Yadegare Omr
Homayoun Shajaryan
تو عید منی من بهار توام
اگر شب تبر میزند نیوفتادهام که در سایه سار توام
بگو با زمین و زمان که تا آخرین نفس بیقرار توام
تو در شب من جوانه نوری بیا که مرا نمانده صبوری
اگر شب تبر میزند نیوفتادهام که در سایه سار توام
بگو با زمین و زمان که تا آخرین نفس بیقرار توام
تو در شب من جوانه نوری بیا که مرا نمانده صبوری
Forwarded from That guy over there!
حرف زدن از جنوب و مردم جنوب و خوزستان خیلی مهمه که برا ویو نباشه. همونقدر که حرف زدن از ایلام و آبدانان مهم بود. همونطور که این حرف زدن از نقطه نقطه این کشور مهمه. شرافت و انسان بودن رو بخاطر ویو کنار نذارید. ایرانی باشید، دلسوز ایران باشید و برای ایران بجنگید!
🤝1
درختنشین
یه اتفاق خوب قراره برام بیوفته. :»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درختنشین
یه اتفاق خوب قراره برام بیوفته. :»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍓1
امروز یه ویدیو دیدم از جاویدنامامون، و یهویی غم عالم بهدلم نشست، این داغ هیچوقت سبک نمیشه.
❤3💅1
چه غریب ماندی ایدل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستارهایست باری
دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشتهست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زندهواری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بیپناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
هوشنگ ابتهاج
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستارهایست باری
دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشتهست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زندهواری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بیپناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
هوشنگ ابتهاج
❤1
این روزها، از اون روزاییه که دمنتورها به آسمان زندگیم چیره شدن و سیاه و ابریش کردن، و تموم دلخوشیهامو میبلعند و با داس مرگ به جون ساقه نحیف حیاتم افتادن.
💘1
درختنشین
ساقه نحیف حیات
ساقه نحیف حیات! واقعا ساقه حیات من نحیف، زرد و ضعیفه که صرفا دلخوش به آفتاب گاه و بیگاهه.
Sargardaan
Dariush
من دل شیشهای هر جا هر شکستن که شکستم
زیر کوهبار غصه هر نشستن که نشستم
عشق تو از خاطرم برد که نحیفم و پیاده
زیر کوهبار غصه هر نشستن که نشستم
عشق تو از خاطرم برد که نحیفم و پیاده
