-لمس مرگ
-فصل دوم: پارت چهل و چهارم
سطح مواج و نقرهای رنگ درخشان پرتال، به همون سرعتی که ایجاد شده بود از میان رفت اما صحنهی پیش روی لئوناردو، داناتلو و اسپیلینتر، شباهتی به درمانگاه یا مقر نیلوفر سبز نداشت. اونچه که پیش روشون قرار داشت، دشتی بایر بود که در سرما، سکوتی وهم آلود و تاریکی مطلق فرو رفته بود.
داناتلو که محکم شونهی اسپیلینتر رو گرفته بود با پریشانی گفت: اینجا دیگه کجاست؟
لئوناردو با چهرهای گیج و متحیر اطرافش رو از نظر گذروند و به سختی گفت: من_من نمیدونم... داشتم روی درمانگاه تمرکز میکردم ولی... اینجا دیگه کجاست؟
دانی که صداش از شدت خشم میلرزید گفت: خب نمیدونم ولی اگه نظر منو بخوای اینجا خیلی شبیه مقر نیست مگه نه؟
بدون شک حق با اون بود. در اون دشت بی آب و علف، تنها چیزی که به چشم میخورد صخرهی با ابهتی بود که زیر آسمان ابری و گرفتهی شبانگاهی قرار گرفته بود.
_خفه شو دانی! بذار دوباره امتحان کنم... نه صبر کن... کار نمیکنه. این_این چه مرگش شده؟
_منظورت چیه؟ بازش کن دیگه! فقط یه پرتال سادهس!
لئو بارها دو انگشت دست چپش رو دایرهوار حرکت داد اما اثری از نور درخشان پرتال نبود. هر چقدر که سعی کرد نتونست پرتال جدیدی باز کنه. داناتلو در حالی که اسپیلینتر رو محکم نگه داشته بود، غرولند کنان سعی کرد پرتال رو باز کنه اما باز هم اتفاقی نیفتاد. با پرخاشگری گفت: نمیفهمم. یه دفعه چی شد؟ اصلاً اینجا کجاست؟
در همین لحظه اسپیلینتر به سختی خودش رو حرکت داد و با صدایی ضعیف و گرفته گفت: اینجا قلعهی دیمِنبورگه. قلعهای که ویلفورد اول از اون برای رهبری ارتش خودش استفاده میکرد.
دانی فریاد زد: پرتال تو ما رو آورده آلمان؟ تو چیکار کردی لئو؟
لئو با خشونت گفت: چی داری میگی؟ من تا حالا یه بارم اینجا رو توی عمرم ندیدم!
دانی پوزخندی زد و گفت: خب پس حتماً ما تصادفی دو تا کشور اومدیم این ورتر چلمناردو!
_من باید برم داخل اون قلعه.
به نظر میرسید اسپیلینتر با هر قدم، درد هولناک و طاقت فرسایی رو در قلبش احساس میکنه با این حال سعی داشت خودش رو هر چه سریعتر به قلعهای که روی صخره بنا شده بود برسونه. لئو به سرعت دست پدرش رو گرفت و گفت: استاد شما حالتون خوب نیست. فقط چند ثانیه صبر کنین... از اینجا میبریمتون.
دانی دست دیگهش رو گرفت و گفت: فعلاً کاری از دستمون بر نمیاد. باید امیدوار باشیم زهر از این ضعیفترتون نکنه.
لئو که سعی میکرد بین رفتن به داخل قلعهی سابق ویلفورد و موندن در اون دشت سرمازده، یک گزینهی منطقی انتخاب کنه با تردید گفت: هوا سرده شاید بد نباشه بریم داخل. مطمئنین که اونجا متروکهس سنسی؟
اسپیلینتر سرش رو حرکت داد و مصرانه گفت: من_باید برم_داخل اون قلعه!
به این ترتیب هر سه نفر با گامهایی تند و شتابزده به طرف صخره حرکت کردن. به نظر میرسید اسپیلینتر با هر قدمی که به سمت قلعهی متروکه بر میداشت، قدرت بیشتری به دست میآورد.
بعد از پلههای پرپیچ و خمی که از دل سنگهای نتراشیدهی صخره عبور میکردن، سرسرای ورودی قرار داشت که به معنای واقعی کلمه در تار عنکبوت و لایهی زخیمی از گرد و خاک غرق فرو رفته بود. واضح بود که از زمان سقوط ویلفورد اول هرگز از اون قلعه استفاده نشده بود. درنهایت پلکانی مارپیچی، سرسرا رو به اتاقک بالای برج وصل میکرد.
لئو، اسپیلینتر رو روی لبهی برج نشوند و گفت: نگران نباشین پدر. حتی اگه کاری از دستمون بر نیاد قطعاً تا چند دقیقهی دیگه متوجه غیبتمون میشن و خودشونو میرسونن. خودتون قبلاً گفتین یه استاد ماهر میتونه پرتالهای باز شده رو ردیابی کنه.
دانی که رو به لبهی برج خم شده بود با خشونت گفت: آره البته اگه از این نکتهی کوچولو صرف نظر کنیم که راف و مایکی الان با چهلتا اِلف سیاه عوضی گیر افتادن!
لئو با بیحوصلگی گفت: فعلاً که ما گیر افتادیم!
اسپیلینتر شونهی لئو رو به آرومی گرفت و با لحنی که هر لحظه گرمتر و قویتر میشد گفت: چطور میتونم نگران باشم وقتی شما دو تا کنارمین؟
اسپیلینتر چشمهاش رو بست، در میان نسیم سرد و گزندهای که سراسر فضا رو پر کرده بود نفس عمیقی کشید و ادامه داد: انگار به زودی یه طوفان در پیش داریم.
لئو و دانی با احتیاط نگاهی رد و بدل کردن. دانی گفت: مطمئنین که حالتون خوبه؟
اسپیلینتر چشمهاش رو باز کرد، لبخندی زد و گفت: هیچ وقت به این خوبی نبودم داناتلو.
پس از اینکه به شدت به سرفه افتاد اضافه کرد: اگرچه شاید یه لیوان آب بتونه حالمو بهتر هم بکنه.
_خیلی خب. توی سرداب باید یه چاه آب باشه.
دانی نگاه معناداری به لئو انداخت و بعد از اون با گامهایی بلند از پلکان پایین رفت. در آسمان حتی یک ستاره هم اجازهی درخشش نداشت و دشتی که محاصرهشون کرده بود هم تنها و خالی به نظر میرسید. انگار طبیعتِ اطراف این قلعه به همراه نام شوم ویلفورد برای همیشه طلسم شده بود.
-فصل دوم: پارت چهل و چهارم
سطح مواج و نقرهای رنگ درخشان پرتال، به همون سرعتی که ایجاد شده بود از میان رفت اما صحنهی پیش روی لئوناردو، داناتلو و اسپیلینتر، شباهتی به درمانگاه یا مقر نیلوفر سبز نداشت. اونچه که پیش روشون قرار داشت، دشتی بایر بود که در سرما، سکوتی وهم آلود و تاریکی مطلق فرو رفته بود.
داناتلو که محکم شونهی اسپیلینتر رو گرفته بود با پریشانی گفت: اینجا دیگه کجاست؟
لئوناردو با چهرهای گیج و متحیر اطرافش رو از نظر گذروند و به سختی گفت: من_من نمیدونم... داشتم روی درمانگاه تمرکز میکردم ولی... اینجا دیگه کجاست؟
دانی که صداش از شدت خشم میلرزید گفت: خب نمیدونم ولی اگه نظر منو بخوای اینجا خیلی شبیه مقر نیست مگه نه؟
بدون شک حق با اون بود. در اون دشت بی آب و علف، تنها چیزی که به چشم میخورد صخرهی با ابهتی بود که زیر آسمان ابری و گرفتهی شبانگاهی قرار گرفته بود.
_خفه شو دانی! بذار دوباره امتحان کنم... نه صبر کن... کار نمیکنه. این_این چه مرگش شده؟
_منظورت چیه؟ بازش کن دیگه! فقط یه پرتال سادهس!
لئو بارها دو انگشت دست چپش رو دایرهوار حرکت داد اما اثری از نور درخشان پرتال نبود. هر چقدر که سعی کرد نتونست پرتال جدیدی باز کنه. داناتلو در حالی که اسپیلینتر رو محکم نگه داشته بود، غرولند کنان سعی کرد پرتال رو باز کنه اما باز هم اتفاقی نیفتاد. با پرخاشگری گفت: نمیفهمم. یه دفعه چی شد؟ اصلاً اینجا کجاست؟
در همین لحظه اسپیلینتر به سختی خودش رو حرکت داد و با صدایی ضعیف و گرفته گفت: اینجا قلعهی دیمِنبورگه. قلعهای که ویلفورد اول از اون برای رهبری ارتش خودش استفاده میکرد.
دانی فریاد زد: پرتال تو ما رو آورده آلمان؟ تو چیکار کردی لئو؟
لئو با خشونت گفت: چی داری میگی؟ من تا حالا یه بارم اینجا رو توی عمرم ندیدم!
دانی پوزخندی زد و گفت: خب پس حتماً ما تصادفی دو تا کشور اومدیم این ورتر چلمناردو!
_من باید برم داخل اون قلعه.
به نظر میرسید اسپیلینتر با هر قدم، درد هولناک و طاقت فرسایی رو در قلبش احساس میکنه با این حال سعی داشت خودش رو هر چه سریعتر به قلعهای که روی صخره بنا شده بود برسونه. لئو به سرعت دست پدرش رو گرفت و گفت: استاد شما حالتون خوب نیست. فقط چند ثانیه صبر کنین... از اینجا میبریمتون.
دانی دست دیگهش رو گرفت و گفت: فعلاً کاری از دستمون بر نمیاد. باید امیدوار باشیم زهر از این ضعیفترتون نکنه.
لئو که سعی میکرد بین رفتن به داخل قلعهی سابق ویلفورد و موندن در اون دشت سرمازده، یک گزینهی منطقی انتخاب کنه با تردید گفت: هوا سرده شاید بد نباشه بریم داخل. مطمئنین که اونجا متروکهس سنسی؟
اسپیلینتر سرش رو حرکت داد و مصرانه گفت: من_باید برم_داخل اون قلعه!
به این ترتیب هر سه نفر با گامهایی تند و شتابزده به طرف صخره حرکت کردن. به نظر میرسید اسپیلینتر با هر قدمی که به سمت قلعهی متروکه بر میداشت، قدرت بیشتری به دست میآورد.
بعد از پلههای پرپیچ و خمی که از دل سنگهای نتراشیدهی صخره عبور میکردن، سرسرای ورودی قرار داشت که به معنای واقعی کلمه در تار عنکبوت و لایهی زخیمی از گرد و خاک غرق فرو رفته بود. واضح بود که از زمان سقوط ویلفورد اول هرگز از اون قلعه استفاده نشده بود. درنهایت پلکانی مارپیچی، سرسرا رو به اتاقک بالای برج وصل میکرد.
لئو، اسپیلینتر رو روی لبهی برج نشوند و گفت: نگران نباشین پدر. حتی اگه کاری از دستمون بر نیاد قطعاً تا چند دقیقهی دیگه متوجه غیبتمون میشن و خودشونو میرسونن. خودتون قبلاً گفتین یه استاد ماهر میتونه پرتالهای باز شده رو ردیابی کنه.
دانی که رو به لبهی برج خم شده بود با خشونت گفت: آره البته اگه از این نکتهی کوچولو صرف نظر کنیم که راف و مایکی الان با چهلتا اِلف سیاه عوضی گیر افتادن!
لئو با بیحوصلگی گفت: فعلاً که ما گیر افتادیم!
اسپیلینتر شونهی لئو رو به آرومی گرفت و با لحنی که هر لحظه گرمتر و قویتر میشد گفت: چطور میتونم نگران باشم وقتی شما دو تا کنارمین؟
اسپیلینتر چشمهاش رو بست، در میان نسیم سرد و گزندهای که سراسر فضا رو پر کرده بود نفس عمیقی کشید و ادامه داد: انگار به زودی یه طوفان در پیش داریم.
لئو و دانی با احتیاط نگاهی رد و بدل کردن. دانی گفت: مطمئنین که حالتون خوبه؟
اسپیلینتر چشمهاش رو باز کرد، لبخندی زد و گفت: هیچ وقت به این خوبی نبودم داناتلو.
پس از اینکه به شدت به سرفه افتاد اضافه کرد: اگرچه شاید یه لیوان آب بتونه حالمو بهتر هم بکنه.
_خیلی خب. توی سرداب باید یه چاه آب باشه.
دانی نگاه معناداری به لئو انداخت و بعد از اون با گامهایی بلند از پلکان پایین رفت. در آسمان حتی یک ستاره هم اجازهی درخشش نداشت و دشتی که محاصرهشون کرده بود هم تنها و خالی به نظر میرسید. انگار طبیعتِ اطراف این قلعه به همراه نام شوم ویلفورد برای همیشه طلسم شده بود.
چیزی نگذشت که صدای واضح خرد شدن چیزی در فضا پیچیده شد. انگار بخشی از قلعه در همون لحظه فرو ریخته بود. لئو به سرعت از جا پرید و اشعههای سفیدی دور دستش ایجاد کرد. اون قصد داشت چیزی بگه اما اسپیلینتر پیشدستی کرد و گفت: برو ببین صدای چی بود. نگران من نباش. همین جا منتظر میمونم.
لئو پس از کمی مکث گفت: مطمئنین؟
اسپیلینتر سرش رو حرکت داد و گفت: لئوناردو، ازت ممنونم.
لئو سرش رو برگردوند و پس از چند ثانیه مکث گفت: چی؟
اون با آرامش گفت: ازت ممنونم که بهم اعتماد کردی.
لئو پاک گیج شده بود. شاید ته دلش، رفتار عجیب اسپیلینتر رو به اثرات اون زهر نسبت داده بود. با تردید، لبخند محوی زد و به سرعت از پلهها پایین دوید. در این میان اسپیلینتر با اندامی راست و استوا از جا بلند شد و به پهنهی سیاه و تاریک آسمان چشم دوخت.
شکی نداشت که در همون لحظه لئو هم مثل برادرش درگیر نبرد با اِلفهای سیاهی شده بود که هر لحظه به داخل قلعه هجوم میآوردن. جای نگرانی نبود. از اعماق قلبش مطمئن بود که از پس مبارزه با اونها بر میان.
چیزی نگذشت که تودهی سیاه رنگ و مواجی در پهنهی آسمان شبانگاهی ظاهر شد و با سرعت به طرف برج حمله ور شد. لحظهای بعد تودهی سیاه رنگ به زمین برخورد کرد و تایگر کلاو با کلتی که محکم در دست گرفته بود، با فاصلهی چند قدم از اسپیلینتر ظاهر شد.
اسپیلینتر لبخندی زد و گفت: از اون شبهای آروم نیست دوست من مگه نه؟
تایگر کلاو خندید و گفت: معلومه که آروم نیست! شکست ادارهی کل، شکست تاج و تخت... و مرگ تو. اصلاً شب آرومی نیست.
