به من قول بده که این بار روح خستهام را ترک نمیکنی؛ من به تو قول میدهم که تا سقوط آخرین گلبرگِ گل ماه پیشِ تو بمانم.
− نتهای ویولونِ ویولونیست مرده، ۲۷۶۶۱۳.
− نتهای ویولونِ ویولونیست مرده، ۲۷۶۶۱۳.
به دنبال عطر ژیپسوفیلا بودم اما زهر آن نصیبم شد؛ همانند خاکسترِ به جا مانده از آتشِ جنگلِ پاییز، که شعله کشید به آسمان و در ازای بوسهی داغِ او، بارانِ شادیِ نگاهِ آسمان گریبان گیرش شد.
− زهرِ خندانِ ژیپسوفیلا، روحِ ناامیدِ خاکستر. ۴۶۳۷۹.
− زهرِ خندانِ ژیپسوفیلا، روحِ ناامیدِ خاکستر. ۴۶۳۷۹.
کریستالهای شفاف ماه بر سر زمینیان بارید و انسانها را شادمان کرد؛ غافل از اینکه ماه، دوباره میگرید که چرا در طول بیستوچهار ساعت، تنها یک دقیقه فرصت نگاه کردن به خورشید را دارد.
− اشکِ ماه و دلتنگیِ خورشید. ۴۱۳۱۵.
− اشکِ ماه و دلتنگیِ خورشید. ۴۱۳۱۵.
من به تو غم ژیپسوفیلا را هدیه دادم و تو شادی آن را. قرار بود این دفعه، تو به جای منِ خسته، نورِ انسانها را تأمین کنی بلکه بتوانم سرم را روی شانهی خاکستریِ سنگیات بگذارم و کمی استراحت کنم؛ ولی شادیِ ژیپسوفیلا، باعث خستگیِ بیشترِ نورِ چشمانم شد و قطعهی دیگری از روحم را دزدید.
− نتهای خستهتر از ویولونیستِ خاکستری. ۷۱۲۸۴.
− نتهای خستهتر از ویولونیستِ خاکستری. ۷۱۲۸۴.
جادوگر نیمه شب ورد دلتنگی میخواند. وال تمام شب را به دنبال تو، برای شنیدن دوبارهی طنین صدایت گشت و حالا ماه، برای خستگی و دلتنگی او اشک میریزد. چگونه به او توضیح دهم که تو مرا هم فراموش کردی و رنگ وال را از یاد بردی؟
وال، نت های کهنه و خستهام را نمیپذیرد؛ گویی همانند همنوعانش که صدای او را نمیشنوند، او هم صدای موسیقیِ خاکستریِ مرا نمیشنود.
بارانی به این شدت، در وسط تابستان، از آسمان بعید است. اشکهای نقرهای که در چشمانم شورش کردهاند، سد راهِ دیدم شدهاند و پارافینهای شمع، دستم را میسوزاند. در این شهرِ غریبه، در انتظار بازگشتِ تو برای واله و روح خستهام هستم؛ با اینکه میدانم دیگر نمیتوانی مرا بببینی.
− آخرین نامههای نُتهای کهنهی روحِ ویولون. ۵۷۹۴۸.
وال، نت های کهنه و خستهام را نمیپذیرد؛ گویی همانند همنوعانش که صدای او را نمیشنوند، او هم صدای موسیقیِ خاکستریِ مرا نمیشنود.
بارانی به این شدت، در وسط تابستان، از آسمان بعید است. اشکهای نقرهای که در چشمانم شورش کردهاند، سد راهِ دیدم شدهاند و پارافینهای شمع، دستم را میسوزاند. در این شهرِ غریبه، در انتظار بازگشتِ تو برای واله و روح خستهام هستم؛ با اینکه میدانم دیگر نمیتوانی مرا بببینی.
− آخرین نامههای نُتهای کهنهی روحِ ویولون. ۵۷۹۴۸.
با آخرین قطراتِ خونِ خورشید، که از طرفِ ماه، فرستاده شده است، میتوانم تبدیل به ستارهای بشوم و تا آخرتِ جهان، کنار ماه و دیگر همنوعانِ سابقم، فرا رسیدنِ دوبارهی شب را جشن بگیرم.
− روحِ سرگردانِ جسمِ خسته. ۸۹۶۳۴.
− روحِ سرگردانِ جسمِ خسته. ۸۹۶۳۴.