درختنشین
ساقه نحیف حیات
ساقه نحیف حیات! واقعا ساقه حیات من نحیف، زرد و ضعیفه که صرفا دلخوش به آفتاب گاه و بیگاهه.
Sargardaan
Dariush
من دل شیشهای هر جا هر شکستن که شکستم
زیر کوهبار غصه هر نشستن که نشستم
عشق تو از خاطرم برد که نحیفم و پیاده
زیر کوهبار غصه هر نشستن که نشستم
عشق تو از خاطرم برد که نحیفم و پیاده
وقتی که هوا در گرداگردم تاریک میشود و جهان در اطرافم، و آسمان مثل پیکر معشوقهای در جانم آرام میگیرد، پس شوقی در روحم میدود و با خود میگویم، ایکاش میتوانستی نقشبند این همه جنب و جوش باشی و همهی آنچه را که چنین سرشار و گرم در وجودت زنده است، با نفخهای بر صفحهی بوم بنشانی تا جلوهی آن آینهی جانت شود، همچنان که جان تو آینهی خدای بیکران است! ولی روح من، ای دوست، تاب این تجلی را ندارد و من دستخوش شکوه این پدیدهها به زانو در میآیم.
رنجهای ورتر جوان؛ گوته
رنجهای ورتر جوان؛ گوته
من دیگر نه به راهنمایی نیاز دارم، نه به تشویق. قلب خودم شور کافی دارد. همهی نیازم یک لالایی است و آن را به سرشاری در هومر خود یافتهام. چه بارها که خون بهجوش آمدهام را با زمزمهی ترانههای آن آرام نکردهام، چون که بیتاب و قرارتر از قلب من چیزی ندیدهای. آری عزیزم، هیچ لازم است بر این نکته پیش تو، تویی که تاکید کنم بارها شاهد گذار ناگهانی جان من از دنیای غم یه دریایی از شادی بیمهار، و از افسردگی به شوری بیواسطه و ویرانگر بودهای و دردسر این حالیبهحالیشدنها را کشیدهای؟ من با قلب خودم مثل بچهای ناخوش رفتار میکنم و هر چه هوس کرد، در اختیارش میگذارم.
رنجهای ورتر جوان؛ گوته
رنجهای ورتر جوان؛ گوته
من یه تیکه آدمم با کلی تیکه علایق، ایدهها و راههای مختلف و تو این دریا گم شدم. این همه پیچیده بودن و جا گذاشتن خودت تو چیزها و جاهای مختلف اصلا خوب نیست. دوست دارم تو دو تا چیز غرق بشم و با چندتا چیز توصیف بشم. دوست دارم یه دریای کوچیک اما عمیق باشم، نه یه دریای کمعمق و پهناور، اینطوری زندگی خیلی سختتره.