_کنجکاوم که بدونم چطور تونستی مقصد پرتال لئوناردو رو تغییر بدی؟
تایگر کلاو خندهای عصبی کرد و گفت: کار سختی نبود. وقتی که ضعیف و خسته باشی خیلی راحتتر میشه انجامش داد. اون پسره هم تمام مدت مشغول مبارزه بود.
اسپیلینتر دستی به ریشش کشید و گفت: واقعاً زیرکانهست. پس بعد از اینکه ما رو به اینجا آوردی هم از همین تکنیک استفاده کردی درسته؟ برای همین هیچ کدوم نتونستن پرتال جدیدی باز کنن.
تایگر کلاو غرشی کرد و گفت: خیلی نگران پسرات نباش. فعلاً اون پایین سرشون با الفای سیاه گرمه. چیزای جالبتری هم هست که بخوایم راجع بهش گپ بزنیم هاماتو.
اسپیلینتر بیتوجه به دردی که رفته رفته قدرت پاهاش رو از کار میانداخت، آهسته به لبهی برج تکیه داد و گفت: فکر نمیکنم ویلفورد تو رو واسهی گپ زدن فرستاده باشه. درواقع همین حالا هم از دستور مستقیمش سرپیچی کردی. از لحظهای که خودتو ظاهر کردی میتونستی پنج بار منو بکشی.
تایگر کلاو کلت رو تکان داد و گفت: درسته که امشب قراره جونتو بگیرم ولی نه بخاطر دستور اون. ویلفورد میخواد بمیری چون بیشتر از هر کسی ازت میترسه. من میخوام بمیری... تا انتقام اربابمو ازت بگیرم. سه سال پیش کشتیش... یادت میاد؟
_پس شاید بد نباشه کارتو زودتر تموم کنی. اعضای نیلوفر سبز توی راهن.
اسپیلینتر یک قدم به سمت جلو رفت. تایگر کلاو که احساس خطر کرده بود فوراً تیری به سمت شونهی مجروحش شلیک کرد. موش پیر برای لحظهای چشمهاش رو بست و دوباره به لبهی برج تکیه داد. هر لحظهای که میگذشت، صدای درگیریهای پایین برج بیشتر میشد.
تایگر کلاو غرید: نه تا وقتی که جواب سوالامو نگرفتم! برام مهم نیست چه چرندیاتی تحویل اون لاک پشت میدی. چی باعث شده که اون پسر انقدر مهم باشه؟ چی باعث شد که شردر جونشو نجات بده؟
اسپیلینتر که به سختی سرپا ایستاده بود گفت: من نمیدونم...
_تو میگی شردر به ویلفورد خدمت میکرد. این چرند محضه! اون هنوزم نمیدونه سنگ قدرتش کجاست و من و تو خوب میدونیم که توی بدن اون دخترهس. قبل از اونم پیش شردر بود. اگه شردر همپیمان ویلفورد بود چرا سنگو بهش تحویل نداد؟ اسپیلینتر... اگه فقط یه دلیل وجود داشته باشه که ثابت کنه ویلفورد دشمن مشترک تو و شردر بوده... تا آخرین قطرهی خونم کمکت میکنم تا نابودش کنی... حقیقتو بهم بگو!
_برادر من مرتکب اشتباهات زیادی توی زندگیش شد تایگر کلاو اما هیچ وقت شرافتش رو زیر پا نذاشت. خودت خوب میدونی داری به کسی خدمت میکنی که ذرهای شباهت به اروکوساکی نداره.
تایگر کلاو برای چند لحظه به چهرهی پیرمرد نگاه کرد و مصممتر از قبل گفت: من واسهی جواب اومدم اینجا نه موعظه!
ناگهان پرتوی سیاه و تابناک دیگهای درست کنار پای تایگر کلاو ایجاد شد و لحظهای بعد، روزیه با چهرهای آشفته و خونآلود روی برج ظاهر شد. اون به تندی گفت: اوضاع ادارهی کل خوب پیش نرفت. همشون دارن میان اینجا. وقتو تلف نکن. بکشش!
_نه تا وقتی که به چیزی که دنبالشم نرسیدم.
روزیه جیغ زد: تو یه دستور واضح داری. عاقبت سرپیچی ازش، بدتر از مرگه. بکشش!
تایگر کلاو سرش رو به سمت روزیه برگردوند و گفت: تو معاون اول ویلفوردی. چرا نمیخوای افتخارش مال خودت باشه؟ اصلاً چرا ویلفورد خودش نمیخواد کارشو تموم کنه؟
لئو پس از کمی مکث گفت: مطمئنین؟
اسپیلینتر سرش رو حرکت داد و گفت: لئوناردو، ازت ممنونم.
لئو سرش رو برگردوند و پس از چند ثانیه مکث گفت: چی؟
اون با آرامش گفت: ازت ممنونم که بهم اعتماد کردی.
لئو پاک گیج شده بود. شاید ته دلش، رفتار عجیب اسپیلینتر رو به اثرات اون زهر نسبت داده بود. با تردید، لبخند محوی زد و به سرعت از پلهها پایین دوید. در این میان اسپیلینتر با اندامی راست و استوا از جا بلند شد و به پهنهی سیاه و تاریک آسمان چشم دوخت.
شکی نداشت که در همون لحظه لئو هم مثل برادرش درگیر نبرد با اِلفهای سیاهی شده بود که هر لحظه به داخل قلعه هجوم میآوردن. جای نگرانی نبود. از اعماق قلبش مطمئن بود که از پس مبارزه با اونها بر میان.
چیزی نگذشت که تودهی سیاه رنگ و مواجی در پهنهی آسمان شبانگاهی ظاهر شد و با سرعت به طرف برج حمله ور شد. لحظهای بعد تودهی سیاه رنگ به زمین برخورد کرد و تایگر کلاو با کلتی که محکم در دست گرفته بود، با فاصلهی چند قدم از اسپیلینتر ظاهر شد.
اسپیلینتر لبخندی زد و گفت: از اون شبهای آروم نیست دوست من مگه نه؟
تایگر کلاو خندید و گفت: معلومه که آروم نیست! شکست ادارهی کل، شکست تاج و تخت... و مرگ تو. اصلاً شب آرومی نیست.
_کنجکاوم که بدونم چطور تونستی مقصد پرتال لئوناردو رو تغییر بدی؟
تایگر کلاو خندهای عصبی کرد و گفت: کار سختی نبود. وقتی که ضعیف و خسته باشی خیلی راحتتر میشه انجامش داد. اون پسره هم تمام مدت مشغول مبارزه بود.
اسپیلینتر دستی به ریشش کشید و گفت: واقعاً زیرکانهست. پس بعد از اینکه ما رو به اینجا آوردی هم از همین تکنیک استفاده کردی درسته؟ برای همین هیچ کدوم نتونستن پرتال جدیدی باز کنن.
تایگر کلاو غرشی کرد و گفت: خیلی نگران پسرات نباش. فعلاً اون پایین سرشون با الفای سیاه گرمه. چیزای جالبتری هم هست که بخوایم راجع بهش گپ بزنیم هاماتو.
اسپیلینتر بیتوجه به دردی که رفته رفته قدرت پاهاش رو از کار میانداخت، آهسته به لبهی برج تکیه داد و گفت: فکر نمیکنم ویلفورد تو رو واسهی گپ زدن فرستاده باشه. درواقع همین حالا هم از دستور مستقیمش سرپیچی کردی. از لحظهای که خودتو ظاهر کردی میتونستی پنج بار منو بکشی.
تایگر کلاو کلت رو تکان داد و گفت: درسته که امشب قراره جونتو بگیرم ولی نه بخاطر دستور اون. ویلفورد میخواد بمیری چون بیشتر از هر کسی ازت میترسه. من میخوام بمیری... تا انتقام اربابمو ازت بگیرم. سه سال پیش کشتیش... یادت میاد؟
_پس شاید بد نباشه کارتو زودتر تموم کنی. اعضای نیلوفر سبز توی راهن.
اسپیلینتر یک قدم به سمت جلو رفت. تایگر کلاو که احساس خطر کرده بود فوراً تیری به سمت شونهی مجروحش شلیک کرد. موش پیر برای لحظهای چشمهاش رو بست و دوباره به لبهی برج تکیه داد. هر لحظهای که میگذشت، صدای درگیریهای پایین برج بیشتر میشد.
تایگر کلاو غرید: نه تا وقتی که جواب سوالامو نگرفتم! برام مهم نیست چه چرندیاتی تحویل اون لاک پشت میدی. چی باعث شده که اون پسر انقدر مهم باشه؟ چی باعث شد که شردر جونشو نجات بده؟
اسپیلینتر که به سختی سرپا ایستاده بود گفت: من نمیدونم...
_تو میگی شردر به ویلفورد خدمت میکرد. این چرند محضه! اون هنوزم نمیدونه سنگ قدرتش کجاست و من و تو خوب میدونیم که توی بدن اون دخترهس. قبل از اونم پیش شردر بود. اگه شردر همپیمان ویلفورد بود چرا سنگو بهش تحویل نداد؟ اسپیلینتر... اگه فقط یه دلیل وجود داشته باشه که ثابت کنه ویلفورد دشمن مشترک تو و شردر بوده... تا آخرین قطرهی خونم کمکت میکنم تا نابودش کنی... حقیقتو بهم بگو!
_برادر من مرتکب اشتباهات زیادی توی زندگیش شد تایگر کلاو اما هیچ وقت شرافتش رو زیر پا نذاشت. خودت خوب میدونی داری به کسی خدمت میکنی که ذرهای شباهت به اروکوساکی نداره.
تایگر کلاو برای چند لحظه به چهرهی پیرمرد نگاه کرد و مصممتر از قبل گفت: من واسهی جواب اومدم اینجا نه موعظه!
ناگهان پرتوی سیاه و تابناک دیگهای درست کنار پای تایگر کلاو ایجاد شد و لحظهای بعد، روزیه با چهرهای آشفته و خونآلود روی برج ظاهر شد. اون به تندی گفت: اوضاع ادارهی کل خوب پیش نرفت. همشون دارن میان اینجا. وقتو تلف نکن. بکشش!
_نه تا وقتی که به چیزی که دنبالشم نرسیدم.
روزیه جیغ زد: تو یه دستور واضح داری. عاقبت سرپیچی ازش، بدتر از مرگه. بکشش!
تایگر کلاو سرش رو به سمت روزیه برگردوند و گفت: تو معاون اول ویلفوردی. چرا نمیخوای افتخارش مال خودت باشه؟ اصلاً چرا ویلفورد خودش نمیخواد کارشو تموم کنه؟
اسپیلینتر بیمقدمه گفت: فکر میکنم جوابش واضحه. نمیخوام از خودم تعریف کرده باشم اما کشتن قدرتمندترین نینجا و جادوگر صد سال گذشته بدون شک عواقب خوبی نداره. ویلفورد ترجیح میده یکی از پیروان غیراصیلش این کار رو انجام بده تا بعداً بتونه اونو به عنوان مقصر معرفی کنه و پای خودشو از قضیه بیرون نگه داره.
درست مثل زمانی که پدر خودش رو به قتل رسوند اما جرأت نکرد چیزی رو گردن بگیره.
روزیه به طرز هولناکی فریاد زد: چطور جرأت میکنی موش فاضلابی کثیف؟
اون رو به تایگر کلاو کرد و جیغ زنان گفت: این آخرین فرصتته! اون حیوون کثیفو بکش... بکشش!
برای لحظهای سکوتی آزاردهنده بر فضا حاکم شد. اسپیلینتر که با چهرهای آرام ولی خسته، به چشمهای تایگر کلاو نگاه میکرد گفت: تایگر کلاو... هیچ کدوم از ما نمیتونیم ادعا کنیم که توی گذشتهمون اشتباهی نداشتیم ولی همیشه میتونیم سعی کنیم و جبران کنیم... این تنها چیزیه که اهمیت داره... سعی کردن.
اسپیلینتر لحظهای مکث کرد. شاید این درد بود که به قلبش راه پیدا کرده بود و راه نفسش رو به آرومی میبست. با آرامش ادامه داد: تو انتخاب میکنی که کی باشی...؟
تایگر کلاو برای لحظهای چشمهاش رو بست و گفت: شاید فردا انتخاب کنم.
در برابر چشمهای ناباور روزیه، سلاحش رو پایین برد. لحظهای چشمهای آرام و خستهی اسپیلینتر رو از نظر گذروند، در حالی که دو انگشتش رو در امتداد شونهش قرار میداد گفت: ولی نه امشب.
خط باریکی از آذرخش، با سرعت از نوک انگشتهاش حرکت کرد و مستقیماً به قلب اسپیلینتر برخورد کرد. به نظر میرسید اسپیلینتر برای لحظهای بی حرکت روی لبهی برج ایستاد. به آرومی چیزی رو در جیب هاکاماش لمس کرد. استاد اسپیلینتر لبخندی زد و لحظهای بعد، جسم بیجانش از سکوی برج رد شد و سقوط کرد.
* * *
در محوطهی جلویی قلعه، لئوناردو با گامهایی بلند خودش رو به سمت پلههای ورودی حرکت میداد. به نظر میرسید که پهلوش خراش عمیقی برداشته باشه و از کنار لبش هم خط باریکی از خون، روان شده بود.
اگرچه در اون لحظه نگران اسپیلینتر و داناتلو بود اما به خودش افتخار میکرد که از نبرد با دهها اِلف سیاه، جون سالم به در برده بود.
صدایی در پس ذهنش پیچیده شد: اسپیلینتر خیلی وقت نداره. باید دانی رو هر چه سریعتر پیدا کنم. اونوقت همه با هم از اینجا میریم... ولی راف و مایکی... نه اتفاقی براشون نمیفته. فقط باید دانی رو پیدا کنم... باید دانی رو_
در برابر پلههای ورودی، نور چند پرتال با درخشش تمام خودنمایی میکرد. انگار تکهای از ماه کامل ناگهان به روی سطح زمین فرود اومده بود. پس اعضای نیلوفر سبز از راه رسیده بودن... به سرعتش اضافه کرد.
حالا میتوتست چشم بند سرخ راف رو به خوبی تشخیص بده. راف سالم بود... زنده بود. لئو که قدرتی بیسابقه رو در پاهاش احساس میکرد، شروع کرد به دویدن.
_اون کارای نیست؟ مگه امشب قرار نبود توی درمانگاه مواظب اپریل باشه... اینجا چیکار میکنه...
حالا میتونست پیکر موریسون، هاول، خواهر و برادر اسپنسر رو هم به خوبی تشخیص بده.
ظاهراً همگی در اطراف چیزی ایستاده بودن. رافائل چشمهاش رو بسته بود و محکم به سطح خشکِ دشت، چنگ زده بود. داناتلو بی حرکت سر جاش نشسته بود و به چیزی خیره شده بود. حالا میتوتست به خوبی صدای گریهی خفهی مایکل آنجلو رو تشخیص بده. کسی آسیب دیده بود؟ کسی... مرده بود؟
کارای اولین کسی بود که متوجه حضورش شد. برای لحظهای با چشمهایی اشک آلود، چهرهی مات و مبهوت لئو رو از نظر گذروند و چند قدم عقب رفت. کلتش رو با حالتی اغراق آمیز در دستش گرفته بود. میتونست صدای نفسهای حبس شدهی موریسون رو تشخیص بده. در همین لحظه صدای اندوهگین هری هاول به گوش رسید: خیلی دیر رسیدیم... خیلی دیر.
