I want you to know, that I'm never leaving, cause I'll miss the snow, till death we'll be freezing, Yaeh you are my home, my home for all season, so come on, let's go, let's go below zero and hide from the sun, i love you for ever, well we'll have some fun, yes let's hit the north pole and live happily, please don't cry, no tears, it's christmas baby...
افسردگیِ قلبِ خستهام را مدیونِ دروغِ دریای تو هستم. رعدوبرقِ چشمانت به من برخورد کرد و حالا روحِ من در اختیارِ دوریِ توست. اشکهای شمع، همانند قطرههای بیامید باران، به سمتِ پایان، سقوط میکنند؛ ژیپسوفیلا خشک شده است و درد و دلتنگی، تمامِ ذهنم را فرا گرفته است. روحم پر از مِههایی مبهم و فراموشیِ "من" است. حالا سکوت، بخشی از چشمانِ من است و غرقشدن، عنصر اصلی آنهاست. تو خیلی وقت است که چشمانم را ترک کرده و از وجودم گم شدهای...
− تمام شدنِ من، از قلبِ تو. ۴۶۷۹۳.
− تمام شدنِ من، از قلبِ تو. ۴۶۷۹۳.
منتظرِ شروعِ دوبارهی باریدنِ اشکهای سردِ ابر ها هستم تا با آنها، نامهای از جنسِ آدمبرفیِ پارسال بنویسم و به پستچیِ ماه بدهم تا به آدمبرفی برساند. میخواهم در نامه، از او درخواست کنم وِردِ برطرف کردنِ فراموشیِ قلب را به من بیاموزد. میخواهم بدانم قبل تو، چه کسی در قلبِ من زندگی میکرده.
− اکلیلهای یخی، روحِ فراموش شده. ۴۶۷۹۲.
− اکلیلهای یخی، روحِ فراموش شده. ۴۶۷۹۲.
قاصدکی که سوزانده بودم، صاعقهای شد بر قلبم و آن را به تصرف تو در آورد. حالا رقصِ شعلههای شمع، غمگینتر و سبزِ جنگل کدر تر بهنظر میرسد. خاکستری، پژمرده شده است و ردِ پای دلتنگی، روی من، به جا مانده. ابر های سیاه، دست از محاصره کردنِ آسمان بر نمیدارند و عطرِ ماه را در خود گم کردهاند. دریا و ماهیهای آن، در حالِ محو شدن در صدای ستارگان هستند و کسی نمیداند چرا دریا و آسمان، در پاییز و زمستان، به هم دوخته میشوند. هر بار که چشمهایم را دوباره باز میکنم، همهچیز تیرهتر ازقبل به نظر میرسد و در ریهها و ساقِ دستانم، احساسِ سنگینیِ بیشتری میکنم. میدانم که قرار نیست هیچوقت، قلبِ برفیات را به من دهی، اما همین است که باعث میشود تمامِ اتفاقات، سختتر بهنظر برسد.
− پروانههای درد، آخرین برف. ۵۷۹۳۲.
− پروانههای درد، آخرین برف. ۵۷۹۳۲.
بوییدنِ عطرِ به جا مانده از تنِ تو در خانهی نُتهای موسیقیِ من، سرگرمیِ روزهای تکراری و شبهای بی روحم بود. تو، تنها لاجوَردیای بودی که هرگز نتوانستم رنگِ آن را ببینم و خنجرِ چشمهای تو، که تیغهی آن روی قلبم کشیده میشد، تنها دردی بود توانستم حس کنم.
− نُتِ بالای عطرِ ژیپسوفیلا، گریهی خورشید. ۱۸۳۸۴.
− نُتِ بالای عطرِ ژیپسوفیلا، گریهی خورشید. ۱۸۳۸۴.
باد، با بیرحمی، شالگردنِ قرمزم را دزدید. نمیدانست تنها یادگاریِ من از تو، همان شالِ قدیمیای بود که سالها قبل به من هدیه دادی. قلبِ خاکستریِ من، حالا پر از گرد و غبار است و اینبار، کُندتر از همیشه وظیفهی مهماش را انجام میدهد. فکر میکنم تمامِ اجزای بدنم متوجه شدهاند که آخرین بخش از وجودِ تو ربوده شده است و به همین علت سنگینتر از قبل حرکت میکنند.
− در پناهِ شالِ قرمز. ۶۸۴۷۵.
− در پناهِ شالِ قرمز. ۶۸۴۷۵.
میدونی بزرگترین اشتباهِ خورشید چی بود؟ اینکه به ماه قول داد یه روز بغلش کنه.
− امیدِ دروغین، قلبِ سنگی. ۱۳۱۴۶۸.
− امیدِ دروغین، قلبِ سنگی. ۱۳۱۴۶۸.
گلِ خورشید، از بین رفت و سنگِ ماه دزدیده شد. پریانِ جنگل و آسمان، به دنبالِ دزدِ سنگِ ماه هستند. آخرین قطعهای که از جادوی نجات، بین انسانها وجود داشت ربوده شد و حالا امکانِ نجات یافتنِ من و امثالِ من، خیلی کمتر شده است. من خوشحالم که علتِ این بیماری، تو هستی؛ اما آنها دنبالِ راهِ برگشتِ من هستند. مرا نمیبینی، اما لطفا به آنها بگو، من بیماریای که علتش تو باشی را میپرستم.
− گریهی پریانِ ماه، خستگیِ پریانِ جَنگل. ۴۶۷۶۸.
− گریهی پریانِ ماه، خستگیِ پریانِ جَنگل. ۴۶۷۶۸.
جادوی وال کمرنگ شده است و اقیانوس در حالِ محو شدن است. ستارهها با آسمان قهر کردهاند و چند روزیست که به دیدارِ ماه نمیآیند. خاکسترِ آتشِ خورشید، همچنان دست نخورده باقی مانده و مهمانانِ جنگلِ راز، همراهِ رازِ مرگبارشان سوختهاند. هنوز نمیدانم کجایِ این جهانِ غمگین ایستادهام و اتفاقات را مینگرم اما حدس میزنم آخرین گلبرگ در حالِ سقوط کردن است.
− فراموش کردنِ قولِ آبی. ۲۴۳۶۵۶۴.
− فراموش کردنِ قولِ آبی. ۲۴۳۶۵۶۴.
خستهام از عطرهای ناپایدارِ فصلها، که دیر میآیند و زود میروند و تنها چیزی که از آنها به جا میماند، موسیقیای است از جنسِ دلتنگی آنها.
− برگهای زردِ پاییزِ ابری. ۴۵۷.
− برگهای زردِ پاییزِ ابری. ۴۵۷.