکنم تمایلی به گره زدن داشته باشم.
من نمیدونم برای نجات باید چیکار کنم.انقدر همه چیز ازم دوره که هیچچیز رو نمیبینم و انقدر خودم از خودم دورم که حتی خودم رو هم نمیبینم.انقدر با خودم غریبه شدم که وقتی جلوی آینه میایستم انگار دارم یه رهگذر رو تماشا میکنم توی یه مکان ناشناخته.انگار توی این کالبد دیگه "من" وجود نداره.انگار که من خیلی وقته دیگه مرده و فقط پوستش مونده و حالا این پوست هم باید از بین بره ولی نمیره.مثل بطری آبی که گیر میکنه بین خارا و تا سالها تجزیه نمیشه،کالبد منم مونده و گیر کرده ولی خودم نموندم،نیستم.یکی باید بیرون آب ایستاده باشه تا بتونه اونی که داره غرق میشه رو نجات بده اما وقتی دارم غرق میشم،چطوری خودم رو نجات بدم؟
هیچچیز نجاتدهنده و شگفتانگیزی وجود نداره و اگر داشته باشه،من توی یه جزیرهی دور افتاده از همهچیز و همهکس گیر افتادم و دیگه نمیخوام که نجات پیدا کنم.میخوام بشینم و تموم شدنم رو تماشا کنم.
هیچچیز نجاتدهنده و شگفتانگیزی وجود نداره و اگر داشته باشه،من توی یه جزیرهی دور افتاده از همهچیز و همهکس گیر افتادم و دیگه نمیخوام که نجات پیدا کنم.میخوام بشینم و تموم شدنم رو تماشا کنم.
کلمه باشه واقعا کاربردیه.
این کلمه زیباست، از بحث کردن میگذره، از تلاش اضافی میگذره، توضیحی نمیده، میگه بیا این حق مال تو، برو باهاش هرکاری میخوای بکن
من حوصله ندارم.
این کلمه زیباست، از بحث کردن میگذره، از تلاش اضافی میگذره، توضیحی نمیده، میگه بیا این حق مال تو، برو باهاش هرکاری میخوای بکن
من حوصله ندارم.
وقتی درد خیلی شدیدی توی وجودم احساس میکنم اما نمیتونم توضیح بدم که کجام درد میکنه، میفهمم که کودک درونم بازم آسیب دیده.
توی خسته کنندهترین حالت ممکن هستم.
یه جمله ساده نمیتونم بنویسم.
با هرکی بیشتر از سلام و احوالپرسی پیش میرم، حس میکنم یه خنجر آروم آروم توی سینهم فرو میره و دلم میخواد بشینم گریه کنم از درد و توخالی بودن.
حس میکنم هرجا که میرم، پشت سرم لشکر تاریکی و ملال و غم و مرگ حرکت میکنه.
یه جمله ساده نمیتونم بنویسم.
با هرکی بیشتر از سلام و احوالپرسی پیش میرم، حس میکنم یه خنجر آروم آروم توی سینهم فرو میره و دلم میخواد بشینم گریه کنم از درد و توخالی بودن.
حس میکنم هرجا که میرم، پشت سرم لشکر تاریکی و ملال و غم و مرگ حرکت میکنه.
من نمیگم ناراحتم کردی. میرم کلی گریه میکنم، کلی فکر میکنم، حالا اگه بعدش صلاح دیدم تو رو هم در جریان میذارم.
تموم اون مدتی که فکر کردید حالم خوبه،
سردرد داشتم،
معده درد داشتم،
تپش قلب داشتم،
دست چپم درد میکرد،
ی جا خیره بودم،
بغض داشتم،
غم داشتم و
استرس داشتم،
فقط وانمود میکردم حالم خوبه،
وانمود میکردم چون از دست هیچکدومتون هیچی برنمیومد،
اگه برمیومد هم نمیخواستین ک کاری کنین
الان چرا میگم؟
چون توانایی وانمود کردنو ندارم!
سردرد داشتم،
معده درد داشتم،
تپش قلب داشتم،
دست چپم درد میکرد،
ی جا خیره بودم،
بغض داشتم،
غم داشتم و
استرس داشتم،
فقط وانمود میکردم حالم خوبه،
وانمود میکردم چون از دست هیچکدومتون هیچی برنمیومد،
اگه برمیومد هم نمیخواستین ک کاری کنین
الان چرا میگم؟
چون توانایی وانمود کردنو ندارم!