لئو به جمعیت مقابلش تنه زد و راه خودش رو باز کرد. این استاد اسپیلینتر بود که مقابلش روی زمین دراز کشیده بود و به خوابی عمیق فرو رفته بود. چهرهش آرامتر و مهربانتر از همیشه به نظر میرسید و رد باریکی از خون، بر روی هاکامای آبی رنگش میدرخشید.
لئوناردو دو زانوی روی زمین فرود اومد. ذهنش از کار افتاده بود. در دستها و پاهاش هیچ قدرتی احساس نمیکرد. انگار قدرت تکلمش رو از دست داده بود.
تنها چیزی که احساس میکرد، سوزشی در چشمهاش بود. لئو بیتوجه به قطرات اشک، سطح سفید رنگی که از جیبِ سینهی هاکامای استادش بیرون زده بود، برداشت.
قطعه عکس کوچیکی بود از اسپیلینتر و لاک پشتها که حالا با قطرات ریز و درشت خون، آلوده شده بود.
لئو متوجه نبود که مایکل آنجلو دستش رو محکم به دور گردنش انداخته بود. متوجه رافائل و داناتلو هم نبود. یک بار دیگه عکس و چهرهی پدرش رو از نظر گذروند.
تنها یک چیز بود که میدونست، میدید و با اعماق قلب شکستهش احساسش میکرد... استاد اسپیلینتر مُرده بود.
_ @tmnt_element
درست مثل زمانی که پدر خودش رو به قتل رسوند اما جرأت نکرد چیزی رو گردن بگیره.
روزیه به طرز هولناکی فریاد زد: چطور جرأت میکنی موش فاضلابی کثیف؟
اون رو به تایگر کلاو کرد و جیغ زنان گفت: این آخرین فرصتته! اون حیوون کثیفو بکش... بکشش!
برای لحظهای سکوتی آزاردهنده بر فضا حاکم شد. اسپیلینتر که با چهرهای آرام ولی خسته، به چشمهای تایگر کلاو نگاه میکرد گفت: تایگر کلاو... هیچ کدوم از ما نمیتونیم ادعا کنیم که توی گذشتهمون اشتباهی نداشتیم ولی همیشه میتونیم سعی کنیم و جبران کنیم... این تنها چیزیه که اهمیت داره... سعی کردن.
اسپیلینتر لحظهای مکث کرد. شاید این درد بود که به قلبش راه پیدا کرده بود و راه نفسش رو به آرومی میبست. با آرامش ادامه داد: تو انتخاب میکنی که کی باشی...؟
تایگر کلاو برای لحظهای چشمهاش رو بست و گفت: شاید فردا انتخاب کنم.
در برابر چشمهای ناباور روزیه، سلاحش رو پایین برد. لحظهای چشمهای آرام و خستهی اسپیلینتر رو از نظر گذروند، در حالی که دو انگشتش رو در امتداد شونهش قرار میداد گفت: ولی نه امشب.
خط باریکی از آذرخش، با سرعت از نوک انگشتهاش حرکت کرد و مستقیماً به قلب اسپیلینتر برخورد کرد. به نظر میرسید اسپیلینتر برای لحظهای بی حرکت روی لبهی برج ایستاد. به آرومی چیزی رو در جیب هاکاماش لمس کرد. استاد اسپیلینتر لبخندی زد و لحظهای بعد، جسم بیجانش از سکوی برج رد شد و سقوط کرد.
* * *
در محوطهی جلویی قلعه، لئوناردو با گامهایی بلند خودش رو به سمت پلههای ورودی حرکت میداد. به نظر میرسید که پهلوش خراش عمیقی برداشته باشه و از کنار لبش هم خط باریکی از خون، روان شده بود.
اگرچه در اون لحظه نگران اسپیلینتر و داناتلو بود اما به خودش افتخار میکرد که از نبرد با دهها اِلف سیاه، جون سالم به در برده بود.
صدایی در پس ذهنش پیچیده شد: اسپیلینتر خیلی وقت نداره. باید دانی رو هر چه سریعتر پیدا کنم. اونوقت همه با هم از اینجا میریم... ولی راف و مایکی... نه اتفاقی براشون نمیفته. فقط باید دانی رو پیدا کنم... باید دانی رو_
در برابر پلههای ورودی، نور چند پرتال با درخشش تمام خودنمایی میکرد. انگار تکهای از ماه کامل ناگهان به روی سطح زمین فرود اومده بود. پس اعضای نیلوفر سبز از راه رسیده بودن... به سرعتش اضافه کرد.
حالا میتوتست چشم بند سرخ راف رو به خوبی تشخیص بده. راف سالم بود... زنده بود. لئو که قدرتی بیسابقه رو در پاهاش احساس میکرد، شروع کرد به دویدن.
_اون کارای نیست؟ مگه امشب قرار نبود توی درمانگاه مواظب اپریل باشه... اینجا چیکار میکنه...
حالا میتونست پیکر موریسون، هاول، خواهر و برادر اسپنسر رو هم به خوبی تشخیص بده.
ظاهراً همگی در اطراف چیزی ایستاده بودن. رافائل چشمهاش رو بسته بود و محکم به سطح خشکِ دشت، چنگ زده بود. داناتلو بی حرکت سر جاش نشسته بود و به چیزی خیره شده بود. حالا میتوتست به خوبی صدای گریهی خفهی مایکل آنجلو رو تشخیص بده. کسی آسیب دیده بود؟ کسی... مرده بود؟
کارای اولین کسی بود که متوجه حضورش شد. برای لحظهای با چشمهایی اشک آلود، چهرهی مات و مبهوت لئو رو از نظر گذروند و چند قدم عقب رفت. کلتش رو با حالتی اغراق آمیز در دستش گرفته بود. میتونست صدای نفسهای حبس شدهی موریسون رو تشخیص بده. در همین لحظه صدای اندوهگین هری هاول به گوش رسید: خیلی دیر رسیدیم... خیلی دیر.
لئو به جمعیت مقابلش تنه زد و راه خودش رو باز کرد. این استاد اسپیلینتر بود که مقابلش روی زمین دراز کشیده بود و به خوابی عمیق فرو رفته بود. چهرهش آرامتر و مهربانتر از همیشه به نظر میرسید و رد باریکی از خون، بر روی هاکامای آبی رنگش میدرخشید.
لئوناردو دو زانوی روی زمین فرود اومد. ذهنش از کار افتاده بود. در دستها و پاهاش هیچ قدرتی احساس نمیکرد. انگار قدرت تکلمش رو از دست داده بود.
تنها چیزی که احساس میکرد، سوزشی در چشمهاش بود. لئو بیتوجه به قطرات اشک، سطح سفید رنگی که از جیبِ سینهی هاکامای استادش بیرون زده بود، برداشت.
قطعه عکس کوچیکی بود از اسپیلینتر و لاک پشتها که حالا با قطرات ریز و درشت خون، آلوده شده بود.
لئو متوجه نبود که مایکل آنجلو دستش رو محکم به دور گردنش انداخته بود. متوجه رافائل و داناتلو هم نبود. یک بار دیگه عکس و چهرهی پدرش رو از نظر گذروند.
تنها یک چیز بود که میدونست، میدید و با اعماق قلب شکستهش احساسش میکرد... استاد اسپیلینتر مُرده بود.
_ @tmnt_element
-لمس مرگ
-فصل دوم: پارت چهل و پنجم
نسیم ملایمی که از سطح آبی و شفاف دریا بر میخواست، با بوی خوش چمنهای تازه کوتاه شده آمیخته میشد و حس طراوت و تازگی رو در سراسر جزیرهی سرسبز پخش میکرد. جزیرهای که در میان آبهای میان انگلستان و ایرلند قرار گرفته بود. در اون لحظه نور طلایی خورشید با ظرافت دمیده میشد، راه خودش رو از میان بیدهای پیری که همه جا کاشته شده بودن باز میکرد، از میان داوودیها عبور میکرد و در نهایت خودش رو به سطح درخشان دریا میرسوند.
جزیره هیچ سکنهای نداشت اما در اون لحظه جمعیت زیادی رو در خودش جا داده بود. جادوگران، ساحرهها، الفها و خونآشامهایی که خودشون رو با انواع و اقسام کلاهها پوشانده بودن. حتی تعداد زیادی از پریهای دریایی هم برای ادای احترام، به سطح آب اومده بودن. ادای احترام به تابوت سفید با کنده کاریهای طلایی رنگی که به آرومی از میان جمعیت عبور میکرد.
تابوت به روشی جادویی روی هوا معلق مونده بود و به آهستگی به سمت تخته سنگ فرو رفتهی نقرهای رنگی حرکت میکرد. لاک پشت های نینجا، که همگی چشم بندهای مشکی به چشم داشتن، برای آخرین بار چهرهی آرام، خردمند و شوخ طبعِ داخل تابوت رو از نظر گذروندن.
استاد اسپیلینتر، هاکامای سفید و طلایی رنگی به تن داشت و در حالی که دستهاش رو به هم قلاب کرده بود، به آرومی در میان لایهای از گلهای رنگارنگ به خواب رفته بود. خوابی که قرار نبود هرگز از اون بیدار بشه.
سرانجام تابوت روی تخته سنگ قرار گرفت. در همین لحظه هفت راهبه، با ردا و کلاههای سفید رنگ و عجیب مقابل تابوت قرار گرفتن. راهبهی ارشد که عصای کج و معوجی به دست داشت، به این شکل شروع کرد و بقیهی راهبهها هم پشت سرش ادامه دادن:
_سپاسگزاریم ای آماتراسو... ای برهما... داگدای مهربان... ای مردوک... رَع... و ای زئوس خردمند... سپاسگزاریم بابت نعمت و هدیهی هاماتو یوشی. بگذارید روح استاد و ارباب ما در آرامش کیهانی، مابقی راه خود را طی کند.
اگرچه نه این نیایشها و نه سخنرانیها، هیچ کدوم شباهتی به شخصیتی که چهار لاک پشت از پدرشون میشناختن، نداشتن اما به هر حال سنتی بود که در سرزمین رواکس باید انجام میشد. مایکل آنجلو که همراه برادرانش، مقابل تابوت ایستاده بود و بغض شدیدی رو در گلوش حس میکرد، به سختی با خودش فکر کرد که شاید یک مراسم تدفین معمولی در حیاط خلوت خونهی روستایی انیل، بیشتر مورد پسند پدرش میبود.
پس از اجرای مراسم، لاک پشتها برای آخرین بار دستهای بیحرکت استادشون رو گرفتن و زمانی که رافائل این کار رو کرد، مطمئن بود اون گرما... و اون آرامش هنوز از وجود پدرش خارج نشده بود.
سرانجام کارای که کیمونوی سیاه و ماتی به تن کرده بود، عصای سبز رنگ اسپیلینتر رو کنار تابوت قرار داد. در همون لحظه نور طلایی رنگ و درخشانی سراسر تابوت رو در بر گرفت و صفحاتی نقرهای و درخشان، روی تابوت رو به طور کامل پوشاندن. چیزی نگذشت که سنگی کنده کاری شده و نقرهای رنگ به جای تابوت ظاهر شد.
بر روی صفحهی نقرهای و صیقلی سنگ قبر، این کلماتِ طلایی رنگ نقش بسته بود:
هاماتو یوشی ۲۰۱۸ - ۱۹۵۵
به این ترتیب شرکت کنندهها یکی پس از دیگری از جزیره خارج شدن. امپراتور و ملکهی ژاپن، تمامی اعضای نیلوفر سبز و حتی نخست وزیر بریتانیا که بدون شک از همون لحظه به خدمت بی چون و چرای ویلفورد در اومده بود، همگی در مراسم حضور داشتن. حتی اپریل انیل هم با اینکه رنگ پریده و بیمار به نظر میرسید برای چند دقیقه کنار یکی از بیدهای بزرگ و قدیمی دیده شد.
-فصل دوم: پارت چهل و پنجم
نسیم ملایمی که از سطح آبی و شفاف دریا بر میخواست، با بوی خوش چمنهای تازه کوتاه شده آمیخته میشد و حس طراوت و تازگی رو در سراسر جزیرهی سرسبز پخش میکرد. جزیرهای که در میان آبهای میان انگلستان و ایرلند قرار گرفته بود. در اون لحظه نور طلایی خورشید با ظرافت دمیده میشد، راه خودش رو از میان بیدهای پیری که همه جا کاشته شده بودن باز میکرد، از میان داوودیها عبور میکرد و در نهایت خودش رو به سطح درخشان دریا میرسوند.
جزیره هیچ سکنهای نداشت اما در اون لحظه جمعیت زیادی رو در خودش جا داده بود. جادوگران، ساحرهها، الفها و خونآشامهایی که خودشون رو با انواع و اقسام کلاهها پوشانده بودن. حتی تعداد زیادی از پریهای دریایی هم برای ادای احترام، به سطح آب اومده بودن. ادای احترام به تابوت سفید با کنده کاریهای طلایی رنگی که به آرومی از میان جمعیت عبور میکرد.
تابوت به روشی جادویی روی هوا معلق مونده بود و به آهستگی به سمت تخته سنگ فرو رفتهی نقرهای رنگی حرکت میکرد. لاک پشت های نینجا، که همگی چشم بندهای مشکی به چشم داشتن، برای آخرین بار چهرهی آرام، خردمند و شوخ طبعِ داخل تابوت رو از نظر گذروندن.
استاد اسپیلینتر، هاکامای سفید و طلایی رنگی به تن داشت و در حالی که دستهاش رو به هم قلاب کرده بود، به آرومی در میان لایهای از گلهای رنگارنگ به خواب رفته بود. خوابی که قرار نبود هرگز از اون بیدار بشه.
سرانجام تابوت روی تخته سنگ قرار گرفت. در همین لحظه هفت راهبه، با ردا و کلاههای سفید رنگ و عجیب مقابل تابوت قرار گرفتن. راهبهی ارشد که عصای کج و معوجی به دست داشت، به این شکل شروع کرد و بقیهی راهبهها هم پشت سرش ادامه دادن:
_سپاسگزاریم ای آماتراسو... ای برهما... داگدای مهربان... ای مردوک... رَع... و ای زئوس خردمند... سپاسگزاریم بابت نعمت و هدیهی هاماتو یوشی. بگذارید روح استاد و ارباب ما در آرامش کیهانی، مابقی راه خود را طی کند.
اگرچه نه این نیایشها و نه سخنرانیها، هیچ کدوم شباهتی به شخصیتی که چهار لاک پشت از پدرشون میشناختن، نداشتن اما به هر حال سنتی بود که در سرزمین رواکس باید انجام میشد. مایکل آنجلو که همراه برادرانش، مقابل تابوت ایستاده بود و بغض شدیدی رو در گلوش حس میکرد، به سختی با خودش فکر کرد که شاید یک مراسم تدفین معمولی در حیاط خلوت خونهی روستایی انیل، بیشتر مورد پسند پدرش میبود.
پس از اجرای مراسم، لاک پشتها برای آخرین بار دستهای بیحرکت استادشون رو گرفتن و زمانی که رافائل این کار رو کرد، مطمئن بود اون گرما... و اون آرامش هنوز از وجود پدرش خارج نشده بود.
سرانجام کارای که کیمونوی سیاه و ماتی به تن کرده بود، عصای سبز رنگ اسپیلینتر رو کنار تابوت قرار داد. در همون لحظه نور طلایی رنگ و درخشانی سراسر تابوت رو در بر گرفت و صفحاتی نقرهای و درخشان، روی تابوت رو به طور کامل پوشاندن. چیزی نگذشت که سنگی کنده کاری شده و نقرهای رنگ به جای تابوت ظاهر شد.
بر روی صفحهی نقرهای و صیقلی سنگ قبر، این کلماتِ طلایی رنگ نقش بسته بود:
هاماتو یوشی ۲۰۱۸ - ۱۹۵۵
به این ترتیب شرکت کنندهها یکی پس از دیگری از جزیره خارج شدن. امپراتور و ملکهی ژاپن، تمامی اعضای نیلوفر سبز و حتی نخست وزیر بریتانیا که بدون شک از همون لحظه به خدمت بی چون و چرای ویلفورد در اومده بود، همگی در مراسم حضور داشتن. حتی اپریل انیل هم با اینکه رنگ پریده و بیمار به نظر میرسید برای چند دقیقه کنار یکی از بیدهای بزرگ و قدیمی دیده شد.
لئو به آرومی به کارای نزدیک شد و کنارش نشست. احساس میکرد باید چیزی بگه اما بغض همچنان راه گلوش رو بسته بود. دهنش رو به سختی باز کرد اما کارای که به بازتاب طلایی رنگ خورشید بر سطح آب خیره شده بود با بیقراری گفت: هیچی نگو... خواهش میکنم.
لئو سرش رو حرکت داد و به سنگ قبری که زیر سایهی بیدی کهنسال قرار داشت چشم دوخت. کارای آهسته به شونهی لئو تکیه داد و چشمهاش رو بست.
پس از گذشت یک ساعت، جزیره دومرتبه به سکوت و آرامش همیشگیش برگشته بود چرا که حالا فقط تعداد کمی از اعضای نیلوفر سبز باقی مونده بودن.
رافائل که سعی میکرد لرزش صداش رو مخفی کنه گفت: جای قشنگ و آرومیه. اون لیاقتشو داره.
لئو بیاختیار جیب شلوارش رو لمس کرد تا از وجود عکسی که شب گذشته از هاکامای اسپیلینتر بیرون کشیده بود، مطمئن بشه. پس از کمی مکث گفت: خب حالا برنامتون چیه؟
مایکی گفت: چه برنامهای؟
_دلیل اومدنمون به اینجا فقط درخواست اسپیلینتر بود. حالا که اون... رفته... دیگه لزومی نداره کاری که دلتون نمیخوادو انجام بدین.
مایکی با خشونت گفت: جداً اینطوری راجع به ما فکر میکنی لئو؟
_نه من فقط_
مایکی به تندی گفت: میخوای اینجا تنهات بذاریم و بریم؟ بریم کجا؟ نیویورک؟
_مایکی من منظورم_
مایکی با لحنی خطرناک اضافه کرد: بدون اسپیلینتر؟ بدون تو؟
راف با خشونت رو به لئو کرد و گفت: یه کلمه بگو چرند گفتم و تمام! از اون گذشته... من یکی که تا قلب اون گربهی جهش یافتهی کثافتو از سینهش بیرون نکشم از اینجا نمیرم.
دانی که تمام مدت به سنگ قبر خیره شده بود، سکوتش رو شکست و گفت: دیگه فایدهای نداره.
همین که با نگاه پرسشگر بقیه مواجه شد، تیر شکستهای رو از جیبش بیرون کشید و گفت: وقتی اسپیلینتر اینو از شونهش در آورد برش داشتم. تمام صبح داشتم بررسیش میکردم. زهرش خیلی قویه... واسهی خنثی کردن اثرش باید بدون وقت تلفی پادزهرشو تزریق کنی.
لئو به تلخی گفت: پس وقتی که رسیدیم به اون قلعه_
_دیگه کار از کار گذشته بود. اون سم تا صبح کارشو تموم میکرد... شاید واسهی همین از خودش دفاع نکرد... اون میدونست در هر حال قراره بمیره. چرا باید با جنگیدن کارو سختتر میکرد؟ ترجیح میداد با آرامش بمیره.
مایکل آنجلو که در اون لحظه نفرت عمیقی رو نسبت به تایگر کلاو، روزیه و ویلفورد احساس میکرد سرش رو بر گردوند و با لحنی که بیشباهت به لحن اسپیلینتر نبود گفت: واسهی همینه که باید کاری که اون شروع کردو تموم کنیم. اینجا اومدنمون فقط بخاطر درخواست اسپیلینتر نبود... ما بهش اعتماد داشتیم.
داناتلو آهسته گفت: همونجوری که به تو اعتماد داریم.
رافائل ضربهی تندی به شونهی لئو زد و گفت: هر چند این نشون میده چقدر احمقیم ولی خب... متأسفانه یا خوشبختانه همینطوریه. تو هم نمیتونی از شرمون خلاص شی داداش.
لئوناردو برای لحظهای سراسر فضای جزیره رو از نظر گذروند و بیاختیار لبخند زد. حق با رافائل بود. استاد اسپیلینتر لیاقت این سکوت و آرامش رو داشت.
پایان فصل دوم
_ @tmnt_element
لئو سرش رو حرکت داد و به سنگ قبری که زیر سایهی بیدی کهنسال قرار داشت چشم دوخت. کارای آهسته به شونهی لئو تکیه داد و چشمهاش رو بست.
پس از گذشت یک ساعت، جزیره دومرتبه به سکوت و آرامش همیشگیش برگشته بود چرا که حالا فقط تعداد کمی از اعضای نیلوفر سبز باقی مونده بودن.
رافائل که سعی میکرد لرزش صداش رو مخفی کنه گفت: جای قشنگ و آرومیه. اون لیاقتشو داره.
لئو بیاختیار جیب شلوارش رو لمس کرد تا از وجود عکسی که شب گذشته از هاکامای اسپیلینتر بیرون کشیده بود، مطمئن بشه. پس از کمی مکث گفت: خب حالا برنامتون چیه؟
مایکی گفت: چه برنامهای؟
_دلیل اومدنمون به اینجا فقط درخواست اسپیلینتر بود. حالا که اون... رفته... دیگه لزومی نداره کاری که دلتون نمیخوادو انجام بدین.
مایکی با خشونت گفت: جداً اینطوری راجع به ما فکر میکنی لئو؟
_نه من فقط_
مایکی به تندی گفت: میخوای اینجا تنهات بذاریم و بریم؟ بریم کجا؟ نیویورک؟
_مایکی من منظورم_
مایکی با لحنی خطرناک اضافه کرد: بدون اسپیلینتر؟ بدون تو؟
راف با خشونت رو به لئو کرد و گفت: یه کلمه بگو چرند گفتم و تمام! از اون گذشته... من یکی که تا قلب اون گربهی جهش یافتهی کثافتو از سینهش بیرون نکشم از اینجا نمیرم.
دانی که تمام مدت به سنگ قبر خیره شده بود، سکوتش رو شکست و گفت: دیگه فایدهای نداره.
همین که با نگاه پرسشگر بقیه مواجه شد، تیر شکستهای رو از جیبش بیرون کشید و گفت: وقتی اسپیلینتر اینو از شونهش در آورد برش داشتم. تمام صبح داشتم بررسیش میکردم. زهرش خیلی قویه... واسهی خنثی کردن اثرش باید بدون وقت تلفی پادزهرشو تزریق کنی.
لئو به تلخی گفت: پس وقتی که رسیدیم به اون قلعه_
_دیگه کار از کار گذشته بود. اون سم تا صبح کارشو تموم میکرد... شاید واسهی همین از خودش دفاع نکرد... اون میدونست در هر حال قراره بمیره. چرا باید با جنگیدن کارو سختتر میکرد؟ ترجیح میداد با آرامش بمیره.
مایکل آنجلو که در اون لحظه نفرت عمیقی رو نسبت به تایگر کلاو، روزیه و ویلفورد احساس میکرد سرش رو بر گردوند و با لحنی که بیشباهت به لحن اسپیلینتر نبود گفت: واسهی همینه که باید کاری که اون شروع کردو تموم کنیم. اینجا اومدنمون فقط بخاطر درخواست اسپیلینتر نبود... ما بهش اعتماد داشتیم.
داناتلو آهسته گفت: همونجوری که به تو اعتماد داریم.
رافائل ضربهی تندی به شونهی لئو زد و گفت: هر چند این نشون میده چقدر احمقیم ولی خب... متأسفانه یا خوشبختانه همینطوریه. تو هم نمیتونی از شرمون خلاص شی داداش.
لئوناردو برای لحظهای سراسر فضای جزیره رو از نظر گذروند و بیاختیار لبخند زد. حق با رافائل بود. استاد اسپیلینتر لیاقت این سکوت و آرامش رو داشت.
پایان فصل دوم
_ @tmnt_element
ᴛᴍɴᴛ ᴇʟᴇᴍᴇɴᴛ
#پیام_ناشناس همچنان در انتظار فصل بعدی ..... 🦦
این مدت داشتم روی چند تا پارت آخر کار میکردم و حالا تقریباً تموم شده
به زودی فصل سوم و پایانی لمس مرگ رو با هم شروع میکنیم :] ✨
با این حال اگه فکر میکنید پارتهای قبلی ضعفهایی داشتن خیلی خوشحال میشم بهم بگید تا توی این فصل تکرارشون نکنم
مثلا اگه دیالوگها به نظرتون ضعیفن یا به یه سری از کاراکترها کم یا زیاد توجه کردم... در کل هر چیزی که به ذهنتون رسید 🍃💚
امیدوارم از پارتهای آینده لذت ببرید
به زودی فصل سوم و پایانی لمس مرگ رو با هم شروع میکنیم :] ✨
با این حال اگه فکر میکنید پارتهای قبلی ضعفهایی داشتن خیلی خوشحال میشم بهم بگید تا توی این فصل تکرارشون نکنم
مثلا اگه دیالوگها به نظرتون ضعیفن یا به یه سری از کاراکترها کم یا زیاد توجه کردم... در کل هر چیزی که به ذهنتون رسید 🍃💚
امیدوارم از پارتهای آینده لذت ببرید
Forwarded from ᴛᴍɴᴛ ᴇʟᴇᴍᴇɴᴛ ᴘᴍ
ᴛᴍɴᴛ ᴇʟᴇᴍᴇɴᴛ ᴘᴍ
#پیام_ناشناس حیف شد که اینجوری تموم شد
سلامی دوباره :]
راستش توی این مدت نصف عذاب وجدانم بخاطر این بود که داستانمو نصفه نیمه گذاشتم و رفتم
واقعا شرایط نوشتن نداشتم از طرفی فن فیکیشنای این شکلی هم قبلا پرطرفدارتر بودن
به هیچ وجه نمیخوام الکی از خودم تعریف کنم ولی به نظرم این داستان نسبتا میتونست چیز خوبی از آب در بیاد
دوست داشتم به بهترین شکل ممکن تموم بشه
الان با تمام وجود دوست دارم ادامهش بدم ولی مطمئنا خیلی از جزییاتشو فراموش کردین که حقم دارین... مطمئن نیستم شدنی باشه
راستش توی این مدت نصف عذاب وجدانم بخاطر این بود که داستانمو نصفه نیمه گذاشتم و رفتم
واقعا شرایط نوشتن نداشتم از طرفی فن فیکیشنای این شکلی هم قبلا پرطرفدارتر بودن
به هیچ وجه نمیخوام الکی از خودم تعریف کنم ولی به نظرم این داستان نسبتا میتونست چیز خوبی از آب در بیاد
دوست داشتم به بهترین شکل ممکن تموم بشه
الان با تمام وجود دوست دارم ادامهش بدم ولی مطمئنا خیلی از جزییاتشو فراموش کردین که حقم دارین... مطمئن نیستم شدنی باشه
▪️«تصادفی؟»
▪️میشه بهش گفت یه نیمچه فنفیک از TMNT
▪️خلاصه که بیاین بخونین :)))) 🫱🏻🫲🏻 نظرتون رو هم حتما راجع بهش بگین.
▪️تا پایان فصل اول همراهمون بشین. بعدش فصل دوم رو باهم شروع میکنیم ♥️🍃
▪️[تکان شدیدی به رافائل داد و سوال آخر را وحشیانه به زبان راند. رافائل چشمهایش را برای لحظهای روی هم فشرد اما لئو بیتوجه به او حرف زدن را از سر گرفت:« چون بابای احمقت میترسید گندی که چندین سال پیش به بار آورده بود رو همه بفهمن! همون شب که توی بیمارستان دانی رو دید تصمیم گرفت اونو بکشه! همهشَم به خاطر شباهت کوفتیای بود که شما دوتا به هم داشتین و لعنت به قیافهی هردوتون... هنوزم دارین!»]
▪️برای خوندن ادامهش، لینک رو لمس کنین: https://t.me/+TUwG5tzIHEVmOTBk
▪️میشه بهش گفت یه نیمچه فنفیک از TMNT
▪️خلاصه که بیاین بخونین :)))) 🫱🏻🫲🏻 نظرتون رو هم حتما راجع بهش بگین.
▪️تا پایان فصل اول همراهمون بشین. بعدش فصل دوم رو باهم شروع میکنیم ♥️🍃
▪️[تکان شدیدی به رافائل داد و سوال آخر را وحشیانه به زبان راند. رافائل چشمهایش را برای لحظهای روی هم فشرد اما لئو بیتوجه به او حرف زدن را از سر گرفت:« چون بابای احمقت میترسید گندی که چندین سال پیش به بار آورده بود رو همه بفهمن! همون شب که توی بیمارستان دانی رو دید تصمیم گرفت اونو بکشه! همهشَم به خاطر شباهت کوفتیای بود که شما دوتا به هم داشتین و لعنت به قیافهی هردوتون... هنوزم دارین!»]
▪️برای خوندن ادامهش، لینک رو لمس کنین: https://t.me/+TUwG5tzIHEVmOTBk
Telegram
'wιnтer weaver'
قبلتر اینجا متعلق به یه داستانِ بلندبالا بود. و حالا متعلق به حرفهای پراکنده و نگفتهی روزمره؟ نویسندگی و فرآیند عجیبغریبش؟ یا شاید هم گاهی نیمچهداستانهایی گذرا و کمی ناخوشایند؟
@roman_TMNTbot
https://t.me/HarfinoBot?start=fd45e8e93d69219
@roman_TMNTbot
https://t.me/HarfinoBot?start=fd45e8e93d69219
-یه سال دیگه هم گذشت... البته که واسهی خیلیهامون عید دیگه اون حال و هوای سابق رو نداره ولی بازم باید بهونه های کوچیکِ خوشحال بودنمون رو جشن بگیریم
چه برسه به این یکی که بهونهی خیلی بزرگ و مهمیه :]
امیدوارم ۱۴۰۳ برای هممون سالی باشه که تهش بتونیم واقعا از ته قلبمون لبخند بزنیم 💙💜❤️🧡
امسال _درواقع پارسال 😂_ خیلی بدقولی کردم میدونم ولی تا چند روز آینده یه خلاصهی کوچولو موچولو از اتفاقات چند فصل قبل براتون آماده میکنم و بعدش بلافاصله فصل سوم رو شروع میکنیم 🍃✨
چه برسه به این یکی که بهونهی خیلی بزرگ و مهمیه :]
امیدوارم ۱۴۰۳ برای هممون سالی باشه که تهش بتونیم واقعا از ته قلبمون لبخند بزنیم 💙💜❤️🧡
امسال _درواقع پارسال 😂_ خیلی بدقولی کردم میدونم ولی تا چند روز آینده یه خلاصهی کوچولو موچولو از اتفاقات چند فصل قبل براتون آماده میکنم و بعدش بلافاصله فصل سوم رو شروع میکنیم 🍃✨
گمونم بد نباشه اگه یه خلاصه تا اینجای کار داشته باشیم
توی این چند فصل دیدیم که شکست دادن شردر برای لاک پشتها چقدر گرون تموم شد. اونها این پیروزی رو به دست آوردن اما به قیمت نابینایی مایکل آنجلو، از دست دادن یکی از دستهاش و آسیبهای روحی و جسمی داناتلو. آسیبها و دردهایی که هر روز و هر شب آزارش میدن. دردهایی چنان شدید که هر از گاهی داناتلو رو به این فکر میندازن که انگار چیزی به پایان عمرش باقی نمونده.
در همین حین قدرتهای اپریل انیل به شکل تصادفی با منبع انرژی که در مقر شردر نگهداری میشد ادغام شد و اون رو به مرز جنون کشوند. اپریل که حالا به مراتب قدرتمندتر از قبل شده بود حتی تا پای کشتن دوستان قدیمیش هم پیش رفت.
از طرفی با اینکه جسد شردر هیچ وقت پیدا نشد اما کارای موفق شد کتاب مرموزی رو از ویرانههای قرارگاهش پیدا کنه. کتابی که در نهایت با کمک هلنا هیراری به اسرارش پی بردن... اسراری دربارهی یک جهان ماورایی به نام رواکس که به کمک مرزهای جادویی از چشم انسانها پوشیده شده بود. در اون جهان نژادهای مختلفی زندگی میکردن. ویکانها _موجوداتی شبیه انسان با بالهای بزرگ و قدرت جادویی_ خونآشامها، الفها و گرگینهها.
استاد اسپلینتر که در اون جهان، جادوگر و جنگجوی مطرحی بود پسرانش رو به درون مرزهای جادویی رواکس هدایت کرد. لاک پشتها خیلی زود متوجه شدن که اسپلینتر در این جهان گروهی راه اندازی کرده به نام نیلوفر سبز که تنها یک هدف داره... نابود کردن ویلیام ویلفورد... پسر ویلفورد اول، دورگهی تبهکاری که سالها قبل سراسر رواکس رو به مرز نابودی کشونده بود. با اینکه ویلفورد اول شکست خورد و تبعید شد و با اینکه ویلیام در نقشههای پدرش سهمی نداشت اما مردمی که در همسایگیش زندگی میکردن، اون رو هم مثل پدرش مقصر میدونستن و موجب مرگ همسر و دخترش شدن. بعد از اون ویلیام ویلفورد به اهریمنی که امروز میشناسیم مبدل شد.
خیلی زود مشخص شد منبع انرژی که قدرتهای اپریل رو فراهم کرده، در واقع یک سنگ قدرتمند و جادوییه که به ویلفورد تعلق داره. اون منبع جادویی حالا در وجود اپریل به حیات خودش ادامه میده. در این بین لاک پشتها و متحدان جدیدشون بارها با دست نشاندههای ویلفورد رو به رو شدن... یکی از اونها تایگر کلاو بود که مثل همیشه تبحر خاصی در شکار کردن دشمنانش داشت.
در نهایت شبی که داناتلو به همراه اپریل، مخفیگاه نیلوفر سبز رو ترک کرد مستقیما با ویلیام ویلفورد رو به رو شدن. خیلی زود مبارزهای در گرفت... مبارزهای که به قیمت خونآشام شدن اپریل و بازگویی حقایق تلخی از سمت اسپیلینتر منجر شد... حقیقتا خوندن این پارت خالی از لطف نیست :] https://t.me/tmnt_element/9689
درنهایت مبارزهی نهایی بین لاکپشتها و الفهای سیاه رخ میده. اسپیلینتر در حین نبرد با تیر سمی مجروح میشه. لئو و دانی به سرعت پرتالی ایجاد میکنن تا اونو به درمانگاه برسونن اما تایگر کلاو مسیر پرتال رو به قلعهای در برلین تغییر میده. لئو و دانی تا آخرین نفس مقابل الفهای سیاه مقاومت میکنن ولی در نهایت تایگر کلاو با شلیک مستقیم اسپیلینتر رو میکشه.
خوندن این یکی هم میتونه جالب باشه :] https://t.me/tmnt_element/9707
امیدوارم مفید باشه و چیزایی که توی فصلهای قبل پیش اومد تا حدی دستتون اومده باشه... بازم بخاطر همهی این وقفهها معذرت میخوام
و امیدوارم از فصل آخر لذت ببرین 🍃💚
توی این چند فصل دیدیم که شکست دادن شردر برای لاک پشتها چقدر گرون تموم شد. اونها این پیروزی رو به دست آوردن اما به قیمت نابینایی مایکل آنجلو، از دست دادن یکی از دستهاش و آسیبهای روحی و جسمی داناتلو. آسیبها و دردهایی که هر روز و هر شب آزارش میدن. دردهایی چنان شدید که هر از گاهی داناتلو رو به این فکر میندازن که انگار چیزی به پایان عمرش باقی نمونده.
در همین حین قدرتهای اپریل انیل به شکل تصادفی با منبع انرژی که در مقر شردر نگهداری میشد ادغام شد و اون رو به مرز جنون کشوند. اپریل که حالا به مراتب قدرتمندتر از قبل شده بود حتی تا پای کشتن دوستان قدیمیش هم پیش رفت.
از طرفی با اینکه جسد شردر هیچ وقت پیدا نشد اما کارای موفق شد کتاب مرموزی رو از ویرانههای قرارگاهش پیدا کنه. کتابی که در نهایت با کمک هلنا هیراری به اسرارش پی بردن... اسراری دربارهی یک جهان ماورایی به نام رواکس که به کمک مرزهای جادویی از چشم انسانها پوشیده شده بود. در اون جهان نژادهای مختلفی زندگی میکردن. ویکانها _موجوداتی شبیه انسان با بالهای بزرگ و قدرت جادویی_ خونآشامها، الفها و گرگینهها.
استاد اسپلینتر که در اون جهان، جادوگر و جنگجوی مطرحی بود پسرانش رو به درون مرزهای جادویی رواکس هدایت کرد. لاک پشتها خیلی زود متوجه شدن که اسپلینتر در این جهان گروهی راه اندازی کرده به نام نیلوفر سبز که تنها یک هدف داره... نابود کردن ویلیام ویلفورد... پسر ویلفورد اول، دورگهی تبهکاری که سالها قبل سراسر رواکس رو به مرز نابودی کشونده بود. با اینکه ویلفورد اول شکست خورد و تبعید شد و با اینکه ویلیام در نقشههای پدرش سهمی نداشت اما مردمی که در همسایگیش زندگی میکردن، اون رو هم مثل پدرش مقصر میدونستن و موجب مرگ همسر و دخترش شدن. بعد از اون ویلیام ویلفورد به اهریمنی که امروز میشناسیم مبدل شد.
خیلی زود مشخص شد منبع انرژی که قدرتهای اپریل رو فراهم کرده، در واقع یک سنگ قدرتمند و جادوییه که به ویلفورد تعلق داره. اون منبع جادویی حالا در وجود اپریل به حیات خودش ادامه میده. در این بین لاک پشتها و متحدان جدیدشون بارها با دست نشاندههای ویلفورد رو به رو شدن... یکی از اونها تایگر کلاو بود که مثل همیشه تبحر خاصی در شکار کردن دشمنانش داشت.
در نهایت شبی که داناتلو به همراه اپریل، مخفیگاه نیلوفر سبز رو ترک کرد مستقیما با ویلیام ویلفورد رو به رو شدن. خیلی زود مبارزهای در گرفت... مبارزهای که به قیمت خونآشام شدن اپریل و بازگویی حقایق تلخی از سمت اسپیلینتر منجر شد... حقیقتا خوندن این پارت خالی از لطف نیست :] https://t.me/tmnt_element/9689
درنهایت مبارزهی نهایی بین لاکپشتها و الفهای سیاه رخ میده. اسپیلینتر در حین نبرد با تیر سمی مجروح میشه. لئو و دانی به سرعت پرتالی ایجاد میکنن تا اونو به درمانگاه برسونن اما تایگر کلاو مسیر پرتال رو به قلعهای در برلین تغییر میده. لئو و دانی تا آخرین نفس مقابل الفهای سیاه مقاومت میکنن ولی در نهایت تایگر کلاو با شلیک مستقیم اسپیلینتر رو میکشه.
خوندن این یکی هم میتونه جالب باشه :] https://t.me/tmnt_element/9707
امیدوارم مفید باشه و چیزایی که توی فصلهای قبل پیش اومد تا حدی دستتون اومده باشه... بازم بخاطر همهی این وقفهها معذرت میخوام
و امیدوارم از فصل آخر لذت ببرین 🍃💚
-لمس مرگ
-فصل سوم: پارت اول
آخرین پرتوهای خورشید، راه خودشون رو به آرومی از میان ابرهای درهم گره خورده باز میکردن و سراسر خلنگزارهای سرسبز رو در میان سایه روشنهای شبانگاهی فرو میبردن. چیزی نگذشت که ستاره ها یکی پس از دیگری از راه رسیدن و مسیرهای منتهی به کلبهی پارکلها رو روشن کردن. البته فقط اونها نبودن. از میان پردههای آویختهی بالاترین پنجرهی کلبه، شعلهی شمعی به آرومی سوسو میزد. کنار شمع، هاماتو لئوناردو دراز کشیده بود، دستهاش رو پشت سرش گذاشته بود و سطح شفاف پشت پنجره رو نظاره میکرد.
هنوز از آخرین روزهایی که در کنار اسپیلینتر گذرونده بود یک ماه هم نگذشته بود. پس چرا تمام اون خاطرات انقدر دور به نظرش میرسیدن؟ انگار قرنها از اون زمان گذشته بود. خاطرات استاد اسپیلینتر به آرومی در پس ذهنش محو و کمرنگتر میشدن انگار که اون هرگز در زندگیش حضور نداشته. روزهای اول، غم و اندوه تنها چیزهایی بودن که حس میکرد. لئو با خودش فکر میکرد اشکهای بسیاری رو به استادش بدهکاره اما نمیتونست... فقط سرمای سوزناکی رو در قفسهی سینهش احساس میکرد. اما حالا غم و اندوه جای خودشون رو به سردرگمی و ترس داده بودن. اسپیلینتر رفته بود اون هم درحالیکه ماموریت و پرسشهای بسیاری رو روی شونههاش گذاشته بود.
به آرومی سرش رو برگردوند و به مایکل آنجلو نگاه کرد که در خواب غلتی زد و جویده جویده چیزی گفت. از جا بلند شد، کاتاناش رو به دست گرفت و به بازتاب مات خودش خیره شد. واقعا شایستگی لازم رو داشت که جای هاماتو یوشی رو پر کنه؟ نه البته که نه. خودش هم از این فکر خندهش گرفت. کی میتونست جای اون رو پر کنه؟ اصلا چطور میتونست؟
_مطمئن باش تو شبیه من نیستی پسرم... اما بهت قول می دم اگه همه چیز رو از گذشته من می دونستی محال بود که بخوای شبیه من باشی!
این جملات بیدرنگ در پس ذهنش ظاهر شدن. ناخودآگاه لبخندی بر لبش نقش بست. هر اتفاقی هم که میافتاد محال بود کسی بتونه شوخ طبعی کنایهآمیز اسپیلینتر رو جایگزین کنه.
از جا بلند شد و شمع رو خاموش کرد. پتوی وصله پینهای مایکی رو تا بالای سرش کشید و از اتاق بیرون رفت. کنار پنجرهی پاگرد پلهها، داناتلو کتابی رو محکم توی دستش گرفته بود و به فانوس مقابلش خیره نگاه میکرد. لئو که از جا پریده بود در رو پشت سرش بست و به تندی گفت: چه خبرته زهرهم ترکید! چرا جلوی در وایسادی؟
_هیچی... هیچی فقط داشتم... داشتم یه کتاب میخوندم... آره کتاب میخوندم.
_جلوی در اتاق ما؟
مشخص بود داناتلو کوچکترین تلاشی برای موجه نشون دادن خودش نمیکنه بنابراین لئو با بیحوصلگی گفت: ببین دانی تمام روز داشتم با خودم فکر میکردم. سرم داره منفجر میشه دیگه واقعا حوصلهی این مسخره بازیا رو ندارم بگو چی شده.
دانی که انگار بیش از این نمیتونست جلوی خودش رو بگیره شونهی لئو رو گرفت و اون رو زیر نور فانوس کشوند. حرف زدنش طوری بود که انگار جملاتش رو با ترتیب خاصی بارها و بارها مرور کرده و حفظ کرده بود.
_این کتابو از مقر نیلوفر سبز آوردم. یکی از کتاباییه که اسپیلینتر بهم داده بود. بیا بگیر یه نگاهی بهش بنداز.
روی جلد بنفش کتاب عنوان "دورهمی با الفهای چاق چروکیده" به حروف طلایی میدرخشد. لئو بدون کوچکترین تلاشی برای کنجکاو نشون خودش گفت: آهان. قشنگه.
دانی تکه کاغذ کوچیک و تاخوردهای رو از جیبش بیرون کشید و گفت: امشب از سر بیکاری داشتم یه نگاهی بهش میانداختم و... و اینو بین صفحههاش پیدا کردم. یه عکسه.
بیمحابا تای عکس رو باز کرد و توی دست لئو گذاشتش انگار بمبی بود که میخواست هر چه زودتر از شرش خلاص بشه. لئو چهرهش رو در هم کشید و عکس رو زیر نور ضعیف فانوس گرفت. اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد پیکر کشیدهی استاد اسپیلینتر بود که در وسط عکس خودنمایی میکرد. چیزی نگذشت که چهرهی بقیه افراد داخل عکس هم واضحتر شد. خیلی از اونها رو میشناخت... هری هاول، خواهر و برادر اسپنسر، آرتور که به طرز اغراق آمیزی جوونتر به نظر میرسید... و شردر. شردر با همون کلاهخود و زره همیشگی دوش به دوش اسپیلینتر ایستاده بود و با نگاهی گیرا و پرنفوذ، چشمهای لئو رو از نظر میگذروند.
کمی طول کشید تا ذهن لئو موفق شد ارتباط نصفه نیمهای بین افراد داخل عکس ایجاد کنه و در این میان دانی با چشمهایی برافروخته به برادرش خیره نگاه میکرد. پس از چند ثانیه مکث، لئو به آرومی گفت: نمیفهمم... چرا سنسی و شردر... این عکس مال_
دانی چنان با سرعت عکس رو از بین دستهاش بیرون کشید که خراش کوچیکی رو انگشتش ایجاد شد. عکس رو برگردوند و گفت: پشت عکس یه تاریخ هست... بیست و یک دسامبر ۲۰۱۲
_این... یعنی... وایسا ببینم یعنی_
دانی با پرخاشگری گفت: یعنی دقیقا همون موقعی که تازه از فاضلاب اومده بودیم بیرون. دقیقا همون مواقعی که تازه با شردر رو به رو شده بودیم.
_عقلتو از دست دادی!
-فصل سوم: پارت اول
آخرین پرتوهای خورشید، راه خودشون رو به آرومی از میان ابرهای درهم گره خورده باز میکردن و سراسر خلنگزارهای سرسبز رو در میان سایه روشنهای شبانگاهی فرو میبردن. چیزی نگذشت که ستاره ها یکی پس از دیگری از راه رسیدن و مسیرهای منتهی به کلبهی پارکلها رو روشن کردن. البته فقط اونها نبودن. از میان پردههای آویختهی بالاترین پنجرهی کلبه، شعلهی شمعی به آرومی سوسو میزد. کنار شمع، هاماتو لئوناردو دراز کشیده بود، دستهاش رو پشت سرش گذاشته بود و سطح شفاف پشت پنجره رو نظاره میکرد.
هنوز از آخرین روزهایی که در کنار اسپیلینتر گذرونده بود یک ماه هم نگذشته بود. پس چرا تمام اون خاطرات انقدر دور به نظرش میرسیدن؟ انگار قرنها از اون زمان گذشته بود. خاطرات استاد اسپیلینتر به آرومی در پس ذهنش محو و کمرنگتر میشدن انگار که اون هرگز در زندگیش حضور نداشته. روزهای اول، غم و اندوه تنها چیزهایی بودن که حس میکرد. لئو با خودش فکر میکرد اشکهای بسیاری رو به استادش بدهکاره اما نمیتونست... فقط سرمای سوزناکی رو در قفسهی سینهش احساس میکرد. اما حالا غم و اندوه جای خودشون رو به سردرگمی و ترس داده بودن. اسپیلینتر رفته بود اون هم درحالیکه ماموریت و پرسشهای بسیاری رو روی شونههاش گذاشته بود.
به آرومی سرش رو برگردوند و به مایکل آنجلو نگاه کرد که در خواب غلتی زد و جویده جویده چیزی گفت. از جا بلند شد، کاتاناش رو به دست گرفت و به بازتاب مات خودش خیره شد. واقعا شایستگی لازم رو داشت که جای هاماتو یوشی رو پر کنه؟ نه البته که نه. خودش هم از این فکر خندهش گرفت. کی میتونست جای اون رو پر کنه؟ اصلا چطور میتونست؟
_مطمئن باش تو شبیه من نیستی پسرم... اما بهت قول می دم اگه همه چیز رو از گذشته من می دونستی محال بود که بخوای شبیه من باشی!
این جملات بیدرنگ در پس ذهنش ظاهر شدن. ناخودآگاه لبخندی بر لبش نقش بست. هر اتفاقی هم که میافتاد محال بود کسی بتونه شوخ طبعی کنایهآمیز اسپیلینتر رو جایگزین کنه.
از جا بلند شد و شمع رو خاموش کرد. پتوی وصله پینهای مایکی رو تا بالای سرش کشید و از اتاق بیرون رفت. کنار پنجرهی پاگرد پلهها، داناتلو کتابی رو محکم توی دستش گرفته بود و به فانوس مقابلش خیره نگاه میکرد. لئو که از جا پریده بود در رو پشت سرش بست و به تندی گفت: چه خبرته زهرهم ترکید! چرا جلوی در وایسادی؟
_هیچی... هیچی فقط داشتم... داشتم یه کتاب میخوندم... آره کتاب میخوندم.
_جلوی در اتاق ما؟
مشخص بود داناتلو کوچکترین تلاشی برای موجه نشون دادن خودش نمیکنه بنابراین لئو با بیحوصلگی گفت: ببین دانی تمام روز داشتم با خودم فکر میکردم. سرم داره منفجر میشه دیگه واقعا حوصلهی این مسخره بازیا رو ندارم بگو چی شده.
دانی که انگار بیش از این نمیتونست جلوی خودش رو بگیره شونهی لئو رو گرفت و اون رو زیر نور فانوس کشوند. حرف زدنش طوری بود که انگار جملاتش رو با ترتیب خاصی بارها و بارها مرور کرده و حفظ کرده بود.
_این کتابو از مقر نیلوفر سبز آوردم. یکی از کتاباییه که اسپیلینتر بهم داده بود. بیا بگیر یه نگاهی بهش بنداز.
روی جلد بنفش کتاب عنوان "دورهمی با الفهای چاق چروکیده" به حروف طلایی میدرخشد. لئو بدون کوچکترین تلاشی برای کنجکاو نشون خودش گفت: آهان. قشنگه.
دانی تکه کاغذ کوچیک و تاخوردهای رو از جیبش بیرون کشید و گفت: امشب از سر بیکاری داشتم یه نگاهی بهش میانداختم و... و اینو بین صفحههاش پیدا کردم. یه عکسه.
بیمحابا تای عکس رو باز کرد و توی دست لئو گذاشتش انگار بمبی بود که میخواست هر چه زودتر از شرش خلاص بشه. لئو چهرهش رو در هم کشید و عکس رو زیر نور ضعیف فانوس گرفت. اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد پیکر کشیدهی استاد اسپیلینتر بود که در وسط عکس خودنمایی میکرد. چیزی نگذشت که چهرهی بقیه افراد داخل عکس هم واضحتر شد. خیلی از اونها رو میشناخت... هری هاول، خواهر و برادر اسپنسر، آرتور که به طرز اغراق آمیزی جوونتر به نظر میرسید... و شردر. شردر با همون کلاهخود و زره همیشگی دوش به دوش اسپیلینتر ایستاده بود و با نگاهی گیرا و پرنفوذ، چشمهای لئو رو از نظر میگذروند.
کمی طول کشید تا ذهن لئو موفق شد ارتباط نصفه نیمهای بین افراد داخل عکس ایجاد کنه و در این میان دانی با چشمهایی برافروخته به برادرش خیره نگاه میکرد. پس از چند ثانیه مکث، لئو به آرومی گفت: نمیفهمم... چرا سنسی و شردر... این عکس مال_
دانی چنان با سرعت عکس رو از بین دستهاش بیرون کشید که خراش کوچیکی رو انگشتش ایجاد شد. عکس رو برگردوند و گفت: پشت عکس یه تاریخ هست... بیست و یک دسامبر ۲۰۱۲
_این... یعنی... وایسا ببینم یعنی_
دانی با پرخاشگری گفت: یعنی دقیقا همون موقعی که تازه از فاضلاب اومده بودیم بیرون. دقیقا همون مواقعی که تازه با شردر رو به رو شده بودیم.
_عقلتو از دست دادی!
دانی اضافه کرد: دقیقا همون موقعی که داشتیم با نینجاها و جهش یافتههای کثافت فوت کلن سر زندگیمون میجنگیدیم!
لئو که سرتاپاش از خشم میلرزید به تندی گفت: مخت پوک شده نمیفهمی داری چی میگی.
_همون موقعی که داشتیم با کارای میجنگیدیم هر لحظه امکان داشت هر کدوممون اون یکی رو بکشه... شردر و اسپیلینتر اینجا بودن! توی رواکس. هر دوشون عضو نیلوفر سبز بودن نمیبینی!؟
لئو یقهی دانی رو گرفت و درحالیکه مستقیما به چشمهاش نگاه میکرد گفت: خوب گوش کن ببین چی میگم. این عکس هر توجیهی ممکنه داشته باشه. اصلا برام مهم نیست چیه! محاله حتی برای یه ثانیه به استاد اسپلینتر شک کنم فهمیدی؟ اینو تو گوشت فرو کن!
دانی خودش رو با خشونت آزاد کرد و آهسته گفت: میدونستم همینو میگی از اولش اشتباه کردم باید میرفتم سراغ راف و مایکی نه تویی که همیشه احمقترین و سرسپردهترینمون بودی!
در همون لحظه پردهای که پاگرد رو از راهپلهها جدا میکرد کنار کشیده بود و الکا که سبد لباسها رو در دست گرفته بود وارد پاگرد شد. جیغ خفهای کشید و به موقع سبد رو توی دستش نگه داشت. به تندی گفت: به روح نپتون شما دو تا دارین چه غلطی_
برای لحظهای حالتی معذب به خودش گرفت و گفت: ببخشید منظورم اینه که... خب بعضی وقتا یادم میره که شما نوههام نیستین و نمیتونم بهتون امر و نهی کنم. امیدوارم رافائل و مایکلو بیدار نکرده باشم.
دانی دم گوش لئو گفت: نترس ما همین الان امتحانش کردیم.
الکا که طبق عادت برای عذرخواهی به مردم خوراکی تعارف میکرد گفت: شاید یه لیوان شکلات داغ بد نباشه. وقتایی که لیلی بیخواب میشه همینو بهش میدم.
به این ترتیب هر سه نفر پا به آشپزخانهی کم نور گذاشتن. الکا دو لیوان پر شکلات داغ جلوی لئو و دانی گذاشت.
دانی که قصد داشت سر صحبت رو باز کنه با کنجکاوی پرسید: فرانتس هنوز برنگشته؟
الکا که بیدلیل اجاق گازش رو برق میانداخت با بغض خفهای گفت: این روزا سه تا شیف اضافه میگیره. ظاهرا از وقتی... از وقتی هاماتو مرده خیلیا تصمیم گرفتن کار برای ادارهی کل رو بذارن کنار. خدایا درست مثل دفعهی قبله... خیابونا بعد از غروب خورشید ناامن میشن و ترس همه جا رو بر میداره. بدون... بدون اسپیلینتر نمیدونم چی قراره به سرمون بیاد.
لئو سرش رو پایین انداخت و گفت: میفهمم الکا. ما هم دقیقا همچین احساسی داریم.
_نپتون مهربون! لطفا منو ببخشین. سلستیا تاکید کرده بودم جلوی دهنمو بگیرم ولی باز بیعقلی کردم.
_خودتو ناراحت نکن. بالاخره باید یه جوری باهاش کنار بیایم.
چند ثانیهای در سکوت سپری شد تا اینکه دانی عکس تاخورده رو روی میز گذاشت _لئو نگاه تند و تیزی بهش انداخت_ و گفت: الکا میشه لطفا یه نگاهی به این عکس بندازی؟
پیرزن عینک ته استکانی به چشمش زد، عکس رو یک نظر دید و با لبخند گفت: اینو از کجا پیدا کردی؟
دانی نگاه پیروزمندانهای به لئو انداخت و گفت: بین خرت و پرتام دیدمش. خودتم توش هستی مگه نه؟
_شوخیت گرفته؟ معلومه که هستم حدودا پنج شش سالی از اون موقع گذشته ولی ببین چه خوب موندم.
دانی درحالیکه به تصویر شردر اشاره میکرد گفت: آره واقعا مو نمیزنی. اینو نمیشناسی؟ همین کسی که کنار اسپیلینتر ایستاده.
الکا لحظهای با دقت به عکس نگاه کرد و گفت: چرا نباید برادر هاماتو یوشی رو بشناسم؟
لئو که با چهرهای ناباور به الکا نگاه میکرد تکرار کرد: برادر...
_درسته که برادرخوندهش بود ولی اگه از من میپرسی میگم از برادرم به هم نزدیکتر بودن. قبول دارم ساکی سرد و تندخو بود و ابدا محبوبیت یوشی رو نداشت ولی اونم یه جنگجوی بزرگ... حتی شاید قدرتمندتر از خودِ یوشی. مرد بیچاره... مرگش بزرگترین لطمه رو به اسپیلینتر زد.
_مرگش؟ تو میدونی اون چجوری مرد؟
_توی دنیای انسانها. اون موقع شما هم اونجا بودین مگه نه؟ خدای من باورم نمیشه دو سال گذشته باشه. یه شب بهمون خبر دادن توی یه نبرد با افراد ویلفورد کشته شده. اول ساکی حالا یوشی... نمیدونم دیگه به کی باید امید ببندیم.
لئو باصدایی که انگار از جایی عقبتر از حنجرهش بلند میشد گفت: پس ساکی... و اسپیلینتر هر دو با هم... نیلوفر سبزو رهبری میکردن؟
_اروکوساکی دست راست اسپیلینتر بود. به هیچ کس به اندازهی ساکی اعتماد نداشت. اونم لیاقت این اعتمادو داشت. وقتای زیادی بود که به جای اسپیلینتر، ساکی جلسههای نیلوفر سبزو برگزار میکرد و حرفای اونو بهمون میرسوند. ما هم واقعا بهش اعتماد داشتیم.
لئو نگاهش رو به لیوان خالیش انداخت. احساس میکرد فضای آشپزخونه بیش از حد گرم و داغ شده. باید از کلبه بیرون میرفت. به فضای باز احتیاج داشت...
چیزی نگذشت که ضربههای متعددی به درِ کلبه خورد. الکا فوری از جا بلند شد و درحالیکه به سمت در میرفت گفت: فرانتسه. پسره بالاخره پیداش شد!
@tmnt_element
لئو که سرتاپاش از خشم میلرزید به تندی گفت: مخت پوک شده نمیفهمی داری چی میگی.
_همون موقعی که داشتیم با کارای میجنگیدیم هر لحظه امکان داشت هر کدوممون اون یکی رو بکشه... شردر و اسپیلینتر اینجا بودن! توی رواکس. هر دوشون عضو نیلوفر سبز بودن نمیبینی!؟
لئو یقهی دانی رو گرفت و درحالیکه مستقیما به چشمهاش نگاه میکرد گفت: خوب گوش کن ببین چی میگم. این عکس هر توجیهی ممکنه داشته باشه. اصلا برام مهم نیست چیه! محاله حتی برای یه ثانیه به استاد اسپلینتر شک کنم فهمیدی؟ اینو تو گوشت فرو کن!
دانی خودش رو با خشونت آزاد کرد و آهسته گفت: میدونستم همینو میگی از اولش اشتباه کردم باید میرفتم سراغ راف و مایکی نه تویی که همیشه احمقترین و سرسپردهترینمون بودی!
در همون لحظه پردهای که پاگرد رو از راهپلهها جدا میکرد کنار کشیده بود و الکا که سبد لباسها رو در دست گرفته بود وارد پاگرد شد. جیغ خفهای کشید و به موقع سبد رو توی دستش نگه داشت. به تندی گفت: به روح نپتون شما دو تا دارین چه غلطی_
برای لحظهای حالتی معذب به خودش گرفت و گفت: ببخشید منظورم اینه که... خب بعضی وقتا یادم میره که شما نوههام نیستین و نمیتونم بهتون امر و نهی کنم. امیدوارم رافائل و مایکلو بیدار نکرده باشم.
دانی دم گوش لئو گفت: نترس ما همین الان امتحانش کردیم.
الکا که طبق عادت برای عذرخواهی به مردم خوراکی تعارف میکرد گفت: شاید یه لیوان شکلات داغ بد نباشه. وقتایی که لیلی بیخواب میشه همینو بهش میدم.
به این ترتیب هر سه نفر پا به آشپزخانهی کم نور گذاشتن. الکا دو لیوان پر شکلات داغ جلوی لئو و دانی گذاشت.
دانی که قصد داشت سر صحبت رو باز کنه با کنجکاوی پرسید: فرانتس هنوز برنگشته؟
الکا که بیدلیل اجاق گازش رو برق میانداخت با بغض خفهای گفت: این روزا سه تا شیف اضافه میگیره. ظاهرا از وقتی... از وقتی هاماتو مرده خیلیا تصمیم گرفتن کار برای ادارهی کل رو بذارن کنار. خدایا درست مثل دفعهی قبله... خیابونا بعد از غروب خورشید ناامن میشن و ترس همه جا رو بر میداره. بدون... بدون اسپیلینتر نمیدونم چی قراره به سرمون بیاد.
لئو سرش رو پایین انداخت و گفت: میفهمم الکا. ما هم دقیقا همچین احساسی داریم.
_نپتون مهربون! لطفا منو ببخشین. سلستیا تاکید کرده بودم جلوی دهنمو بگیرم ولی باز بیعقلی کردم.
_خودتو ناراحت نکن. بالاخره باید یه جوری باهاش کنار بیایم.
چند ثانیهای در سکوت سپری شد تا اینکه دانی عکس تاخورده رو روی میز گذاشت _لئو نگاه تند و تیزی بهش انداخت_ و گفت: الکا میشه لطفا یه نگاهی به این عکس بندازی؟
پیرزن عینک ته استکانی به چشمش زد، عکس رو یک نظر دید و با لبخند گفت: اینو از کجا پیدا کردی؟
دانی نگاه پیروزمندانهای به لئو انداخت و گفت: بین خرت و پرتام دیدمش. خودتم توش هستی مگه نه؟
_شوخیت گرفته؟ معلومه که هستم حدودا پنج شش سالی از اون موقع گذشته ولی ببین چه خوب موندم.
دانی درحالیکه به تصویر شردر اشاره میکرد گفت: آره واقعا مو نمیزنی. اینو نمیشناسی؟ همین کسی که کنار اسپیلینتر ایستاده.
الکا لحظهای با دقت به عکس نگاه کرد و گفت: چرا نباید برادر هاماتو یوشی رو بشناسم؟
لئو که با چهرهای ناباور به الکا نگاه میکرد تکرار کرد: برادر...
_درسته که برادرخوندهش بود ولی اگه از من میپرسی میگم از برادرم به هم نزدیکتر بودن. قبول دارم ساکی سرد و تندخو بود و ابدا محبوبیت یوشی رو نداشت ولی اونم یه جنگجوی بزرگ... حتی شاید قدرتمندتر از خودِ یوشی. مرد بیچاره... مرگش بزرگترین لطمه رو به اسپیلینتر زد.
_مرگش؟ تو میدونی اون چجوری مرد؟
_توی دنیای انسانها. اون موقع شما هم اونجا بودین مگه نه؟ خدای من باورم نمیشه دو سال گذشته باشه. یه شب بهمون خبر دادن توی یه نبرد با افراد ویلفورد کشته شده. اول ساکی حالا یوشی... نمیدونم دیگه به کی باید امید ببندیم.
لئو باصدایی که انگار از جایی عقبتر از حنجرهش بلند میشد گفت: پس ساکی... و اسپیلینتر هر دو با هم... نیلوفر سبزو رهبری میکردن؟
_اروکوساکی دست راست اسپیلینتر بود. به هیچ کس به اندازهی ساکی اعتماد نداشت. اونم لیاقت این اعتمادو داشت. وقتای زیادی بود که به جای اسپیلینتر، ساکی جلسههای نیلوفر سبزو برگزار میکرد و حرفای اونو بهمون میرسوند. ما هم واقعا بهش اعتماد داشتیم.
لئو نگاهش رو به لیوان خالیش انداخت. احساس میکرد فضای آشپزخونه بیش از حد گرم و داغ شده. باید از کلبه بیرون میرفت. به فضای باز احتیاج داشت...
چیزی نگذشت که ضربههای متعددی به درِ کلبه خورد. الکا فوری از جا بلند شد و درحالیکه به سمت در میرفت گفت: فرانتسه. پسره بالاخره پیداش شد!
@tmnt_element
-لمس مرگ
-فصل سوم: پارت دوم
به اندازهی کافی صبر کرده بود اما دیگه نمیتونست تحمل کنه. داناتلو درحالیکه عرق سرد رو از روی پیشانیش پاک میکرد، نگاه خصمانهای به لئوناردو انداخت. لئوناردویی که به طرز اغراق آمیزی قصد داشت دقیقاً مسیر اسپیلینتر رو ادامه بده. چطور میتونست با همهی اینها دوباره بهش اعتماد کنه؟ دانی چارهی دیگهای نداشت. باید کاری که شروع کرده بود رو به اتمام میرسوند هر چند که براش خیلی سخت بود... واقعاً چارهی دیگهای نداشت. چشمهاش رو به آرومی بست، تیغهی پولادین تبر رو بالا گرفت و با شدت تمام به پایین هدایتش کرد.
_کارت هنوز تموم نشده؟
دانی به هیزمهای برش خورده نگاه کرد و گفت: هنوز نه یکم دیگه مونده.
رافائل که به طرز مشکوکی هیزم ها رو از نظر میگذروند گفت: یه جوری داری خردشون میکنی انگار میخوای از همهی هیزمای دنیا انتقام بگیری. بجنب تا عصر باید تمومشون کنیم.
به فاصلهی چند دقیقه، لئو درحالیکه راهش رو از میان نزدیک ترین درختهای بید باز میکرد پدیدار شد. با فاصلهی خیلی زیاد قدم بر میداشت و دستهاش رو به شکل نامعمولی در هوا تاپ میداد. مشخص بود که میخواست چیزی بگه اما نمیدونست چطور باید شروع کنه.
دانی آه عمیقی کشید و مشغول کار شد. حالا دوش به دوش هم ایستاده بودن. لئو به این شکل شروع کرد: باورت نمیشه مایکی توی حس کردن انرژیها چقدر پیشرفت کرده. با اینکه نمیبینه ولی وقتی باهاش حرف میزنی سرشو دقیقا سمت چشمات میگیره!
دانی در میان تکه پاره کردن هیزمها گفت: ماه پیشم میتونست این کارو بکنه. همینطور ماه قبلش... و ماه قبلترش... از همون سال اول!
_خیلی خب خیلی خب فقط میخواستم یه چیزی گفته باشم.
_پس دفعهی بعد جوری حرف نزن انگار مایکی فک دست آموزته که یه شیرین کاری جدید یاد گرفته!
_خفه شو دانی!
پس از مکثی کوتاه لئو ادامه داد: ببین من به حرفات فکر کردم. قبول دارم که وضعیت عجیبیه اسپیلینتر عادت نداشت همه چیزو صاف و پوست کنده بذاره کف دستمون... اگه بگم اعصابم بهم نریخته دروغ گفتم ولی_
_عه نه بابا!
_ولی اگه الان به بقیه بگیم کدوم یکی از مشکلاتمون حل میشه؟ فقط سرگردونتر از قبل میشیم دانی.
_میبینی مشکل من دقیقاً همینه تو داری همون کاری رو میکنی که اون کرده بود. آدمایی مثل تو همیشه واسهی پنهون کاریهاشون کلی دلیل و بهونه دارن!
خوشبختانه جرقهی آتشینی در امتداد ظاهر شانهی لئوناردو ظاهر شد و اونو از جواب دادن معاف کرد. لئو تکه کاغذ دود گرفته رو توی دستش گرفت و گفت: از طرف هری هاوله. میگه میخواد ساعت ده برم ببینمش.
برای لحظهای به متن کاغذ خیره شد، نگاهش رو بالا آورد و گفت: یه چیزی از طرف اسپیلینتر داره که میخواد بهم بده.
در همین حین که داناتلو انواع و اقسام سناریوها و احتمالات ممکن رو از نظر میگذروند، لئو گفت: خواهش میکنم دانی... فقط چند روز ازت وقت میخوام. اگه تا اون موقع به نتیجهای نرسیدیم خودم همه چی رو به راف و مایکی میگم. قبوله؟ باشه؟
در نهایت داناتلو با اکراه مشتش رو به شونهی برادرش کوبید و گفت: ۳۷.۳ درصد از گفتنش پشیمون میشم ولی قبوله.
از نخستین روزی که پاشون رو به کلبهی پارکلها گذاشته بودن، الکا به هر شکلی که در توانش بود با خروجشون از کلبه برای مدت طولانی مخالفت کرده بود اما این بار چارهای نداشت. درحالیکه نامهی هری هاول رو با سوءظن از نظر میگذروند گفت: نمیفهمم کی قراره از شر این حشرهی کوتوله خلاص بشیم. حتی وقتی که خودش نیست، نامههاش دردسر درست میکنه!
نگاهش رو به ساعت انداخت و گفت: فکر کنم چارهی دیگهای نداری عزیزم ولی قبل از تاریک شدن هوا برگرد.
به نظر لئو همین یک جمله کافی بود تا تمام معنا و مفهوم نینجا بودن با خاک یکسان بشه. لبخندی زد و گفت: نگران نباش الکا مشکلی پیش نمیاد.
مایکی از کنار شومینه فریاد زد: نمیخوای یکی از ما باهات بیاد؟
راف که تراشهی چوبی رو از کف دستش بیرون میکشید گفت: نه بابا ما اونقدر شجاع نیستیم که تا این وقت شب بیرون بمونیم. فقط یادت باشه تو راه امانتی استاد از دستت نیفته تو جوب چلمنارو.
نمای خیابان گرنت لاین به نسبت گذشته تفاوت خاصی نکرده بود. خیابان همچنان سنگ فرش شده بود و از دو طرف در محاصرهی ردیف خانههای کوچیک و نقلی اروپایی قرار گرفته بود. با این وجود اینبار لئوناردو جوی مهآلود و مرموز رو بر فراز محوطهی روستا احساس میکرد. انگار پردهای نامریی بر سراسر خانهها و کلبهها کشیده شده بود و هر لحظه نام ویلفورد رو زمزمه میکرد.
همین که پرتال پشت سرش بسته شد به سمت خونهای رفت که همین یک سال پیش برای اولین بار به همراه استاد اسپیلینتر واردش شده بود. همین که به پاگرد پلهها رسید، در تا نیمه باز شد و هری هاول از پشتش نمایان شد. چهرهش آشفته و نگران به نظر میرسید. با لکنت گفت: چه به موقع رسیدی. بیا تو پسر جون بیا تو.
-فصل سوم: پارت دوم
به اندازهی کافی صبر کرده بود اما دیگه نمیتونست تحمل کنه. داناتلو درحالیکه عرق سرد رو از روی پیشانیش پاک میکرد، نگاه خصمانهای به لئوناردو انداخت. لئوناردویی که به طرز اغراق آمیزی قصد داشت دقیقاً مسیر اسپیلینتر رو ادامه بده. چطور میتونست با همهی اینها دوباره بهش اعتماد کنه؟ دانی چارهی دیگهای نداشت. باید کاری که شروع کرده بود رو به اتمام میرسوند هر چند که براش خیلی سخت بود... واقعاً چارهی دیگهای نداشت. چشمهاش رو به آرومی بست، تیغهی پولادین تبر رو بالا گرفت و با شدت تمام به پایین هدایتش کرد.
_کارت هنوز تموم نشده؟
دانی به هیزمهای برش خورده نگاه کرد و گفت: هنوز نه یکم دیگه مونده.
رافائل که به طرز مشکوکی هیزم ها رو از نظر میگذروند گفت: یه جوری داری خردشون میکنی انگار میخوای از همهی هیزمای دنیا انتقام بگیری. بجنب تا عصر باید تمومشون کنیم.
به فاصلهی چند دقیقه، لئو درحالیکه راهش رو از میان نزدیک ترین درختهای بید باز میکرد پدیدار شد. با فاصلهی خیلی زیاد قدم بر میداشت و دستهاش رو به شکل نامعمولی در هوا تاپ میداد. مشخص بود که میخواست چیزی بگه اما نمیدونست چطور باید شروع کنه.
دانی آه عمیقی کشید و مشغول کار شد. حالا دوش به دوش هم ایستاده بودن. لئو به این شکل شروع کرد: باورت نمیشه مایکی توی حس کردن انرژیها چقدر پیشرفت کرده. با اینکه نمیبینه ولی وقتی باهاش حرف میزنی سرشو دقیقا سمت چشمات میگیره!
دانی در میان تکه پاره کردن هیزمها گفت: ماه پیشم میتونست این کارو بکنه. همینطور ماه قبلش... و ماه قبلترش... از همون سال اول!
_خیلی خب خیلی خب فقط میخواستم یه چیزی گفته باشم.
_پس دفعهی بعد جوری حرف نزن انگار مایکی فک دست آموزته که یه شیرین کاری جدید یاد گرفته!
_خفه شو دانی!
پس از مکثی کوتاه لئو ادامه داد: ببین من به حرفات فکر کردم. قبول دارم که وضعیت عجیبیه اسپیلینتر عادت نداشت همه چیزو صاف و پوست کنده بذاره کف دستمون... اگه بگم اعصابم بهم نریخته دروغ گفتم ولی_
_عه نه بابا!
_ولی اگه الان به بقیه بگیم کدوم یکی از مشکلاتمون حل میشه؟ فقط سرگردونتر از قبل میشیم دانی.
_میبینی مشکل من دقیقاً همینه تو داری همون کاری رو میکنی که اون کرده بود. آدمایی مثل تو همیشه واسهی پنهون کاریهاشون کلی دلیل و بهونه دارن!
خوشبختانه جرقهی آتشینی در امتداد ظاهر شانهی لئوناردو ظاهر شد و اونو از جواب دادن معاف کرد. لئو تکه کاغذ دود گرفته رو توی دستش گرفت و گفت: از طرف هری هاوله. میگه میخواد ساعت ده برم ببینمش.
برای لحظهای به متن کاغذ خیره شد، نگاهش رو بالا آورد و گفت: یه چیزی از طرف اسپیلینتر داره که میخواد بهم بده.
در همین حین که داناتلو انواع و اقسام سناریوها و احتمالات ممکن رو از نظر میگذروند، لئو گفت: خواهش میکنم دانی... فقط چند روز ازت وقت میخوام. اگه تا اون موقع به نتیجهای نرسیدیم خودم همه چی رو به راف و مایکی میگم. قبوله؟ باشه؟
در نهایت داناتلو با اکراه مشتش رو به شونهی برادرش کوبید و گفت: ۳۷.۳ درصد از گفتنش پشیمون میشم ولی قبوله.
از نخستین روزی که پاشون رو به کلبهی پارکلها گذاشته بودن، الکا به هر شکلی که در توانش بود با خروجشون از کلبه برای مدت طولانی مخالفت کرده بود اما این بار چارهای نداشت. درحالیکه نامهی هری هاول رو با سوءظن از نظر میگذروند گفت: نمیفهمم کی قراره از شر این حشرهی کوتوله خلاص بشیم. حتی وقتی که خودش نیست، نامههاش دردسر درست میکنه!
نگاهش رو به ساعت انداخت و گفت: فکر کنم چارهی دیگهای نداری عزیزم ولی قبل از تاریک شدن هوا برگرد.
به نظر لئو همین یک جمله کافی بود تا تمام معنا و مفهوم نینجا بودن با خاک یکسان بشه. لبخندی زد و گفت: نگران نباش الکا مشکلی پیش نمیاد.
مایکی از کنار شومینه فریاد زد: نمیخوای یکی از ما باهات بیاد؟
راف که تراشهی چوبی رو از کف دستش بیرون میکشید گفت: نه بابا ما اونقدر شجاع نیستیم که تا این وقت شب بیرون بمونیم. فقط یادت باشه تو راه امانتی استاد از دستت نیفته تو جوب چلمنارو.
نمای خیابان گرنت لاین به نسبت گذشته تفاوت خاصی نکرده بود. خیابان همچنان سنگ فرش شده بود و از دو طرف در محاصرهی ردیف خانههای کوچیک و نقلی اروپایی قرار گرفته بود. با این وجود اینبار لئوناردو جوی مهآلود و مرموز رو بر فراز محوطهی روستا احساس میکرد. انگار پردهای نامریی بر سراسر خانهها و کلبهها کشیده شده بود و هر لحظه نام ویلفورد رو زمزمه میکرد.
همین که پرتال پشت سرش بسته شد به سمت خونهای رفت که همین یک سال پیش برای اولین بار به همراه استاد اسپیلینتر واردش شده بود. همین که به پاگرد پلهها رسید، در تا نیمه باز شد و هری هاول از پشتش نمایان شد. چهرهش آشفته و نگران به نظر میرسید. با لکنت گفت: چه به موقع رسیدی. بیا تو پسر جون بیا تو.
هاول خودش رو کنار کشید و با دستهایی نحیف و لرزان لئو رو به طرف راهرو راهنمایی کرد. در رو چندین بار پشت سر هم قفل کرد و گفت: ببخشید وسیلهی پذیرایی ندارم... راستش اینجا یکم بهم ریخته هستش. هر جا میخوای بشین پسرم راحت باش.
فضای اتاق نشیمن به خوبی نشون میداد که صاحبخونه قصد اثبابکشی داشته. فضای اتاق پر بود از جعبههای بزرگ و کوچیکی که روی هم تلنبار شده و به طرز خطرناکی سر جای خودشون وول میخوردن. روی میزِ کنار در ورودی چندین پلاستیک فشرده شدهی خونآلود به چشم میخورد. لئو با صدای بلند گفت: انگار دارین از اینجا میرین نه؟
صدای هاول از راهروی طبقهی بالا به گوش رسید: چی؟ اوه آره... خب بگی نگی درواقع یه جورایی... شاید بشه گفت نه_
لئو به سمت شومینهی خاموش قدم برداشت. جایی که چندین قاب عکس روی هم تلنبار شده بودن. با خودش گفت: یعنی ممکنه یکی از اینا عکس شردر باشه؟ کنار اسپیلینتر... اونم درست همون موقعی که سگای دست آموزش سایه به سایه تعقیبمون میکردن...
به سختی جلوی خودش رو گرفت و روش رو از شومینه برگردوند. بااینکه دانی اونجا نبود ولی باز هم نمیخواست به احساس انزجار و ناامیدیش نسبت به اسپیلینتر اعتراف کنه... شاید هم فقط از خودش ناامید شده بود.
چند لحظه بعد هری هاول که پاکت رنگ و رو رفتهای رو در دست داشت وارد اتاق شد و گفت: سردته؟ شرمندم فرصت نداشتم هیزم_
_نه نه همه چی خوبه. گفته بودین میخواین یه چیزی از طرف اسپیلینتر بهم بدین درسته؟
هاول به یکی از صندلیها اشاره کرد و گفت: قبل از هر چیزی ازت میخوام تسلیت صمیمانهم رو بپذیری لئوناردو. توی مراسم فرصت نشد با هم صحبت کنیم. هاماتو یوشی برای همهی ما مظهر امید و ایستادگی بود. حتی مرگشم برامون الهام بخش بود. تعجب نمیکنم اگه شما هم مثل اون دست به کارای بزرگ و الهام بخشی بزنین. مطمئنم اون شاگرداشو برای همچین روزی آماده کرده بود.
لئو شک نداشت این سخنرانی پراحساس بارها تمرین شده بود اما در اون لحظه حوصله نداشت به احساسات پرشور هاول واکنش پرمهری نشون بده. صرفا گفت: عه... خب باشه ممنون.
ظاهراً قصد هاول این بود که سخنرانی کوتاهش رو به بهترین شکل ممکن انجام بده وگرنه به پاسخ مخاطبش اهمیت زیادی نمیداد. بستهی قهوهای رنگی رو به دست لئو داد و گفت: خیلی خب بریم سر اصل مطلب. سه سال پیش بود که هاماتو یوشی اومد اینجا و این بسته رو تحویلم داد. ازم خواست تا زمان مرگش اونو پیش خودم نگه دارم و بعد به تو بدمش. خدیا اون موقع پیش خودم فکر میکردم حتماً زده به سرش.
هری هاول گردنش رو بالا کشید و گفت: بازش کن ببین معنی خاصی برات نداره؟
لئو از قبل بسته رو باز کرده بود. یک کلید برنجی رنگ و رو رفته و زنگ زده بود که به نقش و نگارهای عجیبی آراسته شده بود. چندین بار سر و تهش کرد انگار که انتظار داشت چیزی بیشتر از یک کلید باشه... اما با توجه به زده خوردگیهای فراوانی که داشت به نظر لئو رسید که حتی کاربرد یک کلید معمولی رو هم نداره.
سرانجام به آرومی گفت: نه نمیدونم چرا میخواسته اینو به دستمون برسونین.
هاول که آشکارا ناامید شده بود سر جاش فرو نشست و گفت: خیلی حیف شد...
_آخه اصلا کلید کجاست؟ زیادی بزرگه فکر نکنم به هیچ کدوم از درایی که تا حالا دیدم بخوره.
_اینم واسهی خودش معمایه. ولی میدونی چیه؟ تو این پنجاه سال خیلی از کارای هاماتو به نظرم عجیب و غیرقابل توضیح میاومدن اما بی چون و چرا تهش معلوم میشد از انجام دادنشون یه هدفی داشته. بهم اعتماد کن. اگه این کلیدو واست گذاشته و انقدر اصرار داشته که به دستت برسه پس مطمئن باش قراره یه جایی به کارت بیاد.
فکر لئوناردو درگیرتر از اون بود که بتونه به حرفهای همصحبتش توجه کنه. اون کلید، بااینکه ناامید کننده بود... بااینکه پوچ و بیمعنا به نظر میرسید... بااینکه با انتظاراتش خیلی فاصله داشت اما به هر حال بیانگر نکتهای بود. اسپیلینتر اون و برادرهاش رو به حال خودشون نگذاشته بود. حتی برای بعد از مرگش هم نقشهای طراحی کرده بود. مسیری که آغاز کرده بود بیمعنا و بیهدف نبود و باید به شکلی ادامه پیدا میکرد و این وظیفهی لاک پشتها بود که راهش رو به هر قیمتی که شده ادامه بدن. این فکرها هیچ کدوم ارتباط اسپیلینتر و شردر رو توجیه نمیکردن اما به لئو کمک میکردن تا بهتر با مسئله کنار بیاد و راحتتر به استادش اعتماد کنه.
شاید اون کلید نمناک و زنگ زده، بیمصرف به نظر میرسید اما در قدم اول تونسته بود گرههای ذهنی درهمتنیدهی لئوناردو رو باز کنه.
وقتی که به خودش اومد متوجه شد که توی راهروعه و داره به سمت در خروجی میره. امیدوار بود که در این فاصله هری هاول چیز مهمی نگفته باشه چون حتی یک کلمه از حرفهاش رو هم نشنیده بود. باید فوراً به کلبهی پارکلها بر میگشت.
شاید داناتلو میتونست معناهای جدیدی از دل کلید کپک زده بیرون بکشه.
@tmnt_element
فضای اتاق نشیمن به خوبی نشون میداد که صاحبخونه قصد اثبابکشی داشته. فضای اتاق پر بود از جعبههای بزرگ و کوچیکی که روی هم تلنبار شده و به طرز خطرناکی سر جای خودشون وول میخوردن. روی میزِ کنار در ورودی چندین پلاستیک فشرده شدهی خونآلود به چشم میخورد. لئو با صدای بلند گفت: انگار دارین از اینجا میرین نه؟
صدای هاول از راهروی طبقهی بالا به گوش رسید: چی؟ اوه آره... خب بگی نگی درواقع یه جورایی... شاید بشه گفت نه_
لئو به سمت شومینهی خاموش قدم برداشت. جایی که چندین قاب عکس روی هم تلنبار شده بودن. با خودش گفت: یعنی ممکنه یکی از اینا عکس شردر باشه؟ کنار اسپیلینتر... اونم درست همون موقعی که سگای دست آموزش سایه به سایه تعقیبمون میکردن...
به سختی جلوی خودش رو گرفت و روش رو از شومینه برگردوند. بااینکه دانی اونجا نبود ولی باز هم نمیخواست به احساس انزجار و ناامیدیش نسبت به اسپیلینتر اعتراف کنه... شاید هم فقط از خودش ناامید شده بود.
چند لحظه بعد هری هاول که پاکت رنگ و رو رفتهای رو در دست داشت وارد اتاق شد و گفت: سردته؟ شرمندم فرصت نداشتم هیزم_
_نه نه همه چی خوبه. گفته بودین میخواین یه چیزی از طرف اسپیلینتر بهم بدین درسته؟
هاول به یکی از صندلیها اشاره کرد و گفت: قبل از هر چیزی ازت میخوام تسلیت صمیمانهم رو بپذیری لئوناردو. توی مراسم فرصت نشد با هم صحبت کنیم. هاماتو یوشی برای همهی ما مظهر امید و ایستادگی بود. حتی مرگشم برامون الهام بخش بود. تعجب نمیکنم اگه شما هم مثل اون دست به کارای بزرگ و الهام بخشی بزنین. مطمئنم اون شاگرداشو برای همچین روزی آماده کرده بود.
لئو شک نداشت این سخنرانی پراحساس بارها تمرین شده بود اما در اون لحظه حوصله نداشت به احساسات پرشور هاول واکنش پرمهری نشون بده. صرفا گفت: عه... خب باشه ممنون.
ظاهراً قصد هاول این بود که سخنرانی کوتاهش رو به بهترین شکل ممکن انجام بده وگرنه به پاسخ مخاطبش اهمیت زیادی نمیداد. بستهی قهوهای رنگی رو به دست لئو داد و گفت: خیلی خب بریم سر اصل مطلب. سه سال پیش بود که هاماتو یوشی اومد اینجا و این بسته رو تحویلم داد. ازم خواست تا زمان مرگش اونو پیش خودم نگه دارم و بعد به تو بدمش. خدیا اون موقع پیش خودم فکر میکردم حتماً زده به سرش.
هری هاول گردنش رو بالا کشید و گفت: بازش کن ببین معنی خاصی برات نداره؟
لئو از قبل بسته رو باز کرده بود. یک کلید برنجی رنگ و رو رفته و زنگ زده بود که به نقش و نگارهای عجیبی آراسته شده بود. چندین بار سر و تهش کرد انگار که انتظار داشت چیزی بیشتر از یک کلید باشه... اما با توجه به زده خوردگیهای فراوانی که داشت به نظر لئو رسید که حتی کاربرد یک کلید معمولی رو هم نداره.
سرانجام به آرومی گفت: نه نمیدونم چرا میخواسته اینو به دستمون برسونین.
هاول که آشکارا ناامید شده بود سر جاش فرو نشست و گفت: خیلی حیف شد...
_آخه اصلا کلید کجاست؟ زیادی بزرگه فکر نکنم به هیچ کدوم از درایی که تا حالا دیدم بخوره.
_اینم واسهی خودش معمایه. ولی میدونی چیه؟ تو این پنجاه سال خیلی از کارای هاماتو به نظرم عجیب و غیرقابل توضیح میاومدن اما بی چون و چرا تهش معلوم میشد از انجام دادنشون یه هدفی داشته. بهم اعتماد کن. اگه این کلیدو واست گذاشته و انقدر اصرار داشته که به دستت برسه پس مطمئن باش قراره یه جایی به کارت بیاد.
فکر لئوناردو درگیرتر از اون بود که بتونه به حرفهای همصحبتش توجه کنه. اون کلید، بااینکه ناامید کننده بود... بااینکه پوچ و بیمعنا به نظر میرسید... بااینکه با انتظاراتش خیلی فاصله داشت اما به هر حال بیانگر نکتهای بود. اسپیلینتر اون و برادرهاش رو به حال خودشون نگذاشته بود. حتی برای بعد از مرگش هم نقشهای طراحی کرده بود. مسیری که آغاز کرده بود بیمعنا و بیهدف نبود و باید به شکلی ادامه پیدا میکرد و این وظیفهی لاک پشتها بود که راهش رو به هر قیمتی که شده ادامه بدن. این فکرها هیچ کدوم ارتباط اسپیلینتر و شردر رو توجیه نمیکردن اما به لئو کمک میکردن تا بهتر با مسئله کنار بیاد و راحتتر به استادش اعتماد کنه.
شاید اون کلید نمناک و زنگ زده، بیمصرف به نظر میرسید اما در قدم اول تونسته بود گرههای ذهنی درهمتنیدهی لئوناردو رو باز کنه.
وقتی که به خودش اومد متوجه شد که توی راهروعه و داره به سمت در خروجی میره. امیدوار بود که در این فاصله هری هاول چیز مهمی نگفته باشه چون حتی یک کلمه از حرفهاش رو هم نشنیده بود. باید فوراً به کلبهی پارکلها بر میگشت.
شاید داناتلو میتونست معناهای جدیدی از دل کلید کپک زده بیرون بکشه.
@tmnt_element